بازتاب پرواز 655 - بابا بزرگ ، حقوق بشر يعني چي؟ آمريكا كجاست؟
http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20011.jpg
http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20010.jpg
http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20001.jpg
http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402-AK-003.jpg
http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20004.jpg
http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20005.jpg
- ولی الله میر عزیزی، فرزند هاشم، متولد نهم مهر سال 1341، در شهرستان زنجان هستم. ده سال داشتم و محصل سوم ابتدایی بودم که پدرم فوت کرد.
- پس از عزیمت به تهران وارد حرفه «کفاشی» شدم و در سال 1359 ازدواج کردم و دارای 3 فرزند هستم.
- نوع مجروحیتم؛ «شیمیایی هفتاد درصد ریه و اعصاب» است.
- در سال 1360 به منطقه اعزام شدم. اولین بار در عملیات فتح المبین (فتح بستان) زخمی شدم. پس از بهبودی نسبی به جبهه بازگشتم.
- در دوران هشت سال دفاع مقدس در تمام عملیات های مهم شرکت داشتم . در عملیات خیبر از ناحیه کمر مجروح شدم بعد از بهبودی نسبی در قسمت پشتیبانی ادوات زرهی تیپ 106 مشغول به خدمت شدم، و در آنجا نیز بیش از سه الی چهار بار مجروح شدم.
- در مناطق عملیاتی فکه، عملیات بدر، والفجر هشت و مخصوصاً در حلبچه «شیمیایی» شدم.
- نوع ماده شیمیایی را نمی دانم، فراموش کرده ام. یک لحظه دچار تنگی نفس می شوم و گاهی چشمانم می سوزد.
آقای میرعزیزی، درباره نحوه ورودتان به جبهه توضیحاتی را بفرمایید:
ابتدا وارد پایگاه بسیج ابوذر شدم. بعد به پایگاه شمیرانات «الهیه»رفتم و پس از گذراندن دوره های آموزش نظامی در پايگاه شميرانات، به منطقه اعزام شدم.
از ابتدا در لشگر 10 سيد الشهدا بودم.
یادم هست که در زمان ثبت نام برای حضور در جبهه به من گفتند که: نیاز به اجازه والدین است و باید پدر و مادرت حضوری بیایند به اینجا. گفتم: پدرم فوت کرده. گفتند: می بایستی مادرت اجازه کتبی بدهد.
به منزل برگشتم و به مادرم گفتم: می خواهم اسم برادرم را برای کلاس قرآن بنویسم.
مادرم که سواد خواندن و نوشتن نداشت، برگه اجازه والدین را به جای فرم کلاس قرآن انگشت زد و من همان شب به منطقه اعزام شدم و صبح روز بعد که برادرم برای امضای حضور در کلاس قرآن رفته بود، مادر خودش تازه فهمیده بود که چه اتفاقی افتاده و ناراحت شده و
گفته بود: چرا به من دروغ گفته و البته بعدها مرا بابت این کار بخشید.
درباره حضورتان در حلبچه و نحوه مجروحیتتان خاطراتی را بفرمایید:
به محض ورود به شهر حلبچه، ديديم که چه وضع اسفباری روی داده است. پير مردی که بر روی زمین با حالتی عادی نشسته بود.به خودم گفتم: چه آرامشی دارد و در چه فكريست كه به هيچ چيزي توجه نمي كند؟! حال آنکه او خشك شده و مرده بود.
در جای دیگری چهار، پنج نفر زن و کودک را دیدم که در حال سوار شدن به ماشين، يك پايشان داخل ماشين و پای دیگر روي زمين بود و به همان شكل خشك شده بودند.
ما هم لباس ضد شيميايي نداشتيم.آنها را ديديم كه چه وحشيانه قتل عام شده اند.
خيلي وضع مردم حلبچه فجیع و دردناک بود. از سردشت هم بدتر بود، خيلي بدتر بود، كشتارگاه بود.آنجا یک كشتارگاه چندهزار نفری بود.
فاجعه حلبچه فراتر از تصور انسان است و آنچه بر مردم بی دفاع این شهر گذشت،غير قابل توصيف است.
وقتی که اين تصاوير را مي ديديم بهت زده شده و گريه مي كرديم.....
با خود می گفتم:خدايا! اگر شهرهاي ايران بمباران شيميايي شود، چه خواهد شد؟!.
من در حلبچه- جاده خرمال- به شدت شیمیایی شدم.
پس از انتقال به تهران، در بيمارستان بقيه الله (عج) بستری شدم و سپس براي انجام عمل جراحي به بيمارستان نجميه رفتم. مدتی بعد برای چند عمل ديگر به بيمارستان ساسان متتقل شدم و حدود نه ماه نیز در سال 1367 در بيمارستان نورافشار بستري بودم.
درباره شهداء جملاتی را بیان کنید:
شهدا را مگر مي توان فراموش كرد. ما مدیون مجاهدت و ایثار شهدا هستیم، نبایدخون شهدا را پایمال کنیم و می بایستی در روز قیامت جواب بدهیم، این دنیا، دنیای مادیات است و خیلی زود می گذرد، ولی در آن عالم، می بایستی جوابگوی تک تک شهدا باشیم.
به خدا قسم با آبیاری خون شهداست که ما با آرامش در خانه هایمان هستیم.
معتقدم در این کشور کسی نیست که شب در آرامش باشد و این آرامش را مدیون آنها نباشد.
خانواده هایی بودند که فقط یک فرزند پسر داشتند و به جبهه می فرستادند. خانواده هایی که چهار فرزند داشتند و همه آنها شهید شدند.
توصیه تان را به مردم و مخصوصاَ جوانان بفرمایید:
من از مردم به ويژه از جوان ها می خواهم که پشتيبان ولايت فقيه باشند.
ما هر چه داريم از رهبر معظم انقلاب و تدبیر و کیاست ایشان است.
من از شخصیت ایشان شناخت کافی دارم. یقین دارم كه دوستدار همه اعضاء خانواده ملت هستند.
من خودم شجاعت رهبری را در دوران جنگ تحمیلی و در خط مقدم جبهه ديده ام و ايمان فولادين ايشان را به خوبی درک کرده ام.
جناب آقای عزیزی! خلاصه و در یک کلام «هر چه می خواهد دل تنگت بگوی»:
یک مطلب را بگویم که؛ اگر روزی در کشورم جنگی بشود. همین جانبازان و فرزندان آنها و فرزندان شهدا در صف اول دفاع از کشور می روند و می ایستند.
آیا امریکای جنایتکار و انگلیس به مصالح ملت ما کار می کنند؟! آنها به نفع ما کاری نمی کنند، آنها دشمن ما هستند ما ساکت نمی مانیم که آنها بخواهند هر تهدیدی نسبت به کشور ما در سرشان بپرورانند.
مگر آن زمان را فراموش کرده اند که جنایتکار رو سیاهی چون صدام را به انواع سلاح های کشتار جمعی مجهز کردند و شکست و اقتضاح نصیبشان شد که حالا باز می خواهند ما را امتحان کنند.
تا آخرین نفس می ایستیم. تا آخرین قطره خون باز هم می ایستیم. دیگه چه کار می خواهند بکنند.
صدام که بود؟! تمام دنیا پشت سرش بود. آخرش و عاقبتش چه شد؟! اینکه به پای دار کشیده شد. او به حلبچه شیمیایی زد. به سردشت شیمیایی زد و به جفیر شیمیایی زد، آخرش چی شد؟! کجا می خواهد برود، دیدید نامرد چگونه مُرد؟! کسی زیر تابوت صدام را نگرفت!.
من الان با این وضعیت جسمانی باز هم حاضرم، آن زمانی که حکم جهاد از طرف مقام معظم رهبری صادر شود، به میدان رزم بروم و البته کپسول اکسیژن و شارژ کن آن را به همراه خودم می برم.
****
- متاسفانه این روزها توجه مردم و برخی از مسئولین به مادیات بیشتر شده. چنانکه انسان حس می کند آن معنویت و اخلاص ها رنگ باخته است.
- چرا جانبازان مورد بي مهري واقع مي شوند؟ جوانان و نوجوانان ما نباید بیش از این با واژه های ایثار، شهادت، جانبازی بیگانه شوند- .
به نظرم در مدارس کشور باید در درس و کتاب های محصلین توجه ویژه ای به این موضوعات شود.
همه اینها از طریق امر به معروف و نهی از منکر قابل اصلاح است و نباید واهمه ای داشت.
****
این جانباز همیشه آماده خدمت به رهبر و ملت بزرگ ایران - ولي الله مير عزيزي- از هموطنان، به خصوص جوانان آینده ساز خداحافظي مي كنم. دعا كنید، من نیز به دوستان شهیدم بپيوندم. فقط همين را مي خواهم و ديگر هيچ.
پایان
