گفتگو با جانباز شيميايي ولي الله مير عزيزي

کد خبر: ۱۱۲۶۸۳
تاریخ انتشار: ۰۸ اسفند ۱۳۸۵ - ۰۸:۵۴ - 27February 2007

http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20011.jpg

  http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20010.jpg

http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20014.jpghttp://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20014.jpg

http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20001.jpg

http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402-AK-003.jpg


http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20004.jpg

http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/janbazan-pic/azizi/2301010402%20AK%20005.jpg
                                                                            

-    ولي الله مير عزيزي، فرزند هاشم، متولد نهم مهر سال 1341، در شهرستان زنجان هستم. ده سال داشتم و  محصل سوم ابتدايي بودم که پدرم فوت کرد.

 

-         پس از عزيمت به تهران وارد حرفه «کفاشي» شدم و در سال 1359 ازدواج کردم و داراي 3 فرزند هستم.

 

-         نوع مجروحيتم؛ «شيميايي هفتاد درصد  ريه و اعصاب» است.

 

-         در سال 1360 به منطقه اعزام شدم.  اولين بار در عمليات فتح المبين (فتح بستان) زخمي شدم. پس از بهبودي نسبي به جبهه بازگشتم.

 

-         در دوران هشت سال دفاع مقدس در تمام عمليات هاي مهم شرکت داشتم . در عمليات خيبر از ناحيه کمر مجروح شدم بعد از بهبودي نسبي در قسمت پشتيباني ادوات زرهي تيپ 106 مشغول به خدمت شدم، و در آنجا نيز بيش از سه الي چهار بار مجروح شدم.

-         در مناطق عملياتي فکه، عمليات بدر، والفجر هشت و مخصوصاً در حلبچه «شيميايي» شدم.

-         نوع ماده شيميايي را نمي دانم، فراموش کرده ام. يک لحظه دچار تنگي نفس مي شوم و گاهي چشمانم مي سوزد.

 

 

 

آقاي ميرعزيزي، درباره نحوه ورودتان به جبهه توضيحاتي را بفرماييد:

 

ابتدا وارد پايگاه بسيج ابوذر شدم. بعد به پايگاه شميرانات «الهيه»رفتم و پس از گذراندن دوره هاي آموزش نظامي در پايگاه شميرانات، به منطقه اعزام شدم.

از ابتدا در لشگر 10 سيد الشهدا بودم.

يادم هست که در زمان ثبت نام براي حضور در جبهه به من گفتند که: نياز به اجازه والدين است و  بايد پدر و مادرت حضوري بيايند به اينجا. گفتم: پدرم فوت کرده. گفتند: مي بايستي مادرت اجازه کتبي بدهد.

 به منزل برگشتم و به مادرم گفتم: مي خواهم اسم برادرم را براي کلاس قرآن بنويسم.

 مادرم که سواد خواندن و نوشتن نداشت، برگه اجازه والدين را به جاي فرم کلاس قرآن  انگشت زد و من همان شب به منطقه اعزام شدم و صبح  روز بعد که برادرم  براي امضاي حضور در کلاس قرآن رفته بود، مادر خودش تازه فهميده بود که چه اتفاقي افتاده و ناراحت شده و

گفته بود: چرا به من دروغ گفته و  البته بعدها مرا بابت اين کار بخشيد.

 

درباره حضورتان در حلبچه و نحوه مجروحيتتان خاطراتي را بفرماييد:

به محض ورود به شهر حلبچه، ديديم که چه وضع اسفباري روي داده است. پير مردي که بر روي زمين با حالتي عادي نشسته بود.به خودم گفتم: چه آرامشي دارد و در چه فكريست كه به هيچ چيزي توجه نمي كند؟! حال آنکه او خشك شده و مرده بود.

در جاي ديگري چهار، پنج نفر زن و کودک را ديدم که در حال سوار شدن به ماشين، يك پايشان داخل ماشين و پاي ديگر روي زمين بود و به همان شكل خشك شده بودند.

ما هم لباس ضد شيميايي نداشتيم.آنها را ديديم كه چه وحشيانه قتل عام شده اند.

خيلي وضع مردم حلبچه فجيع و دردناک بود. از سردشت هم بدتر بود، خيلي بدتر بود، كشتارگاه بود.آنجا يک كشتارگاه چندهزار نفري بود.

فاجعه حلبچه فراتر از تصور انسان است و آنچه بر مردم بي دفاع اين شهر گذشت،غير قابل توصيف است.

وقتي که اين تصاوير را مي ديديم بهت زده شده و گريه مي كرديم.....

با خود مي گفتم:خدايا! اگر شهرهاي ايران بمباران شيميايي شود، چه خواهد شد؟!.

من در حلبچه- جاده خرمال- به شدت شيميايي شدم.

پس از انتقال به تهران، در بيمارستان بقيه الله (عج) بستري شدم و سپس براي انجام عمل جراحي به بيمارستان نجميه رفتم. مدتي بعد براي چند عمل ديگر به بيمارستان ساسان متتقل شدم و حدود نه ماه نيز در سال 1367 در بيمارستان نورافشار بستري بودم.

 

 

 

 

درباره شهداء جملاتي را بيان کنيد:

شهدا را مگر مي توان فراموش كرد. ما مديون مجاهدت و ايثار شهدا هستيم، نبايدخون شهدا را پايمال کنيم و مي بايستي در روز قيامت جواب بدهيم، اين دنيا، دنياي ماديات است و خيلي زود مي گذرد، ولي در آن عالم، مي بايستي جوابگوي تک تک شهدا باشيم.

به خدا قسم با آبياري خون شهداست که ما با آرامش در خانه هايمان هستيم.

معتقدم در اين کشور کسي نيست که شب در آرامش باشد و اين آرامش را مديون آنها نباشد.

خانواده هايي بودند که فقط يک فرزند پسر داشتند و به جبهه مي فرستادند. خانواده هايي که چهار فرزند داشتند و همه آنها شهيد شدند.

 

توصيه تان را به مردم و مخصوصاَ جوانان بفرماييد:

من از مردم به ويژه از جوان ها مي خواهم که پشتيبان ولايت فقيه باشند.

 ما هر چه داريم از رهبر معظم انقلاب و تدبير و کياست ايشان است.

من از شخصيت ايشان شناخت کافي دارم. يقين دارم كه دوستدار همه اعضاء خانواده ملت هستند.

من خودم شجاعت رهبري را در دوران جنگ تحميلي و در خط مقدم جبهه ديده ام و ايمان فولادين ايشان را به خوبي درک کرده ام.

 

جناب آقاي عزيزي! خلاصه و در يک کلام «هر چه مي خواهد دل تنگت بگوي»:

 

يک مطلب را بگويم که؛ اگر روزي در کشورم جنگي بشود. همين جانبازان و فرزندان آنها و فرزندان شهدا در صف اول دفاع از کشور مي روند و  مي ايستند.

 آيا امريکاي جنايتکار و انگليس به مصالح ملت ما کار مي کنند؟!  آنها به نفع ما کاري نمي کنند، آنها دشمن ما هستند ما ساکت نمي مانيم که آنها بخواهند هر تهديدي نسبت به کشور ما در سرشان بپرورانند.

مگر آن زمان را فراموش کرده اند که جنايتکار رو سياهي چون صدام را به انواع سلاح هاي کشتار جمعي مجهز کردند و شکست و اقتضاح  نصيبشان شد که حالا باز مي خواهند ما را امتحان کنند.

 تا آخرين نفس مي ايستيم. تا آخرين قطره خون باز هم مي ايستيم. ديگه چه کار مي خواهند بکنند.

صدام که بود؟! تمام دنيا پشت سرش بود. آخرش و عاقبتش چه شد؟! اينکه به پاي دار کشيده شد. او به حلبچه شيميايي زد. به سردشت شيميايي زد و به جفير شيميايي زد، آخرش چي شد؟! کجا مي خواهد برود، ديديد نامرد چگونه مُرد؟! کسي زير تابوت صدام را نگرفت!.

 

من الان با اين وضعيت جسماني باز هم حاضرم، آن زماني که حکم جهاد از طرف مقام معظم رهبري صادر شود، به ميدان رزم بروم و البته کپسول اکسيژن و  شارژ کن آن را به همراه خودم مي برم.

****

-         متاسفانه اين روزها توجه مردم و برخي از مسئولين به ماديات بيشتر شده. چنانکه انسان حس مي کند آن معنويت و اخلاص ها رنگ باخته است.

-         چرا جانبازان مورد بي مهري واقع مي شوند؟ جوانان و نوجوانان ما نبايد بيش از اين با واژه هاي ايثار، شهادت، جانبازي بيگانه شوند- . 

به نظرم در مدارس کشور بايد در درس و کتاب هاي محصلين توجه ويژه اي به اين موضوعات شود.

همه اينها از طريق امر به معروف و نهي از منکر  قابل اصلاح است و نبايد واهمه اي داشت.

****

اين جانباز هميشه آماده خدمت به رهبر و ملت بزرگ ايران - ولي الله مير عزيزي- از هموطنان، به خصوص جوانان آينده ساز خداحافظي مي كنم. دعا كنيد، من نيز به دوستان شهيدم بپيوندم. فقط همين را مي خواهم و ديگر هيچ.

پايان


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین