غلامرضا بسنده

کد خبر: ۱۱۴۱۱۰
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۸۶ - ۱۵:۴۸ - 06October 2007
او اولين فرزند خانواده بود و والدينش به عشق امام هشتم، حضرت علي‌بن موسي الرّضا (ع)، نام او را «غلامرضا» نهادند. پدر بزرگ شهيد مرحوم «علي بسنده» از معلّمين قرآن و از ارادتمندان و محبّان اهل بيت بود و با دائر كردن مكتب‌خانه جهت تعليم قرآن كريم، به افرادي زيادي روخواني قرآن كريم را آموخته است. شهيد «بسنده» در سن شش سالگي و در سال تحصيلي 1355-1354 به علت نبودن مدرسه در زادگاهش ،وارد مدرسة ابتدايي روستاي «زائرعباسي» شد و تا پايان سال دوم ابتدايي را در همين دبستان به تحصيل پرداخت. در سال 1357 والدين ايشان به روستاي «لنگك »مهاجرت كرده و در آنجا ساكن شدند. شهيد «بسنده» نيز جهت تحصيل در پاية سوم ابتدايي، در سال 1357 راهي دبستان شهيد «علي فقيه»(فعلي) روستاي« ناخكي» شد. پس از قبولي در خردادماه 1358، جهت تحصيل در پاية چهارم دبستان در مدرسة ابتدايي« وليعصر (عج)»« لنگك» ثبت نام نمود و موفّق شد تحصيلات ابتدايي خود را در همين دبستان در خردادماه 1360 با موفقيت پشت سر بگذارد. اين شهيد بزرگوار در سن ده سالگي و موقعي كه دانش آموز كلاس چهارم دبستان بود، همراه با پدر به مشهد مقدس رفت و به زيارت امام رضا (ع) نائل گرديد.
ايشان تحصيلات دوران راهنمايي خود را در سال تحصيلي 61-1360 در مدرسه راهنمايي «شهيد آستروتين»( فعلي)« خورموج» آغاز كرد و در شهريور ماه 1364 در همين مدرسه به پايان رسانيد. در سال تحصيلي 65-1364 در دبيرستان« ابوذر غفاري»« خورموج» ثبت نام نمود و در رشتة علوم انساني به ادامه ي تحصيل پرداخت. تحصيلات دورة متوسطة ايشان تا تاريخ 26/8/1364 بيشتر تداوم نيافت و پس از آن، به عشق حضور در ميدانهاي نبرد حق عليه باطل و جهاد در راه خدا عملاً سنگر مدرسه را رها كرد.
او در تاريخ 2/9/1364 جهت گذراندن دورة آموزش جبهه، به پادگان آموزشي شهيد «صدوقي»در «بوشهر» اعزام شد و پس از اتمام آموزش، براي اولين بار در 20/1/1365 راهي جبهه گرديد و در گردان ابوالفضل(ع) ناوتيپ اميرالمومنين (ع) سازماندهي شد و پس از مدت شصت و دو روز حضور در جبهه‌هاي جنوب، در مورخة 21/3/1365 به منزل بازگشت. ايشان شش ماه بعد براي دومين و آخرين بار در مورخة 8/9/1365 همراه با دوست و يار صميمي و هميشگي‌اش، شهيد« محمد روزگرد»، عازم جبهه گرديد. آنها در ابتدا به «شيراز» اعزام شدند و چند روزي را در پادگان «امام حسين(ع)» اين شهر اقامت كردند و پس از آن در 15/9/1365 به منطقة «جراحي» محل استقرار ناوتيپ اميرالمؤمنين (ع) رسيدند. او در اين مرحله از اعزام، ابتدا كمك آرپي‌جي زن و سپس تك تيراندار بود. دقيقاً نوزده روز پس از استقرار در ناوتيپ اميرالمومنين(ع)، يعني در مورخه 4/10/65 عمليات كربلاي 4 آغاز گرديد و شهيد به اتفاق همرزمانش در طي اين چند روز آموزشهاي سختي را گذرانيدند و خود را جهت انجام موفقيت‌آميز عمليات آماده نمودند.

در شب عمليات، شهيد دچار كسالت مختصري مي‌شود و گويا نمي‌تواند در عمليات شركت نمايد از طرفي چون شهيد «محمد روزگرد» دوستي و صميميّت خاصي با ايشان داشته، با مشاهدة كسالت دوست و همرزم خود شهيد بسنده، ترجيح مي‌دهد او را تنها نگذارد و پيش او بماند. آنها در آن موقع در جزيرة مينو و در منطقه‌اي آبي و باتلاقي حضور داشته‌اند. عمليات شدت مي‌گيرد و شواهدي دال بر لو رفتن عمليات و ضرورت عقب نشيني نيروهاي آشكار مي‌گردد. آنهايي كه جليقة نجات داشته‌اند، خود را به اروند رود انداخته با تمام توان سعي در خارج شدن از آن محل را مي‌نمايند. شهيد «روزگرد» نيز جليقة نجات داشت، اما وفادارانه پيش دوست و يار برادرگونه‌اش شهيد« بسنده» مي‌ماند. شهيد جليقة نجات نداشت و لذا امكان شنا كردن از عرض اروند و نجات يافتن از آن وضعيت را نداشته است. آنان در همانجا در كنار هم و مظلومانه به شهادت مي‌رسند و پيكرهاي پاك و مطهرشان پس از گذشت يازده سال توسط گروه تفحّص شهدا از طريق پلاك هويت همراه با مقداري استخوان در جزيرة مينو كشف مي‌گردد و در مورخه 11/4/1376 پس از مراسم تشييع باشكوه توسط امت حزب ا... در كنار هم در گلزار شهداي «خورموج» به خاك سپرده مي‌شود.
رباعي زير از زبانحال مادر داغدار اين شهيد سعيد سروده شده است:
بهار خرّم فصل جواني
سراپا شور و عشق و مهربان
پس از عمري كه بودم انتظار
پلاكي بازگشت و استخواني

شهيد «غلامرضا بسنده» در موقع شهادت فقط هفده سال داشت. او از كودكي تا نوجواني يعني آخرين مقطع زندگي كوتاه اما پر بارش، روح و جان خود را پاك و پاكيزه از پليدي‌ها و زشتي‌ها نمود و آن را به عنوان متاعي قابل و درخور، جهت معاملة با خدا، ساخته و پرداخته كرد. او در طول زندگي فردي، زرنگ و باهوش بود و در تمام مدت عمر، هوشمندانه زندگي كرد و در آخرين لحظه از حيات فاني دنيوي نيز ارجمندترين و ارزشمندترين هوشمندي تمام عمر خود را به كار بست و جان خود را در جريان معامله‌اي خدايي، در طبق اخلاص نهاد و در مقابل، متاع بي‌بديل سعادت ابدي را خريداري نمود.
اين شهيد عزيز، فردي بود مؤدب، خوش‌خلق و پركار در خانواده. اوقاتش را به بطالت و سردرگمي نمي‌گذراند و به عنوان عنصري فعال و زحمتكش در خانواده شناخته مي‌شد. او بسيار به والدينش ياري مي‌رساند و در هر كاري كه آنها را نيازمند كمك مي‌يافت، به ياري‌شان مي‌شتافت و در اين راه بسيار مشتاق و جدي بود. برادرش آقاي حسين بسنده كه دو سال از او كوچك‌تر است، خصلت‌هايش را اين‌گونه توصيف مي‌كند: «برادرم به لحاظ اخلاقي، فردي آرام و كم‌رو بود. رفتارش بسيار خوب و مهربانانه بود و همه را دوست داشت. در كار كشاورزي كه شغل پدرم بود، بسيار ايشان را كمك مي‌كرد و در خانه نيز به مادرم ياري مي‌رساند. كلاً فردي بسيار خوش‌رو و شوخ‌طبع بود.» شهيد بسنده در بين دوستانش به خوشرويي و شوخ‌طبعي مشهور بود و با همة دوستانش ارتباط صميمانه داشت. در دوران تحصيل نيز با معلمانش سواي رابطة خاص معلّم و شاگردي، با معلّمانش ارتباط گرم و دوستانه داشت و با شوخي‌هاي بجا و پختة خود، آنان را به وجد مي‌آورد. همكلاسي‌هايش هنوز شوخي‌هاي شيرين او را در زمان تحصيل از ياد نبرده‌اند.

از آنجاييكه در خانواده‌اي كاملاً مذهبي و قرآني رشد يافته بود،‌ خيلي زود نماز را فراگرفت. او با اينكه سنش از هفت تا هشت سال فراتر نمي‌رفت، نماز خواندن را آغاز كرد و هرگز در بجا آوردن آن كاهلي ننمود. تا حد امكان نماز را در مسجد بجا مي‌آورد. او روزه گرفتن را نيز قبل از رسيدن به سن تكليف شرعي آغاز كرد و تا آخر عمر كوتاه خود كه فقط هفده سال بود، همواره در انجام آن مقيد بود. بهتر است در اينجا توصيف شهيد را از زبان مادرش بشنويم: «غلامرضا خيلي با ايمان بود و به اهل خانواده احترام مي‌گذاشت. در ماه محرم همراه با شهيد محمد روزگرد كه صميمي‌ترين دوستش بود، به هيأت‌هاي زنجيرزني مي‌رفت. به نماز و روزه خيلي پايبند بود. نمازهايش را هميشه اول وقت مي‌خواند و هيچ‌وقت، اول صبح قرائت قرآن را فراموش نمي‌كرد.» به گفته والدينش، قرآن كريم را پس از مهاجرت به لنگك ختم كرد و پس از آن همواره به طور مداوم آن را تلاوت مي‌نمود و از آن بهره‌هاي معنوي فراوان مي‌گرفت.
هميشه در برنامه‌ها و مراسم مذهبي حاضر بود و غالباً همراه با دوست شهيدش، محمّد روزگرد، در اين برنامه‌ها حاضر مي‌شد. آنان در كنار هم و با هم در دسته هاي سينه‌زني و زنجيرزني و نيز در مراسم مقابلة قرآن در ماه مبارك رمضان شركت مي‌كردند.
در زمان پيروزي انقلاب كودكي نه ساله بود، اما با شعور بالاي خود، حوادث و وقايع آن زمان را به خوبي درك مي‌كرد و با شور بالاي انقلابي در همة راهپيمايي‌ها، بزرگداشتها و كلاً مراسم متعدّد سالهاي اولية پيروزي انقلاب شركت مي‌نمود.

از سال پيروزي انقلاب به بعد با شخصيت الهي امام امت (ره) آشنا شد و هر اندازه كه انقلاب اسلامي در مسير تكاملي خود بيشتر پيش مي‌رفت، آن بزرگوار را بيشتر مي‌شناخت و آنچنان ارادتي به امام پيدا نمود كه تمام وجودش مالامال از عشق به ايشان شده بود. وقتي از برادرش پرسيده شد كه محرك اصلي برادر شهيدت جهت اعزام به جبهه چه بود، او فقط پاسخ داد: «عشق به خميني». آري، او عاشق امام امت (ره) بود و با همة وجود دريافته بود كه بي‌عشق خميني نتوان عاشق مهدي شد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
 
 
 
 وصيت نامه
 
بنام الله، پاسدار حرمت خون شهيدان
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذيِنَ قُتِلوُا فيِ سَبيِلِ ا... اَمْوَاتاً بَلْ اَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقوُنَ
بنام خداوندي كه روح را در كالبد دميد و ما را از نيستي به هستي تبديل نمود.
با درود و سلام بر مهدي صاحبُ الزّمان (عج) و نائب بر حق وي و اميد مستضعفان و محرومين جهان روح‌ا... و با سلام بي‌پايان به ارواح پاك و طيّبة شهداي صدر اسلام تاكنون و با سلام به امت امام و هم‌شهريان عزيز و گرامي.
كسي‌كه مي‌خواهد به مسافرتي برود، بايد از اوضاع و احوال آن راه و هم‌چنين هدف رفتن به آن مسافرت، آگاه باشد. ما نيز همچون ساير شهدا و رزمندگان، هدف اصلي و اساسي رفتن به اين راه را آزادانه و با ديدي عميق انتخاب نموده‌ايم كه هماره رسيدن به قرب الهي مي‌باشد؛ اگرچه ما در زمان سيد الشهداء نبوديم كه به نداي (هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُني)، لبيك‌گو باشيم، اما هم اكنون آگاهانه به نداي فرزند خلف او يعني روح‌ا... لبيك گفته و تا آخرين لحظه و قطرة خون خود، نسبت به او وفادار خواهيم ماند، زيرا اسلام بدون ريختن خون و فدا شدن، ادامه پيدا نمي‌كند و مستحكم نمي‌شود.
حال كه عازم جبهه‌هاي نور عليه ظلمت هستم، اگر سعادت شهادت، نصيب اين بندة حقير گرديد، از تمامي دوستان و آشنايان و اقوام خواهشمندم كه مرا حلال كنند و از خطاهاي من بگذرند.
اما اي پدر و مادر عزيزم! اي كساني كه زحمتهاي فراواني براي من متحمّل شده‌ايد تا مرا به اين سن و سال رسانيديد؛ ناراحت نباشيد و غم و غصّه‌اي را به خود راه ندهيد كه انشاءا... نزد فاطمة زهرا (س) و امام حسين (ع) روسفيد خواهيد بود و همچنين اگر فكر ديگر خانواده‌هاي شهداء باشيد [از شهادت من]، ناراحت نخواهيد بود. همواره پشتيبان انقلاب و رهبر باشيد و برادرانم و خواهرانم را طوري تربيت نماييد كه ادامه دهنده راه شهدا و در آينده، ياوري براي اسلام و مكتب خويش باشند.
و اما خواهران عزيزم! حجاب اسلامي را حفظ نموده و به عنوان الگو براي ديگران باشيد. از دانش آموزان و هم‌كلاسي‌هاي خودم مي‌خواهم كه سنگر مدرسه را گرم نگه دارند و كوشش فراوان به خرج دهند تا در آينده، مشكلات مملكت اسلاميان را حل نمايند و چرخ‌هاي اين كشور را بگرداننـد و افرادي مفيد و دلسوز، براي نظام و انقلاب باشند.
والسّلامُ علي مَنِ اتَّبَعَ الهُدي   بندة حقيرخدا، غلامرضا بسنده     8/9/1365
 




خاطرات

پدر شهيد:
فرزندم در اولين دفعة اعزام به جبهه، شانزده ساله بود و به همين لحاظ مانند بسياري از نوجوانان آن زمان، موانع زيادي نظير كوچكي سن و قيافه جهت رفتن به جبهه داشت. غلامرضا به بسيج خورموج مراجعه کرده و از مسؤولين اعزام خواسته بود تا او را در ليست عازمين به جبهه قرار دهند، اما فرماندهي وقت سپاه با رفتن او مخالفت كرده بود و به او گفته بود كه سن تو براي جنگيدن كم است و لذا نمي‌تواني به جبهه بروي. غلامرضا، ساده و بي‌آلايش و با صداقت خاص خود جواب مي‌دهد: «اگر مي‌گوييد كه من نمي‌توانم بجنگم، بيا تا با هم كشتي بگيريم. اگر من شكست خوردم، به جبهه نمي‌روم. ولي اگر شما شكست خورديد، بايد مرا به جبهه بفرستيد.» بالأخره فرمانده وقت سپاه ناحيه دشتي راضي شد كه او را به جبهه اعزام نمايد. پس از گذشت مدتي، عده‌اي از همراهان و همرزمانش از جبهه برگشتند، اما غلامرضا برنگشت. وقتي علت را جويا شدم، آنها از قول غلامرضا به من گفتند كه مي‌ترسم به خانه برگردم و ديگر نتوانم اجازه اعزام مجدد را يا از والدينم و يا از مسؤولين اعزام بگيرم. لذا مدتي بعد از دوستانش به خانه برگشت.

مادر شهيد|:
 در آخرين مرحله‌اي كه غلامرضا مي‌خواست به جبهه برود، به او گفته بودند كه برگرد و فردا صبح بيا. او نگران از اينكه نكند فرداي آن روز به كاروان اعزام نرسد، شب را تا صبح در محل ستاد نماز جمعه خورموج به سر مي‌برد و همان‌جا مي‌خوابد. من صبح جهت بدرقة فرزندم به خورموج رفتم و از او پرسيدم چيزي نياز نداري؟ گفت: انار مي‌خواهم. من آن موقع پول كافي همراهم نبود؛ لذا از يكي از دكان‌داران آشنا، مقداري پول قرض گرفتم و با آن انار خريدم و به غلامرضا دادم. او نيز انارها را برداشت و بين همرزمانش تقسيم كرد. موقع اعزام كه فرا رسيد، مي‌خواستند او را به خاطر كوتاهي قد، برگردانند و به جبهه اعزام نكنند. اما او با جديت و با روحيه‌اي مصمم جواب داد: من هرگز برنمي‌گردم. اگر برگردم به من مي‌خندند. من براي جنگ كردن آمده‌ام و اصلاً برنمي‌گردم.


پدرش وقتي اصرار فراوان غلامرضا را جهت رفتن به جبهه ديد، تصور كرد شايد او براي پول به جبهه مي‌رود؛ لذا مبلغ شش هزار تومان به او داد. اما شهيد بي‌اعتنا به اين پول آن را در صندوق قرض‌الحسنه ريخت و از تصميم خود جهت اعزام به جبهه منصرف نشد.» ايشان ادامه مي‌دهد: «موقعي‌كه غلامرضا تصميم به حضور در جبهه گرفته بود، پدرش به تازگي تراكتور خريده بود. من به او گفتم: حال كه مي‌بيني پدرت تراكتور خريده و به كمك تو نياز دارد، جبهه نرو و جهت كمك به پدرت، روي تراكتور كار كن، اما او قبول نكرد و گفت: وظيفه من در حال حاضر، رفتن به جبهه و محكم نگه داشتن سنگرهاست و بايد به جبهه بروم.»





آثارمنتشر شده درباره ي شهيد

 خوشا عشق‌بازي ز راه وفا

خوشا جان سپردن به راه خدا

خوشا پاك، چون ژالة بامداد

سبك ره‌بريدن چنان ابر و باد

خوش آن تن كه سرماية جان شود

خوشا جان، كه قربان جانان شود

خوشا عاشقي چون «بسنده» شدن

سرافراز و آزاد و بنده شدن

چنين است آيين مردان دين

كه روشن بُوَد در كتاب مبين

كمر سخت بستند مردان جنگ

به يك‌دست قرآن و دستي تفنگ

بسيجي كمر بسته تير و قطار

درآورده از جانِ دشمن، دمار

وصيت چنين كرد يار شهيد

به ياران خود با هزاران امـيد

كه اي جانشينان ما در زمين

بمانيد مردانه در راه دين

بگيريد اين نكته در گوشتان

كه هرگز نگردد فراموشتان

چنين است آيين مردان مرد

كه در پيش دشمن مشو رنگ‌زرد

چو كردي به خصم دغل، كار، تنگ

سرِ مار بايد بكوبي به سنگ

نه از دشمنِ خويش، غفلت كنيد

به آسودگي، باز عادت كنيد

مبادا به تزويرِ مدّ فرنگ

بيفتيد آلوده در دام ننگ

مـبادا در اين هجمه و ازدحام

شود از نظر، گم طريق امام

مبادا در اين عصر پرواهمه

نگيري سراغ از دل فاطمه

پيام شهيد است تنها صواب

كه اي خواهرانم! حجاب و حجاب

مبادا رهِ راستي گم كنيد

و خود را اسير توهّم كنيد

طريقي كه از هر روش بهـتر است

در اين عصر، تنها رهِ رهـبر است

بيا تا من و تو همه ما شويم

نباشيم چون قطره دريا شويم

 احمد منصوري

 

 

 

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار