هراچ هامبارسوميانس
در مرداد 1365 جهت انجام خدمت مقدس سربازي ابتدا به پادگان «عجب شير»، اعزام و پس از طي دوره آموزشي به لشگر 64 اروميه منتقل شده و به مدت 24 ماه در جبهه¬هاي «پيرانشهر» و «حاج عمران» در برابر نيروهاي بعثي عراق دليرانه جنگيد. «هراچ» پس از طي دوره¬هاي دو سال و چهار ماه احتياط، زمانيكه فقط ده روز بيشتر به پايان آن باقي نمانده بود در حين انجام وظيفه به اتفاق همرزمانش، دچار حادثه رانندگي شده و بر اثر شدت جراحت وارد آمده، به كاروان عظيم شهداء پيوست. پيكر مطهر وي پس از انجام تشريفات مذهبي در ميان بدرقه شمار زيادي از دوستان، خويشاوندان و مردم در قطعه شهداي ارمني تبريز به خاك سپرده شد.
شهيد سرباز يكم وظيفه «هراچ هامبارسوميان» از سال 1353 عضو باشگاه «آرارات» بوده و به عنوان عضو هيئت مديره باشگاه و عضو فعال كتابخانه «رستم-گاسپار»، فعاليت¬هاي چشمگيري داشته است.
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385
شهيد سرباز يكم وظيفه «هراچ هامبارسوميان» از سال 1353 عضو باشگاه «آرارات» بوده و به عنوان عضو هيئت مديره باشگاه و عضو فعال كتابخانه «رستم-گاسپار»، فعاليت¬هاي چشمگيري داشته است.
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385
خاطرات
شهيد به روايت مادر ش:
«… هراچ پسر بسيار خوبي بود. پدر او بيمار بود و در آخرين مرخصي¬اش، «هراچ» همواره در فكر اين بود كه چگونه بعد از پايان خدمت از پدرش نگهداري نموده و كمك كند تا پدرش معالجه شود. او هميشه ناراحت بود از اينكه من، هم از بچه¬ها مواظبت كرده و هم از همسر بيمارم، پرستاري كردهام. «هراچ» ماه¬ها در مكان خطرناكي خدمت كرده بود. او هرگز دوست نداشت تا از فرمانده¬اي خواهش كنم تا او را به نقطه امن¬تري براي ادامه خدمت بفرستم. چند روز از او خبر نداشتم. ديروقت بود كه صداي زنگ تلفن به صدا در آمد و با او تلفني صحبت كردم. «هراچ» گفت: نگران من نباش، ما در بهمن گير كرده بوديم. «هراچ» ميبايست اول آذر كه خدمتش به پايان ميرسيد، به خانه برگردد. از صبح انتظار او را ميكشيدم. ساعتها را ميشمردم اما از او خبري نشد! هر كجا كه تماس گرفتم، از او خبري نداشتند. احساس ميكردم مردم طور عجيبي به من نگاه ميكنند. اما به من چيزي نميگفتند. پسر دوم من «هراير» نيز در حال خدمت نظامي بود. ناگهان «هراير» به خانه آمد و من تعجب كردم. از «هراير» علت آمدنش را پرسيدم. در جواب گفت: نگران نباش، مرخصي گرفتهام تا پدرم را ملاقات كنم. از «هراچ» پرسيدم، گفت: خبري از او ندارم. تا ساعت 9 شب به اين طرف و آن طرف رفته و نميتوانستم از «هراچ» خبري به دست آورم. دلم شور ميزد. او خيلي دير كرده بود. زنگ درب خانه به صدا در آمد. وقتي درب را باز كردم، كشيش محله مان را ديدم! با ديدن او همه چيز را حدس زدم. جناب كشيش گفت: تنها شما نيستيد كه «هراچ» را از دست داده¬ايد، ما نيز او را از دست داده¬ايم. مسئوليت او توپخانه بود. فرمانده «هراچ» به ديدن ما آمده و براي ما تعريف كرد كه روزي كه محاصره شده بودند و «هراچ» در تاريكي عينك خود را گذاشته و با مهارت هر چه تمام تر، آن قدر گلوله توپ به سوي دشمن شليك كرد تا آن¬ها توانستند راهي براي نيروهايي كه براي كمك ما آمده بودند، باز نموده و منطقه آزاد شود. او خدمت بسيار سختي را در كوه¬ها انجام ميداد. زماني كه با همرزمانش از آخرين ماموريت خود بر ميگشت، ماشين جيپ آن¬ها واژگون ميگردد. سر او به سنگ¬هاي كنار جاده اصابت كرده و همين مسئله باعث شهادت او ميگردد. پدر بيمارش، بعد از شهادت او، فوت كرد. پسرم «هراير» نيز 14 ماه خدمت كرد و معاف شد و به آغوش ما باز گشت...».
لباس¬هاي «هراچ» را نگاه داشتهام و هر سال، روز تولدش آن¬ها را بيرون آورده، شسته، اطو ميكنم و دوباره سر جاي خود ميگذارم.
«… هراچ پسر بسيار خوبي بود. پدر او بيمار بود و در آخرين مرخصي¬اش، «هراچ» همواره در فكر اين بود كه چگونه بعد از پايان خدمت از پدرش نگهداري نموده و كمك كند تا پدرش معالجه شود. او هميشه ناراحت بود از اينكه من، هم از بچه¬ها مواظبت كرده و هم از همسر بيمارم، پرستاري كردهام. «هراچ» ماه¬ها در مكان خطرناكي خدمت كرده بود. او هرگز دوست نداشت تا از فرمانده¬اي خواهش كنم تا او را به نقطه امن¬تري براي ادامه خدمت بفرستم. چند روز از او خبر نداشتم. ديروقت بود كه صداي زنگ تلفن به صدا در آمد و با او تلفني صحبت كردم. «هراچ» گفت: نگران من نباش، ما در بهمن گير كرده بوديم. «هراچ» ميبايست اول آذر كه خدمتش به پايان ميرسيد، به خانه برگردد. از صبح انتظار او را ميكشيدم. ساعتها را ميشمردم اما از او خبري نشد! هر كجا كه تماس گرفتم، از او خبري نداشتند. احساس ميكردم مردم طور عجيبي به من نگاه ميكنند. اما به من چيزي نميگفتند. پسر دوم من «هراير» نيز در حال خدمت نظامي بود. ناگهان «هراير» به خانه آمد و من تعجب كردم. از «هراير» علت آمدنش را پرسيدم. در جواب گفت: نگران نباش، مرخصي گرفتهام تا پدرم را ملاقات كنم. از «هراچ» پرسيدم، گفت: خبري از او ندارم. تا ساعت 9 شب به اين طرف و آن طرف رفته و نميتوانستم از «هراچ» خبري به دست آورم. دلم شور ميزد. او خيلي دير كرده بود. زنگ درب خانه به صدا در آمد. وقتي درب را باز كردم، كشيش محله مان را ديدم! با ديدن او همه چيز را حدس زدم. جناب كشيش گفت: تنها شما نيستيد كه «هراچ» را از دست داده¬ايد، ما نيز او را از دست داده¬ايم. مسئوليت او توپخانه بود. فرمانده «هراچ» به ديدن ما آمده و براي ما تعريف كرد كه روزي كه محاصره شده بودند و «هراچ» در تاريكي عينك خود را گذاشته و با مهارت هر چه تمام تر، آن قدر گلوله توپ به سوي دشمن شليك كرد تا آن¬ها توانستند راهي براي نيروهايي كه براي كمك ما آمده بودند، باز نموده و منطقه آزاد شود. او خدمت بسيار سختي را در كوه¬ها انجام ميداد. زماني كه با همرزمانش از آخرين ماموريت خود بر ميگشت، ماشين جيپ آن¬ها واژگون ميگردد. سر او به سنگ¬هاي كنار جاده اصابت كرده و همين مسئله باعث شهادت او ميگردد. پدر بيمارش، بعد از شهادت او، فوت كرد. پسرم «هراير» نيز 14 ماه خدمت كرد و معاف شد و به آغوش ما باز گشت...».
لباس¬هاي «هراچ» را نگاه داشتهام و هر سال، روز تولدش آن¬ها را بيرون آورده، شسته، اطو ميكنم و دوباره سر جاي خود ميگذارم.
لینک کپی شد
نظر شما
