باقري,احمد

کد خبر: ۱۱۳۸۸۰
تاریخ انتشار: ۱۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۲:۵۷ - 02September 2007
  احمد باقري در بهمن ماه سال 1336 ه ش در يکي از محلات فقير نشين اصفهان به نام محله درب امام و در خانواده اي فقير ديده به جهان گشود .به طوري که مادرش مجبور بود که براي امرار معاش خانواده دوش به دوش شوهرش که به کفاشي مشغول بود به نخ ريسي بپردازد ،تا هم اجاره خانه کوچک خود را بپردازند و هم شکم بچه ها را سير کنند .احمد دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و وارد مقطع دبيرستان شد .در سال 1353 پدرش به بيماري سختي مبتلا گرديد و براي مدتي طولاني در بيمارستان بستري شد .در نتيجه احمد براي اينکه امر معاش خانواده دچار خللي نگردد ،عليرغم مخالفت پدر و مادرش ترک تحصيل نمود و به کارگري روي آورد .در سال 1355 به خدمت سربازي رفت پس از دوره اتمام آموزش در پادگان عشرت آباد  سابق به لحاظ آمادگي جسمي در گارد جاويدان به خدمت گرفته شد. در اواخر سال 1357 که مصادف با پايان خدمت سربازي بود با نهضت انقلابي مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) آشنا گرديد .ازاين رو به صف انقلابيون پيوست . هنگام باز گشت به زادگاهش عکس هايي از امام را همراه خود آورد ،سپس فعاليت هايش را با پخش اعلاميه ها و تنوير افکار اعضاء خانواده و فاميل و سپس بچه هاي محله آغاز کرد .مدت سه ماه مشغول خدمت در مسجد و حمل و توزيع برنج ،روغن و نان خشک بين مردم نيازمند بود تا اينکه انقلاب به پيروزي رسيد و شور و شعف زايد الوصفي او را همچون ساير ملت ايران در بر گرفت. اکنون احساس مي شد مسئوليتي به مراتب سنگين تر از مراحل پيشين بر عهده اوست .زيرا اکنون حفاظت و نگهداري انقلاب مشکل تر از خود انقلاب بود .از اين رو شوق خدمت سراپاي وجود او را لبريز کرد .در نتيجه منتظر فرصتي بود تا دين خودش را به انقلاب ادا نمايد .از همين روي هنگامي که نداي رهبر انقلاب را شنيد با تمام توان بدان لبيک گفت و آمادگي خودش را ابراز داشت ،به دنبال وي برادران شهيد ش و حسن باقري جهت خدمت به نهادهاي انقلاب روي آوردند .

در مرداد ماه سال 1358 به دنبال اقدامات حزب دمکرات کردستان جهت اشغال پاوه رهبر انقلاب طي حکمي اعلام کردند ،ظرف 24 ساعت بايد محاصره پاوه شکسته شود .از اين رو حاج احمد و تعداد ديگري از جوانان و نوجوانان اصفهان براي لبيک به نداي پيشواي خود جهت ثبت نام و اعزام به منطقه کردستان به سمت مراکز سپاه هجوم آوردند .تعداد افراد در آن موقع به طور دقيق بين 72 الي 73 نفر بود .جهت آگاهي بيشتر سرداررحيم صفوي سخنراني ايراد نمودند .اما در پايان سخنراني اعلام کردند اکنون مشکل پاوه حل شده است .اما منطقه حساس ديگري است که نيازمند به کمک شماست .در حالي که تا آن زمان بيشتر بچه ها نه اسم بلوچستان را شنيده بودند و نه به طور دقيق مي دانستند در کجاي ايران واقع شده است اما چون سراپاي وجودشان در عشق به انقلاب مي سوخت از اين رو همه موافقت کردند که براي انجام وظيفه به محل مورد نظر حرکت کنند. مقدمات امر فراهم گرديد .در تاريخ 28 مرداد ماه سال 1358 بعه زاهدان اعزام شدند .
پس از يک هفته آموزش نظامي در زاهدان توسط برادر شمگاني افراد از آمادگي لازم بر خوردار شدند .اندکي بعد افرادرا تقسيم کردند. تعداد ده الي بيست نفر در زاهدان ماندند و بقيه گروه پنجاه نفري به ايرانشهر اعزام شدند .ايرانشهر در آن زمان از مناطق بسيار بحراني استان بود. آقاي پايدار فرماندهي آنجا را بر عهده داشت .پس از ايراد سخنراني و تعيين آسايشگاهها ،شهيد حاج احمد و طاهري و صلواتي در يک آسايشگاه قرار گرفتند .پس از 3الي 4 روز به نيروها اعلام گرديد که با توجه به نياز شديد به راننده ،افرادي که به رانندگي آشنايي دارند آماده شوند تا از آنها آزمون بعمل آيد .چون سن اکثر افراد بين 18 -16 سال بود لذا از بين اين گروه فقط حاج احمد طاهري در آزمون قبول شدند .بنابر اين شهيد حاج احمد در اين زمان فعاليتش را با سمت راننده در سپاه ايرانشهر به طور رسمي آغاز کرد. رانندها نقش مهمي را در جريان عمليات بر عهده داشتند .زيرا آنان از جمله نخستين افرادي بودند که مي بايست وسايل نقليه را آماده و نيروها را به سرعت به محل مورد نظر انتقال دهند .شور و عطش وي به خدمت از همان روزهاي نخست نظر همگان را به خود جلب کرد .لذا بعد از دو الي سه ماه رانندگي شهيد به جانشيني آقاي صلواتي مسئول موتوري بر گزيده شدند و نزديک به يک سال در اين سمت بودندوبعد مسئول تدارکات سپاه ايرانشهر انتخاب شدند .در اين زمان مصادف با فرماندهي آقاي جان نثاري بود .در آن زمان مرکز تامين اقلام و اجناس و تدارکات کرمان بود و جاده ايرانشهر به بم و کرمان بسيار خطر ناکي بود .اما شهيد در تمام مدت بطور شبانه روزي جهت تامين نيازمنديهاي سپاه در حرکت بود و از ناملايمات و مشکلات هيچ ترسي نداشت . تلاش هاي مستمر و بي رياي او در اين مدت چيزي نبود که همرزمانش بتوانند آن را به دست فراموشي بسپارند .در طي همين فعاليتها يش در سال 1359 در جريان بر خوردي که با اشرار منطقه روي داد سخت مجروح گرديد .از اين رو مدت هشت ماه دربيمارستان شهيد مصطفي خميني تهران بستري گرديد .سپس براي به دست آوردن بهبودي نسبي چند ماهي نيز در منزل به استراحت پرداخت پس از آن به طرف ايرانشهر حرکت کرد .در بازگشت از منطقه در سال 1360 پدرش که مانند هر پدري آرزوداشت فرزندش را در لباس دامادي ببيند ،به او پيشنهاد ازدواج داد .شهيد حاج احمد نيز پذيرفت .به دنبال آن پدرشان به خواستگاري رفتند .همسر شهيد جريان آشنايي اوليه خود را با شهيد که در حقيقت شروط ازدواج آنها نيز بود از زبان شهيد چنين نقل مي کند :
يکي از لباسهايم لباس سپاه و لباس ديگرم لباس شهادت است. اگر شما به اقدامات و کارهاي بنده تمايل داريد من حرفي ندارم .من چيزي ندارم .مي خواهم شما را به منطقه اي که خدمت مي کنم با خود ببرم ،و شما بايد همراه من بياييد ،البته اين امر گذشت مي خواهد ،اما با گذشتي که در شما سراغ دارم بايد با من بياييد. شما ممکن است مدت يکسال پدر و مادرت را نبيني و يا ممکن است ماهها سپري شود من نتوانم يک غذاي مناسب يا محل سکونت مناسبي تهيه کنم .
مراسم ازدواج شهيد نيز ساده و در نوع خود بي نظير بود .به طوري که در جريان مراسم ،من و دو خواهرم شرکت داشتيم و شهيد و پدر و مادرش و خواهرش حضور داشتند .غذا نيز بسيار ساده و مختصر بود ،در پايان مراسم نيز قبل از اينکه به منزل ايشان وارد شويم ،مرا به گلزار شهدا بردند و در آنجا چنين گفتند :
براي شهدا فاتحه اي بخوان ،زيرا امشب دامادي من است مي خواهم با آنان باشم و آنها بدانند که من به فکر آنها هستم.
پس از آن در مرداد ماه سال 1360 به همراه شهيد به طرف ايرانشهر حرکت کرديم .اما هنوز دو ماه از ازدواجمان نگذشته بود که براي شرکت در جبهه جنگ حق عليه باطل بدان سمت حرکت کردند و در عمليات فتح بستان و تنگه چزابه و چند عمليات ديگر شرکت نمودند .در سال 1360 به فرماندهي عمليات سپاه ايرانشهر انتخاب شدند و تا سال 1362 در اين سمت باقي ماندند .اساس ارتباط شهيد با اهالي بومي يعني بلوچ ها در حقيقت از همين جا آغاز شد .ماهيت اقداماتش اقتضا مي کرد که تعداد ي از افراد بلوچ را شناسايي و با آنها ارتباط ويژه اي بر قرار کند . بدين طريق بناي اصلي هسته بسيج عشاير را پايه گذاري نمود .اسلحه زيادي نيز در جهت مبارزه با قاچاقچيان ،خانه هاي تيمي و اشرار در بين آنان تقسيم نمود .
نفوذ کلام و اخلاق او در چنان سطحي بود که بلوچها قبل ز آنکه جذب سپاه شوند جذب اخلاق شهيد مي شدند .شهيد نيز متقابلا در ايجاد اين ارتباط و دوام آن از هيچ کوششي فرو گذار نمي کرد .شيوهاي او در جلب و نفوذ در دل مردم بلوچ يکي از مهمترين شاخص هاي دوران فعاليتش در بلو چستان به شمار مي آيد .داستانهايي که همسرش و همرزمانش نقل مي کنند تا حدودي مبين اين محبوبيت وي مي باشد .
اقدامات مهم شهيد در طي دوران دو ساله اي که مسئوليت عمليات را بر عهده داشت ،اولا بيشتر حول تشکيل بسيج عشاير در منطقه ايرانشهر دور مي زد و ثانيا ايجاد هسته مرکزي شبکه اطلاع رساني که اعضاء آنرا هم چنانکه گذشت اکثر مردم بومي منطقه و عشاير تشکيل مي دادند .
از ديگر فعاليتهاي شهيد ايجاد پايگاههاي مختلف عملياتي در منطقه با همکاري عشاير بلوچ براي در هم کوبيدن هسته هاي متشکله اشرار و قاچاقچيان و خانه هاي تيمي اطراف شهر ايرانشهر بود . در اواخر سال 1361 شهيد عازم مکه مکرمه شد ،در بازگشت از سفر حج در آغاز سا ل 1362 به جهت تجارب خاص و شايستگي بسيار به فرماندهي سپاه ايرانشهر بر گزيده شد . چهار سال خدمت او در ايرانشهر اکنون او را از تجربه و کارايي و حل مشکلات ايرانشهر در سطحي قرار داده بود که زمان ورودش يکي از نقاط بي ثبات و ناامن بود، اکنون به صورت يکي از امن ترين نقاط بلوچستان در آمده . در هر نقطه اي که شهيد احساس مي کرد نياز به پايگاه دارد فورا اقدامات عاجلي در زمينه تاسيس پايگاه به عمل مي آورد .از اين رو به قول همرزمان شهيد او بيشتر وقت خود را صرف حل مشکلات مردم و تامين نيازمنديهاي مادي آنان مي کرد .هميشه با لباس محلي در بين کپر ها و نواحي فقير نشين تنهاي تنها بدون تشريفات حرکت مي کرد تا با دردهاي آنان از نزديک بيشتر آشنا شود و به موازات آن به اقدامات فرهنگي مناسب جهت آگاهي بخشيدن بيشتر به مردم خطه دست بزند از همين رو بود که به قول فرماندار سابق چابهار حتي اگر کودکي از شهرهاي بلوچستان به دنيا مي آمد اول کسي که از آن خبر دار مي شد شهيد بود .اين استعداد و نفوذ مردمي او باعث شد که پس از بازگشت از عمليات بيت المقدس در پايان سا ل 62 و آغاز سا ل 63 به دليل شرايط نا مناسب منطقه نيکشهر شهيد را براي فرماندهي آن منطقه کانديدا نمودند .

خلاصه اطلاعات نظامي از سردار شهيد حاج احمد باقري
28/5/ 1358 :ورود به بلوچستان
- گذراندن يک هفته آموزش نظامي به منظور آمادگي توسط عزت الله شمگاني در زاهدان .
1358 :اعزام به ايرنشهر به عنوان راننده به مدت دو ماه
- معاونت موتوري سپاه ايرانشهر به مدت چهار ماه
- مسئول موتوري سپاه ايرانشهر به مدت يک سال .
- 1359 :مسئول تدارکات سپاه ايرانشهر به مدت پنج ماه .
1360 :فرمادنده عمليات سپاه ايرانشهر به مدت دو سال که اهم فعاليتهاي ايشان عبارت اند از :
الف )ايجاد و تشکل بسيج عشاير در منطقه براي نخستين بار .
ب) ايجاد هسته مرکزي شبکه اطلاعات و اطلاع رساني که اعضاء آن اکثرا مردم بومي و عشاير منطقه تشکيل مي دادند .
ج) ايجاد پايگاههاي مختلف عملياتي در منطقه با همکاري عشاير بلوچ .
د) وارد نمودن ضربات مهلک به فعاليتهاي اشرار در منطقه .
س) شناسايي و نابودي خانه هاي تيمي منافقين در ايرانشهر و حومه .
ش) درگيري شديد با قاچاقچيان مواد مخدر .
1362 :فرمانده سپاه ايرانشهر به مد ت يک سا ل
1363 :فرمانده سپاه نيک شهر به مدت دو سال که اهم فعاليتهاي ايشان عبارت است از :
الف ) ايجاد امنيت در منطقه و سر کوبي اشرار و امنيت بخشيدن به جاده ها
ب) گسترش بسيج عشاير به منظور جلو گيري از تردد اشرار و منافقين در منطقه
ج) شرکت دادن بسيج عشاير در مانور و عمليات مختلف با اشرار و منافقين .
د) مبارزه مستمر با قاچاقچيان مواد مخدر
1365 :فرمانده سپاه چابهار به مدت دو سال که اهم فعاليتهاي ايشان عبارت است از :
الف ) ايجاد امنيت در منطقه و سر کوبي اشرار
ب) ايجاد کانونهاي فکري و فرهنگي در منطقه به منظور ارتقاء سطح جنگ جوانان .
ج) بر خورد شديد با قاچاقچيان مواد مخدر .
د) مسدود نمودن محل تردد اشرار و منافقين در پل ارتباطي مرزي بين ايران و پاکستان با وجود دشتهاي طويل با درجه حرارت با لا .
س) ايجاد امنيت در جاده چابهار ،ايرانشهر .
ش) ايجاد و گسترش بسيج عشاير در منطقه چابهار .
ج) به دام انداختن منافقين که قصد خروج از کشور را داشتند .
به وسيله تورهاي اطلاعاتي ،عنلياتي و تحويل آنها به مقامات قضايي .
- فرمانده دريايي چابهار با حفظ سمت فرماندهي سپاه که اهم فعاليتهاي ايشان عبارا است از :
الف ) ايجاد و تشکل بسيج دريايي با بهرگيري از عشاير منطقه .
ب) انجام مانورهاي آبي ،خاکي در آن منطقه در دفعات متمادي به منظور کسب آمادگي لازم .
ج) ايجاد امنيت دريايي با استفاده از قايقها و لنج هاي عشاير منطقه که با استقبال زيادي رو به رو مي شد .
- شرکت در عمليات جنوب کشور از جمله :
الف ) تنگه چزابه
ب) فتح بستان
ج) کربلاي 4
د) کربلاي 5
1367 .شهادت در جاده ايرانشهر به چابهار
منبع:عبور از مرز آفتاب ،نوشته ي اصغرلطفي نجف آبادي،نشر کنگره بزرگداشت سرداران وشهداي سيستان وبلوچستان-1377
 


 
وصيت نامه
خدا را شکر و سپاس از اينکه به ما زماني توفيق حيات داده که مرگ و زندگي داراي جهت است. اگر زندگي مي کنيم در پرتو ولي امر و قرآن کريم ،و اگر ميميريم در راه خدا و شهادت است .الحمد الله که خداوند توفيق داد که همراه سربازان امام زمان (عج) چند صباحي به يکي از کربلاهاي ايران سفر کنم و اگر در اين سفر خداوند من گنهکار را ،قبول در گاهش کرد و از اين وضع موجود (تحمل شهادت برادران عزيزم ) که برايم سخت بود راحتم کرد و من بيچاره را از انتظارات اين هجرت ابدي در آورد ،چند جمله وصيت دارم
- امام را تنها نگذاريد .
- خانواده معظم شهدا و محرومين را از ياد نبريد .
- به فرزندانم بگوييد پدرتان به خاطر اسلام شهيد شده ،پس شما مومن واقعي باشيد ،درس بخوانيد .
- همسرم ،فرزندانم را يک مومن کامل تربيت کن و خيلي مواظب آنها باش .
- نمازها و روزه هايم را که نتوانسته ام ادا کنم را برايم ادا کنيد .
- پدر و مادرم مرا حلال کنيد .
- همسرم را دوست بداريد .
- اجازه ندهيد هيچ کس به او نگاه کند چه رسد که حرف بد به او بزنند . خودتان هم مواظب او باشيد و او را کوچک نکنيد که خدا مي داند او هميشه همدم و ياورم بود . اگر توانستم چند صباحي در بلوچستان خدمت کنم مديون او هستم که خداوند اجرش بدهد ،ان شا الله ...
در پايان از همه طلب بخشش دارم
فداي اسلام و مسلمين و حضرت امام خميني .
احمد باقري 2/ 10/ 1365
 

 
 
خاطرات
همسر شهيد:
احمد در بين بچه ها و عشاير منطقه به مهمان نوازي معروف بود .در آن اوايل که به نيک شهر رفته بوديم ،منطقه خصوصا اين شهر محل تردد و فعاليتهاي مشهود و علني اشرار بود ،اين فرمانده رئوف پس از بر قراري رابطه اي دوستانه با عشاير و مردم که حکايت از حکومت نور بر قلوب مردم داشت ،ضربات سختي را بر پيکره اشرار و ضد انقلاب وارد ساخت .
رابطه صميمي با عشاير و مردم باعث شده بود که آنها به صورت گروهي يا انفرادي براي ديدار و رفع مشکلات يا اعلام آمادگي با او ،به منزل ما رفت و آمد نمايند .يکي از روزها همسايه ها ما به عنوان مزاح در حضورش گفت :خوب است شما تابلويي با عنوان هتل بر سر منزل خودتان نصب کنيد .به محض شنيدن اين کلام رنگ چهره اش تغيير کرد و پاسخ داد من به همسرم گفته ام که اينان حبيب خدا هستند ،مهمان شما نيستند ،بلکه مهمان جمهوري اسلامي مي باشند و خداوند بر ما منت گذاشته که کلبه کوچک ما را به قدوم مبارکشان مزين کرده است .

حسن حيدري :
روزي در جاده بين سرباز ،راسک با خود روي حاج احمد باقري در حال حرکت بوديم ،به رود خانه سرباز که رسيديم حاج احمد گفت :برادر حيدري مي خواهم در اين رود خانه کمي شنا کنم .به او گفتم در اين رود خانه بنا به گفته اهالي منطقه دو تمساح غول پيکر تحت حمايت سازمان محيط زيست وجود دارد ،بنا بر اين احتمال بلعيدن تو وجود دارد .حاجي لبخندي زد و گفت :حيدري جان بدان اين تمساح ها با باقري کاري ندارند .و بي درنگ لباس خود را در آورده و به آب تني مشغول شد .
چند دقيقه نگذشته بود که ملاحظه کردم دو تمساح در پنجاه متري حاجي دهان خود را به شکل وحشتناکي باز کرده اند ،فرياد زدم :حاجي ،حاجي ،تمساح ،حاجي نگاهي آرام به تمساح ها کرد و مثل اينکه اتفاقي نيفتاده باشد به آرامي از آب خارج شد و تمساح ها نيز سعي مي کردند خود را به حاجي برسانند ،خلاصه اينکه خطر رفع شد ،حاجي وقتي از آب بالا آمد گفت :حيدري بيکار بودي رزق و روزي اين موجودات خدا را قطع کردي ،انقدر بلند فرياد زدي که اينها ترسيدند و از خوردن من چشم پوشي کردند .

برادر همسر شهيد:
حاج احمد در حفظ بيت المال بسيار دقت مي کرد و اگر مي ديد کسي آن را حيف و ميل مي کند با شدت با او بر خورد مي کرد و خود الگوي مناسبي در حفظ آن بود .معمولا با خود روي عمومي براي مرخصي به اصفهان مي آمد .اگر در شرايطي خاص مجبور بود که با خود روي سپاه بيايد خود را را در سپاه اصفهان پارک مي کرد و پياده به منزل مي آمد و اگر لازم بود وسيله اي داشته باشد تا بعضي از مسائل شخصي اش را پيگيري نمايد از پيکان بارشخصي استفاده مي کرد و هيچگاه نديدم از بيت المال در زندگي شخصي خود استفاده کند .
پرويز اکبري:
در قرار گاه سليمان خاطر که فرماندهي آن با حاجي بود ،چند پاسدار وظيفه شيرازي بودند که کارشان رد يابي ضد انقلاب بود ،اين برادران به خاطر اينکه کارشان را به بهترين وجه انجام مي دادند ،بسيار مورد محبت حاجي قرار مي گرفتند ،به همين جهت حاجي گاه بيگاه به چادر آنها مي رفت وحتي بستگي به زمان سر کشي با آنها نماز مي خواند و غذا صرف مي کرد .

او در شرايط ناگوار ،در هنگام مواجه شدن با افراد،لبخد را از خود دور نمي ساخت آنگاه که در شرايطي ،مصيبت بر مردم سخت مي نمود ،به ديدارش مي شتافتند تا آرامشي از وجود ش بر گيرند .او به واژه مرگ لبخند مي زد و در کمينگاه شهادت سرود عشق مي خواند ،اگر از جاده ها و گذرگاههاي خطر ناک پيچ در پيچ ايرانشهر و نيکشهر و چابهار و تمام آن منطقه بپرسي ،که در آن شرايط زماني و مکاني سخت و طاقت فرسا ،کدامين موجودبه شما آرامش مي داد و لبخند اميد را بر سنگفرش جاده ها و قلبتان مي نشاند ،خواهند گفت :باقري .

چند ماه قبل از به شهادت رسيدن حاج احمد، خداوند در چابهار فرزندي به او هديه کرد .فرداي ان روز تلفن زد و گفت :آقاي اکبري اگر مزاحمت ايجاد نمي کنم به خانواده بگوييد بيايد منزل ما ،چون شخصا از موضوع اطلاع نداشتم با تعجب پرسيدم مگر چي شده ؟با تامل جواب داد :هيچي خانمتون مي داند .
خيلي دلواپس شدم ،گفتم حاجي تعارف نکن بگو ببينم چي شده ؟با لکنت زباني که از حجب و حياي او بود گفت :آخر مي داني ديشب شما در منطقه بودي خداوند يک فرزند به ما داد ،گفتم :اينکه خجالت ندارد .چشم همين حالا خانم را مي فرستم بيايد کمک .

او در دل شب در حالي که در دوش خود ،آرد و نان و غذا را به همراه داشت ،به کوچه هاي فقير نشين قدم مي نهاد و بر ديواره گلي خانه هاي آنان کمر مي ساييد ،لختي در آن تاريکي شب ،به آسمان مي نگريست و اشکهاي فراوان مي ريخت ،آنگاه در خانه هاي آنان ر مي کوبيد و مايحتاجشان را مي گذاشت و در تاريکي شب پنهان مي شد تا عملش خالص گردد .ولي غافل از اينکه مردم آن ديار خدمتگذارانشان را خوب مي شناختند و حتي در تاريکي شب در کمين به دام انداختنشان لحظه شماري مي کردند تا از او داستان عشق و چگونه ريستن را بشنوند .

همسر شهيد:
هيچگاه انسان لحظات پاياني زندگي حضرت امام خميني (ره) را از ياد نمي برد ،زماني که با وجود بيماري سخت ،کودکي با امام (ره) بر تخت بيماري بازي مي کند ،گونه هايش را بوسه مي زند و امام (ره) نيز هر گاه چشم مي گشايد به احساسات آن کودک جواب مي دهد .امام (ره) خوب مي دانست آن کودکي که در حضورش مي باشد ،بي ريا و بي توجه به امور دنيا و در عين حال داراي احساسات و عواطف عميق انساني است ،لذا سريع با او پيوند بر قرار مي سازد و نوازشش مي کند .
حاج احمد نيز چون ولي زمانش بر قلوب تک تک فرزندان آن ديار حکومت مي کرد ،با آنان بازيهاي کودکانه مي نمود و به احساساتشان پاسخ مي داد ،دوستشان مي داشت و چون فرزندان خود هر روز پيامي در سينه هايشان مي نگاشت و آنان امروز در فراغش اشک مي ريزند و و به ياد خاطراتش حکايت او را سينه به سينه نقل مي نمايند .

ابوالقاسم رضازاده:
در يک عمليات تعداد زيادي سيگار از قاچاقچيان توقيف و مصادره شد .به دستور حاجي سيگارها را در انباري در محل جا داديم تا پس از ليست برداري تحويل مقامات قضايي شود .به خاطر دارم مهماني در محل کار براي حاجي رسيد و اتفاقا سيگاري بود ،حاجي مرا صدا زد و گفت :اين پول را بگير برو بازار يک پاکت سيگار براي مهمان ما بگير ،من بدون اينکه اصلا منظوري داشته باشم به حاجي گفتم ،امروز اين همه سيگار از قاچاقچيان گرفته اي آن وقت براي تهيه سيگار آنهام يک پاکت پول مي دهي ؟!
حاجي چهره اش بر افروخته شد و گفت :چگونه مي توانم به خودم حق بدهم که بدون اجازه حاکم شرع از سيگارهايي که اکنون متعلق به بيت المال است استفاده کنم و تو چگونه حاضر مي شوي که مرا وادار به اين کار کني ؟واقعا او به مولاي خود حضرت علي (ع) اقتدا کرده بود، آنگاه که در جنگ جمل پيروز شد و بر شهر بصره فايق آمد و ذخاير بي پايانش را از طلا و جواهرات گرفته تا اشياءديگر ديد ،به آنها خطاب کرد و فرمود :
شما نمي توانيد مرا فريب دهيد ،من دنيا را سه طلاقه کرده ام .

همسر شهيد:
نمي دانم ،شايد کتاب ولايت فقيه امام خميني (ره) را مروري نکرده بود ،ولي خوب مي دانم که ولايت با خونش عجين گشته بود .حکايت ولايت را بر فضاي وجودمان مي پاشيد يعني خود عطر ولايت بود و ديگران را ازاين کوثر حيات معطر مي ساخت .با ديدن تصوير حضرت امام (ره) اشک گونه هايش را مي شست ،حيات مجددش را از او مي دانست و از ته قلب به او که حديث عشقش آموخت (امام ره) دعا مي کرد.

وقتي امام را در سيما مي ديد ،گويي که در حضورش مي باشد ،مودب مي نشست و به ديدگان معصوم و مظلوم امامش چشم مي دوخت ،با گريه امام (ره) مي گريست ،با لبخندش مي خنديد و با او زندگي مي کرد. او ولايت را با بودن و هستي خود معنا کرده بود ،با خود مي انديشيد که اگر روزي ولايت را خداوند از ما دريغ کند ،ديگر هستي مفهومي ندارد .از زمان سربازيش با واژه ولايت خو گرفت و با عشق آن بر سر دژخيم ستمشاهي فرياد کشيد و با همين انگيزه به ديار سوزان و محروم بلوچستان قدم نهاد و خطرناک ترين ماموريت ها را به جان خريد .او اگر چه کتاب ولايت ننوشت ولي خون کاسه سرش درخت ولايت را آبياري کرد و در يک کلام ،زندگيش پيام ولايت ،مبارزه اش عمل به آن و مرگ و شهادتش امضاي آن بود .

به نيکشهر و چابهار و ايرانشهر که قدم مي گذاريم ،بوي تفرقه مشاممان را مي آزارد ،سيه دلان دغلباز در بين مردم آن ديار ،سم کشنده تفرقه افکنده بودند ،اينک در اين ميدان کار و زار ،معمار اتحادي مي بايد تا که سرود اتحاد و عشق و بردباري سر دهد .حاج احمد با توکل بر خدا در وسط اين ميدان پر هياهو حضور يافت و پيروزمندانه پرچم اتحاد را در وسط اين ميدان به اهتزاز در آورد .
مردم چون افکارش را فهميدند و او را حافظ دين و ناموس خويش شناختند ،پروانه وار در آغوشش گرفتند وروز بعد در مکتبش با واژه سرخ شهادت آشنا شدند و تا به آنجا اين روايت ادامه يافت که خون عشاير منطقه ،با خون معمار اتحاد در هم آميخت و سرخ واژه شهادت را درتعريفي به اتحاد هستي بر سينه صخره هاي صعب العبور آن ديار حک کرد و به همگان آموخت چگونه رمز اتحاد را براي همه دوران در سينه ها ضبط کنند و در آينده براي ديگران نقل نمايند .

بعد از ظهر يکي از روزهاي گرم تابستان ،حاج احمد به همراه چند تن از عشاير منطقه نيکشهر وارد منزل شد و پس از مختصر پذيرايي بدون مقدمه ،چيزهاي داخل يخچال را بيرون گذاشت ،برق آن را قطع کرد و به دو نفر از عشاير گفت :آن را بيرون ببرند ،من که واقعا از اين کار مبهوت شده بودم ،زبان به اعتراض گشودم ،که يخچال را کجا مي بريد ؟ با روي گشوده به آرامي جواب داد :خانم اين بنده خدا يخچال ندارد ،سزاوار نيست که آب داغ و شور کوير را بخورد و ما آب سرد ،در ضمن شما مي توانيد از يخچال مشترک همسايه ها که متعلق به سپاه است استفاده کنيد !بعد از اين چند جمله ،يخچال را داخل خود رو گذاشتند و از آنجا دور شدند .در حيات خانه در سايبان نخلي ،لختي آرام گرفتم و در درياي ژرف افکار خويش غرق شدم و به اين نکته مي انديشيدم که اين حادثه را چگونه مي توان در قالب کلماتي براي اهل زمين تعريف کرد ،چگونه مي توان اين حديث را براي اهل خاک و آنان که ماديات همه وجودشان را در بر گرفته است و شريانهاي وجودشان جز اشياء مادي پاسخ گوي پيام ديگري نيست ،روايت کرد. آنان که چون اين حکايت را بشنوند ما را به استهزاء خواهند گرفت ؟آنان که مفهوم آيه ي« لن تنالوالبر حتي تنفقو مما تحبون .»به مقام نيکي نمي رسيد تا اينکه از آنچه دوست مي داريد انفاق کنيد ،را نمي دانند؛ چگونه دل و روحشان پذيراي اين پيام خواهد بود ؟

در سال 1365 چند تن از برادران عزيز ژاندارمري(سابق) به کمين ضد انقلاب و اشرار منطقه افتاده افتادند و به اسارت در آمدند و به مدت هفت ماه به منطقه اي صعب العبور در خارج از مرزهاي جمهوري اسلامي ايران منتقل شدند .اشرار منطقه طي نامه اي از مسئولين نظامي و سياسي استان براي رهايي اسيران چهل ميليون تومان پول در خواست کردند .مسئولين به خاطر متشنج شدن و از دست ندادن امنيت منطقه و نيز احتمال اينکه با پرداخت اين پول ازسوي مسئولين جمهوري اسلامي بازخواست، خواهند شد ،از پرداخت اين پول به اشرار و ضد انقلاب خود داري کردند .روزي چند تن از خانواده هاي اسيران نزد همسرم آمدند و در خواست کردند که کاري براي رهايي فرزندانشان انجام دهد .
حاج احمد بعد از ساعتي تامل و تفکر پيرامون اين حادثه ،با توکل بر خدا اين مسئوليت را پذيرفتند و فرداي آن روز توسط شخصي براي اشرار منطقه پيام فرستادند که فلان روز ،تک و تنها و بدون اسلحه براي مذاکره نزد آنها خواهد رفت. وقتي پيام به اشرار رسيده به خيال اينکه حاج احمد آنها را فريب داده و در روز موعودبا خيل عظيم سپاه به آنها حمله خواهد کرد ،تمام گذر گاهها و دره ها را کمين گذاشتند تا روز موعود فرا رسيد .يکي از اشراري که بعدا توبه کرد مي گفت :من ديده بان بودم و منتظر هجوم خيل عظيم سپاه به منطقه خودمان ،غروب روز موعود از فراز قله اي در دوردست ،شير وارسته اي را ديدم که تک و تنها و بدون اسلحه به سينه سخره ها چشم دوخته است و شکار خويش را نشانه مي رود ،استوار و ستبر منطقه را در مي نوردد تا به دشمن خويش دست يابد .بعدا خودش برايم گفت :وقتي با سران اشرار روبرو شدم ،گفتم که اگر در خيال واهي هستيد ،که چهل ميليون تومان داخل پاکت بگذاريم و تقديم شما کنيم ،بايد اين خيال خام را به جهنم ببريد. حالا دست خودتان است خواستيد آزاد کنيد ،از پول خبري نيست ،سر کرده اشرار رو به من کرد و گفت :حاج احمد از ما نترسيدي بدون اسلحه اينجا آمدي ؟جواب دادم در مکتب ما ترس ازغير خدا ،شرک به خدا و گناه کبيره است و مي بيني که بدون اسلحه هم آمده ام .بعد از آن سر کرده اشرار به سويم آمد. ابتدا فکر کردم قصد جان مرا دارد ،استرجاع را بر زبان جاري ساختم و آماده شهادت شدم. ولي وقتي نزديکم رسيد دست بر شانه هايم گذاشت و گفت :تنها به خاطر شجاعت و دلاوريت اين اسرا را به تو مي بخشم .در جوابش گفتم :من فقط به خاطر تکليف اينجا آمده ام و تو هر اسمي مي خواهي برايش بگذار و با لا خره اسرا آزاد شدند .آيا روانيست که در وصف او قلم را بشکنيم و دهان بر بنديم .او تنها چند اسير را آزاد نکرد ،بلکه چند نسل را تا ابديت رها ساخت و چگونه مي توانم اشک شوق آزادگان ،در آغوش پدران و مادرانشان را بر روي اين تکه کاغذ بياورم و احساسات عميقشان را نسبت به حاج احمد بيان کنم اگر ما بوديم و اين همه ابراز احساسات ،آيا نردبان غرور و تکبرمان تا فلک بر نمي گرفت .

امير نجفي دري:
روزي جهت سر کشي به يکي از پايگاههاي ژاندارمري به منطقه «نگور» رفته بودم .شب هنگام متوجه ورود دو تن از برادران عزيز پاسدار شدم . آنها بعد از سلام و احوال پرسي گفتند که حاجي کار مهمي با شما دارد ،شبانه به طرف چابهار حرکت کردم ،وقتي با حاجي رو برو شدم مرا در آغوش گرفت و پس از سلام و احوال پرسي گفت :تيمسار شما امانتي نزد من داريد که ما دوست داريم همين امشب آن امانت را به شما بدهيم .
حاجي مرا به اتاقي هدايت کرد و با اشاره مردي را با محاسن زياد نشانم داد و گفت :اين هم امانت شما .شگفت زده شده بودم ،آرام آرام جلو رفتم و در چشمان آن فرد خوب نگريستم ،سروان اميدوار بود که چندي قبل توسط اشرار اسير شده بود ،از ديدن آن صحنه به وجدآمد م ،او را در آغوش گرفتم و گونه هايش را غرق بوسه کردم. يک لحظه در فکرم اين مطلب خطور کرد که شايد بابت آزادي اين اسير حاجي احمد به سر کرده اشرار پول و باجي داده باشد و با تمنا و خواهش بسيار اسرا را آزاد کرده باشد ،که يکباره کلام سروان اميدوار افکارم را در هم ريخت .او گفت :
تيمسار ما افتخار مي کنيم به وجود حاج آقا باقري ،او بدون اسلحه در آن مناطق صعب العبور و تک و تنها به نزد« اعظم هوت» آمد و با قدرت و صلابت وصف ناپذيري با اشرار بر خورد کرد در حدي که ما مي ترسيديم پس از رفتن حاجي بلايي بر سر ما بياورند ،او در مقابل سر دسته آنها کوتاه نيامد و نهايتا بدون هيچ شرطي ما را آزاد کرد .پس از چند جلسه مذاکره ،اشرار با احمد قرار شد که سر کرده اشرار و افرادش تسليم جمهوري اسلامي شوند و پس از طي مراحل قانوني از شرارت خود دست بر داشتند و پس از آن تا حدود زيادي منطقه آرامش پيدا کرد .

ابوالقاسم رضازاده:
ايادي استعمار در داخل وخارج کشور سعي داشتند با اقدامات خود وضعيت اقتصادي نظام مقدس جمهوري اسلامي را فلج نمايند و در اين زمينه از هر حربه اي استفاده مي کردند. به طور عمده روي اسکناس هاي پانصد هزار توماني سرمايه گذاري نموده ،و ضمن جعل آن در کشوري بيگانه آن را به بازار ايران تزريق مي کردند .فرمانده شهيد حاج احمد باقري ماموريت مي يابد که همراه برادران ديگر همچون شهيد جندقيان اين باند را شناسايي و متلاشي کند .
آن مجاهد فداکار با حدود چهار ماه کار شبانه روزي ،باند مذکور را شناسايي و بعد از انجام يکسري عمليات شجاعانه توسط گروه عمل کننده که عبارت بودند از شهيد جندقيان ،زحمت صفري ،هادوني ،جعفر اسدي ،تمام دستگاه هاي چاپ اسکناس تقلبي منهدم و باند مذکور به کلي متلاشي شدند و اين عمليات در آن زمان بزرگترين ضربه اي بود که به دشمنان اقتصادي کشور وارد شد .

محمد کوهانشاهي:
سال 1366 بود که با ويلچر خود به مسجد جمکران وارد شدم تا در گوشه اي فرود آيم و با مهدي عزيز (عج) به درد دل بنشينم .نا گاه چشمم بعد از چند سال به حاج احمد افتاد ،جلو رفتم ،آرام آرام مي گريست و دعا مي خواند ،لختي درنگ مردم تا رابطه عاشق و معشوق را به نظاره بنشينم .
بعد از چندي سر بلند کرد و ديدگانش را به چشمانم دوخت .شايد شگفتي او به اين خاطر بود که باور نمي کرد که من قطع نخاع شده باشم ،بلند شد آرام آرام به سويم آمد ،لختي روبرويم به زانو نشست و با صدايي آرام ندايم داد .محمد !تويي ؟همديگر را در آغوش گرفتيم ،سر و صورت همديگر را غرقه بوسه کرديم و حکايت ويلچر را پرسيد .يک ساعتي برايش قصه ويلچر را حکايت کردم و در اين مدت در حالي که اشک از چشمانش جاري بود به حرفهايم گوش داد .لحظه وداع فرا رسيد .به او گفتم :حاجي تو قصه ويلچر را شنيده اي ولي از خودت هيچ نگفتي ،در حالي که صورتم را بوسيد گفت :محمد قصه من ،قصه هيچ است و کدام انسان عاقلي آن را روايت مي کند ،من چابهارم هر وقت دلت گرفت سري به ما بزن ،آنگاه خدا حافظي کرد و رفت .بعد از چندي شايد سه يا چهار ماه به يکي از دوستانم گفتم آيا حاضري همسفر من باشي تا به اتفاق نظاره گر قصه هيچ باشيم و او نيز قبول کرد .
با لا خره به هر مشقتي بود از اصفهان تا چابهار را طي کردم تا به نزد حاجي برسم .حاجي با ديدن من بر روي ويلچر در آن هواي گرم 45 درجه سخت در شگفت ماند ،به او گفتم :حاجي من گرچه قطع نخاع هستم ولي هنوز در رگ هايم قطره اي خون يافت مي شود که به کالبد نيمه جان انساني که در فقر فرهنگ استعمار دست و پا مي زند تزريق شود ،من آمده ام تا مفهوم آنچه را تو هيچش مي خواني ،بدانم !
در حالي که دستم را مي فشرد آرام آرام ويلچرم را به سوي اتاق فرماندهي حرکت داد ،حدود يک ماه بيشتر آنجا بودم ،روزي که خواستم از او جدا شوم ،لحظه وداع در گوشش زمزمه کردم ،اگر شهيد شدي ما را در آن دنيا شفاعت کن ،بلا فاصله جواب داد :انشا الله.

حسن حيدري:
آن زمان مسئول پادگان شهداي احد (ايرانشهر )بودم ،حاجي را با خانواده که جهت ديدار دوستان به انجا آمده بودند ملاقات کردم .خلاصه کلام وي اين بود اگر در مکان ديگري غير از چابهار مشغول کار شوم بهتر است ؛چون مدت زيادي است که در اينجا مشغول کار هستم و با فرماندهي استان صحبت کرده ام و اگر شما مسئوليت سپاه چابهار را قبول کنيد من خيلي از شما متشکر مي شوم . کلي مقدمه چيد که من به چابهار بروم و بنده هم که مي دانستم او چه خدمات ارزنده اي درآنجام داده و رفتن چه ضررو زيانهايي رابه دنبال خواهد داشت به پيشنهاد او جدي فکر نمي کردم و با شوخي جوابش را مي دادم. از اين ماجرا يک ماه گذشت از مرخصي اصفهان بر گشت ،نزديکي هاي غروب بود در ايرانشهر به منزل ما آمد و گفت :حاج حسن فکرش را کرده اي ؟
گفتم بله فکرش را کرده ام .بهترين فرد براي فرماندهي سپاه چابهار، حاج احمد باقري است !کمي به صورتم نگاه کرد و لبخندي زد و بعد بيش از يک کلام نگفت :خدا حافظ حيدري از من دور شد و يک ساعت بعد به درجه رفيع شهادت نايل آمد.

پرويز اکبري:
در يکي ،دو تا عمليات در خدمت ايشان بودم ،منطقه عملياتي قبل از ورود سپاه اسلام سخت مورد هجوم ضد انقلاب و اشرار بود . خلاصه اينکه برادران و خواهران عشاير سخت تحت فشار بودند ،در غروب دومين روز يک عمليات ،که تقريبا با به هلاکت رسيدن جمعي از اشرار و فرار کردن مابقي ،شر آنها از سر مردم کم شده بود ،سعي کرديم به خاطر صعب العبور بودن منطقه و نيز احتياج عشاير به ما يحتاج اوليه زندگي ،با هلي کوپتر اين وسايل را که شامل مواد خوراکي و وسايل دفاعي بود ،به آنها برسانيم .
به خاطر مي آورم که حاجي از پشت بي سيم با ما ارتباط بر قرار کرده بود و همواره فرياد مي زد که به داد عشايري که در محاصره افتاده اند برسيد. ابتدا به آنها آذوقه و مايحتاج اوليه و مهمات برسانيد و بعد به سراغ ما بياييد و من عشق حاج احمد را به عشاير در آن شرايط سخت هيچگاه از ياد نمي برم .

سال 1361 بود .شبي در اصفهان مهمان حاجي بودم که به تازگي از بلو چستان آمده بود .آن زمان هنوز ازدواج نکرده بودم ،حاجي رو کرد به پدرش و گفت :اگر همين حالا هم بگويد من زن مي خواهم تا فردا دست زنش را توي دستش مي گذارم ،حاج احمد که ديد از جواب دادن خجالت مي کشم؛ گفت :من از طرف حيدري مي گويم که برايش دستي با لا بزن ،با اين کلام حاجي سکوت کردم و البته همه مي دانند سکوت من يعني چه ؟!
همان شب پدر حاجي بلند شد و رفت با يک خانواده نجيب و مومن صحبت کرد و قرار شد من با همسر آينده ام فردا شب چند کلمه صحبت کنم ،من نيز شرايطم را به همسرم گفتم و او با تمام شرايط سختي که داشتم قبول کرد و اين ازدواج با برکت موجب شد که خداوند همسري را نصيب من کند که در شرايط سخت آب و هوايي بلوچستان قريب به سيزده سال با من باشد و هميشه از وصلتي که به دست حاج احمد باقري و پدر بزرگوارش انجام گرفته است خداوند را شکر مي کنم .

آن زمان يکي از اقوام درجه يک حاجي به چابهار آمده بود که در کنار حاجي بتواند در آن منطقه محروم مشغول کار شود ،بعد از مدتي به فرمان حاج احمد او در بسيج مشغول به کار شد ،بعد از دو ماه تصميم گرفتم او را به خاطر لياقتي که از خود نشان داده بود به عنوان فرمانده يکي از پاسگاههاي سپاه بر گزينم .ايشان قتي از تصميم حاجي مطلع شد ،نزد وي آمد و گفت :اگر اجازه بدهيد من يک ماهي به جنوب بروم و بعد از عمليات در جنوب ،در منطقه بلوچستان در خدمتتان باشم ،حاجي نيز قبول کرد بعد خبر شهادت او را براي ما آوردند ولي ما هيچ کدام خبر را به حاجي نداديم تا اينکه فرداي آن روز امام جمعه محترم چابهار خبر شهادت او را به مردم داد که تاثر مردم را بر انگيخت. من در همان لحظه نزد حاج احمد نشسته بودم وقتي شنيد که امام جمعه گفت :محمد علي عزيزي شهيد شده است سرش را پايين انداخت و در حالي که به آرامي قطرات اشک از گوشه چشمش فرو مي ريخت مي گفت :اناالله و انا اليه راجعون .

زينعلي:
تنگه «سر حد» بين ايرانشهر و نيکشهر واقع شده است ،به خاطر وضعيت خاص منطقه محل مناسبي براي اشرار جهت کمين زدن به نيروهاي خودي بود .روزي بنده به اتفاق حاج احمد از اين تنگه عبور مي کرديم ،من راننده بودم و او هم از فرط خستگي روي صندلي در حاليکه دستهايش را به اسلحه تکيه داده بود چرت مي زد. وقتي به اين تنگه رسيديم تعدادي اولاغ را ديديم که در دل دره رها شده اند ،من با خود گفتم بگذار با او شوخي اي کرده باشم .
با حالتي خاص فرياد زدم ،اشرار ،اشرار ،حاجي بلافاصله اسلحه خود را در حالت خواب و بيداري از پنجره ماشين بيرون داد و به طرف آن الاغ ها نشانه رفت ،من که باورم نمي شد حاجي به اين سرعت عکس العمل نشان دهد ، گفتم ،ببخشيد خواستم شوخي کنم .حاجي ابتدا نگاه غضب آلود به من کرد ولي نهايتا لبخندي بر لبانش نقش بست و گفت :که شوخي !و بعد چنانکه گويي اصلا اتفاقي نيفتاده است دو باره خوابيد.

به اتفاق حاج احمدجهت تحويل کاروان اهدايي مردم بلوچستان (چابهار )به جبهه هاي جنوب ،روانه بوديم که به يزد رسيديم .خود رو را در مکاني پارک کردم و پس از صرف شام آماده حرکت شديم ،متوجه شديم که دنده عقب ماشين گير کرده و به هيچ وجه آزاد نمي شود .بعد از دو يا سه دقيقه تلاش موفق نشد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین