برونسي,عبدالحسين
كودكي را كه عصر روز بيست و سوم شهريور ماه هزار و سيصد وبيست و يك ه ش صداي گريهاش در گلو پيچيد ؛«عبدالحسين» نام نهادند. وقتي در لباس سربازي به روستا آمد، مردم از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدند. ورود مأمورين اصلاحات ارضي شاه و عدم قبول آب و ملك، باعثمهاجرتش به شهر مشهد شد. مشاغل متفاوت را آزمود و چون در هر كدام شبههاي بود ،دست به بنايي زد. با ارشادات مقام معظم رهبري با مسائل سياسي آشنا شد و پا در ركابمبارزه با رژيم پهلوي گذاشت . مأمورين ساواك در زير شكنجه دندانهايشرا شكستند. انقلاب كه پيروز شد جزو اولين افراد اعزامي به كردستان بود.عرصههاي نبرد حق عليه باطل، بستر مناسبي بود كه استعداد بالقوه ي او بهفعل در آيد و از فرماندهي گروهان، به فرماندهي تيپ هجدهم جوادالائمهبرسد . دراين سال ها رشادت و ايثارگري او زبانزد خاص و عام بود تا آنجا كهدشمن چنان هراسي از برونسي داشت كه براي سرش جايزه تعيين كرد. اين سردار سرفراز بعد از زيارت خانه خدا به مرحلهاي از شهود رسيدهبود كه زمان و مكان شهادت خودش را ميديد و سرانجام در عمليات« بدر»،پس از رشادت بسيار در چهار راه خندق در 25/12/1363 به شهادت رسيد.
وصيت نامه
... شما اي زن، چون زينب كبري (سلامالله عليها) فرزندانم را هم پدريكن و هم مادري، مادري كه اسلام ميگويد. براي چندمين بار ميگويم؛ هر كس آمد و گفت: فرزند بي بابا نميخواهم بايد توي دهنشبزنيد.همسر عزيزم شما هفت فرزند داريد، بايد آنها را آنچنان با اسلام آشناكنيد كه روز قيامت هم به درد خودت بخورند و هم به درد من. در راه امامخميني كه همان راه قرآن و راه امام حسين است بروند، تا سر حدشهادت. از همه ي شما ميخواهم كه هر موقع خواستيد پسرانم را داماد كنيد، يكدختر مؤمن بگيريد. فاطمه و زهرا را هم شوهر مؤمن برايشان انتخابكنيد، براي داماد و عروس كردن فرزندانم پي مال دنيا نرويد، فقط ببينيد چه کسي ازهمه بهتر خدا را ميشناسدوملاك خدا باشد. در هر كار اگر انسان خدا را درنظر بگيرد انحراف ايجاد نميشود. همسر عزيزم! اگر شما اين حرفهايي كه من در وصيت نامه نوشتم، عمل كنيد، اگر در راه خدا شهيد شدم، تا شما را به بهشت نبرم! خودم نميروم. ازهمهي شما ميخواهم كه مرا حلال كنيد و از پدر و مادر مهربانم همميخواهم، كه مرا حلال كنن د . عبدالحسين برونسي
وصيت نامه
... شما اي زن، چون زينب كبري (سلامالله عليها) فرزندانم را هم پدريكن و هم مادري، مادري كه اسلام ميگويد. براي چندمين بار ميگويم؛ هر كس آمد و گفت: فرزند بي بابا نميخواهم بايد توي دهنشبزنيد.همسر عزيزم شما هفت فرزند داريد، بايد آنها را آنچنان با اسلام آشناكنيد كه روز قيامت هم به درد خودت بخورند و هم به درد من. در راه امامخميني كه همان راه قرآن و راه امام حسين است بروند، تا سر حدشهادت. از همه ي شما ميخواهم كه هر موقع خواستيد پسرانم را داماد كنيد، يكدختر مؤمن بگيريد. فاطمه و زهرا را هم شوهر مؤمن برايشان انتخابكنيد، براي داماد و عروس كردن فرزندانم پي مال دنيا نرويد، فقط ببينيد چه کسي ازهمه بهتر خدا را ميشناسدوملاك خدا باشد. در هر كار اگر انسان خدا را درنظر بگيرد انحراف ايجاد نميشود. همسر عزيزم! اگر شما اين حرفهايي كه من در وصيت نامه نوشتم، عمل كنيد، اگر در راه خدا شهيد شدم، تا شما را به بهشت نبرم! خودم نميروم. ازهمهي شما ميخواهم كه مرا حلال كنيد و از پدر و مادر مهربانم همميخواهم، كه مرا حلال كنن د . عبدالحسين برونسي
خاطرات
همسرشهيد:
قبل از اين که براي گفتگو برويم ، يک شب شهيد برونسي را خواب ديدم ، که آمده اند و داخل يک اتا قي هستند و بچه ها همه دورش نشسته بودند. يک کا غذي جلوي برونسي بود و آن را نشان بچه ها مي دادند وقتي خواستند از در بيرون بروند، گفتم: مي خواهيد از دست بچه ها فرار کنيد؟ شهيد خنديد و گفت:« نه فرار نمي کنم. »کاغذ هم دستشان بود، نمي دانم با بچه ها چه مي گفتند! صبح که از خواب بيدار شدم بچه ها پرسيدند:« مامان ديشب بابا را خواب نديدي؟» گفتم: «چرا ديشب بابا را خواب ديدم.» بچه ها گفتند: «پس اين کار انجام مي شود ،چون بابا کاغذ را امضاء کرده است.»
هر وقت آقاي برونسي به جبهه مي رفت بچه ها را بيدار مي کردند وخداحافظي مي کردند، اما دفعه ي آخري که رفتند گفتند: «بچه ها را بيدار نکنيد. »دفعات قبل، وقت اعزام به جبهه گريه مي کردم؛ مي گفت: «بادمجان بم آفت ندارد.» مي گفت: «سر راه مسافر گريه نکنيد. گريه هايتان باشد براي بعد.» اما اين سري هر چه ناراحتي و گريه مي کرديم، چيزي نمي گفتند. فقط گفتند: «حالا وقت گريه کردن است بر سر راه مسافر گريه کنيد.» واين سري نگذاشتند که ايشان را از زيرقرآن رد کنيم ، فقط قرآن را بوسيدند. رفتند وبعد از مدتي در عمليات به شهادت رسيد.
يکروز به همراه برونسي جهت شرکت در راهپيمايي به سمت چهارراه خسروي در حال حرکت بوديم. به تدريج از اقوام و آشنايان به ما پيوستند به طوري که تعدادمان به حدود 20 نفر رسيد. در حال حرکت يکي از همراهان فحش رکيکي به شاه و خانواده اش داد. برونسي برگشت و با ناراحتي گفت:« اگر مي خواهي حرف بي تربيتي بزني با ما نيا. ما مي خواهيم انقلاب کنيم. نمي خواهيم فحاشي نماييم.»
فرزند شهيد:
من زماني که مدرسه مي رفتم درسهايم ضعيف بود. يک روز پدرم که از جبهه برگشته بود،به مدرسه ام آمد تا از وضعيت درسي ام سوال کند. بر حسب اتفاق آن روز معلم املا گفته بود و در حال تصحيح کردن ورقه ام بود که پدرم وارد کلاس شد و از معلم از وضعيت درسم سوال کرد که ايشان پاسخ دادند ضعيف است. همان جا پدرم جلو بچه ها به من گفت: «حالا بيا خانه تا ببينم چه مي شود. تو چرا درس نمي خواني؟»
وقتي اين موضوع پيش آمد بچه ها گفتند:« اگر خانه بروي پدرت شما را مي زند. »من گفتم: «نه ،ايشان اهل زدن نيست. فقط نصيحت مي کند. اگر هم بزند مهم نيست. من از پدرم راضي هستم.» ظهر که به خانه رفتم ،پدرم سر سفره ناهار بود. رفتم گوشه ي اتاق ديگري نشستم. با خودم گفتم اگر بروم توي خانه مرا دعوا مي کند. بعد پدرم آمد و درحالي که لبخند بر لب داشت گفت: «عيبي ندارد ولي ان شاءالله درسهايت را بخوان.»
يک روز پدرم مرا به گروهاني فرستاد تا با تير اندازي تفنگ آشنايي بيشتري پيدا کنم. بعد از تير اندازي سرم به شدت درد گرفت. او متوجه شد و پرسيد :« چه شده است؟» گفتم:«:بعد از تيراندازي سرم درد گرفته است.» گفت:« تو چگونه بسيجي هستي ک با يک تيز اندازي سرت درد مي گيرد. چطوري مي خواهي با صدام بجنگي؟ »
پدرم در آخرين سفرش به من گفت:« اگر مي خواهي تو را با خودم به منطقه ببرم بايد قول بدهي که آنجا به يادگيري قرآن بپردازي.» من هم قول دادم که خواسته اش را اجابت کنم. با هم به منطقه رفتيم و او مرا به يک روحاني معرفي کرد تا قرآن را به من ياد بدهد
رضا دهقان :
در عمليات فتح المبين حاج آقا برونسي مجروح شد. تركشي به دست ايشان اصابت كرد و مختصر جراحتي برداشت حاج آقا برونسي خودش براي ما گفت: «قبل از عمليات مادرم خواب مي بيند كه امام به او مي گويد به پسرت بگو برود فقط دست خودش آسيب مي بيند. »
محمود ديمه :
يكي از برادران بسيجي نقل مي كرد که در سال 1363 پس از مدت 3 ماه كه در جبهه بوديم، تصميم گرفتيم به خانه خودمان باز گرديم. به همين منظور جهت گرفتن مرخصي ، خدمت حاج آقاي برونسي رسيديم و موضوع را به ايشان گفتيم . ايشان از اين موضوع ناراحت شد و گفت:« مگر شما مسلمان 3 ماه يا 45 روزه هستيد كه ميخواهيد برگرديد؟» پس از مدتي سخنراني همه رزمندگان گفتند:« تا زماني كه شما خودتان دستور ترخيصي ندهيد ، ما در جبهه مي مانيم .» حدود 4 ماه ديگر يعني تا زمان عمليات ميمك در جبهه مانديم ولي قبل از آن كه دستور مرخصي را صادر كند، نزد ايشان رفتم و گفتم حاج آقا آمده ام مرخصي بگيرم چون پدرم تلفن كرده كه بيا ميخواهم دامادت كنم. گفت: «باشد يك عمليات با هم مي رويم؛ان شاء الله اگر زنده ماندي بعد برو داماد شو.» خلاصه عمليات لغو شد، بعد من با حاج آقاي برونسي به شهرستان برگشتيم. خود حاج آقا برايم به خواستگاري رفت و پس از مراسم نامزدي ايشان به جبهه بازگشت وگفت :« شما هم بيا .» من هم پس از مدتي به جبهه اعزام شدم.
آثارباقي مانده از شهيد
امروز مهمترين توصيه من به شما اين است که در همه حال مواظب شيطان باشيد ، اگر يک لحظه غافل شويد ديگر شما را به حال خود نمي گذارد. براي مثال از خودم شروع مي کنم. خدا شاهد است از همان روزي که از مرخصي برگشته ايم، ديگر جرات نمي کنم حتي يک تماس تلفني با خانواده داشته باشم. چون يک دفعه تلفن کردم و ضربه اش را هم ديدم. آن روز که تلفن کردم فقط شنيدن صداي گريه ي بچه مرا از خود بي خود کرد؛ به طوري که با بي حوصلگي گفتم:« يا بگذار بچه گريه کند ومن گوش دهم، يا اينکه خودت صحبت کن.» شايد شما اين مطلب را به شوخي برداريد، اما اينطور نيست واقعا همه ي ما معلوم نيست چرا وقتي به اينجا مي رسيم ، تمام مشکلات وگرفتاري ها به ما روي مي آورد. براي همين است که مي گويم مراقب دام هاي شيطان باشيد.
اي کاش شب عمليات همراهمان ضبط داشتيم تا مي توانستيم سخنراني برادر داود ظهوريان را که آن شب داخل کانال براي بچه ها ايراد نمود را ضبط مي کرديم. به هر حال سعي مي کنم صحبتهايش را به ياد بياورم تا برايتان بازگو کنم؛ اگر چه متا سفانه در حال حاضر چند جمله اي بيشتر از آن صحبتهاي ارزشمند را به خاطر ندارم. آن شب من آماده مي شدم تا براي بچه ها از عمليات و نحوه ي آن صحبت کنم که شنيدم برادر ظهوريان گفت: «امشب شب عاشورا است. منتهي فرق عاشوراي ما با عاشوراي امام حسين (ع) در اين است که آنها چادر داشتند و دشمنانشان آن طرف بودند.اما ما خيمه و چادر نداريم، داخل کانال هستيم و هر لحظه دشمن را مي بينيم که به طرفمان مي آيد. مبادا غافل شويم چرا که اکنون بهترين فرصت براي رسيدن به صف اصحاب امام حسين(ع) است.» واقعاً عجيب بود. ظهوريان آن شب اين حرفها را از کجا آموخته بود؟ جز اينکه خدا آن کلمات را بر زبانش جاري مي کرد.
بعد از عمليات فتح المبين در صحبتي که آقاي حائري شيرازي با جمعي از رزمندگان اسلام داشت فرمود:« اگر ديديد فتح المبين بوجود آمد براي اين بود که شما تلخي هاي درونتان را کنار ريختيد و خدا هم که دلهاي آماده شما را ديد، شربت شيرين را جايگزين آن کرد. بايد چنين مي کرديد؛ چرا که تا شيطان صاحب دلها باشد جايي براي تابش انوار الهي نيست؟ ما اين را امتحان کرديم. تا نزديکي هاي عراق رفتيم. کانال ماهيگيري را هم دور زديم و از چند قدمي بصره برگشتيم، چرا که غرور ما را اسير خود کرده بود. بياييم براي اينکه به فتح المبين دوم برسيم از همين حالا بکوشيم تا هر آنچه غير از خداست از دلهايمان دور کنيم.
سه چهار ماه قبل برادري پيش من آمد و گفت:« به برادرم گفتم خداوند از تو که صاحب زن و پنج شش تا بچه هستي انتظار شرکت در جنگ را ندارد و مطمئناً قبول مي کند که در عوض اينکار مبلغ ده هزار تومان به جبهه ها کمک کني.» بايد به ايشان گفت: «اسلام در هر شرايطي نياز به يک چيز دارد و امروز علاوه بر مال به از جان گذشتگي نيز نياز دارد. اگر همه به جاي آمدن به جبهه پول بدهند که ديگر کسي نيست تا در مقابل دشمن ايستادگي کند و اينجاست که دشمن خيلي راحت مي تواند ما را از پاي درآورد. »
در اول انقلاب اکثر مسئولين کشور از حزب توده و جبهه ملي بودند و هدف امام از روي کار آوردن اين گونه افراد، اين بود که همچون حضرت علي (ع) به مردم بفهماند که اين ها تنها به خاطر دنيا است که عهده دار مسئوليت مي شوند. مي خواهند از اموال بيت المال به نفع خودشان استفاده کنند و جز رياست طلبي قصد ديگري ندارند. اما براي اينکه مردم خودشان متوجه اين موضوع شوند، چاره اي جز اين نديد که تاريخ اسلام باري ديگر تکرار شود با اين تفاوت که مردم ما برعکس مردم زمان حضرت علي (ع) خداشناس بودند و خيلي زود حق و حامي حق را شناسايي مي کردند و همين طور هم شد. يعني مردم ما با کمي دقت در زندگي و راه و روش آنها دانستند، که جز به نيات مادي خود به چيز ديگري نمي انديشند. آيا اگر امام همان روز اول آنها را روي کار نمي گذاشت امکان اين بود که مردم تا اين حد آنها را بشناسند که از کشور بيرونشان کنند؟ مطمئناً اگر غير از آنچه امام صلاح ديده بود مي شد نتيجه اي به اين مطلوبي در بر نمي داشت.
همانطور که همگي اطلاع داريد هر لحظه به شروع عمليات نزديکتر مي شويم لذا لازم است يک نکته مهم را خدمت برادران تذکر دهم که فرداي قيامت به خاطر نگفتنش مسئول نباشم. لازم است بدانيدکه از اين تاريخ به بعد هر برادري که به دستور فرمانده اش عمل نکند روز قيامت مسئول است و بايد جوابگو باشد. البته ديروز به برادر احمدي اين مطلب را اشاره کردم که چنانچه ديدي کسي نمي خواهد از دستورات اطاعت کند و يا اينکه مايل به شرکت در عمليات نيست سلاحش را تحويل بگيريد. اين در حالي است که خودش بايد تا پايان عمليات همين جا بماند و از رفتن خبري نيست.
در جمع برادران، ديروزمطلبي را عرض کردم که بد نيست اينجا نيز به آن اشاره شود: ما قبل از انقلاب هم نماز مي خوانديم اما چه نمازي؟ نمازي که به يک عده ساواکي اقتدا مي شد. امروز هم نماز مي خوانيم البته پشت سر کساني که مستقيما در خط اسلام و رهبري هستند. فکر مي کنيد نماز امروز ما مرهون چيست؟ اصلا نياز به فکر ندارد ؛ مي دانيم که ما اين نمازها را از استقامت و پايداري شما رزمندگان دلير اسلام داريم. از تک تک شما عزيزان ميخواهم براي لحظه اي هم که شده در گوشه اي بنشينيد و به خود بيند يشيد . پس هيچگاه از اينکه تعداد نفرات کم است نگران و ناراحت نباشيد ؛چرا که چند نيروي مخلص مي تواند کاري کند که شايد از عهده يک لشگر نيرو بر نيايد.
ديروز وقتي صف طولاني نماز جماعت را ديدم به برادران گردان ثارالله گفتم: «من از وقتي که به جبهه آمده ام، تا اين حد اشتياق برادران را جهت شرکت در نماز جماعت نديده ام. واقعاً ديدن اين صحنه ها اميدوار کننده است. خدا هم يک چنين ملتي را پيروز خواهد کرد که در هر شرايطي جز به خدابه چيز ديگري نينديشند. »
يک دفعه برادر محمودي در همين جا اعلام کرد که:« نماز جماعت بايد بهتر بر گزار شود.» ديروز که با هم بوديم به ايشان گفتم: «دو روز است که بچه ها حال و هواي ديگري دارند و اين به خوبي در دعاها و صف هاي نماز جماعتشان به چشم مي خورد. با چنين نيرويي مي شود به پيروزي در عمليات اميدوار بود. به قول معروف سالي که نکوست از بهارش پيدا است. من ديشب نبودم اما وقتي به نواري که برادران از مراسم دعاي ديشب ضبط کرده بودند گوش کردم نويد پيروزي را از زمزمه هايتان حس کردم.»
دو شب پيش براي احوالپرسي جمعي از برادران به سنگر آنها رفتم. پس از چند لحظه احساس کردم که آنها از حضور من در آنجا ناراحت هستند. براي همين بلند شدم تا بيايم بيرون. وقتي از سنگر خارج شدم ديدم آنها نيز پشت سرم آمدند و گفتند: « آقا اجازه بدهيد ما مرخص شويم.» گفتم:« چرا؟» گفتند:« شما که ما را نمي بريد خط. هر وقت عمليات است همه مي روند غير از ما. پس چه فايده که ما اينجا باشيم.» ببينيد چقدر ايمانشان زياد است. همين قدرت ايمان است که اينها را به حرکت در مي آورد و براي يک لحظه به خودشان وا نمي گذارد.
از مشهد که حرکت مي کنيم شعار مي دهيم:« وعده ي ما کربلا ،صحن آقا اباعبدالله الحسين (ع).» ولي باز هم خود را مي بينيم که در مشهد هستيم. راستش ياد آقاي خامنه اي افتادم که در يکي از سخنراني هايش خطاب به افرادي همچون شريعتمداري گفت:« اي کساني که در خط امام زمان نيستيد و با طاغوت سازش نموده ايد و هر صبح جمعه در دعاي ندبه مي گوييد اي کور باد چشمم که امام زمانم را نمي بيند. با شمايم، اي دروغگوياني که در زبان دم از عشق به امام زمان مي زنيد و در عمل کنار سفره دشمن امام زمان مي نشينيد. دست از اين دروغها برداريد.» حالا من مي خواهم با تبعيت از فرمايش ايشان بگويم:« بياييم وقتي از مشهد به راه مي افتيم بيهوده شعار ندهيم که وعده گاه ما کربلاست.»
يکي از برادران که گويا خانواده اش با آمدن ايشان به جبهه مخالفت مي کردند، روزي به من گفت:« به خانواده ام گفته ام اگر من همين جا بمانم و به جبهه نروم شما تضمين مي کنيد که من تا سه ماه ديگر زنده بمانم؟»
خوب معلوم است که خانواده هرگز نمي تواند چنين ضمانتي بدهد و به اين طريق ايشان توانسته بود رضايت خانواده اش را جهت آمدن به جبهه جلب کند.
مدتي قبل پسر يکي از همسايه هاي ما که خيلي هم جوان بود فوت کرد. آن طور که از ديگران شنيدم، اين جوان بارها از مادرش خواسته که اجازه دهد تا او نيز مانند ساير جوانان در جنگ شرکت کند؛ که متاسفانه هم هميشه با مخالفت مادر روبرو مي شده. و اينک مادر آن جوان از کار خود نادم و پشيمان بودو با آه و ناله مي گفت: «اي کاش هيچگاه مانع رفتن او نمي شدم. اگر او نيز مانند ديگران در جبهه شهيد مي شد، اکنون نياز نبود که من او را تشييع کنم يا اينکه با خواهش و التماس از ديگران بخواهم تا در مراسم او شرکت کنند و حال اينکه با اين اوضاع و احوال حتي بستگان با اکراه در عزايش شرکت مي کنند.
يکي از مهمترين مسائلي که در اينجا قابل ذکر است موضوع نامه هايي است که شما عزيزان براي خانواده هايتان مي نويسيد. عزيزان من! سعي کنيد نامه هايتان تنها به يک سلام و خداحافظي ختم نشود. حيف نيست نامه هايي که در چنين حال و هوايي نوشته مي شود خالي از آيات و روايات باشد؟ مگر نه اين اينکه ما راجع به جهاد آيات بي شماري داريم پس چرا نبايد سطر اول نامه هاي شما به آياتي در خصوص جهاد مزين نباشد؟ اينکه امام از جبهه به عنوان يک دانشگاه ياد مي کند مبتني بر همين اصل است. چرا که وقتي از اين قبيل نامه ها به دست خانواده ها برسد آنها مي فهمند که زحمت 20 ساله آنها با پا نهادن فرزندشان به دانشگاه اسلامي هيچ گاه در معرض خطر نخواهد بود. و با اين افتخار نامه هاي پر محتواي شما را در دست گرفته و خانه به خانه مي برند، تا همگان بدانند جبهه بزرگترين دانشگاه اسلام است. و بدين ترتيب شما اين امکان را داريد که با نوشته هاي خود تعداد بي شماري را به حضور در جبهه و جنگ ترغيب و تشويق کنيد و اميدوار باشيد که راهتان بي رهرو نخواهد بود. از طرفي خانواده هاي شما وقتي مي خواهند جواب نامه هايتان را ارسال کنند براي خشنودي شما هم که شده با پرس و جو از افرادي مثل روحانيون سعي در پيدا کردن آيات و احاديث مي کنند و اين گونه است که اسلام در نامه هاي شما روزنه اي براي ترويج خود خواهد يافت.
يکي از آن روزهاي که در سومار بوديم خاطرم هست که در يکي از صحبتهايم گفتم: «ببينيد دولت فرانسه چقدر احمق است. روزي برسد که همين سردمداران اسرائيل به آنجا رفته و ادعا کنند که مي خواهند در آنجا براي خودشان تشکيل دولت دهند. همانطور که حضرت امام هم در يکي از سخنراني هايش در مورد صدام اظهار داشت که صدام هم بايد برود پاريس ودر آنجا براي خودش تشکيل يک دولتي را بدهد. از نظر شما اين چه را مي رساند؟ جز همان حماقت دولت فرانسه را که البته روزي به پشيماني ختم مي شود ولي مطمئنا آن زمان ديگر براي پشيماني دير خواهد بود.»
ديروز وقتي از من خواستند که در جمع خانواده شهداي خوزستان سخنراني داشته باشم به برادري که نماينده آنها در مجلس بود گفتم: «خدا شاهد است شرم دارم از اينکه خواسته باشم براي خانواده شهدا صحبت کنم. وقتي ديدم نه فايده اي ندارد و آنها عذر مرا نمي پذيرند مجبور شدم که به طور ناشناس وارد جمع شوم ولي با اين وجود آنها متوجه من شدند و باز اصرار کردند تا من براي آنها صحبتي داشته باشم. بالاخره هم نتوانستم در مقابل خواسته آنها بايستم براي همين پذيرفتم. اما خدا شاهد است که نمي دانستم چه بايد به آنها بگويم. چرا که آنها به خوبي انقلاب را فهميده اند و خون سرخ فرزندانشان اين را به اثبات رسانده است. حالا من بدبخت که جامانده ام چه به آنها بگويم، که خود شرمنده نگردم؟ وقتي به جايگاه سخنراني رفتم به آنها گفتم: «آنچه من مي خواهم به شما بگويم اين است که از شما عزيزان مي خواهم هميشه دعايتان اين باشد که ما بتوانيم ادامه دهنده راه شهيدان باشيم. والسلام.»
در عمليات فتح المبين به يکي از برادران آرپي جي زن گفتم:« مقابلت را نگاه کن. دو تا کمين در انتظار توست. آماده باش که آنها را بزني.» به محض شنيدن دستور حرکت کرد. کمي جلو آمد. به حالت نيم خيز آماده ي شليک شد. اما قبل از اينکه گلوله را روانه کمين دشمن کند گفت: «خدايا من به خاطر تو مي جنگم و الان هم به اميد تو اين گلوله را رها مي کنم. پس خودت آن را هدايت کن.» ببينيد اين توکل به خدا در آنجا چه پيامدي به دنبال دارد؟ وقتي شليک کرد رفتيم جلو و ديديم هيچ اثري از دشمن در آنجا باقي نمانده. او با توکل به خدا چنين کرد. همه شما بايد اينگونه به خدا توکل داشته باشيد و اصلاً از هياهوي دشمن و تجهيزات آن ترس و واهمه به خود راه ندهيد. بالاترين قدرتها خداست. او مي خواهد ما را آزمايش کند. اين جنگ هم يک امتحان الهي است. بگذاريد تا همه بدانند که ما چقدر راضي هستيم تا سر حد شهادت دين خدا را ياري کنيم.
در اين عملياتي که در پيش است نگذاريد اجساد شهدا در منطقه بماند چرا که خانوادهايشان چشم به راه آنها هستند. آن روز برادر رضايي فرمانده کل سپاه طي يک سخنراني که در قرارگاه خاتم الانبياء داشت فرمود:« آوردن پيکر مطهر شهدا يک تکليف شرعي است. يعني حتي اگر به شهادت شما هم بيانجامد باز هم موظفيد که نگذاريد اجساد شهدا در منطقه باقي بماند. » ببينيد ايشان اين کار را تکليف شرعي خواند. پس حتي اگر بدانيد با آوردن اجساد شهدا کشته مي شود باز هم بايد اين کار را انجام دهيد و البته مجروحان در اولويت هستند. اين طور نباشد که برادران ما بتوانند آنها را بياورند اما به خاطر خستگي از انجام اين کار سر باز زنند. وظيفه ما اين است که هم جلو برويم و هم متوجه پشت سرمان بوده و از حال دوستانمان باخبر باشيم. نگذاريم در ميادين مين بمانند و آن وقت بعد از سه روز يکي خودش بلند شود بيايد و ديگري هم در آنجا شهيد شود. همه اينها در روز قيامت از ما سوال مي شود.»
وقتي يک پسر بچه چهارده ساله دنبال ما راه افتاده که بيايد جبهه و با دشمن بجنگد، کاملاً مشخص است که خدا يک نوري را به دل او انداخته که اين گونه مصمم در راهي که انتخاب کرده قدم برداشته است. و جالب اين که از روزي هم که پايش به اينجا رسيده مدام گريه مي کند و همراه نيروها به اين طرف و آن طرف مي دود تا شايد بتواند به نحوي در عمليات شرکت کند. گرچه فرزند من باشد اما اجراي دستور براي همه يکسان است و تا فرمانده رده بالاتر اجازه ندهد، من نمي توانم او را در عمليات شرکت دهم. چرا که برادر صفوي معاون عملياتي کل سپاه و برادر رضايي فرمانده سپاه خيلي تاکيد کردند بر اينکه تا حد امکان اينگونه بچه هاي کم سن و سال در عمليات شرکت داده نشوند پس ما تا رسيدن دستور از قرارگاه چاره اي جز صبر نداريم. اما ان شاءالله به محض اينکه اجازه داده شد اين عزيز جز اولين کساني خواهد بود که به خاکريز دشمن حمله مي کنند.
وقتي ديروز در قرارگاه لشگر، خبر شهادت برادر محمود دادي القار را من دادند بقدري از شنيدن آن دگرگون شدم که حاضران در جلسه متوجه وضعيت روحي من شدند. يکي از برادران که در نزديکي من نشسته بود گفت:« اين چه حاليست که شما داري؟ ايشان در راه خدا رفته. تلاش ما نيز بايد بر اين باشد که ادامه دهنده راه ايشان باشيم؛ نه اين که اين گونه نگران و ناراحت شويم.» در جوابش گفتم:« اشتباه نکن. من از اين که يک انسان شايسته در راه خدا کشته شده ناراحت نيستم. بلکه نگراني من به خاطر اين است که اميدوار بودم در عملياتي که پيش روست از وجود ايشان استفاده کنيم، اما مثل اينکه قسمت نبود. واقعاً که خدا در چه موقعيت هايي بندگانش را امتحان مي کند.» با حالي که داشتم ديدم نمي توانم در جلسه حاضر باشم لذا عذر خواسته و جلسه را ترک کردم. از اتاق خارج شدم و به طرف گردان حرکت کردم تا ببينم چه خبر است. در بين راه همان طور که با خدا صحبت مي کردم گفتم: «خدايا! اگر در چنين موقعيتي خواسته باشي ما را مورد آزمايش قرار دهي، مطمئناً رد خواهيم شد. » در يک لحظه به ياد فرمايش پيامبر اسلام افتادم که فرمود: «هر زماني که هم و غم دنيا به شما روي آورد به قرآن رجوع کنيد.» بي آنکه فرصت را از دست دهم طبق فرمايش رسول اکرم به قرآن رجوع کردم آيه اي با اين مضمون آمد: "هرگاه از ميان شما يکي را ببريم مثل و مانندش را به شما بر ميگردانيم که خداوند بر همه چيز قادر و تواناست". ديروز قرآن نويد آمدن کسي همانند شهيد دادي القار را به ما داد و امروز دايي ايشان را مي بينيم که در جمع ماست.
چندي قبل که آقا ميرزا جواد تهراني به منطقه آمده بود، در يکي از صحبتهايش چنين فرمود:« رزمندگان ما همراه با پيش روي در ميادين جنگ، اسلام را نيز با خود پيش مي برند.» من نيز در تاييد صحبت ايشان مي گويم:« ما بايد اسلام را با خود ببريم، در غير اين صورت اسلام گسترش پيدا نمي کند. اما بايد بدانيم که اکنون اسلام تنها با تبليغ پيش نمي رود؛ بلکه قدرت و جنگ آوري نيز لازم است تا بتوانيم با حمله به خاکريزهاي دشمن آنها را نابود و اسلام را در سرتاسر جهان طنين انداز کنيم.»
اولين نفري که در پنجوين بر روي مين رفت، فرمانده ي گردان ما آقاي کريمي بود. اين برادر عزيز شهيد شد و الان جنازه اش را هم آورده اند. آنهايي که آنجا بودند و گذاشتند مسئولشان اولين نفري باشد که روي مين برود ، چگونه مي خواهند جواب اين کوتاهي را در روز قيامت بدهند. اشتباه نکنيد منظورم من ازاين حرفها اين نيست که برادران مسئول از شما مقبول تر و جان عزيزترند. نه. ولي آنها مدت زيادي است که در جنگ هستند و تجربه ي بيشتري از شما دارند و هرگز نمي شود افرادي بهتر از آنها را به عنوان مسئول براي شما پيدا کرد. پس يکي از وظايف سنگين شما حفظ اين افراد براي اسلام است.
حتماً برادران جريان تصادف ما را شنيده اند اما بهتر است خودم برايتان تعريف کنم. آن روز به همراه تعدادي از برادران براي مرخصي عازم مشهد بوديم. در بين راه بچه ها خواب بودند و من مشغول تماشاي جاده بودم. زمين در اثر برف و باراني که آمده بود لغزندهبود و اصلا براي رانندگي مناسب نبود. يک آن شيطان به سراغم آمد. با خودم گفتم: «عجب کار اشتباهي کردم؛ اي کاش نمي آمد يم.» بيشتر نگران اين بودم که خدايا اين همه نيرو چه مي شوند؟ در همين فکرها بودم که ماشين با سرعت زياد سرازير دره شد. با آن سرعتي که ماشين داشت احتمال تکه تکه شدن ماشين خيلي زياد بود. در آن لحظه مرگ را مقابل چشمانم ديدم و با صداي بلندي فرياد کشيدم:« يا ابوالفضل بدو!» برادر روحانيمان آقاي حسيني گفت:« از اين به بعد هرجا بروم اين حرف را به نقل از شما خواهم گفت.» خلاصه وقتي سايه مرگ را بالاي سرمان ديدم گفتم: «معني انا لله و انا اليه راجعون همين است. ما در عمليات کشته نشديم که اينجا بميريم چرا که قسمتمان در اينجا بوده. خواست خدا بود که جان سالم از آن حادثه به در برديم. اگر آنجا کشته مي شديم يک ماهي طول مي کشيد که بدنهاي تکه تکه ما را از زير برفها پيدا کنند . خلاصه مرگ به دنبال ما بود و در آنجا قسمت ما نبود.
ديروز عده اي از برادران حضور داشتند که من به يکي از فرمانده هان ارتش گفتم: «اگر انسان به اين اميد که بر خواهد گشت وارد ميدان جنگ شود، بايد بداند که وجودش بي فايده و بلکه موجب زحمت ديگران خوااهد بود. چرا که ممکن است در همان خاکريز اول سست شده و از پا بيفتد وآن وقت سه نفر امدادگر بايد او را برداشته و به عقب منتقل کنند. هميشه بايد به خاطر داشته باشبم که در اينجا تنها، کسي مي تواند بجنگد که در دل هيچ هراسي از دشمن نداشته باشد وباياد خداوند و اعتقاد به اينکه بازگشت همه به سوي اوست ،آمادگي اين را داشته باشد که بي پروا به قلب دشمن حمله ور شود.»
وقتي در خصوص عمليات گذشته از من توضيح خواستند گفتم: «ما در اين عمليات تنها در حکم يک تماشاگر بوديم به گونه اي که فرماندهي عمليات به دست امام زمان بود و تمام کارها را هم ملائکه الله انجام دادند. پس ما هيچ کاري انجام نداديم و به اعتقاد من اين امردر تمام عملياتها صدق مي کند.»
در بين نيروهايي که در فتح المبين همراه ما بودند يک پيرمرد شاعري بود که عجيب شعرهاي زيبا مي سرود. خدا رحمتش کند. شب عمليات با توجه به سن و سالي که داشت به ايشان گفتم:« پدر جان، اگر صلاح مي دانيد شما در اين عمليات شرکت نکنيد. ان شاء الله محور که آزاد شد ما شنونده ي شعرهاي ناب شما در وصف پيروزي رزرمندگان خواهيم بود.» ايشان در حالي که بغض راه گلويش را گرفته بود، گفت:«به خدا قسم اگر مرا در اين عمليات شرکت ندهيد در روز قيامت از شما شکايت مي کنم.» گفتم: «پدر جان من اگر حرفي مي گويم به خاطر خودتان است. شما با توجه به شرايط سني که داريد نمي توانيد در اين عمليات شرکت کنيد.» خيلي قاطع و محکم گفت: «مگر حبيب بن مظاهر از من کوچکتر بود؟»
در اين عملياتي که در پيش است نگذاريد اجساد شهدا در منطقه بماند چرا که خانوادهايشان چشم به راه آنها هستند. آن روز برادر رضايي فرمانده کل سپاه طي يک سخنراني که در قرارگاه خاتم الانبياء داشت فرمود:« آوردن پيکر مطهر شهدا يک تکليف شرعي است. يعني حتي اگر به شهادت شما هم بيانجامد باز هم موظفيد که نگذاريد اجساد شهدا در منطقه باقي بماند. » ببينيد ايشان اين کار را تکليف شرعي خواند. پس حتي اگر بدانيد با آوردن اجساد شهدا کشته مي شويد باز هم بايد اين کار را انجام دهيد و البته مجروحان در اولويت هستند. اين طور نباشد که برادران ما بتوانند آنها را بياورند اما به خاطر خستگي از انجام اين کار سر باز زنند. وظيفه ما اين است که هم جلو برويم و هم متوجه پشت سرمان بوده و از حال دوستانمان باخبر باشيم. نگذاريم در ميادين مين بمانند و آن وقت بعد از سه روز يکي خودش بلند شود بيايد و ديگري هم در آنجا شهيد شود. همه اينها در روز قيامت از ما سوال مي شود.
زمان عمليات نه من فرمانده هستم و نه ديگري بلکه به فرمايش امام که فرمود: «رهبر من آن طفل 13 ساله است که نارنجک به کمرش بست و به زير تانک رفت.» فرمانده ما هم امام زمان است و فرماندهي عمليات به عهده ايشان است. در شب عمليات که چشم چشم را نمي بيند، آنجاست که نيرو مي تواند فرمانده واقعيش را پيدا کند و هدايت شود.
من در مراسم دعايي که ديشب برگزار شد حضور نداشتم اما برادراني که شرکت داشتند خيلي از معنويت مراسم و حال و هواي آن برايم تعريف کردند. براي همين من در همين جا فرصت را غنيمت شمرده و از شما مي خواهم که به برگزاري اينگونه مراسم ادامه دهيد؛ چرا که اگر يک نفر سست عقيده در چادر شما باشد تحت تاثير همين دعا ها مي تواند حقيقت را دريابد و راهش را پيدا کند.
امام طي يک سخنراني خطاب به تمام رزمندگان فرمود:« شما ثواب شهيد را مي بريد. اما با وجود همه اين حرفها شهادت چيز ديگري است و تنها آنهايي که رفته اند به درک مقام شهادت رسيده اند.» البته اگر زنده هم بمانيم نبايد نگران باشيم چرا که هنوز مي توانيم به نوعي در راه خدا خدمت کنيم. ولي مي دانيم که در نهايت خواهيم مرد و از طرفي شنيده ايم که خداوند در قرآن کريم در وصف مقام شهدا مي فرمايد: «شهدا را مرده نپنداريد که آنان زنده اند و در نزد پروردگار خود روزي مي خورند». با اين اوصاف ما نيز بايد سعي کنيم تا با رسيدن به قافله شهدا براي هميشه در حسرت اين مقام نمانيم
مردم هوشيار باشيد که غائله کردستان را عده اي از داخل کشور خودمان درست کرده اند و از پشت دارند به نهضت ما خنجر مي زنند. اين گفته به طبع خيلي خوش نيامده بود. حتي از برادران پاسدار بودند کساني که او را مورد شماتت قرار دادند که، حق نداشته اي چنين سخناني را بر زبان بياوري. ولي اوکه به عقيده اش پا برجا بود. گفت، اين حسن نيت نيست بلکه سوء نيت است.
همسرشهيد:
قبل از اين که براي گفتگو برويم ، يک شب شهيد برونسي را خواب ديدم ، که آمده اند و داخل يک اتا قي هستند و بچه ها همه دورش نشسته بودند. يک کا غذي جلوي برونسي بود و آن را نشان بچه ها مي دادند وقتي خواستند از در بيرون بروند، گفتم: مي خواهيد از دست بچه ها فرار کنيد؟ شهيد خنديد و گفت:« نه فرار نمي کنم. »کاغذ هم دستشان بود، نمي دانم با بچه ها چه مي گفتند! صبح که از خواب بيدار شدم بچه ها پرسيدند:« مامان ديشب بابا را خواب نديدي؟» گفتم: «چرا ديشب بابا را خواب ديدم.» بچه ها گفتند: «پس اين کار انجام مي شود ،چون بابا کاغذ را امضاء کرده است.»
هر وقت آقاي برونسي به جبهه مي رفت بچه ها را بيدار مي کردند وخداحافظي مي کردند، اما دفعه ي آخري که رفتند گفتند: «بچه ها را بيدار نکنيد. »دفعات قبل، وقت اعزام به جبهه گريه مي کردم؛ مي گفت: «بادمجان بم آفت ندارد.» مي گفت: «سر راه مسافر گريه نکنيد. گريه هايتان باشد براي بعد.» اما اين سري هر چه ناراحتي و گريه مي کرديم، چيزي نمي گفتند. فقط گفتند: «حالا وقت گريه کردن است بر سر راه مسافر گريه کنيد.» واين سري نگذاشتند که ايشان را از زيرقرآن رد کنيم ، فقط قرآن را بوسيدند. رفتند وبعد از مدتي در عمليات به شهادت رسيد.
يکروز به همراه برونسي جهت شرکت در راهپيمايي به سمت چهارراه خسروي در حال حرکت بوديم. به تدريج از اقوام و آشنايان به ما پيوستند به طوري که تعدادمان به حدود 20 نفر رسيد. در حال حرکت يکي از همراهان فحش رکيکي به شاه و خانواده اش داد. برونسي برگشت و با ناراحتي گفت:« اگر مي خواهي حرف بي تربيتي بزني با ما نيا. ما مي خواهيم انقلاب کنيم. نمي خواهيم فحاشي نماييم.»
فرزند شهيد:
من زماني که مدرسه مي رفتم درسهايم ضعيف بود. يک روز پدرم که از جبهه برگشته بود،به مدرسه ام آمد تا از وضعيت درسي ام سوال کند. بر حسب اتفاق آن روز معلم املا گفته بود و در حال تصحيح کردن ورقه ام بود که پدرم وارد کلاس شد و از معلم از وضعيت درسم سوال کرد که ايشان پاسخ دادند ضعيف است. همان جا پدرم جلو بچه ها به من گفت: «حالا بيا خانه تا ببينم چه مي شود. تو چرا درس نمي خواني؟»
وقتي اين موضوع پيش آمد بچه ها گفتند:« اگر خانه بروي پدرت شما را مي زند. »من گفتم: «نه ،ايشان اهل زدن نيست. فقط نصيحت مي کند. اگر هم بزند مهم نيست. من از پدرم راضي هستم.» ظهر که به خانه رفتم ،پدرم سر سفره ناهار بود. رفتم گوشه ي اتاق ديگري نشستم. با خودم گفتم اگر بروم توي خانه مرا دعوا مي کند. بعد پدرم آمد و درحالي که لبخند بر لب داشت گفت: «عيبي ندارد ولي ان شاءالله درسهايت را بخوان.»
يک روز پدرم مرا به گروهاني فرستاد تا با تير اندازي تفنگ آشنايي بيشتري پيدا کنم. بعد از تير اندازي سرم به شدت درد گرفت. او متوجه شد و پرسيد :« چه شده است؟» گفتم:«:بعد از تيراندازي سرم درد گرفته است.» گفت:« تو چگونه بسيجي هستي ک با يک تيز اندازي سرت درد مي گيرد. چطوري مي خواهي با صدام بجنگي؟ »
پدرم در آخرين سفرش به من گفت:« اگر مي خواهي تو را با خودم به منطقه ببرم بايد قول بدهي که آنجا به يادگيري قرآن بپردازي.» من هم قول دادم که خواسته اش را اجابت کنم. با هم به منطقه رفتيم و او مرا به يک روحاني معرفي کرد تا قرآن را به من ياد بدهد
رضا دهقان :
در عمليات فتح المبين حاج آقا برونسي مجروح شد. تركشي به دست ايشان اصابت كرد و مختصر جراحتي برداشت حاج آقا برونسي خودش براي ما گفت: «قبل از عمليات مادرم خواب مي بيند كه امام به او مي گويد به پسرت بگو برود فقط دست خودش آسيب مي بيند. »
محمود ديمه :
يكي از برادران بسيجي نقل مي كرد که در سال 1363 پس از مدت 3 ماه كه در جبهه بوديم، تصميم گرفتيم به خانه خودمان باز گرديم. به همين منظور جهت گرفتن مرخصي ، خدمت حاج آقاي برونسي رسيديم و موضوع را به ايشان گفتيم . ايشان از اين موضوع ناراحت شد و گفت:« مگر شما مسلمان 3 ماه يا 45 روزه هستيد كه ميخواهيد برگرديد؟» پس از مدتي سخنراني همه رزمندگان گفتند:« تا زماني كه شما خودتان دستور ترخيصي ندهيد ، ما در جبهه مي مانيم .» حدود 4 ماه ديگر يعني تا زمان عمليات ميمك در جبهه مانديم ولي قبل از آن كه دستور مرخصي را صادر كند، نزد ايشان رفتم و گفتم حاج آقا آمده ام مرخصي بگيرم چون پدرم تلفن كرده كه بيا ميخواهم دامادت كنم. گفت: «باشد يك عمليات با هم مي رويم؛ان شاء الله اگر زنده ماندي بعد برو داماد شو.» خلاصه عمليات لغو شد، بعد من با حاج آقاي برونسي به شهرستان برگشتيم. خود حاج آقا برايم به خواستگاري رفت و پس از مراسم نامزدي ايشان به جبهه بازگشت وگفت :« شما هم بيا .» من هم پس از مدتي به جبهه اعزام شدم.
آثارباقي مانده از شهيد
امروز مهمترين توصيه من به شما اين است که در همه حال مواظب شيطان باشيد ، اگر يک لحظه غافل شويد ديگر شما را به حال خود نمي گذارد. براي مثال از خودم شروع مي کنم. خدا شاهد است از همان روزي که از مرخصي برگشته ايم، ديگر جرات نمي کنم حتي يک تماس تلفني با خانواده داشته باشم. چون يک دفعه تلفن کردم و ضربه اش را هم ديدم. آن روز که تلفن کردم فقط شنيدن صداي گريه ي بچه مرا از خود بي خود کرد؛ به طوري که با بي حوصلگي گفتم:« يا بگذار بچه گريه کند ومن گوش دهم، يا اينکه خودت صحبت کن.» شايد شما اين مطلب را به شوخي برداريد، اما اينطور نيست واقعا همه ي ما معلوم نيست چرا وقتي به اينجا مي رسيم ، تمام مشکلات وگرفتاري ها به ما روي مي آورد. براي همين است که مي گويم مراقب دام هاي شيطان باشيد.
اي کاش شب عمليات همراهمان ضبط داشتيم تا مي توانستيم سخنراني برادر داود ظهوريان را که آن شب داخل کانال براي بچه ها ايراد نمود را ضبط مي کرديم. به هر حال سعي مي کنم صحبتهايش را به ياد بياورم تا برايتان بازگو کنم؛ اگر چه متا سفانه در حال حاضر چند جمله اي بيشتر از آن صحبتهاي ارزشمند را به خاطر ندارم. آن شب من آماده مي شدم تا براي بچه ها از عمليات و نحوه ي آن صحبت کنم که شنيدم برادر ظهوريان گفت: «امشب شب عاشورا است. منتهي فرق عاشوراي ما با عاشوراي امام حسين (ع) در اين است که آنها چادر داشتند و دشمنانشان آن طرف بودند.اما ما خيمه و چادر نداريم، داخل کانال هستيم و هر لحظه دشمن را مي بينيم که به طرفمان مي آيد. مبادا غافل شويم چرا که اکنون بهترين فرصت براي رسيدن به صف اصحاب امام حسين(ع) است.» واقعاً عجيب بود. ظهوريان آن شب اين حرفها را از کجا آموخته بود؟ جز اينکه خدا آن کلمات را بر زبانش جاري مي کرد.
بعد از عمليات فتح المبين در صحبتي که آقاي حائري شيرازي با جمعي از رزمندگان اسلام داشت فرمود:« اگر ديديد فتح المبين بوجود آمد براي اين بود که شما تلخي هاي درونتان را کنار ريختيد و خدا هم که دلهاي آماده شما را ديد، شربت شيرين را جايگزين آن کرد. بايد چنين مي کرديد؛ چرا که تا شيطان صاحب دلها باشد جايي براي تابش انوار الهي نيست؟ ما اين را امتحان کرديم. تا نزديکي هاي عراق رفتيم. کانال ماهيگيري را هم دور زديم و از چند قدمي بصره برگشتيم، چرا که غرور ما را اسير خود کرده بود. بياييم براي اينکه به فتح المبين دوم برسيم از همين حالا بکوشيم تا هر آنچه غير از خداست از دلهايمان دور کنيم.
سه چهار ماه قبل برادري پيش من آمد و گفت:« به برادرم گفتم خداوند از تو که صاحب زن و پنج شش تا بچه هستي انتظار شرکت در جنگ را ندارد و مطمئناً قبول مي کند که در عوض اينکار مبلغ ده هزار تومان به جبهه ها کمک کني.» بايد به ايشان گفت: «اسلام در هر شرايطي نياز به يک چيز دارد و امروز علاوه بر مال به از جان گذشتگي نيز نياز دارد. اگر همه به جاي آمدن به جبهه پول بدهند که ديگر کسي نيست تا در مقابل دشمن ايستادگي کند و اينجاست که دشمن خيلي راحت مي تواند ما را از پاي درآورد. »
در اول انقلاب اکثر مسئولين کشور از حزب توده و جبهه ملي بودند و هدف امام از روي کار آوردن اين گونه افراد، اين بود که همچون حضرت علي (ع) به مردم بفهماند که اين ها تنها به خاطر دنيا است که عهده دار مسئوليت مي شوند. مي خواهند از اموال بيت المال به نفع خودشان استفاده کنند و جز رياست طلبي قصد ديگري ندارند. اما براي اينکه مردم خودشان متوجه اين موضوع شوند، چاره اي جز اين نديد که تاريخ اسلام باري ديگر تکرار شود با اين تفاوت که مردم ما برعکس مردم زمان حضرت علي (ع) خداشناس بودند و خيلي زود حق و حامي حق را شناسايي مي کردند و همين طور هم شد. يعني مردم ما با کمي دقت در زندگي و راه و روش آنها دانستند، که جز به نيات مادي خود به چيز ديگري نمي انديشند. آيا اگر امام همان روز اول آنها را روي کار نمي گذاشت امکان اين بود که مردم تا اين حد آنها را بشناسند که از کشور بيرونشان کنند؟ مطمئناً اگر غير از آنچه امام صلاح ديده بود مي شد نتيجه اي به اين مطلوبي در بر نمي داشت.
همانطور که همگي اطلاع داريد هر لحظه به شروع عمليات نزديکتر مي شويم لذا لازم است يک نکته مهم را خدمت برادران تذکر دهم که فرداي قيامت به خاطر نگفتنش مسئول نباشم. لازم است بدانيدکه از اين تاريخ به بعد هر برادري که به دستور فرمانده اش عمل نکند روز قيامت مسئول است و بايد جوابگو باشد. البته ديروز به برادر احمدي اين مطلب را اشاره کردم که چنانچه ديدي کسي نمي خواهد از دستورات اطاعت کند و يا اينکه مايل به شرکت در عمليات نيست سلاحش را تحويل بگيريد. اين در حالي است که خودش بايد تا پايان عمليات همين جا بماند و از رفتن خبري نيست.
در جمع برادران، ديروزمطلبي را عرض کردم که بد نيست اينجا نيز به آن اشاره شود: ما قبل از انقلاب هم نماز مي خوانديم اما چه نمازي؟ نمازي که به يک عده ساواکي اقتدا مي شد. امروز هم نماز مي خوانيم البته پشت سر کساني که مستقيما در خط اسلام و رهبري هستند. فکر مي کنيد نماز امروز ما مرهون چيست؟ اصلا نياز به فکر ندارد ؛ مي دانيم که ما اين نمازها را از استقامت و پايداري شما رزمندگان دلير اسلام داريم. از تک تک شما عزيزان ميخواهم براي لحظه اي هم که شده در گوشه اي بنشينيد و به خود بيند يشيد . پس هيچگاه از اينکه تعداد نفرات کم است نگران و ناراحت نباشيد ؛چرا که چند نيروي مخلص مي تواند کاري کند که شايد از عهده يک لشگر نيرو بر نيايد.
ديروز وقتي صف طولاني نماز جماعت را ديدم به برادران گردان ثارالله گفتم: «من از وقتي که به جبهه آمده ام، تا اين حد اشتياق برادران را جهت شرکت در نماز جماعت نديده ام. واقعاً ديدن اين صحنه ها اميدوار کننده است. خدا هم يک چنين ملتي را پيروز خواهد کرد که در هر شرايطي جز به خدابه چيز ديگري نينديشند. »
يک دفعه برادر محمودي در همين جا اعلام کرد که:« نماز جماعت بايد بهتر بر گزار شود.» ديروز که با هم بوديم به ايشان گفتم: «دو روز است که بچه ها حال و هواي ديگري دارند و اين به خوبي در دعاها و صف هاي نماز جماعتشان به چشم مي خورد. با چنين نيرويي مي شود به پيروزي در عمليات اميدوار بود. به قول معروف سالي که نکوست از بهارش پيدا است. من ديشب نبودم اما وقتي به نواري که برادران از مراسم دعاي ديشب ضبط کرده بودند گوش کردم نويد پيروزي را از زمزمه هايتان حس کردم.»
دو شب پيش براي احوالپرسي جمعي از برادران به سنگر آنها رفتم. پس از چند لحظه احساس کردم که آنها از حضور من در آنجا ناراحت هستند. براي همين بلند شدم تا بيايم بيرون. وقتي از سنگر خارج شدم ديدم آنها نيز پشت سرم آمدند و گفتند: « آقا اجازه بدهيد ما مرخص شويم.» گفتم:« چرا؟» گفتند:« شما که ما را نمي بريد خط. هر وقت عمليات است همه مي روند غير از ما. پس چه فايده که ما اينجا باشيم.» ببينيد چقدر ايمانشان زياد است. همين قدرت ايمان است که اينها را به حرکت در مي آورد و براي يک لحظه به خودشان وا نمي گذارد.
از مشهد که حرکت مي کنيم شعار مي دهيم:« وعده ي ما کربلا ،صحن آقا اباعبدالله الحسين (ع).» ولي باز هم خود را مي بينيم که در مشهد هستيم. راستش ياد آقاي خامنه اي افتادم که در يکي از سخنراني هايش خطاب به افرادي همچون شريعتمداري گفت:« اي کساني که در خط امام زمان نيستيد و با طاغوت سازش نموده ايد و هر صبح جمعه در دعاي ندبه مي گوييد اي کور باد چشمم که امام زمانم را نمي بيند. با شمايم، اي دروغگوياني که در زبان دم از عشق به امام زمان مي زنيد و در عمل کنار سفره دشمن امام زمان مي نشينيد. دست از اين دروغها برداريد.» حالا من مي خواهم با تبعيت از فرمايش ايشان بگويم:« بياييم وقتي از مشهد به راه مي افتيم بيهوده شعار ندهيم که وعده گاه ما کربلاست.»
يکي از برادران که گويا خانواده اش با آمدن ايشان به جبهه مخالفت مي کردند، روزي به من گفت:« به خانواده ام گفته ام اگر من همين جا بمانم و به جبهه نروم شما تضمين مي کنيد که من تا سه ماه ديگر زنده بمانم؟»
خوب معلوم است که خانواده هرگز نمي تواند چنين ضمانتي بدهد و به اين طريق ايشان توانسته بود رضايت خانواده اش را جهت آمدن به جبهه جلب کند.
مدتي قبل پسر يکي از همسايه هاي ما که خيلي هم جوان بود فوت کرد. آن طور که از ديگران شنيدم، اين جوان بارها از مادرش خواسته که اجازه دهد تا او نيز مانند ساير جوانان در جنگ شرکت کند؛ که متاسفانه هم هميشه با مخالفت مادر روبرو مي شده. و اينک مادر آن جوان از کار خود نادم و پشيمان بودو با آه و ناله مي گفت: «اي کاش هيچگاه مانع رفتن او نمي شدم. اگر او نيز مانند ديگران در جبهه شهيد مي شد، اکنون نياز نبود که من او را تشييع کنم يا اينکه با خواهش و التماس از ديگران بخواهم تا در مراسم او شرکت کنند و حال اينکه با اين اوضاع و احوال حتي بستگان با اکراه در عزايش شرکت مي کنند.
يکي از مهمترين مسائلي که در اينجا قابل ذکر است موضوع نامه هايي است که شما عزيزان براي خانواده هايتان مي نويسيد. عزيزان من! سعي کنيد نامه هايتان تنها به يک سلام و خداحافظي ختم نشود. حيف نيست نامه هايي که در چنين حال و هوايي نوشته مي شود خالي از آيات و روايات باشد؟ مگر نه اين اينکه ما راجع به جهاد آيات بي شماري داريم پس چرا نبايد سطر اول نامه هاي شما به آياتي در خصوص جهاد مزين نباشد؟ اينکه امام از جبهه به عنوان يک دانشگاه ياد مي کند مبتني بر همين اصل است. چرا که وقتي از اين قبيل نامه ها به دست خانواده ها برسد آنها مي فهمند که زحمت 20 ساله آنها با پا نهادن فرزندشان به دانشگاه اسلامي هيچ گاه در معرض خطر نخواهد بود. و با اين افتخار نامه هاي پر محتواي شما را در دست گرفته و خانه به خانه مي برند، تا همگان بدانند جبهه بزرگترين دانشگاه اسلام است. و بدين ترتيب شما اين امکان را داريد که با نوشته هاي خود تعداد بي شماري را به حضور در جبهه و جنگ ترغيب و تشويق کنيد و اميدوار باشيد که راهتان بي رهرو نخواهد بود. از طرفي خانواده هاي شما وقتي مي خواهند جواب نامه هايتان را ارسال کنند براي خشنودي شما هم که شده با پرس و جو از افرادي مثل روحانيون سعي در پيدا کردن آيات و احاديث مي کنند و اين گونه است که اسلام در نامه هاي شما روزنه اي براي ترويج خود خواهد يافت.
يکي از آن روزهاي که در سومار بوديم خاطرم هست که در يکي از صحبتهايم گفتم: «ببينيد دولت فرانسه چقدر احمق است. روزي برسد که همين سردمداران اسرائيل به آنجا رفته و ادعا کنند که مي خواهند در آنجا براي خودشان تشکيل دولت دهند. همانطور که حضرت امام هم در يکي از سخنراني هايش در مورد صدام اظهار داشت که صدام هم بايد برود پاريس ودر آنجا براي خودش تشکيل يک دولتي را بدهد. از نظر شما اين چه را مي رساند؟ جز همان حماقت دولت فرانسه را که البته روزي به پشيماني ختم مي شود ولي مطمئنا آن زمان ديگر براي پشيماني دير خواهد بود.»
ديروز وقتي از من خواستند که در جمع خانواده شهداي خوزستان سخنراني داشته باشم به برادري که نماينده آنها در مجلس بود گفتم: «خدا شاهد است شرم دارم از اينکه خواسته باشم براي خانواده شهدا صحبت کنم. وقتي ديدم نه فايده اي ندارد و آنها عذر مرا نمي پذيرند مجبور شدم که به طور ناشناس وارد جمع شوم ولي با اين وجود آنها متوجه من شدند و باز اصرار کردند تا من براي آنها صحبتي داشته باشم. بالاخره هم نتوانستم در مقابل خواسته آنها بايستم براي همين پذيرفتم. اما خدا شاهد است که نمي دانستم چه بايد به آنها بگويم. چرا که آنها به خوبي انقلاب را فهميده اند و خون سرخ فرزندانشان اين را به اثبات رسانده است. حالا من بدبخت که جامانده ام چه به آنها بگويم، که خود شرمنده نگردم؟ وقتي به جايگاه سخنراني رفتم به آنها گفتم: «آنچه من مي خواهم به شما بگويم اين است که از شما عزيزان مي خواهم هميشه دعايتان اين باشد که ما بتوانيم ادامه دهنده راه شهيدان باشيم. والسلام.»
در عمليات فتح المبين به يکي از برادران آرپي جي زن گفتم:« مقابلت را نگاه کن. دو تا کمين در انتظار توست. آماده باش که آنها را بزني.» به محض شنيدن دستور حرکت کرد. کمي جلو آمد. به حالت نيم خيز آماده ي شليک شد. اما قبل از اينکه گلوله را روانه کمين دشمن کند گفت: «خدايا من به خاطر تو مي جنگم و الان هم به اميد تو اين گلوله را رها مي کنم. پس خودت آن را هدايت کن.» ببينيد اين توکل به خدا در آنجا چه پيامدي به دنبال دارد؟ وقتي شليک کرد رفتيم جلو و ديديم هيچ اثري از دشمن در آنجا باقي نمانده. او با توکل به خدا چنين کرد. همه شما بايد اينگونه به خدا توکل داشته باشيد و اصلاً از هياهوي دشمن و تجهيزات آن ترس و واهمه به خود راه ندهيد. بالاترين قدرتها خداست. او مي خواهد ما را آزمايش کند. اين جنگ هم يک امتحان الهي است. بگذاريد تا همه بدانند که ما چقدر راضي هستيم تا سر حد شهادت دين خدا را ياري کنيم.
در اين عملياتي که در پيش است نگذاريد اجساد شهدا در منطقه بماند چرا که خانوادهايشان چشم به راه آنها هستند. آن روز برادر رضايي فرمانده کل سپاه طي يک سخنراني که در قرارگاه خاتم الانبياء داشت فرمود:« آوردن پيکر مطهر شهدا يک تکليف شرعي است. يعني حتي اگر به شهادت شما هم بيانجامد باز هم موظفيد که نگذاريد اجساد شهدا در منطقه باقي بماند. » ببينيد ايشان اين کار را تکليف شرعي خواند. پس حتي اگر بدانيد با آوردن اجساد شهدا کشته مي شود باز هم بايد اين کار را انجام دهيد و البته مجروحان در اولويت هستند. اين طور نباشد که برادران ما بتوانند آنها را بياورند اما به خاطر خستگي از انجام اين کار سر باز زنند. وظيفه ما اين است که هم جلو برويم و هم متوجه پشت سرمان بوده و از حال دوستانمان باخبر باشيم. نگذاريم در ميادين مين بمانند و آن وقت بعد از سه روز يکي خودش بلند شود بيايد و ديگري هم در آنجا شهيد شود. همه اينها در روز قيامت از ما سوال مي شود.»
وقتي يک پسر بچه چهارده ساله دنبال ما راه افتاده که بيايد جبهه و با دشمن بجنگد، کاملاً مشخص است که خدا يک نوري را به دل او انداخته که اين گونه مصمم در راهي که انتخاب کرده قدم برداشته است. و جالب اين که از روزي هم که پايش به اينجا رسيده مدام گريه مي کند و همراه نيروها به اين طرف و آن طرف مي دود تا شايد بتواند به نحوي در عمليات شرکت کند. گرچه فرزند من باشد اما اجراي دستور براي همه يکسان است و تا فرمانده رده بالاتر اجازه ندهد، من نمي توانم او را در عمليات شرکت دهم. چرا که برادر صفوي معاون عملياتي کل سپاه و برادر رضايي فرمانده سپاه خيلي تاکيد کردند بر اينکه تا حد امکان اينگونه بچه هاي کم سن و سال در عمليات شرکت داده نشوند پس ما تا رسيدن دستور از قرارگاه چاره اي جز صبر نداريم. اما ان شاءالله به محض اينکه اجازه داده شد اين عزيز جز اولين کساني خواهد بود که به خاکريز دشمن حمله مي کنند.
وقتي ديروز در قرارگاه لشگر، خبر شهادت برادر محمود دادي القار را من دادند بقدري از شنيدن آن دگرگون شدم که حاضران در جلسه متوجه وضعيت روحي من شدند. يکي از برادران که در نزديکي من نشسته بود گفت:« اين چه حاليست که شما داري؟ ايشان در راه خدا رفته. تلاش ما نيز بايد بر اين باشد که ادامه دهنده راه ايشان باشيم؛ نه اين که اين گونه نگران و ناراحت شويم.» در جوابش گفتم:« اشتباه نکن. من از اين که يک انسان شايسته در راه خدا کشته شده ناراحت نيستم. بلکه نگراني من به خاطر اين است که اميدوار بودم در عملياتي که پيش روست از وجود ايشان استفاده کنيم، اما مثل اينکه قسمت نبود. واقعاً که خدا در چه موقعيت هايي بندگانش را امتحان مي کند.» با حالي که داشتم ديدم نمي توانم در جلسه حاضر باشم لذا عذر خواسته و جلسه را ترک کردم. از اتاق خارج شدم و به طرف گردان حرکت کردم تا ببينم چه خبر است. در بين راه همان طور که با خدا صحبت مي کردم گفتم: «خدايا! اگر در چنين موقعيتي خواسته باشي ما را مورد آزمايش قرار دهي، مطمئناً رد خواهيم شد. » در يک لحظه به ياد فرمايش پيامبر اسلام افتادم که فرمود: «هر زماني که هم و غم دنيا به شما روي آورد به قرآن رجوع کنيد.» بي آنکه فرصت را از دست دهم طبق فرمايش رسول اکرم به قرآن رجوع کردم آيه اي با اين مضمون آمد: "هرگاه از ميان شما يکي را ببريم مثل و مانندش را به شما بر ميگردانيم که خداوند بر همه چيز قادر و تواناست". ديروز قرآن نويد آمدن کسي همانند شهيد دادي القار را به ما داد و امروز دايي ايشان را مي بينيم که در جمع ماست.
چندي قبل که آقا ميرزا جواد تهراني به منطقه آمده بود، در يکي از صحبتهايش چنين فرمود:« رزمندگان ما همراه با پيش روي در ميادين جنگ، اسلام را نيز با خود پيش مي برند.» من نيز در تاييد صحبت ايشان مي گويم:« ما بايد اسلام را با خود ببريم، در غير اين صورت اسلام گسترش پيدا نمي کند. اما بايد بدانيم که اکنون اسلام تنها با تبليغ پيش نمي رود؛ بلکه قدرت و جنگ آوري نيز لازم است تا بتوانيم با حمله به خاکريزهاي دشمن آنها را نابود و اسلام را در سرتاسر جهان طنين انداز کنيم.»
اولين نفري که در پنجوين بر روي مين رفت، فرمانده ي گردان ما آقاي کريمي بود. اين برادر عزيز شهيد شد و الان جنازه اش را هم آورده اند. آنهايي که آنجا بودند و گذاشتند مسئولشان اولين نفري باشد که روي مين برود ، چگونه مي خواهند جواب اين کوتاهي را در روز قيامت بدهند. اشتباه نکنيد منظورم من ازاين حرفها اين نيست که برادران مسئول از شما مقبول تر و جان عزيزترند. نه. ولي آنها مدت زيادي است که در جنگ هستند و تجربه ي بيشتري از شما دارند و هرگز نمي شود افرادي بهتر از آنها را به عنوان مسئول براي شما پيدا کرد. پس يکي از وظايف سنگين شما حفظ اين افراد براي اسلام است.
حتماً برادران جريان تصادف ما را شنيده اند اما بهتر است خودم برايتان تعريف کنم. آن روز به همراه تعدادي از برادران براي مرخصي عازم مشهد بوديم. در بين راه بچه ها خواب بودند و من مشغول تماشاي جاده بودم. زمين در اثر برف و باراني که آمده بود لغزندهبود و اصلا براي رانندگي مناسب نبود. يک آن شيطان به سراغم آمد. با خودم گفتم: «عجب کار اشتباهي کردم؛ اي کاش نمي آمد يم.» بيشتر نگران اين بودم که خدايا اين همه نيرو چه مي شوند؟ در همين فکرها بودم که ماشين با سرعت زياد سرازير دره شد. با آن سرعتي که ماشين داشت احتمال تکه تکه شدن ماشين خيلي زياد بود. در آن لحظه مرگ را مقابل چشمانم ديدم و با صداي بلندي فرياد کشيدم:« يا ابوالفضل بدو!» برادر روحانيمان آقاي حسيني گفت:« از اين به بعد هرجا بروم اين حرف را به نقل از شما خواهم گفت.» خلاصه وقتي سايه مرگ را بالاي سرمان ديدم گفتم: «معني انا لله و انا اليه راجعون همين است. ما در عمليات کشته نشديم که اينجا بميريم چرا که قسمتمان در اينجا بوده. خواست خدا بود که جان سالم از آن حادثه به در برديم. اگر آنجا کشته مي شديم يک ماهي طول مي کشيد که بدنهاي تکه تکه ما را از زير برفها پيدا کنند . خلاصه مرگ به دنبال ما بود و در آنجا قسمت ما نبود.
ديروز عده اي از برادران حضور داشتند که من به يکي از فرمانده هان ارتش گفتم: «اگر انسان به اين اميد که بر خواهد گشت وارد ميدان جنگ شود، بايد بداند که وجودش بي فايده و بلکه موجب زحمت ديگران خوااهد بود. چرا که ممکن است در همان خاکريز اول سست شده و از پا بيفتد وآن وقت سه نفر امدادگر بايد او را برداشته و به عقب منتقل کنند. هميشه بايد به خاطر داشته باشبم که در اينجا تنها، کسي مي تواند بجنگد که در دل هيچ هراسي از دشمن نداشته باشد وباياد خداوند و اعتقاد به اينکه بازگشت همه به سوي اوست ،آمادگي اين را داشته باشد که بي پروا به قلب دشمن حمله ور شود.»
وقتي در خصوص عمليات گذشته از من توضيح خواستند گفتم: «ما در اين عمليات تنها در حکم يک تماشاگر بوديم به گونه اي که فرماندهي عمليات به دست امام زمان بود و تمام کارها را هم ملائکه الله انجام دادند. پس ما هيچ کاري انجام نداديم و به اعتقاد من اين امردر تمام عملياتها صدق مي کند.»
در بين نيروهايي که در فتح المبين همراه ما بودند يک پيرمرد شاعري بود که عجيب شعرهاي زيبا مي سرود. خدا رحمتش کند. شب عمليات با توجه به سن و سالي که داشت به ايشان گفتم:« پدر جان، اگر صلاح مي دانيد شما در اين عمليات شرکت نکنيد. ان شاء الله محور که آزاد شد ما شنونده ي شعرهاي ناب شما در وصف پيروزي رزرمندگان خواهيم بود.» ايشان در حالي که بغض راه گلويش را گرفته بود، گفت:«به خدا قسم اگر مرا در اين عمليات شرکت ندهيد در روز قيامت از شما شکايت مي کنم.» گفتم: «پدر جان من اگر حرفي مي گويم به خاطر خودتان است. شما با توجه به شرايط سني که داريد نمي توانيد در اين عمليات شرکت کنيد.» خيلي قاطع و محکم گفت: «مگر حبيب بن مظاهر از من کوچکتر بود؟»
در اين عملياتي که در پيش است نگذاريد اجساد شهدا در منطقه بماند چرا که خانوادهايشان چشم به راه آنها هستند. آن روز برادر رضايي فرمانده کل سپاه طي يک سخنراني که در قرارگاه خاتم الانبياء داشت فرمود:« آوردن پيکر مطهر شهدا يک تکليف شرعي است. يعني حتي اگر به شهادت شما هم بيانجامد باز هم موظفيد که نگذاريد اجساد شهدا در منطقه باقي بماند. » ببينيد ايشان اين کار را تکليف شرعي خواند. پس حتي اگر بدانيد با آوردن اجساد شهدا کشته مي شويد باز هم بايد اين کار را انجام دهيد و البته مجروحان در اولويت هستند. اين طور نباشد که برادران ما بتوانند آنها را بياورند اما به خاطر خستگي از انجام اين کار سر باز زنند. وظيفه ما اين است که هم جلو برويم و هم متوجه پشت سرمان بوده و از حال دوستانمان باخبر باشيم. نگذاريم در ميادين مين بمانند و آن وقت بعد از سه روز يکي خودش بلند شود بيايد و ديگري هم در آنجا شهيد شود. همه اينها در روز قيامت از ما سوال مي شود.
زمان عمليات نه من فرمانده هستم و نه ديگري بلکه به فرمايش امام که فرمود: «رهبر من آن طفل 13 ساله است که نارنجک به کمرش بست و به زير تانک رفت.» فرمانده ما هم امام زمان است و فرماندهي عمليات به عهده ايشان است. در شب عمليات که چشم چشم را نمي بيند، آنجاست که نيرو مي تواند فرمانده واقعيش را پيدا کند و هدايت شود.
من در مراسم دعايي که ديشب برگزار شد حضور نداشتم اما برادراني که شرکت داشتند خيلي از معنويت مراسم و حال و هواي آن برايم تعريف کردند. براي همين من در همين جا فرصت را غنيمت شمرده و از شما مي خواهم که به برگزاري اينگونه مراسم ادامه دهيد؛ چرا که اگر يک نفر سست عقيده در چادر شما باشد تحت تاثير همين دعا ها مي تواند حقيقت را دريابد و راهش را پيدا کند.
امام طي يک سخنراني خطاب به تمام رزمندگان فرمود:« شما ثواب شهيد را مي بريد. اما با وجود همه اين حرفها شهادت چيز ديگري است و تنها آنهايي که رفته اند به درک مقام شهادت رسيده اند.» البته اگر زنده هم بمانيم نبايد نگران باشيم چرا که هنوز مي توانيم به نوعي در راه خدا خدمت کنيم. ولي مي دانيم که در نهايت خواهيم مرد و از طرفي شنيده ايم که خداوند در قرآن کريم در وصف مقام شهدا مي فرمايد: «شهدا را مرده نپنداريد که آنان زنده اند و در نزد پروردگار خود روزي مي خورند». با اين اوصاف ما نيز بايد سعي کنيم تا با رسيدن به قافله شهدا براي هميشه در حسرت اين مقام نمانيم
مردم هوشيار باشيد که غائله کردستان را عده اي از داخل کشور خودمان درست کرده اند و از پشت دارند به نهضت ما خنجر مي زنند. اين گفته به طبع خيلي خوش نيامده بود. حتي از برادران پاسدار بودند کساني که او را مورد شماتت قرار دادند که، حق نداشته اي چنين سخناني را بر زبان بياوري. ولي اوکه به عقيده اش پا برجا بود. گفت، اين حسن نيت نيست بلکه سوء نيت است.
لینک کپی شد
نظر شما
