محمد رضا کاظمي

کد خبر: ۱۱۴۲۰۵
تاریخ انتشار: ۲۴ مهر ۱۳۸۶ - ۱۰:۰۵ - 16October 2007
چون با خيلي ها آشنا شديم و آنها هم مي رفتند كه حدودا دو دوره ما آموزش ديديم و بار سوم بود كه ديگر ما خودمان مربي شديم و براحتي مي توانستيم كلاس را اداره كنيم. خيلي با برادران پدافند آشنايي پيدا كرديم و مانند برادر با هم رفت و آمد مي كرديم.

يك روز جمعه بود كه 4 نفر از نيروهاي آموزشي براي كوه رفتند. ساعت 9 صبح بود كه تا شب ساعت 9 نيامدند. من با 3 يا 4 تا از برادرها به كوه رفتيم كه بچه ها را بياوريم. پاي كوه رسيديم. آقاي رفيعي ماندند. من با آقاي حسيني با دو اسلحه كلاش به كوه رفتيم. ساعت 10 شب بود. باران تند مي باريد و باد هم تند مي وزيد. صدايشان كرديم؛ آنها هم جواب دادند. جواب از وسط  كوه بود. من گفتم شايد اين كلك باشد؛ بهتر است از آنها بپرسيم چند نفرند. آنها جواب دادند 4 نفر. من ديگر خيالم راحت شد. آنها پايين آمدند. من بالاتر را که نگاه كردم، ديدم نور چراغ قوه اي دارد روشن مي شود. ايست زديم؛ جواب داده نشد. فكر كردم گروه كومله ها بود. چون كه آنجا زياد كومله داشت. من 20 عدد فشنگ داشتم. روي سر آنها شليك كرديم. ديدم كه آنها دارند جلو مي آيند و من با آقاي حسيني سنگ به سنگ كرديم تا كمي پايين آمديم. ديديم آنها دارند دور مي زنند كه ما را محاصره كنند. روي سر آنها گرفتيم و به آقاي رفيعي گفتم ماشين را روشن كند. بچه ها سوار شدند. من با آقاي حسيني فاصله زيادي داشتم. خودمان را به ماشين رسانديم. ساعت 11 شب بود كه به آموزشگاه آمديم.

غروب بود؛ نزديك اذان مغرب كه در تنگه كنش باختران بوديم. تعداد 28 نفر نيرو آمدند. اين نيروها اكثرا بسيجي بودند و براي آموزش پدافند به آموزشگاه آمده بودند. اينها خيلي پرحرف بودند و فكر كنم با دژبان بحثشان شده بود. من رفتم كه تحويلشان بگيرم. آن شب آنها را داخل سالن غذاخوري خوابانديم كه شب خشم بزنيم. ساعت 10 صبح بود كه توپ 165 و 23 م.م را مسلح كرديم و آقاي علي نقي پشت 165 و آقاي طغرلي پشت 23 نشسته بود و من و آقاي شاكري و فرمانده آموزشگاه، آقاي مهاجر، با اسلحه آنها را بيدار كرديم و آن شب آنقدر آنها را دوانديم كه  صبح همه ساكت شده بودندواز شلوغي روز قبل آنها کمتر خبر بود.
من به مدت 9 روز به مرخصي رفته بودم كه وقتي برگشتم، ديدم كه نيروها سر كلاس هستند و من بيكار. من از خدا خواستم كه نيرو بيايد و تحويل بگيرم كه بيكار نشوم. روز بعد تعدادي نيرو آمدند. اعزامي از تهران بودند. خوشبختانه همه ديپلم بودند و من آنها را تحويل گرفتم و كلاسم شروع شد. ديگر خيلي با بچه ها انس گرفته بوديم تا اينكه شب بچه ها ما را دعوت كردند به چادر خودشان. از ما به نحو احسن پذيرايي كردند. بعد از آموزش رفتند و چند آدرس برايم جا گذاشتند. واقعا بچه هاي خوبي بودند.

يك شب خشم زديم كه واقعا خيلي بيادماندني بود. دو تا از توپهاي 23 و 57 را مسلح كرديم كه قرار بر اين بود بچه ها را بيرون بريزيم و توپهاي 23 و 57 را روي سر آنها شليك كنند و هم من و هم عبدالله به عنوان زخمي خودمان را به زمين زديم و داد مي زديم كه سوختيم. چون برنامه از قبل كامل شده بود، آقاي دكتر با آمبولانس ما را سوار كردند و بچه ها فكر مي كردند كه حتما زخمي هستيم. بعد كه از بچه ها دور شديم، دوباره لباسها را عوض كرديم و بعد با برادران ديگر همكاري مي كرديم.

يك شب ديگر خشم زديم كه با همكاري برادران آماده شديم و توپ 23 را مسلح كرديم. برادرمان آقاي رفيعي را پشت توپ قرار داديم و توپ 57 هم مسلح شد. نزديك ساعت 12 شب بود كه من با آقاي سبزي بچه ها را بيرون ريختيم و 23 و 57 منتظر علامت از طرف من بودند كه موقعي كه بچه ها را آورديم وسط دو تا توپ، دستور داديم كه شليك كنند. 23 شروع كرد به تير اندازي، اما 57 چون آقاي اسپري دوباره مسلح كرده بود، ديگر شليك نكرد و بعد از سينه خيز و غلط 3 عدد از توپهاي 23 به بچه ها داديم كه نزديك به دو كيلومتر راهپيمايي كردند. خيلي براي بچه ها خوب بود.

روز پنج شنبه من از ايلام به باختران سفر كردم، چون مرخصي من تمام شده بود. موقعي كه به آموزشگاه رسيدم، ديدم تمام بچه ها نبودند، ولي آقاي حسيني با دو تا ديگر همراه تعدادي از نيروهاي آموزشي بودند. از ايشان پرسيدم كه بچه ها؟ گفت كه به مانور رفته اند. بچه ها رفته بودند تهران كه در مانور شركت كنند. من با آقاي طغرلي در يك سوله نشسته بوديم. خيلي بد مي گذشت، چون ديگر عادت كرده بوديم و از تنهايي دلتنگ مي شديم.

امشب 7/9/66 مي باشد كه در سوله نشسته ام و دارم مي نويسم. غروب بود. من از ايلام آمده بودم كه به آموزشگاه رسيدم. وقتي كه وارد شدم، ديگر از دلتنگي بغض گلويم را مي فشرد و خيلي بي طاقتي كردم و هميشه به فكر رفتن به ايلام بودم.
يك شب كه توي چادر خوابيده بوديم، خيلي باد شديدي مي آمد. من به بچه ها گفتم كه حتما چادر را باد مي برد. بچه ها هم حرفي نزدند. ساعت 1 شب بود كه باد با سرعت مي وزيد و چادر را به زمين انداخت و تمام ميله هاي چادر افتاد. خوشبختانه كنار بچه ها افتاد و کسي آسيب نديد. آن شب خيلي خنديديم. همه پتوها را جمع كرديم و به اتاق فرماندهي رفتيم و آنجا خوابيديم و صبح همان شب بود كه نيروهاي آموزشي را جمع كرديم و دوباره چادر زدند.
درتاريخ 21/7/1366 به لشگر اميرالمومنين رفتيم كه حقوق بگيريم، ولي به علت اينكه حقوق حاضر نبود، نگرفتم و به كارگزيني رفتم كه براي دفترچه درخواست كنم. براي دفترچه درخواست كردم. يك برگ گرفتم و به ايلام آوردم كه دفترچه كالا بگيرم، اما متاسفانه وقتي به ايلام آمدم، ديدم كه هواپيماها آمدند. مردم همه از ترس به پناهگاه رفتند. كسانيكه در خيابان راه مي رفتند، از ترس خود را به كانال آب انداختند. هواپيماها بمباران كردند. خوشبختانه بمبها به شهر اصابت نكرد.

مورخ 15/10/1366 به مرخصي رفتم. با ورود به شهرستان ايلام هواپيماهاي عراقي، شهر ايلام را بار ديگر بمباران كردند و خانواده ما به كوه پناه برده بودند. رفتيم بچه ها را از كوه آورديم. شب، عراق تهديد كرده بود كه شهر را تخليه كنيد. باران خيلي تند مي باريد و يك تويوتا قرمز كه اشتباهي براي كس ديگري آمده بود، اسبابهاي ما را جمع كرد و ساعت 30/12 شب با بارش تند باران راهي بيلين شديم. صبح روز بعد من با دائيم به روستاي طولاب رفتيم پيش پدربزرگ و مادربزرگ. به علت نبودن ماشين سوار تراكتور شديم و متاسفانه تراكتور پنچر شد. خلاصه آنجا نهار خورديم و با همان تراكتور همراه با تعدادي چوب براي چادر برگشتيم. تراكتور يك تريلي داشت. چوبها را توي تريلي جا داديم و هر كدام به نوبت سوار تريلي مي شديم و چوبها را نگه مي داشتيم تا اينكه نوبت به دائي رمضان رسيد. او به علت دست انداز زياد تريلي پرت شد.


با 70 گلوله رسام ساعت 22 بود كه با بانگ تكبير الله اكبر درگيري شروع شد. همان لحظه كه دست روي ماشه اسلحه بردم، تمام دشت را پر از گلوله رسام ديدم. انفجار خمپاره، كاتيوشا و رگبار تيربارهاي گرينف و دوشكا و غرش آرپي جي ها صحنه جالبي را ترتيب داده بود و جبهه را تزيين كرده بود. وقتي كه دو خشاب ده تيري قناسه را تمام كردم و حميد هم دستش را از روي ماشه تيربار گذاشته بود و با نوار صد تيرش كه همه رسام بود جبهه را منور كرده بود. ديدم يكمرتبه عصباني شد. گفتم چي شد. گفت تيربار گير كرده قناسه را از من گرفت و من هم سراغ تيربار رفتم. تيربار را آماده كردم و تا آخر نوار ماشه را گرفتم و تيرهاي نوار اولي را تمام كردم و نوار 120 تيري و تيربار را مسلح كردم و تا آخر ماشه را گرفتم. صداي رگبار تيربار و گلوله هاي رسام، هوا و دشت را نوراني كرده بود و نوار سومي را نيز همين طور شليك كردم. به سراغ آرپي جي رفتم و دو گلوله آرپي چي نيز شليك كردم. صداي تكبير رزمندگان و هلهله و شادي رزمندگان، عرصه را بر دشمن تنگ كرده بود و نيروهاي عراقي جرات پاسخ را نداشتند و فقط به پرتاب چند گلوله خمپاره اكتفا كردند. حدود ساعت 45/22 دقيقه بود كه درگيري تمام شد.

 ساعت 40/16 دقيقه روز 20/8/1366 بود كه پست نگهباني بودم. صداي ته قنداق خمپاره عراقي را شنيدم و آماده انفجار آنها بودم. صداي صوت خمپاره كه بيانگر انفجار آن در نزديكي جايي بود كه من نگهبان دسته دوم بودم كه انفجار در 50 متري سنگرهاي دسته يك بودند منجر به شهيد شدن برادر حيدر قلي و وسيعي كه برادرش 13/8/1366 در دسته يك به ملاقاتش آمده بود، مجروح شد و برادر ستار پيشگر نيز از ناحيه شكم مجروح شده بود. در پست بودم كه سيد رحيم پور آمد و گفت: ‌حيدرقلي بد جوري مجروح شده و ستار نيز سطحي مجروح شده بود. يك دوربين دستش بود و دوربين را  از دستش گرفتم و به منطقه كه نگاه كردم، يك 106 دشمن را ديدم كه به خط مقدم دشمن آمده بود و چند گلوله به سمت ما شليك كرد و يك كمين كه حدودا 600 متر با ما فاصله داشت، يك نفر از سنگر نگهباني سر درآورده بود و داشت منطقه را تماشا مي كرد كه به برادر پيري گفتم. گراي خمپاره 60 م م را روانه هدف كرديم و يك گلوله شليك كردم که به نزديكي نفر عراقي خورد و فرار كرد و گرا را به حبيب دادم و چند گلوله پرتاب كردم كه درست همان جاي عراقي خورد و به چند سنگر دشمن خورد و غروبي غم انگيز با آتش سنگين خمپاره ها كه همه روي سنگرهاي دسته يك مي خورد به پايان رسيد.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین