نصرا... اسماعيلي
مادرش در زمينه تولّد او ميگويد: «در سال 1340 دو فرزند به صورت دوقلو و به نامهاي خسرو و نصرا... به دنيا آوردم. هر دوي آنها در روزهاي اولية تولّد بيمار بودند. چون در روستا هيچگونه امكانات بهداشتي و درماني وجود نداشت، به ناچار اين دو نوزاد را همراه با پدرشان به« خورموج» برديم ولي آنجا نيز متأسّفانه هيچ پزشكي وجود نداشت. عدهاي از اهالي «خورموج» ما را به روستاي لنگك محله «تلمبة بادي» راهنمايي كردند و گفتند كه در آنجا يك پزشك وجود دارد. از اين رو رفتيم روستاي« لنگك». رفتيم نزد آن پزشك و پس از درمان اين دو نوزاد دوقلو، به «خورموج» برگشتيم و مدت دو شبانه روز در اين شهر مانديم و سپس به روستاي« لاور »برگشتيم. شبي در عالم خواب ديدم كه يكي از چوبهاي سقف خانهمان شكست و به زمين افتاد. يكي از سادات اهالي روستا آن چوب را برداشت و دوباره سرجايش قرار داد. از اين دو نوزاد دوقلو، يكي در سن 6 ماهگي از دنيا رفت و ديگري نيز در سن بيست و دو سالگي، جان خود را فداي اسلام و انقلاب كرد.»
پدر شهيد، از اهالي متدين و زحمتكش روستا است و از طريق كشاورزي امرار معاش مينمايد. لذا شهيد نصرا... اسماعيلي در دامان خانوادهاي حقيقتاً مذهبي و مقيد به حلال و حرام خدا، پرورش يافت. آن شهيد بزرگوار در سن هفت سالگي به دبستان «جنّت» رفت و توانست عليرغم مواجهه با مشكلات و تنگناهاي زياد، تحصيلات ابتدايي خود را به پايان برساند. پس از آن، به دليل نبود مدرسه راهنمايي در روستا، به شهر «خورموج» رفت و در مدرسة راهنمايي« ادب »ثبت نام نمود. پس از قبولي در پاية اول راهنمايي، به دليل فقر شديد اقتصادي و عدم توان تأمين هزينههاي مرتبط با تحصيل در شهر «خورموج» ناگزير به ترك تحصيل شد. او در سال 1359 به خدمت سربازي رفت و در طي دوران خدمت، در عمليات« فتح المبين» و« بيتالمقدس» شركت جست.
او در اواخر زمان خدمت، به عنوان آموزگار نهضت سواد آموزي، مسؤوليت سواد آموزي به بسيجيان بيسواد« گروه مقاومت شهيد چمران» را بر عهده گرفت و در اين زمينه، فعاليت شاياني را از خود به نمايش گذاشت.
با عشق و علاقة شديدي كه به انقلاب و دفاع از دستآوردهاي آن داشت، در حاليكه فقط چند روز از اتمام خدمت سربازياش ميگذشت، در مورخة 6/10/1361 به عنوان بسيجي راهي جبهه شد و تا مورخة 24/2/1362 در جبهة« موسيان» و در لشكر 19 فجر به عنوان انتظامات پايگاه شهيد دستغيب حاضر بود.
پس از آن به خانه بازگشت. او براي دومين بار در تاريخ 1/5/1362 مجدداً به جبهه اعزام گرديد و تا تاريخ 31/6/1362 به عنوان جانشين دسته در جبهة «عين خوش» خدمت نمود و سپس به خانه مراجعت نمود. شهيد اسماعيلي، براي سومين و آخرين بار در مورخة 29/9/1362 به جبهه رفت و ابتدا در عمليات« والفجر5 »كه در 27/11/1362 در منطقة «چنگوله» (حد فاصل مهران و دهلران) به اجرا درآمد شركت كرد و سپس در عمليات« والفجر 6 »واقع در «چزابه» و« چيلات» در جنوب« دهلران» حاضر گرديد. آخرين عملياتي كه اين شهيد بزرگوار شركت كرد، عمليات «خيبر» بود كه در مورخة 3/12/1362 در منطقة «هورالهويزه» و «جزاير مجنون» به وسعت 1180 كيلومترمربع با همكاري سپاه و ارتش آغاز گرديد. مسؤوليت شهيد اسماعيلي در اين عمليات تك تيرانداز بود و ايشان، سه روز پس از شروع عمليات يعني در مورخّة 12/12/1362 در اثر اصابت تركش خمپاره به ناحية سر و خونريزي شديد، در خاك عراق، شربت شهادت نوشيد. پيكر مطهر شهيد، دو روز پس از شهادت در مورخه 14/12/1362 به روستاي لاور شرقي منتقل و پس از تشييع جنازة باشكوه، در گلزار شهداي اين روستا به خاك سپرده شد.
او از جوانان برومند و فرهيختة روستاي لاور شرقي بود كه در پرتو تربيت والاي خانوادگي و توجه شديد به آموزههاي ديني، به مرتبة ارزشمندي از خصلتهاي ارزندة انساني نائل شده بود.
اين شهيد به شهادت خانواده و دوستان و اهالي روستا، انساني بود متواضع و خاكي؛ هيچ يك از اقوام و دوستانش حتي يك مورد از رفتار متكبرانة را از او سراغ ندارند. به طوريكه هيچ نشانهاي از نخوت و خود برتربيني در گفتار و رفتارش وجود نداشت و همين موضوع سبب شده بود تا همة مردم از صميم قلب او را دوست داشته باشند. از تكلُّف و ريا به دور بود و خيلي راحت با مردم ارتباط صميمانه برقرار ميكرد. فردي اجتماعي و پرتحرك بود و از ركود و يكجانشيني و بطالت، تنفّر داشت. لذا هرگز بيكار نبود حتي در زمانيكه عليرغم مشكلات زياد، تحصيل ميكرد، به كمك پدرش هم ميشتافت و تا آنجاييكه در توان داشت وي را ياري مينمود. رفتارش بسيار مهربانانه و توأم با خوشرويي بود. صحبتش خستگي را از تن مخاطب بهدر ميكرد و به او روحيه ميداد. فردي صادق و بيآلايش بود و از افراد فريبكار و كجرفتار دوري ميجست. به منزل اقوام و دوستان، زياد رفت و آمد ميكرد به طوريكه اين امر، صميميت عميقي را ميان او و ديگران برقرار ساخته بود.
شهيد اسماعيلي از 6 سالگي به بعد همراه با پدر به مسجد ميرفت و در همان سنين كودكي، نماز خواندن را فرا گرفت. از آنجاييكه از كودكي با مسجد انس گرفته بود، تقيد بالايي به خواندن نماز در مسجد داشت. روزه گرفتن را از سن 9 سالگي شروع كرد و با وجود كوچكي سن، حرارت و گرماي شديد هوا تحمل مينمود و روزة خود را نميشكست.
شهيد« اسماعيلي» از اينكه بتواند خدمتي براي مردم انجام دهد بسيار خوشحال ميشد لذا با تمام وجود و تا حد امكان در كارها و خدمات عام المنفعه حضور پررنگي داشت. او پس از اتمام خدمت سربازي، به عنوان آموزگار نهضت سواد آموزي، مبادرت به سوادآموزي به مردم روستا و به خصوص بسيجيان عضو گروه مقاومت شهيد چمران نمود و در اين زمينه تلاش شايستهاي را به عمل آورد.
يك وقت، مقادير قابل توجهي مواد غذايي از طرف فرمانداري دشتي، جهت توزيع بين مردم به روستاي لاور شرقي انتقال داده شد و شهيد اسماعيلي يكي از عوامل فعال و پركار در امر توزيع اين مواد غذايي بود و در اين راه، زحمت زيادي كشيد.
در زمان پيروزي انقلاب، نوجواني هفده ساله بود لذا وقايع و حوادث اين زمان را به خوبي درك كرد. او در راهپيماييهاي پيش از پيروزي انقلاب، فعالانه حضور مييافت و در اين راه از هيچ چيزي نميترسيد و با تمام وجود عليه رژيم ستمشاهي طاغوت شعار ميداد.
پس از پيروزي انقلاب نيز به طور مستمر در برنامههاي انقلابي شركت ميكرد و در راه اشاعة ارزشهاي معنوي انقلاب و تبيين حقيقت نوراني آن، از هيچ كوششي فرو گذار نمينمود. او پس از رسيدن به سن قانوني جهت رأي دادن، تا زمان شهادت در همة انتخاباتهايي كه پيش آمد، شركت كرد.
اين شهيد بزرگوار به مقام شامخ پيشوايان بزرگ معصوممان(ع) ارادتي تمام داشت. از همينرو از زمان كودكي، در مجالس روضه خواني حاضر ميشد و در قالب دستجات سينهزني در تمامي مصائب اهلبيت(ع) عزاداري مينمود.
او علاقة شديدي به امام امت (ره) داشت و آن بزرگوار را از جان دوستتر ميداشت. لذا رهنمودهاي او را سرلوحة همة ابعاد زندگي خود قرار داده بود و در جهت عملي ساختن آن رهنمودهاي نوراني با تمام وجود، اهتمام ميورزيد. پس از پايان خدمت سربازي و عليرغم اينكه سختيهاي طاقتفرساي شرايط حضور در جبهه را به خوبي درك كرده بود، در راستاي لبّيك به اوامر پيامبرگونة امام راحل عظيم الشان (ره) و براي پاسداري از اسلام و انقلاب اسلامي، باز هم تصميم به رفتن به جبهه گرفت و به طور كلّي، تا زمان شهادت، سه بار به عنوان بسيجي به جبهه رفت و رشادتمندانه عليه دشمنان اسلام و انسانيت جنگيد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
پدر شهيد، از اهالي متدين و زحمتكش روستا است و از طريق كشاورزي امرار معاش مينمايد. لذا شهيد نصرا... اسماعيلي در دامان خانوادهاي حقيقتاً مذهبي و مقيد به حلال و حرام خدا، پرورش يافت. آن شهيد بزرگوار در سن هفت سالگي به دبستان «جنّت» رفت و توانست عليرغم مواجهه با مشكلات و تنگناهاي زياد، تحصيلات ابتدايي خود را به پايان برساند. پس از آن، به دليل نبود مدرسه راهنمايي در روستا، به شهر «خورموج» رفت و در مدرسة راهنمايي« ادب »ثبت نام نمود. پس از قبولي در پاية اول راهنمايي، به دليل فقر شديد اقتصادي و عدم توان تأمين هزينههاي مرتبط با تحصيل در شهر «خورموج» ناگزير به ترك تحصيل شد. او در سال 1359 به خدمت سربازي رفت و در طي دوران خدمت، در عمليات« فتح المبين» و« بيتالمقدس» شركت جست.
او در اواخر زمان خدمت، به عنوان آموزگار نهضت سواد آموزي، مسؤوليت سواد آموزي به بسيجيان بيسواد« گروه مقاومت شهيد چمران» را بر عهده گرفت و در اين زمينه، فعاليت شاياني را از خود به نمايش گذاشت.
با عشق و علاقة شديدي كه به انقلاب و دفاع از دستآوردهاي آن داشت، در حاليكه فقط چند روز از اتمام خدمت سربازياش ميگذشت، در مورخة 6/10/1361 به عنوان بسيجي راهي جبهه شد و تا مورخة 24/2/1362 در جبهة« موسيان» و در لشكر 19 فجر به عنوان انتظامات پايگاه شهيد دستغيب حاضر بود.
پس از آن به خانه بازگشت. او براي دومين بار در تاريخ 1/5/1362 مجدداً به جبهه اعزام گرديد و تا تاريخ 31/6/1362 به عنوان جانشين دسته در جبهة «عين خوش» خدمت نمود و سپس به خانه مراجعت نمود. شهيد اسماعيلي، براي سومين و آخرين بار در مورخة 29/9/1362 به جبهه رفت و ابتدا در عمليات« والفجر5 »كه در 27/11/1362 در منطقة «چنگوله» (حد فاصل مهران و دهلران) به اجرا درآمد شركت كرد و سپس در عمليات« والفجر 6 »واقع در «چزابه» و« چيلات» در جنوب« دهلران» حاضر گرديد. آخرين عملياتي كه اين شهيد بزرگوار شركت كرد، عمليات «خيبر» بود كه در مورخة 3/12/1362 در منطقة «هورالهويزه» و «جزاير مجنون» به وسعت 1180 كيلومترمربع با همكاري سپاه و ارتش آغاز گرديد. مسؤوليت شهيد اسماعيلي در اين عمليات تك تيرانداز بود و ايشان، سه روز پس از شروع عمليات يعني در مورخّة 12/12/1362 در اثر اصابت تركش خمپاره به ناحية سر و خونريزي شديد، در خاك عراق، شربت شهادت نوشيد. پيكر مطهر شهيد، دو روز پس از شهادت در مورخه 14/12/1362 به روستاي لاور شرقي منتقل و پس از تشييع جنازة باشكوه، در گلزار شهداي اين روستا به خاك سپرده شد.
او از جوانان برومند و فرهيختة روستاي لاور شرقي بود كه در پرتو تربيت والاي خانوادگي و توجه شديد به آموزههاي ديني، به مرتبة ارزشمندي از خصلتهاي ارزندة انساني نائل شده بود.
اين شهيد به شهادت خانواده و دوستان و اهالي روستا، انساني بود متواضع و خاكي؛ هيچ يك از اقوام و دوستانش حتي يك مورد از رفتار متكبرانة را از او سراغ ندارند. به طوريكه هيچ نشانهاي از نخوت و خود برتربيني در گفتار و رفتارش وجود نداشت و همين موضوع سبب شده بود تا همة مردم از صميم قلب او را دوست داشته باشند. از تكلُّف و ريا به دور بود و خيلي راحت با مردم ارتباط صميمانه برقرار ميكرد. فردي اجتماعي و پرتحرك بود و از ركود و يكجانشيني و بطالت، تنفّر داشت. لذا هرگز بيكار نبود حتي در زمانيكه عليرغم مشكلات زياد، تحصيل ميكرد، به كمك پدرش هم ميشتافت و تا آنجاييكه در توان داشت وي را ياري مينمود. رفتارش بسيار مهربانانه و توأم با خوشرويي بود. صحبتش خستگي را از تن مخاطب بهدر ميكرد و به او روحيه ميداد. فردي صادق و بيآلايش بود و از افراد فريبكار و كجرفتار دوري ميجست. به منزل اقوام و دوستان، زياد رفت و آمد ميكرد به طوريكه اين امر، صميميت عميقي را ميان او و ديگران برقرار ساخته بود.
شهيد اسماعيلي از 6 سالگي به بعد همراه با پدر به مسجد ميرفت و در همان سنين كودكي، نماز خواندن را فرا گرفت. از آنجاييكه از كودكي با مسجد انس گرفته بود، تقيد بالايي به خواندن نماز در مسجد داشت. روزه گرفتن را از سن 9 سالگي شروع كرد و با وجود كوچكي سن، حرارت و گرماي شديد هوا تحمل مينمود و روزة خود را نميشكست.
شهيد« اسماعيلي» از اينكه بتواند خدمتي براي مردم انجام دهد بسيار خوشحال ميشد لذا با تمام وجود و تا حد امكان در كارها و خدمات عام المنفعه حضور پررنگي داشت. او پس از اتمام خدمت سربازي، به عنوان آموزگار نهضت سواد آموزي، مبادرت به سوادآموزي به مردم روستا و به خصوص بسيجيان عضو گروه مقاومت شهيد چمران نمود و در اين زمينه تلاش شايستهاي را به عمل آورد.
يك وقت، مقادير قابل توجهي مواد غذايي از طرف فرمانداري دشتي، جهت توزيع بين مردم به روستاي لاور شرقي انتقال داده شد و شهيد اسماعيلي يكي از عوامل فعال و پركار در امر توزيع اين مواد غذايي بود و در اين راه، زحمت زيادي كشيد.
در زمان پيروزي انقلاب، نوجواني هفده ساله بود لذا وقايع و حوادث اين زمان را به خوبي درك كرد. او در راهپيماييهاي پيش از پيروزي انقلاب، فعالانه حضور مييافت و در اين راه از هيچ چيزي نميترسيد و با تمام وجود عليه رژيم ستمشاهي طاغوت شعار ميداد.
پس از پيروزي انقلاب نيز به طور مستمر در برنامههاي انقلابي شركت ميكرد و در راه اشاعة ارزشهاي معنوي انقلاب و تبيين حقيقت نوراني آن، از هيچ كوششي فرو گذار نمينمود. او پس از رسيدن به سن قانوني جهت رأي دادن، تا زمان شهادت در همة انتخاباتهايي كه پيش آمد، شركت كرد.
اين شهيد بزرگوار به مقام شامخ پيشوايان بزرگ معصوممان(ع) ارادتي تمام داشت. از همينرو از زمان كودكي، در مجالس روضه خواني حاضر ميشد و در قالب دستجات سينهزني در تمامي مصائب اهلبيت(ع) عزاداري مينمود.
او علاقة شديدي به امام امت (ره) داشت و آن بزرگوار را از جان دوستتر ميداشت. لذا رهنمودهاي او را سرلوحة همة ابعاد زندگي خود قرار داده بود و در جهت عملي ساختن آن رهنمودهاي نوراني با تمام وجود، اهتمام ميورزيد. پس از پايان خدمت سربازي و عليرغم اينكه سختيهاي طاقتفرساي شرايط حضور در جبهه را به خوبي درك كرده بود، در راستاي لبّيك به اوامر پيامبرگونة امام راحل عظيم الشان (ره) و براي پاسداري از اسلام و انقلاب اسلامي، باز هم تصميم به رفتن به جبهه گرفت و به طور كلّي، تا زمان شهادت، سه بار به عنوان بسيجي به جبهه رفت و رشادتمندانه عليه دشمنان اسلام و انسانيت جنگيد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بِسْمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّيقِينَ
من، نصرا... اسماعيلي، ميخواهم به جبهه بروم براي سرنگوني صدام و امثال صدام. من اميدوارم در كار، كوشش كنم و در جبهه بجنگم. من از پدر و مادرم ميخواهم كه براي من نگران نباشند و از خدا ميخواهم تا انقلاب اسلامي را به پيروزي برساند و از مردم ميخواهم كه شب و روز براي رزمندگان دعا كنند و من از پدر و برادربزرگم ميخواهم كه از انقلاب اسلامي دفاع كنند. اميدوارم بروم به جبهه و شهيد گردم؛ از پدر و مادرم ميخواهم اگر شهيد شدم، گريه نكنند و شهادت من براي آنان يك افتخار باشد.
والسلام نصرا... اسماعيلي
من، نصرا... اسماعيلي، ميخواهم به جبهه بروم براي سرنگوني صدام و امثال صدام. من اميدوارم در كار، كوشش كنم و در جبهه بجنگم. من از پدر و مادرم ميخواهم كه براي من نگران نباشند و از خدا ميخواهم تا انقلاب اسلامي را به پيروزي برساند و از مردم ميخواهم كه شب و روز براي رزمندگان دعا كنند و من از پدر و برادربزرگم ميخواهم كه از انقلاب اسلامي دفاع كنند. اميدوارم بروم به جبهه و شهيد گردم؛ از پدر و مادرم ميخواهم اگر شهيد شدم، گريه نكنند و شهادت من براي آنان يك افتخار باشد.
والسلام نصرا... اسماعيلي
خاطرات
مادرشهيد:
«فرزند شهيدم، نصرا...، از سن 9 سالگي، شروع به روزه گرفتن كرد. در آن زمان، ماه مبارك رمضان در فصل گرم سال يعني تابستان، واقع شده بود و مردم هيچگونه امكانات خنك كننده نداشتند. فرزندم نصرا...، براي غلبه بر گرماي هوا و عطش ناشي از آن، در حياط منزل، حوضي درست كرده بود كه آن را پر از آب ميكرد و براي اينكه از شدّت تشنگي خود بكاهد، به درون حوض ميرفت و سپس پارچهاي را تر ميكرد و پس از بيرون آمدن از حوض، به روي خود ميكشيد و بدينگونه، تا حدودي بر گرماي شديد هوا فائق ميشد.»
برادر شهيد:
«برادرم نصرا... هر وقت از جبهه بر ميگشت، با شور و حرارت وصفناپذيري از معنويت حاكم بر جبهه ميگفت و وقايع مربوط به شهادت همرزمانش را براي ما تعريف مينمود.»
او هميشه در آرزوي شهادت بود و در راستاي جهاد در راه خدا اعتنايي به زخارف زندگي دنيايي نداشت و تمام وجهة همّتش اشاعة ارزشهاي والاي اسلام و انقلاب و مبارزه با دشمنان دين و سردمداران استعمار و استثمار بود و در همين راه به فيض بزرگ شهادت نائل گشت.
«فرزند شهيدم، نصرا...، از سن 9 سالگي، شروع به روزه گرفتن كرد. در آن زمان، ماه مبارك رمضان در فصل گرم سال يعني تابستان، واقع شده بود و مردم هيچگونه امكانات خنك كننده نداشتند. فرزندم نصرا...، براي غلبه بر گرماي هوا و عطش ناشي از آن، در حياط منزل، حوضي درست كرده بود كه آن را پر از آب ميكرد و براي اينكه از شدّت تشنگي خود بكاهد، به درون حوض ميرفت و سپس پارچهاي را تر ميكرد و پس از بيرون آمدن از حوض، به روي خود ميكشيد و بدينگونه، تا حدودي بر گرماي شديد هوا فائق ميشد.»
برادر شهيد:
«برادرم نصرا... هر وقت از جبهه بر ميگشت، با شور و حرارت وصفناپذيري از معنويت حاكم بر جبهه ميگفت و وقايع مربوط به شهادت همرزمانش را براي ما تعريف مينمود.»
او هميشه در آرزوي شهادت بود و در راستاي جهاد در راه خدا اعتنايي به زخارف زندگي دنيايي نداشت و تمام وجهة همّتش اشاعة ارزشهاي والاي اسلام و انقلاب و مبارزه با دشمنان دين و سردمداران استعمار و استثمار بود و در همين راه به فيض بزرگ شهادت نائل گشت.
آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
منم آنكه جان بر كف رهـبرم
شهيدي سرافراز و نامآورم
نه باكي ز دشمن، نه خوفي ز جنگ
كه دلدادة حضرت حـيدرم
منم تحت فرمان مولا حسين
من آن كربلاييگُل پرپرم
اگر خصم، گرگِ ستمپيشه است
به ميدان او، همچو شير نرم
اگر دشمن آيد به خاك وطن
به پيكارجويي چنان نادرم
من از مار ضحّاك دارم چه باك
كه چون كاوه آن مرد آهنگرم
چو در خاك و در آتش و باطلاق
بود دست لطف خدا ياورم
منم آريوبرزن حق پرست
اگر خصم گويد كه اسكندرم
به ميدان دشمن، چنان آتشم
به چشمان او، تيغة خنجرم
مرا شير داده به عشق علي
به هنگامة كودكي، مادرم
گرفتم به بر، شاهد عشق را
چو شد غرق در خون من، پيكرم
چه غم دارم امروز اي دوستان!
كه من همنشين با علي اكبرم
ز عبّاس، درس وفا خواندهام
من امروز، سيراب از كوثرم
گل سُرخرويي ز بُستان دين
شهيدي ز ميدانگه «خيـبرم»
خوشا آنكه با چهرة خونچكان
به ديدار محبوب، روي آورم
شدم غرقه در لجّة خون عشق
چو افتاد خمپاره در سنگرم
شهيدم شهيدم شهيدم شهيد
كه تاج سعادت بود بر سرم
شدم همسفر با شهيدان عشق
اگر خفته در گوشه «لاورم»
احمد منصوري
شهيدي سرافراز و نامآورم
نه باكي ز دشمن، نه خوفي ز جنگ
كه دلدادة حضرت حـيدرم
منم تحت فرمان مولا حسين
من آن كربلاييگُل پرپرم
اگر خصم، گرگِ ستمپيشه است
به ميدان او، همچو شير نرم
اگر دشمن آيد به خاك وطن
به پيكارجويي چنان نادرم
من از مار ضحّاك دارم چه باك
كه چون كاوه آن مرد آهنگرم
چو در خاك و در آتش و باطلاق
بود دست لطف خدا ياورم
منم آريوبرزن حق پرست
اگر خصم گويد كه اسكندرم
به ميدان دشمن، چنان آتشم
به چشمان او، تيغة خنجرم
مرا شير داده به عشق علي
به هنگامة كودكي، مادرم
گرفتم به بر، شاهد عشق را
چو شد غرق در خون من، پيكرم
چه غم دارم امروز اي دوستان!
كه من همنشين با علي اكبرم
ز عبّاس، درس وفا خواندهام
من امروز، سيراب از كوثرم
گل سُرخرويي ز بُستان دين
شهيدي ز ميدانگه «خيـبرم»
خوشا آنكه با چهرة خونچكان
به ديدار محبوب، روي آورم
شدم غرقه در لجّة خون عشق
چو افتاد خمپاره در سنگرم
شهيدم شهيدم شهيدم شهيد
كه تاج سعادت بود بر سرم
شدم همسفر با شهيدان عشق
اگر خفته در گوشه «لاورم»
احمد منصوري
لینک کپی شد
نظر شما
