كاغذ باد

کد خبر: ۱۱۴۲۷۶
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۳۸۶ - ۱۳:۲۲ - 25October 2007
مادرت آن پائين ترها، ميان حياط قديمى، سنگفرش هاى خاكسترى را جارو مى زند. غبارى فضاى حياط را مى پوشاند و مادر، ميان غبار، تار و تارتر به نظرت مى رسد.
گربه اى سياه آن سوتر، روى ديوار خانه كشيك كبوترهاى همسايه را مى كشد، كه بالاتر از پدر و تو كه روى دوشش سوار هستى، پرواز مى كنند. كبوترها دايره وار بر روى بام خانه ها چرخ مى زنند، بالا مى روند، اوج مى گيرند، به سوى پائين سرازير مى شوند و گاه سايه هاشان از روى خانه شما مى گذرد.
مرد همسايه به روى بام مى آيد؛ كبوترى طوقى در دست دارد. مرد به بال هاى طوقى اش نگاهى مى اندازد و ناگهان رهايش مى كند. او شما را مى بيند؛ تو و پدرت را كه بالاتر، توى هوا تاب مى خوريد و مرتب بالا و بالاتر مى رويد، و كبوترهايش را مى بيند كه پائين آمده اند.
مرد شما را مى بيند و بالا رفتن تان را كه حتى كبوترهايش نيز به شما نمى رسند، فرياد مى زند و دلت را مى لرزاند: «هى ، بچه! بادبادكت رو بيار پائين. كفترها مى ترسن!»
مادرت آن پائين لباس هاى سياه را توى تشت مشت مى كند. از صداى مرد سر بلند مى كند تا شما را ببيند كه توى آسمان بالا مى رويد، ولى تو و پدرت را آن بالاها نمى بيند و تنها به تو نگاه مى كند كه روى بام ايستاده اى و نخ ها در دست هايت گره خورده اند.
گربه سياه پيش مى رود؛ آرام آرام تا قفس كبوترها! ملحفه هاى سفيد روى بند بال بال مى زنند. مادرت لباسى سياه را به بند مى آويزد...
ديگر ميان حياط ، پدر را نمى بينى كه مى خنديد و تو را بر دوشش مى گذاشت و دست ها را باز مى كرد و ميان ملحفه هاى سفيدى كه روى بندبال بال مى زدند، به پرواز درمى آمد.
باد مى آيد و تو نخ را بيشتر باز مى كنى و كاغذ بالا و بالاتر مى رود. باد تندتر مى آيد و ناگهان در ملحفه ها مى پيچد و ملحفه ها به پرواز درمى آيند و ... بادبادك تو... بادبادك تو ديگر در آسمان نيست؛ نقاشى ات را هم باد با خود برده است.
باد مى آيد و چادر مادرت پيچ و تاب مى خورد. چادر او را محكم تر مى گيرى. مادرت تند و تند پيش مى رود و تو به دنبالش مى دوى...
از كنار سنگ هاى به رديف چيده شده، مى گذريد. زير لب، روى سنگ ها را مى خوانى: شهيد على اكبر... شهيد... زنى كنار سنگى كه عكس جوانى روى آن حك شده، نشسته و خميدگى قامتش زير سياهى چادر مى لرزد... تو و مادر كنار سنگى مى نشينيد. مادرت با دست، غبار سنگ را كنار مى زند و روى آن گلاب مى پاشد؛ عطر گل هاى محمدى فضا را پر مى كند.
باد مى آيد و بادبادكى در هوا تاب مى خورد. نقاشى ات را مى بينى و شقايق هاى خشكيده روى بادبادك و عكس پدر را و مى خندى؛ تو از روى دوش پدر آرام آرام پائين مى آيى؛ پائين تر، تا كنار مادرت...


مريم عرفانيان
روزنامه ايران 860801
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین