حبيب الله نمازيان
مي دانند اين خطه ي هنر پرور، هر از چندي يک قهرمان ملي و مذهبي و عرفاني تحويل جامعه ي بشريت مي دهد. «حبيب الله» نيز از مهره هايي بود که با گردش زمان پا به هستي نهاده و تکامل را آغاز نمود. از آنجا که او در خانواده اي مذهبي رشد مي يافت، خيلي زود مباني شرعي و مذهبي را فرا گرفت و با قرآن و ائمه هدي (ع) آشنا گرديد.
شرکت در مراسم سوگواري امام حسين (ع) يکي از واجبات زندگي او بود و در ايام محرم به عنوان خادم ابا عبد الله الحسين (ع) در عزاداري شرکت مي کرد و پيوند درون خود را با سرور آزادگان محکم تر مي کرد.
پس از پايان دوران دبيرستان، وارد دانشگاه افسري شد و پس از دريافت مدرک کارشناسي، از آنجا که علاقه ي خاصي به پرواز داشت، خود را جزو سهميه ي خلبانان «هوانيروز» نمود و پس از گذراندن آزمايشات خلباني و طي دوره ي خلباني در «هوانيروز کرمان»، پرواز را آغاز نمود.
او در فراگيري هنر پرواز از مسائل مذهبي نيز غافل نبود و کماکان در جلسات مذهبي و عزاداري ها شرکت مي نمود. او فردي مهربان و دوست داشتني بود و هميشه سعي در برطرف کردن مشکلات اطرافيان خود مي نمود؛ به طوري که حسن خلق او مسئولين را بر آن داشت که از اين مرد شريف در نهادهاي انقلابي استفاده کنند.
در همين راستا، مدتي به عنوان معاون نظامي عقيدتي، انجام وظيفه نمود و با حرکات و اعمال خدا پسندانه مردم را بيشتر جذب خود و نهادهاي انقلابي نمود.
پس از مدتي وارد حفاظت اطلاعات شده و به عنوان سرباز گمنام، مشغول انجام وظيفه گرديد. اين مرد بزرگ آنچنان رفتار خدا پسندانه اي داشت که همه براي رفع و رجوع مشکلات خود، به سراغ او مي رفتند و او با رويي گشاده مشکلات مردم را در حد توان بر طرف مي نمود.
در کنار خدمت به مردم و انقلاب، مراحل استاد خلباني را نيز طي نمود و به عنوان استاد خلبان شروع به آموزش خلبانان جوان «هوانيروز» نمود.
منزل حبيب الله در ساعات پس از خدمت نيز در اختيار رهروان قرآن قرار داشت؛ به طوري که جلسات دائمي قرآن توسط خود او و همسر ش اداره مي شد.خانه ي شهيد نمازيان کانون قرآن آموزي وتلاوت اين کتاب آسماني براي زنان ومردان خداجو شده بود و نور الهي در زندگاني سراسر شور و عشق آنها مي تابيد.
از شاهکارهاي زندگي خدمتي حبيب الله، نابودي اشرار و قاچاقچيان بود و اين مرد خدا دوست، به دشمنان بشريت مي تاخت و بارها توانست هزاران کيلو مواد مخدر را که توسط ايادي استکبار براي آلوده کردن جامعه، خصوصا جوانان، از مرزهاي شرق وارد کشور شده بود، کشف و منهدم کند.
پس از پايان جنگ تحميلي ذکر دائمي حبيب الله افسوس بود و مرتب مي گفت: جنگ تمام شد، ما شهيد نشديم؛ و با آنکه در اين اواخر داراي پست و مقام مهمي بود، طبق سنوات گذشته بدون تکلف در مراسم عزاداري سالار شهيدان شرکت مي کرد و در اکثر اوقات از ميهمانان ابا عبد الله الحسين (ع ) پذيرايي مي نمود. در اواخر ارديبهشت 1378 ارتش غيور جمهوري اسلامي ايران براي تعليم مدافعان دين و ميهن، عمليات سالانه« دارنگون شيراز »را طرح ريزي کرد. منطقه ي رزمايش« دارنگون» شيراز داراي ويژگي هاي ميدان جنگ است و در آن مانور، از سلاح هاي واقعي (نه مشقي ) استفاده مي شود و همه ي مراحل عمليات مثل عمليات جنگي طرح ريزي و اجرا شود.
پس از اقدامات نيروهاي زميني به يگان« هوانيروز» ابلاغ شد که وارد عمل شده و منطقه ي مورد نظر در عمليات را هدف قرار بدهند. بالگردها يکي پس از ديگري از کمين بلند شدند و براي انجا م مانور به منطقه ي مورد نظر رسيدند.
«حبيب الله» نيز که ساعاتي قبل در کنار بالگردش به راز و نياز مشغول بود، با شنيدن فرمان حمله به همراه شاگرد خود، شهيد «علي اکبر اسماعيل زاد»ه، سوار بالگرد شده و بر فراز منطقه ي مورد نظر به پرواز در آمدند. در حين انجام عمليات با توجه به اين که بالگرد ها در سطح پايين پرواز مي کردند و منطقه ي عمليات تپه ي ماهور بود، بالگردحامل« حبيب الله» با زمين بر خورد نمود و پس از طي حدود 200 متر، به زمين خورد و آتش گرفت.
«حبيب الله» و «علي اکبر» در داخل بالگرد سراپا آتش، نداي الله را لبيک گفته و به لقاء الله مي پيوندند. پيکر پاک شهيد حبيب الله نمازيان در تاريخ 1/ 3/ 1378 به کرمان منتقل شده و در گلزار شهداي اين شهر به خاک سپرده مي شود. از اين شهيد دو فرزند به نام هاي احسان، و به يادگار مانده است.
خاطرات
مهندس مهدي صرامي:
من با شهيد نمازيان از مدتها پيش آشنا بودم و هر وقت به او بر خورد مي کردم،افسوس مي خوردم که چرا من نمي توانم مثل او باشم. او مردي با تقوا و با انگيزه و علاقمند به کار بود و هميشه سعي در بر طرف کردن مشکلات ديگران داشت.
هرگز اوقات بيهوده اي نداشت و زندگي اش را طوري تنظيم کرده بود که به همه ي مسائل مي رسيد و او حتي در ساعات ورزش بهتر و بيشتر از ديگران ورزش مي کرد.
ساعات کارش از همه بيشتر بود و با وجود اين همه تلاش، هميشه سرحال و مهربان بود.
من لحظه ي عروج او را با چشمان خودم ديدم و امروز افسوس مي خورم که چرا او رفت و من هنوز بايد بار گناه هستي بر دوش بکشم.
هوشنگ جاويد، (خلبان):
من سالها با اين شهيد همرزم بودم. او افسري فروتن، متواضع، مؤمن و پر تلاش بود و در حفظ دستاوردهاي انقلاب شبانه روز مي کوشيد. از اشرار و قاچاقچيان که مي خواستند و مي خواهند جامعه را با مواد مخدر آلوده کنند، بسيار متنفر بود و در انهدام کاروان آنان هميشه داوطلب بود.
در يکي از ماموريتها در منطقه ي روستاي «نگار»در شرق کشور، کارواني از قاچاقچيان را شناسايي کرده و به سوي آنها آتش گشوديم. آنها نيز با انواع سلاح هاي خود به سوي ما تير اندازي کردند؛ به طوري که گلوله اي در بين دو پدال بالگرد خورد. او براي حفظ بالگرد و جلو گيري از سقوط آن از منطقه دور شد، ولي وقتي متوجه شد که گلوله به سيستم هاي بالگرد آسيبي نرسانيده، دور زد و گلوله هاي باقيمانده در بالگرد را به سر آنها ريخت. پس از انهدام آنها به نيروهاي زميني در اطراف اطلاع داديم که به آن منطقه بروند و الباقي اشرار را دستگير و مواد مخدر آنها را ضبط کنند که در پايان عمليات چند تن مواد مخدر به دست نيروهاي خودي افتاد.
يک بار هم درمنطقه ي« نصرت آباد» در مناطق صعب العبور، يک کاروان قاچاق را که تا مرز «افغانستان» وارد «ايران» شده بود، شناسايي کرديم و پس از انهدام آنها با کمک نيروهاي حاضر در اطراف منطقه، غنايم زيادي از آنان به دست آمد و مقدار قابل توجهي مواد مخدر به دست نيروهاي خودي افتاد.
اين شهيد بزرگوار در خدمت به مردم، خستگي نمي شناخت. وقتي کاري براي يکي انجام مي داد، از ته دل مسرور مي شد و مرتب ذکر خدا را بر لب داشت و در عمل نشان مي داد که کار او براي خداست و هر گاه کار خدايي مي کرد، احساس مسرت مي نمود.
مهدي کاظميان، سرمکانيسين جنگ افزار هوايي :
شهيد «نمازيان» و شهيد «اسماعيل زاده» هر دو در سلام کردن از بقيه سبقت مي گرفتند و يک بار نشد که من بتوانم زود تر از ايشان سلام کنم. با اينکه شهيد« نمازيان» فرمانده بود، ولي خيلي متواضع و فروتن بود. شب قبل از حادثه به دروازه قرآن رفتيم و شهيد «نمازيان» در مزار« خواجوي کرماني» غرق در افکار بود، گويي با آن درويش بزرگ درد دل مي کرد. وقتي برگشتيم، قبل از شام هندوانه آوردند. ايشان منتظر رسيدن شام نشد و نان و هندوانه ميل کرد. وقتي به ايشان گفتم منتظر شام خوشمزه باشد، لبخندي زد و گفت: فرقي نمي کند؛ نان و هندوانه هم مرا سير مي کند.
کارکنان مشکلات خود را خيلي راحت با او در ميان مي گذاشتند و او بدون غرورو خود بيني و با کمال تواضع و فروتني به صحبت هاي همکاران گوش مي داد و تا حد امکان در رفع مشکلات و نواقص آنها اقدام مي نمود.
در زمان مانور وقتي بالگرد او را مسلح کرديم و آماده ي پرواز شد، من از پروازهاي او بوي« فتح المبين» و« بيت المقدس» را دريافتم. لحظه اي به ياد شهيد افتادم و دلاوريهاي او و ساير شهدا و قهرمانان هوانيروز. پرواز، بوي شهادت داشت و لحظاتي بعد عطر شهادت در فضاي «دارنگون» پيچيد و شهيد« نمازيان» و شهيد« اسماعيل زاده» به مهماني خدا رفتند.
حجت الاسلام شريفي:
شهيد «نمازيان» فردي متدين و علاقمند به نظام و روحانيت، مطيع ولايت و عاشق امام و رهبري بود. ابتدا در عقيدتي پايگاه«مسجد سليمان» انجام وظيفه کرد و بعد به حفاظت اطلاعات فرا خوانده شد. با آنکه مقام مهمي داشت، با اين حال در ايام عزاداري شربت و غذا و چاي به ميهمانان امام حسين (ع)مي داد و خيلي مخلص و بي ريا در عزاداري ها شرکت مي کرد.
منزل او براي خانم ها و آقايان، کلاس قرآن بود. تمام هزينه ي کلاس ها را خودش مي پرداخت. به مشکلات پرسنل رسيدگي مي کرد و با آنها رفتاري صميمانه داشت.
وقتي خبر شهادت «صياد شيرازي» را شنيد، بي اندازه گريه کرد. گويي گريه ي شهادتي بود که براي خودش آرزو داشت. در« دارنگون» هم هميشه دعاي شهادت مي خواند و از خدا طلب شهادت مي نمود.
طبق نظر همسرش، در خانه بر خورد منطقي داشت و همسرش و بچه ها به او علاقه ي زيادي داشتند. او بچه هاي مؤدب و مذهبي پرورش داده بود و نماز شبش ترک نمي شد و اين اعمال، او را مسما مي کرد.
شهادت او لطمه اي بر پيکره ي «هوانيروز» بود. او براي آينده ي هوانيروز خيلي مهم بود، ولي خواست خدا اين شد که به درجه ي رفيع شهادت برسد و مارا در حسرت شهادت بگذارد.
محمد جواد حيدري:
شهيد« نمازيان» زودتر از همه به پادگان مي آمد و ديرتر از همه مي رفت. معمولا در 24 ساعت، 15 ساعت کار مي کرد و هر گز احساس خستگي نمي کرد. روزهاي جمعه نيز به پادگان مي آمد و سر کشي مي کرد. در نماز جمعه جدي بود و کارکنان را تشويق به شرکت در نماز جمعه و رفتن به زيارت عتبات عاليات مي نمود و اگر کسي را مي خواست تشويق کند، به او هزينه ي يک زيارت قم يا مزار امام را پرداخت مي کرد.
پسر او در مسابقات ورزشي و فرهنگي فرزندان کارکنان، رتبه ي چهارم را گرفت، ولي او جايزه اي به پسرش نداد و به اين طريق جلوي پارتي بازي را گرفت و محکم و استوار گفت که جايزه براي سه نفر منظور شده است، اما قول داد که با پول شخصي خود براي پسرش همان جايزه را تهيه نمايد.
همشهريانش در« کرمان» خيلي به او علاقه داشتند و کلاس قرآني که او در کرمان از دوران تحصيل راه انداخته بود، هنوز ادامه دارد.
دخترش وقتي بالاي سر جنازه ي پدرش رسيد، به خاطر علاقه اي که به پدر داشت، شانه ي خود را از سر جدا کرده و به عنوان يادگاري به پدر شهيدش داد.
جنازه ي اين شهيد را در« کرمان»، ابتدا به همان کلاس قرآن برده و در آنجا گرداندند و بعد به گلزار شهدا انتقال دادند.
در زمان شهادت او، برادرش که سرهنگ نيروي انتظامي بود، در منطقه ي شرق کشور با اشرار درگير بود و پس از پايان عمليات، خود را براي مراسم تشييع و تدفين رساند.
لطفعلي عنايتي:
در سال 1361 با او آشنا شدم و تا سال 1364 با او هم اتاقي بوديم. براي دوره ي خلباني هم دو تايي رفتيم، يعني درست در آخرين روز وآخرين ساعت آزمايشات پزشکي به «هوانيروز» مراجعه کرديم و هر دو قبول شديم و به «هوانيروز» آمديم.
در سال 1367 پس از طي دوره ي خلباني از هم جدا شديم، يعني او به «مسجد سليمان» رفت و من به «کرمان» رفتم. در سال 1370 او به «کرمان» آمد و چون داراي افکار خوبي بود، من به عنوان جانشين حفاظت منطقه پيشنهاد کردم که او جذب حفاظت شود. او در آن ايام فرمانده گردان بود و مي توان گفت از اولين افسران بعد از انقلاب بود که به فرماندهي گردان رسيد.
از کارهاي او در فرماندهي مي توان به موضوع جايزه ي او که از طرف فرماندهي هوانيروز وقت داده شده بود (سه عدد فلايت ژاکت )، اشاره کرد. با آنکه جايزه مال خودش بود، آنها را فروخت و دربين مسئولين گردان تقسيم نمود. او هر پاداش ديگري که براي گردان مي گرفت، بين کارکنان تقسيم مي کرد.
اصلا مرامش دستگيري از مردم محروم بود. او حتي به سربازان تحت امر خودش کمک مي کرد. البته براي اين کار غير از حقوق خود، از دوستانش نيز کمک مي گرفت.
او آدم شناس ماهري بود؛ با هر کس چند کلمه صحبت مي کرد، او را مي شناخت و با استفاده از اين شناخت، او را در محل مناسبي مي گماشت.
او آدم رازداري بود و هيچکس نمي توانست افکار او را بخواند. من بيش از 18 سال با او دوست بودم. او نه تنها هر گز باعث ناراحتي من نشد، بلکه حتي من يک بار هم نديدم که باعث رنجش خاطر کسي شود.
آن روز براي نماز آماده شديم که تلفن همراهم زنگ زد و آقاي« نامداري» خبر شهادت او را به من داد. با خبر شهادت او، ياد شهادت برادرم افتادم و دلم همان گونه به درد آمد که در زمان شنيدن خبر شنيدن شهادت برادرم. تنها فرقي که اين دو شهادت داشت، اين بود که برادرم مفقود الجسد است، ولي بايد جنازه ي «حبيب الله» را به کرمان مي آورديم. با سختي به خانواده اش خبر دادم و همگي داغ او را در دل نهاديم.
بعد از شهادت او به سفر حج رفتم. درتمام مناسک حج، او را در کنار خود احساس مي کردم. در عالم خواب و بيداري با او صحبت مي کردم و او مي گفت که تمام اين مکانها را قبلا آمده ام.
من ياد داشتي از سفر حج دارم که ضميمه ي خاطرات حبيب الله مي کنم.
در اين سفر يک چيز همواره در ذهنم بود و آن، دوست شفيق، يار قديمي و ديرين، حبيب دوران دلتنگي ها و مونس تنهايي ها و غربت ها، همدوره اي شهيدم نمازيان بود. خيلي جاها وجود او را احساس مي کردم. همه جا او را مي ديدم.
قرار بود قبل از من به عمره مشرف شود که متاسفانه اجل مهلت نداد و به سوي صاحب خانه شتافت. در چند جا او را خواب ديدم؛ يک يا دو بار در« مدينه» و در «مکه »هم خواب ديدم. در« مشعر الحرام» هم خواب ديدم. با وجود خستگي بيش از حد و نامناسب بودن جا، به محض استراحت، خوابي طولاني از ايشان ديدم که بعد از شش ماه از شهادتش زنده شده بود و دوتايي خيلي درد دل مي کرديم و صحبت مي کرديم. در خواب ديدم در اين سرزمين مقدس و در اين توقفگاه کوتاه بودم. نمي دانم؛ ولي مي دانم که او خيلي قبل در عالم معنا اين مواقف را ديده و از همه ي آنها عبور کرده است؛ چه اينکه ساعاتي بعد، در بعد از ظهر روز دهم در منا، بين خواب و بيداري او را ديدم. نمي دانم چه پرسيدم، ولي جواب اين بود که من مواقف را طي کرده ام و الحق هم که گذرانده بود و قبول شده بود، چه اگر قبول نمي شد، قبل از شهادت به خانه اش نمي شتافت.
امير داداشيان:
شهيد«نمازيان» از افسران برجسته و متفکر و مدير و مدبر «هوانيروز» بود. او شاگردان زيادي را تربيت نمود. شهيد« اسماعيل زاده »هم يکي از شاگردان اين بزرگوار بود.
از دست دادن اين بزرگوار براي هوانيروز بسيار سنگين بود. اهل مطالعه و بسيار با سواد بود و آينده ي روشني در پيش رو داشت. وقتي خبر شهادت ايشان در پايگاه منتشر شد، پايگاه، يک پارچه سياه پوش شد و همه با چشمان گريان با اين شهيد وداع مي کردند.
منبع:اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383
شرکت در مراسم سوگواري امام حسين (ع) يکي از واجبات زندگي او بود و در ايام محرم به عنوان خادم ابا عبد الله الحسين (ع) در عزاداري شرکت مي کرد و پيوند درون خود را با سرور آزادگان محکم تر مي کرد.
پس از پايان دوران دبيرستان، وارد دانشگاه افسري شد و پس از دريافت مدرک کارشناسي، از آنجا که علاقه ي خاصي به پرواز داشت، خود را جزو سهميه ي خلبانان «هوانيروز» نمود و پس از گذراندن آزمايشات خلباني و طي دوره ي خلباني در «هوانيروز کرمان»، پرواز را آغاز نمود.
او در فراگيري هنر پرواز از مسائل مذهبي نيز غافل نبود و کماکان در جلسات مذهبي و عزاداري ها شرکت مي نمود. او فردي مهربان و دوست داشتني بود و هميشه سعي در برطرف کردن مشکلات اطرافيان خود مي نمود؛ به طوري که حسن خلق او مسئولين را بر آن داشت که از اين مرد شريف در نهادهاي انقلابي استفاده کنند.
در همين راستا، مدتي به عنوان معاون نظامي عقيدتي، انجام وظيفه نمود و با حرکات و اعمال خدا پسندانه مردم را بيشتر جذب خود و نهادهاي انقلابي نمود.
پس از مدتي وارد حفاظت اطلاعات شده و به عنوان سرباز گمنام، مشغول انجام وظيفه گرديد. اين مرد بزرگ آنچنان رفتار خدا پسندانه اي داشت که همه براي رفع و رجوع مشکلات خود، به سراغ او مي رفتند و او با رويي گشاده مشکلات مردم را در حد توان بر طرف مي نمود.
در کنار خدمت به مردم و انقلاب، مراحل استاد خلباني را نيز طي نمود و به عنوان استاد خلبان شروع به آموزش خلبانان جوان «هوانيروز» نمود.
منزل حبيب الله در ساعات پس از خدمت نيز در اختيار رهروان قرآن قرار داشت؛ به طوري که جلسات دائمي قرآن توسط خود او و همسر ش اداره مي شد.خانه ي شهيد نمازيان کانون قرآن آموزي وتلاوت اين کتاب آسماني براي زنان ومردان خداجو شده بود و نور الهي در زندگاني سراسر شور و عشق آنها مي تابيد.
از شاهکارهاي زندگي خدمتي حبيب الله، نابودي اشرار و قاچاقچيان بود و اين مرد خدا دوست، به دشمنان بشريت مي تاخت و بارها توانست هزاران کيلو مواد مخدر را که توسط ايادي استکبار براي آلوده کردن جامعه، خصوصا جوانان، از مرزهاي شرق وارد کشور شده بود، کشف و منهدم کند.
پس از پايان جنگ تحميلي ذکر دائمي حبيب الله افسوس بود و مرتب مي گفت: جنگ تمام شد، ما شهيد نشديم؛ و با آنکه در اين اواخر داراي پست و مقام مهمي بود، طبق سنوات گذشته بدون تکلف در مراسم عزاداري سالار شهيدان شرکت مي کرد و در اکثر اوقات از ميهمانان ابا عبد الله الحسين (ع ) پذيرايي مي نمود. در اواخر ارديبهشت 1378 ارتش غيور جمهوري اسلامي ايران براي تعليم مدافعان دين و ميهن، عمليات سالانه« دارنگون شيراز »را طرح ريزي کرد. منطقه ي رزمايش« دارنگون» شيراز داراي ويژگي هاي ميدان جنگ است و در آن مانور، از سلاح هاي واقعي (نه مشقي ) استفاده مي شود و همه ي مراحل عمليات مثل عمليات جنگي طرح ريزي و اجرا شود.
پس از اقدامات نيروهاي زميني به يگان« هوانيروز» ابلاغ شد که وارد عمل شده و منطقه ي مورد نظر در عمليات را هدف قرار بدهند. بالگردها يکي پس از ديگري از کمين بلند شدند و براي انجا م مانور به منطقه ي مورد نظر رسيدند.
«حبيب الله» نيز که ساعاتي قبل در کنار بالگردش به راز و نياز مشغول بود، با شنيدن فرمان حمله به همراه شاگرد خود، شهيد «علي اکبر اسماعيل زاد»ه، سوار بالگرد شده و بر فراز منطقه ي مورد نظر به پرواز در آمدند. در حين انجام عمليات با توجه به اين که بالگرد ها در سطح پايين پرواز مي کردند و منطقه ي عمليات تپه ي ماهور بود، بالگردحامل« حبيب الله» با زمين بر خورد نمود و پس از طي حدود 200 متر، به زمين خورد و آتش گرفت.
«حبيب الله» و «علي اکبر» در داخل بالگرد سراپا آتش، نداي الله را لبيک گفته و به لقاء الله مي پيوندند. پيکر پاک شهيد حبيب الله نمازيان در تاريخ 1/ 3/ 1378 به کرمان منتقل شده و در گلزار شهداي اين شهر به خاک سپرده مي شود. از اين شهيد دو فرزند به نام هاي احسان، و به يادگار مانده است.
خاطرات
مهندس مهدي صرامي:
من با شهيد نمازيان از مدتها پيش آشنا بودم و هر وقت به او بر خورد مي کردم،افسوس مي خوردم که چرا من نمي توانم مثل او باشم. او مردي با تقوا و با انگيزه و علاقمند به کار بود و هميشه سعي در بر طرف کردن مشکلات ديگران داشت.
هرگز اوقات بيهوده اي نداشت و زندگي اش را طوري تنظيم کرده بود که به همه ي مسائل مي رسيد و او حتي در ساعات ورزش بهتر و بيشتر از ديگران ورزش مي کرد.
ساعات کارش از همه بيشتر بود و با وجود اين همه تلاش، هميشه سرحال و مهربان بود.
من لحظه ي عروج او را با چشمان خودم ديدم و امروز افسوس مي خورم که چرا او رفت و من هنوز بايد بار گناه هستي بر دوش بکشم.
هوشنگ جاويد، (خلبان):
من سالها با اين شهيد همرزم بودم. او افسري فروتن، متواضع، مؤمن و پر تلاش بود و در حفظ دستاوردهاي انقلاب شبانه روز مي کوشيد. از اشرار و قاچاقچيان که مي خواستند و مي خواهند جامعه را با مواد مخدر آلوده کنند، بسيار متنفر بود و در انهدام کاروان آنان هميشه داوطلب بود.
در يکي از ماموريتها در منطقه ي روستاي «نگار»در شرق کشور، کارواني از قاچاقچيان را شناسايي کرده و به سوي آنها آتش گشوديم. آنها نيز با انواع سلاح هاي خود به سوي ما تير اندازي کردند؛ به طوري که گلوله اي در بين دو پدال بالگرد خورد. او براي حفظ بالگرد و جلو گيري از سقوط آن از منطقه دور شد، ولي وقتي متوجه شد که گلوله به سيستم هاي بالگرد آسيبي نرسانيده، دور زد و گلوله هاي باقيمانده در بالگرد را به سر آنها ريخت. پس از انهدام آنها به نيروهاي زميني در اطراف اطلاع داديم که به آن منطقه بروند و الباقي اشرار را دستگير و مواد مخدر آنها را ضبط کنند که در پايان عمليات چند تن مواد مخدر به دست نيروهاي خودي افتاد.
يک بار هم درمنطقه ي« نصرت آباد» در مناطق صعب العبور، يک کاروان قاچاق را که تا مرز «افغانستان» وارد «ايران» شده بود، شناسايي کرديم و پس از انهدام آنها با کمک نيروهاي حاضر در اطراف منطقه، غنايم زيادي از آنان به دست آمد و مقدار قابل توجهي مواد مخدر به دست نيروهاي خودي افتاد.
اين شهيد بزرگوار در خدمت به مردم، خستگي نمي شناخت. وقتي کاري براي يکي انجام مي داد، از ته دل مسرور مي شد و مرتب ذکر خدا را بر لب داشت و در عمل نشان مي داد که کار او براي خداست و هر گاه کار خدايي مي کرد، احساس مسرت مي نمود.
مهدي کاظميان، سرمکانيسين جنگ افزار هوايي :
شهيد «نمازيان» و شهيد «اسماعيل زاده» هر دو در سلام کردن از بقيه سبقت مي گرفتند و يک بار نشد که من بتوانم زود تر از ايشان سلام کنم. با اينکه شهيد« نمازيان» فرمانده بود، ولي خيلي متواضع و فروتن بود. شب قبل از حادثه به دروازه قرآن رفتيم و شهيد «نمازيان» در مزار« خواجوي کرماني» غرق در افکار بود، گويي با آن درويش بزرگ درد دل مي کرد. وقتي برگشتيم، قبل از شام هندوانه آوردند. ايشان منتظر رسيدن شام نشد و نان و هندوانه ميل کرد. وقتي به ايشان گفتم منتظر شام خوشمزه باشد، لبخندي زد و گفت: فرقي نمي کند؛ نان و هندوانه هم مرا سير مي کند.
کارکنان مشکلات خود را خيلي راحت با او در ميان مي گذاشتند و او بدون غرورو خود بيني و با کمال تواضع و فروتني به صحبت هاي همکاران گوش مي داد و تا حد امکان در رفع مشکلات و نواقص آنها اقدام مي نمود.
در زمان مانور وقتي بالگرد او را مسلح کرديم و آماده ي پرواز شد، من از پروازهاي او بوي« فتح المبين» و« بيت المقدس» را دريافتم. لحظه اي به ياد شهيد افتادم و دلاوريهاي او و ساير شهدا و قهرمانان هوانيروز. پرواز، بوي شهادت داشت و لحظاتي بعد عطر شهادت در فضاي «دارنگون» پيچيد و شهيد« نمازيان» و شهيد« اسماعيل زاده» به مهماني خدا رفتند.
حجت الاسلام شريفي:
شهيد «نمازيان» فردي متدين و علاقمند به نظام و روحانيت، مطيع ولايت و عاشق امام و رهبري بود. ابتدا در عقيدتي پايگاه«مسجد سليمان» انجام وظيفه کرد و بعد به حفاظت اطلاعات فرا خوانده شد. با آنکه مقام مهمي داشت، با اين حال در ايام عزاداري شربت و غذا و چاي به ميهمانان امام حسين (ع)مي داد و خيلي مخلص و بي ريا در عزاداري ها شرکت مي کرد.
منزل او براي خانم ها و آقايان، کلاس قرآن بود. تمام هزينه ي کلاس ها را خودش مي پرداخت. به مشکلات پرسنل رسيدگي مي کرد و با آنها رفتاري صميمانه داشت.
وقتي خبر شهادت «صياد شيرازي» را شنيد، بي اندازه گريه کرد. گويي گريه ي شهادتي بود که براي خودش آرزو داشت. در« دارنگون» هم هميشه دعاي شهادت مي خواند و از خدا طلب شهادت مي نمود.
طبق نظر همسرش، در خانه بر خورد منطقي داشت و همسرش و بچه ها به او علاقه ي زيادي داشتند. او بچه هاي مؤدب و مذهبي پرورش داده بود و نماز شبش ترک نمي شد و اين اعمال، او را مسما مي کرد.
شهادت او لطمه اي بر پيکره ي «هوانيروز» بود. او براي آينده ي هوانيروز خيلي مهم بود، ولي خواست خدا اين شد که به درجه ي رفيع شهادت برسد و مارا در حسرت شهادت بگذارد.
محمد جواد حيدري:
شهيد« نمازيان» زودتر از همه به پادگان مي آمد و ديرتر از همه مي رفت. معمولا در 24 ساعت، 15 ساعت کار مي کرد و هر گز احساس خستگي نمي کرد. روزهاي جمعه نيز به پادگان مي آمد و سر کشي مي کرد. در نماز جمعه جدي بود و کارکنان را تشويق به شرکت در نماز جمعه و رفتن به زيارت عتبات عاليات مي نمود و اگر کسي را مي خواست تشويق کند، به او هزينه ي يک زيارت قم يا مزار امام را پرداخت مي کرد.
پسر او در مسابقات ورزشي و فرهنگي فرزندان کارکنان، رتبه ي چهارم را گرفت، ولي او جايزه اي به پسرش نداد و به اين طريق جلوي پارتي بازي را گرفت و محکم و استوار گفت که جايزه براي سه نفر منظور شده است، اما قول داد که با پول شخصي خود براي پسرش همان جايزه را تهيه نمايد.
همشهريانش در« کرمان» خيلي به او علاقه داشتند و کلاس قرآني که او در کرمان از دوران تحصيل راه انداخته بود، هنوز ادامه دارد.
دخترش وقتي بالاي سر جنازه ي پدرش رسيد، به خاطر علاقه اي که به پدر داشت، شانه ي خود را از سر جدا کرده و به عنوان يادگاري به پدر شهيدش داد.
جنازه ي اين شهيد را در« کرمان»، ابتدا به همان کلاس قرآن برده و در آنجا گرداندند و بعد به گلزار شهدا انتقال دادند.
در زمان شهادت او، برادرش که سرهنگ نيروي انتظامي بود، در منطقه ي شرق کشور با اشرار درگير بود و پس از پايان عمليات، خود را براي مراسم تشييع و تدفين رساند.
لطفعلي عنايتي:
در سال 1361 با او آشنا شدم و تا سال 1364 با او هم اتاقي بوديم. براي دوره ي خلباني هم دو تايي رفتيم، يعني درست در آخرين روز وآخرين ساعت آزمايشات پزشکي به «هوانيروز» مراجعه کرديم و هر دو قبول شديم و به «هوانيروز» آمديم.
در سال 1367 پس از طي دوره ي خلباني از هم جدا شديم، يعني او به «مسجد سليمان» رفت و من به «کرمان» رفتم. در سال 1370 او به «کرمان» آمد و چون داراي افکار خوبي بود، من به عنوان جانشين حفاظت منطقه پيشنهاد کردم که او جذب حفاظت شود. او در آن ايام فرمانده گردان بود و مي توان گفت از اولين افسران بعد از انقلاب بود که به فرماندهي گردان رسيد.
از کارهاي او در فرماندهي مي توان به موضوع جايزه ي او که از طرف فرماندهي هوانيروز وقت داده شده بود (سه عدد فلايت ژاکت )، اشاره کرد. با آنکه جايزه مال خودش بود، آنها را فروخت و دربين مسئولين گردان تقسيم نمود. او هر پاداش ديگري که براي گردان مي گرفت، بين کارکنان تقسيم مي کرد.
اصلا مرامش دستگيري از مردم محروم بود. او حتي به سربازان تحت امر خودش کمک مي کرد. البته براي اين کار غير از حقوق خود، از دوستانش نيز کمک مي گرفت.
او آدم شناس ماهري بود؛ با هر کس چند کلمه صحبت مي کرد، او را مي شناخت و با استفاده از اين شناخت، او را در محل مناسبي مي گماشت.
او آدم رازداري بود و هيچکس نمي توانست افکار او را بخواند. من بيش از 18 سال با او دوست بودم. او نه تنها هر گز باعث ناراحتي من نشد، بلکه حتي من يک بار هم نديدم که باعث رنجش خاطر کسي شود.
آن روز براي نماز آماده شديم که تلفن همراهم زنگ زد و آقاي« نامداري» خبر شهادت او را به من داد. با خبر شهادت او، ياد شهادت برادرم افتادم و دلم همان گونه به درد آمد که در زمان شنيدن خبر شنيدن شهادت برادرم. تنها فرقي که اين دو شهادت داشت، اين بود که برادرم مفقود الجسد است، ولي بايد جنازه ي «حبيب الله» را به کرمان مي آورديم. با سختي به خانواده اش خبر دادم و همگي داغ او را در دل نهاديم.
بعد از شهادت او به سفر حج رفتم. درتمام مناسک حج، او را در کنار خود احساس مي کردم. در عالم خواب و بيداري با او صحبت مي کردم و او مي گفت که تمام اين مکانها را قبلا آمده ام.
من ياد داشتي از سفر حج دارم که ضميمه ي خاطرات حبيب الله مي کنم.
در اين سفر يک چيز همواره در ذهنم بود و آن، دوست شفيق، يار قديمي و ديرين، حبيب دوران دلتنگي ها و مونس تنهايي ها و غربت ها، همدوره اي شهيدم نمازيان بود. خيلي جاها وجود او را احساس مي کردم. همه جا او را مي ديدم.
قرار بود قبل از من به عمره مشرف شود که متاسفانه اجل مهلت نداد و به سوي صاحب خانه شتافت. در چند جا او را خواب ديدم؛ يک يا دو بار در« مدينه» و در «مکه »هم خواب ديدم. در« مشعر الحرام» هم خواب ديدم. با وجود خستگي بيش از حد و نامناسب بودن جا، به محض استراحت، خوابي طولاني از ايشان ديدم که بعد از شش ماه از شهادتش زنده شده بود و دوتايي خيلي درد دل مي کرديم و صحبت مي کرديم. در خواب ديدم در اين سرزمين مقدس و در اين توقفگاه کوتاه بودم. نمي دانم؛ ولي مي دانم که او خيلي قبل در عالم معنا اين مواقف را ديده و از همه ي آنها عبور کرده است؛ چه اينکه ساعاتي بعد، در بعد از ظهر روز دهم در منا، بين خواب و بيداري او را ديدم. نمي دانم چه پرسيدم، ولي جواب اين بود که من مواقف را طي کرده ام و الحق هم که گذرانده بود و قبول شده بود، چه اگر قبول نمي شد، قبل از شهادت به خانه اش نمي شتافت.
امير داداشيان:
شهيد«نمازيان» از افسران برجسته و متفکر و مدير و مدبر «هوانيروز» بود. او شاگردان زيادي را تربيت نمود. شهيد« اسماعيل زاده »هم يکي از شاگردان اين بزرگوار بود.
از دست دادن اين بزرگوار براي هوانيروز بسيار سنگين بود. اهل مطالعه و بسيار با سواد بود و آينده ي روشني در پيش رو داشت. وقتي خبر شهادت ايشان در پايگاه منتشر شد، پايگاه، يک پارچه سياه پوش شد و همه با چشمان گريان با اين شهيد وداع مي کردند.
منبع:اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383
لینک کپی شد
نظر شما
