ابراهيم خليل راد

کد خبر: ۱۱۴۲۶۵
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۸۶ - ۱۳:۱۳ - 24October 2007

دوره ي ابتدايي را در روستاي «سروستان» سپري کرد و براي ادامه ي تحصيل به مدرسه ي راهنمايي« امام خميني »در« آبدان » واقع در استان «بوشهر »رهسپار شد.
از خصوصيات بارز او حمايت از مظلومين، محرومين و مستضعفين و از خصوصيات اخلاقي او شجاعت، بي باکي و نترس بودن او براي همگان ملموس بود. با ستمگر و زور گو دشمن بود و از حقوق پايمال شده ي محرومين محل دفاع مي کرد. هميشه يار و ياور محرومان بود و نمي گذاشت حق فقيري پايمال شود يا کسي مورد ظلم قرار گيرد.
او شب ها در بسيج مي خوابيد. عقيده اش بر اين بود که بسيجي بايد همواره در صحنه باشد و هر گز آن سنگر را خالي نکند؛ که آب خنک از گلوي ظالمان و منافقان پايين برود و يا آنها با مقاصد شوم و بد خود که با سست کردن اعتقادات مردم توام است، برسند. دستورات ديني، او را طوري پرورش داده بود که تحمل پذيرش هيچ گونه ظلم و ستمي را نداشت و سخت بر اين عقيده بود که اگر او را تکه تکه کنند و يا زير پاي ضد انقلابيون و حاميان طاغوت از بين برود، هرگز تن به آشتي با منافقين و ظالم نسبت به حقوق مردم نخواهد داد. او مي گفت افراد ضد انقلاب فکر مي کنند در دوره اي که بساط ظلم و ستم بر چيده شده، به مردم ظلم کنند، به مقدسات اسلام توهين کنند و حقوق مردم را پايمال نمايند. اما هرگز؛ به خدا قسم نمي گذارم و مردم نيز نبايد زير بار تهديدات حاميان طاغوت بروند و يا از آنها بترسند؛ چرا که امروز، عصر بيداري مردم، محرومان و پابرهنگان است که خداوند در قرآن مژده ي حاکميت بر جهان را به ما داده و آنها بايد در اين زمان حقوق از دست رفته  را از غاصبان بگيرند و سرسختانه با آنها مبارزه کنند و به آنها ثابت کنند که دوره ي سروري و سيادت کوخ نشينان و پابرهنگان فرا رسيده است و مردم بايد قدر زيستن در پرتو نظام درخشان انقلاب اسلامي را بدانند و همواره خداوند منان را شاکر باشند. بعد از اين فعاليتهاي عقيدتي بود که در سه سنگر مسجد، مدرسه و بسيج براي همه ي دوستان الگو و نمونه شد.
در مدرسه همکارهاي خود را به دفاع از حريم مقدس اسلام و مرزهاي ايران اسلامي تشويق مي کرد. در مسجد، با صداي اذان و تلاوت قرآن، دلها را طراوتي تازه مي بخشيد و در جلسات جوانان و هر مراسم خير ديگر، حضورش قطعي و هميشگي بود.
سال 1356 بود و او 15 ساله. قد کوتاه و جثه نحيفش سن او را بسيار کمتر از آنچه که بود، نشان مي داد. پس در مدارک خود دست کاري کرد، تا مانع از رفتنش به جبهه نشوند. به همراه تعدادي از دوستانش، حدود يک ماه در کوه هاي دو راهک تحت آموزش هاي لازم نظامي بود. بعد از آن به مدت يک ماه در پادگان آموزشي شهيد صدوقي بوشهر ماند تا آموزش تکميلي را فرا گيرد. سپس روانه ي ميعاد گاهي شد که در آنجا عاشقان، شبانه به مناجات با معبود خويش مي نشينند تا التيام بخش زخم هاي بيکران و پاک کننده ي اشک هاي تلخشان باشد. اين ميعادگاه جايي جز خاک پاک جبهه نبود. او به مدت 50 روز در خط مقدم فاو به رزم با کفار و بعثيون پرداخت. سپس از آنجا به عنوان نيروي داوطلب، بي باکانه در يکي از گردان هاي عملياتي قرار گرفت و خود را براي عمليات کربلاي 4 مهيا کرد. بعد از پشت سر گذاشتن امتحاني بزرگ که برازنده ي آن قامت هميشه جاويد بود، به آغوش گرم خانواده بر گشت. بعد از مدتي به ادامه ي تحصيل پرداخت. او جهت ادامه ي تحصيل به مجتمع آموزشي شهيد محمدي باغملايي بوشهر رفت و هنوز چند ماه از رفتنش به مجتمع نمي گذشت که يک بار ديگر خود را آماده ي رفتن به جبهه کرد.
او در آن مجتمع نيز آرام ننشست و به تشويق جوانان به سوي جبهه ها مشغول شد و خود نيز در اين راه پيش قدم بود. در سال 1367 بود که همراه با کاروان سپاهيان محمد (ص) براي دومين بار به جبهه ي شلمچه اعزام گشت و همان طور که در منزل، لحظه اي به فکر مصالحه و مسامحه با ضد انقلابيون نبود، در شب عمليات نيز لحظه اي درنگ نکرد و فکر عقب نشيني در سر نداشت. دلاورانه به قلب دشمن زد و هوشيار و آگاه به رزم با دشمن مشغول شد و آنگاه که نيزه ها و تيرها تمام شدند، به علت کمبود مهمات، جنگ تن به تن را با دشمن خونخوار آغاز کرد و دشمنان پست و بي غيرت براي اينکه فرياد لبيک لبيک او را براي مرگي شيرين آماده مي شد، خاموش کنند، گلوي او را نشانه گرفتند. آنگاه سر نيزه ها بدن او را پاره پاره کردند تا تداعي کننده ي قيام خونين کربلا شود. فرشتگان را مي بيني که هلهله کنان و تبريک گويان، برگرد آن شهيد مي گردند و منادي حق را مي بيني که ندا مي دهد: بهشت زير سايه ي شمشير هاست. آنگاه که ضربات دشمن بر پيکرش وارد مي شد، به جاي مادر، زمين کربلاي شلمچه، آرام بدن پاره پاره ي او را که هنوز در خون مي غلطيد، در بغل گرفت.
بعد برادرانش بدن چاک چاک شده ي او را از بيمارستان تحويل گرفتند و در ميان جمع کثيري از دانش آموزان و جوانان، پيکر مطهرش را در بهشت گلزار شهداي دوراهک دفن کردند.
و حال نيز اگر ابراهيم زمان ندا بدهد، يک بار ديگر پيکر تکه تکه ي شهيد از خاک شلمچه، از گلزار شهدا به خود مي آيد و به نداي او لبيک مي گويد؛ چرا که فرياد هاي او به خاطر خدا بود؛ به خاطر مظلوميت شهيدان کربلا بود و او خود اين را مي دانست که اگر لايق شهادت و بدن پاره پاره نبود، جبهه هاي شلمچه او را فرا نمي خواندند.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد






خاطرات
پدر شهيد:
بنده براي او يک دستگاه موتور سيکلت نو و يک دست لباس خوب و مناسب که مورد سليقه اش بود، خريدم. او هيچ کدام را از من تحويل نگرفت؛ سپس رويش را از آن لباس ها بر گرداند و به من گفت: من فعلا پوشيدن لباس بسيجي را به تمام خواسته هايي که يک جوان ممکن است در اين سن و سال داشته باشد، ترجيح مي دهم. شما با اين کار نمي توانيد از رفتن من به جبهه جلو گيري نماييد. من راه خود را انتخاب نموده ام.

مادر شهيد:
ابراهيم براي بار دوم که مي خواست به جبهه برود، حدود يک هفته به منزل نيامد و در پايگاه محل مي خوابيد. از او علت نيامدنش را پرسيدم. گفت: مي ترسم که گريه هاي شما و توصيه هاي پدرم از تصميمي که گرفته ام، منصرفم کند. پس تا لحظه ي اعزام به خانه نيامد.
شهيد مي گفت: دلم مي خواهد جوري بميرم که در روز قيامت با شهدا محشور شوم. مادر! آيا روزي مي رسد که من شهيد شوم؟

خواهر شهيد:
ابراهيم به فقرا و ضعيفان کمک مي کرد. باسالخوردگان با مهرباني رفتار مي کرد. خودمان مي ديديم که از آب انبار براي افراد ضعيف و از پا افتاده آب مي برد. در درس و مشق به کساني که تشنه ي آموختن بودند، کمک مي کرد. او هميشه خود را به زحمت مي انداخت تا ديگران سيراب و کامياب شوند.

پسردايي وهمرزم شهيد:
من و ابراهيم، تير بارچي بوديم. شبي که عراقي ها پاتک زدند، در کنار هم مشغول دفاع از خاک ميهنمان بوديم. در آن هنگامه ابراهيم به من رو کرد و گفت: من ديشب خواب ديدم که شهيد شده ام. سپس در حالي که داشت وسايلش را جمع مي کرد، گفت: من مطمئن هستم که شهيد مي شوم. مي خواهم از اينجا بروم. هر چه اصرار کردم که در کنار من بماند، فايده اي نداشت. به عقب بر گشتم. از هر کسي سراغ ايشان را گرفتم. يک باره چشمم به کمک تير بارچي افتاد. به طرفش دويدم. او در حالي که سعي مي کرد خودش را از من پنهان کند، راهش را کج کرد. به او رسيدم. بغض گلويش را مي فشرد و اين جملات را بريده بريده بر زبان مي آورد: مهمات تمام کرده بوديم. آتش شديد دشمن، بر سرمان مي باريد؛ آرپي جي، تير بار خمپاره و خلاصه هر چه دم دستشان بود. وضعيت بدي پيدا کرده بوديم. مثل سيبل متحرک در جلوي آنها نمايان بوديم. هيچ راهي نداشتيم جز مقاومت؛ وگرنه اسير مي شديم. قبل از آنکه مهمات به ما برسد، عراقي ها رسيدند. به ابراهيم گفتم: عقب نشيني کن. قبول نکرد. فرصت هيچ کاري نداشتيم. جنگ تن به تن با عراقي ها شروع شد. بدنش آماج تيرها و نيزه ها ي دشمن شده بود. ابراهيم، دوست، همرزم، پسر عمه و پسر دايي بنده بود. اين افتخار نصيب بنده شد که در سال 1365 با چند نفر از دوستانم به جبهه بروم. بعد از پايان آموزشي در قالب ناو تيپ امير المومنين – گردان ابوالفضل به جبهه ي آبادان اعزام شديم و به عنوان نيروي پشتيباني در مدرسه اي مستقر شديم. مدتي از حضور ما در آن مدرسه مي گذشت که فرمانده دستور خروج از مدرسه را صادر کرد. نيروها از مدرسه خارج شده بودند که آن مکان مقدس زير بمباران شديد دشمن با خاک يکسان شد. نجات نيروها به صورت معجزه آسا صورت گرفت. همه ي اينها در گرو امدادهاي غيبي و الطاف باري تعالي است.
در آغاز عمليات کربلاي 4، نيروهاي خودي به راحتي با قايق به پيش مي رفتند. شط از آب پر بود. اما هنگام عقب نشيني، آب شط عقب نشيني کرده و آن منطقه به صورت باتلاقي در آمده بود. بعضي از منافقين به نظام نيز، با ريختن آب به جاي بنزين، کار عقب نشيني نيروهاي خودي را با مشکل رو برو کرده بودند.
دوباره در سال 1367 با ابراهيم به جبهه اعزام شديم و در پد 7 در چند کيلو متري فاو ،در گردان الفتح به انجام وظيفه مشغول بوديم. 45 روز آنجا مانديم. زمان مرخصي ما فرا رسيده بود. اسلحه و مهمات خود را تحويل داديم و به عقب بر گشتيم و اين همزمان با ورود رزمندگان تازه نفس طرح لبيک در جبهه بود. در اين ميان خبر پاتک شديد دشمن که تا نزديکي پادگان حميد رسيده بود، تلخ ترين خبر جبهه و جنگ بود. بالاخره آنها زمين گير شدند. مرخصي ها لغو شد و ما مجددا به سلاح و مهمات مجهز شديم. ابتدا قسمتي از راه را با ماشين پيموديم؛ سپس با قايق از آب شط گذشتيم و مسير کوتاهي را با لند کروز پشت سر گذاشتيم. بعد از آن بود که پياده به طرف خاکريز مورد نظر حرکت کرديم. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود. چيزي نگذشت که پيشروي تانک ها را به طرف خاکريز ديديم. حدود پانصد متر به خاکريز، تعدادي از بچه ها داوطلبانه از خاکريز گذشتند تا از پيشروي تانک ها جلو گيري کنند.
دوشکاهايي که روي تانک ها قرار داشت، مرتباً کار مي کردند. با زدن اولين تانک از تانکهاي دشمن، بقيه فرار کردند. تا ساعت 12 آن شب من و ابراهيم در کنار هم بوديم. بعد فرماندهي گردان، ما را به دليل اينکه پسرعمو و پسر دايي يکديگر بوديم، از هم جدا کرد. اين جدايي طوري صورت گرفت که کارت شناسايي ابراهيم و مدارک شناسايي ديگر او در جيب بنده ماند. من اين را نمي دانستم. اين عاقبت خوبي نداشت.
به سرمستان بر گشتم. در حالي که دو عزيز خود را در جبهه جا گذاشته بودم. تا 20 روز بعد از آن مساله از او خبري نداشتيم. پس از اين به همراه برادرش به اهواز رفتيم. در ليست بيمارستان هاي اهواز اسمي از ابراهيم نبود. اطلاعات بيمارستان، ما را به معراج شهدا که در چند کيلو متري اهواز بود، راهنمايي کرد. بعد از هماهنگي هاي لازم، به طرف کانکس هايي رفتيم که در آنها پيکر شهداي گمنام نگهداري شده بود. در کانکس سوم، گمشده ي خود را پيدا کرديم. تيرهايي به گردن و گلوي نازنينش اصابت کرده بود. در جنگ تن به تن يقه ي پيراهنش را تا پايين چاک داده بودند. پهلوي چپش را حدود 20 سانتي متر با سر نيزه يا چاقو پاره کرده بودند و با چند تير سوراخ کرده بودند. تخته هايي که روي سينه اش گذاشته بودند و شماره اي روي آن نوشته بود را گرفتيم و با چشماني اشکبار، آنجا را ترک کرديم. بعد از آن به پادگان الغدير رفتيم و اطلاع داديم که پيکرش در معراج شهدا است. آن يگان، ترتيب انتقال جسد شهيد را از اهواز به شيراز و از آنجا به بوشهر داد واين انتظار يک هفته طول کشيد. بدين ترتيب حدود يک ماه از شهادتش مي گذشت که او را در جوار ديگر شهدا در گلزار شهداي دوراهک به آغوش خاک سپرديم.






                            
وصيت نامه:
... من از روي آگاهي کامل اين راه را که همان راه رسيدن به الله است، انتخاب نموده ام. در اين مورد هيچ اجباري حکمفرما نبوده است و با توجه به ديدي که از اسلام داشته ام، اين راه را بر گزيده ام و براي رسيدن به آرزويم که همان شهات في سبيل الله است، گام بر مي دارم.
پدر! براي من ناله و زاري نکنيد. فقط صبر را پيشه کنيد که خداوند با صابران است و مي دانم که مرگ فرزند، سخت و دشوار است، اما چه مرگي؟ آيا مرگ با ذلت و خواري؟ نه! هر گز چنين مرگي را نمي خواهم ومن راهي را انتخاب کرده ام پايانش مرگ سرخ، يعني شهادت مي باشد.
اما تو مادرم! از تو مي خواهم که در مرگ من گريه و زاري ننمايي. بايد افتخار کني که مرا اين چنين زيبا تربيت نمودي که بتوانم به اسلام و مسلمين خدمت کنم و در همين راه هم به شهادت برسم.
اي برادرانم! اگر من شهيد شدم، نگذاريد که اسلحه ي افتاده ام بر زمين بماند. آن را بر داريد و سنگر خالي شده ام را پر کنيد. همواره گوش به فرمان امام امت باشيد. راه را ادامه دهيد و هميشه در هر مراسم شرکت فعال داشته باشيد. تا ان شاء الله به ياري خداوند، پرچم جمهوري اسلامي ايران در سرتا سر گيتي به اهتزاز در آيد.
از مردم حزب الله مي خواهم که همواره و در همه حال، پيرو امام عزيز باشيد ودستورات او را با دل و جان پذيرا باشيد. در آخر اگر شهادت في سبيل الله که سعات است، نصيبم شد، مرا در بهشت شهداي دوراهک دفن نماييد و براي سلامتي امام دعا کنيد.


 



آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
چون غنچه به روي ما تبسم مي کرد                     چون آيينه بي زبان تکلم مي کرد
آن روز که پاره پاره اش آوردند                                 دريا در سوگ او تلاطم مي کرد


وقتي که ساکش را که هنوز بوي خاک و جبهه مي داد، باز کردم، هواي خانه را بوي شهيد عطرا گين کرد و اولين چيزي را که در ساکش ديدم، چراغ دستي بود که نمايانگر راه روشنش بود که با آگاهي کامل انتخاب نموده بود. سپس دفترچه يادداشتي بود که از ناو تيپ 13 امير المومنين به او هديه کرده بودند و در آن شعر اي کاروان با خط شهيد نوشته شده بود. يک پيشاني بند نيز که بر روي آن سپاهيان محمد (ص) نوشته بود و مشخص مي کرد که سرباز اسلام است، جلب نظر مي کرد.
اي شلمچه! امشب به آن نسيمي که از دامنت مي گذرد بگو که اسلام ما را به شهيدان برساند و بگويد که ما جا مانده ايم. ما را دريابند!

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین