رحيمي,سيد احمد
سال 1338 ه ش در شهر بيرجند خاندان رحيمي شاهد شکفتن غنچه اي ديگر از سلاله پاک پيامبر، بنام احمد بود . اين مولود با برکت ايام طفوليت را در دامان مادري با تقوا سپري نمود و همپاي پدر با شوري کودکانه در محافل مذهبي شرکت مي کرد . با استعدادي سرشار وارد مدرسه شد و دوران ابتدايي و راهنمايي را هر ساله با رتبه اي ممتاز به پايان رساند.
همزمان با ورود به دبيرستان با تعمق به کسب معارف ديني روي آورد و از اين سرچشمه همسالانش را نيز بهره مند مي ساخت. روحيه مذهبي و هوش و ذکاوت احمد ، او را از همکلاسيهايش ممتاز مي کرد به نحوي که در همان آغازين دوران جواني مريدان زيادي يافت. او از جمله نادر جواناني بود که پيش از سن هجده سالگي اکثر کتابهاي استاد مطهري را عميقاً مطالعه کرده و خطوط منحرف از اسلام را مي شناخت . در دبيرستان انشاهاي سياسي مي نوشت و به دليل همين بي پروايي بارها مورد عتاب قرار گرفت.
احمد در سال 1356 دوره دبيرستان را با نمرات عالي به پايان رسانيد و در حاليکه بيدل و بي تاب در جاده هاي خلوت خلوص ، عشق به تحصيل در حوزه علميه قم را در سر مي پروراند به اصرار خانواده در کنکور شرکت کرد و در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه درخشان پذيرفته شد.
پايبندي احمد به مباني اسلام و دلسوزي اش نسبت به محرومين موجب شد تا فعاليت هاي مذهبي ـ سياسي را در دانشگاه به گونه اي تشکل يافته دنبال کند.
با وزيدن نسيم انقلاب به فعاليت هايش عليه رژيم وسعت بخشيد و براي انتقال اعلاميه ها از تهران چهره و نوع پوشش خود را تغيير مي داد. او در راهپيمايي هاي تهران و مشهد و بيرجند حضوري چشمگير داشت و از نزديک شاهد تظاهرات خونين در ميدان ژاله بود . شبي پس از سخنراني در يکي از مساجد به دست نيروهاي ساواک بيرجند دستگير شد اما با هوشياري از زندان رهايي يافت و از آن پس نامش در صحيفه ياران امام به ثبت رسيد . با پيروزي انقلاب اسلامي و بازگشايي مجدد دانشگاهها به ادامه تحصيل پرداخت و با شخصيتهاي چون آيت الله بهشتي و استاد مطهري رابطه اي تنگاتنگ داشت.
چندي نگذشت که در سيزده آبان 1358 به همراه تعداد ديگري از دانشجويان پيرو خط امام لانه جاسوسي آمريکا را به تصرف درآوردند.به اعتقاد ساير دانشجويان او يکي از چهره هاي فعال فتح لانه جاسوسي آمريکا بود و بارها به نمايندگي در تجمع مردم حضور مي يافت و به روشنگري مي پرداخت.
در کنار اين مهم ، با برپايي درس اخلاق و زبان عربي ، به آموزش عده اي از دانشجويان همت گماشت .
در اين ايام بود که با دختري متدين از بستگانش پيمان بست و مدتي پس از اين مثياق ، آشيانه پربرکت احمد با تولد سميه تنها يادگارش رنگي ديگر گرفت.
به درخواست دادسراي انقلاب اسلامي بيرجند به اين شهرستان مراجعت نمود و با اقتدار مسئوليت فرماندهي سپاه پاسداران اين منطقه را پذيرفت. دوران خدمتش در سپاه مقارن بود با نواخته شدن طبل جنگ و آغاز حرکت کور منافقين و فعاليت تروريستهاي اقتصادي و ملاکين غاصب.
سه بار منافقين تصميم به ترور وي گرفتند و کروکي منزلش در خانه هاي تيمي به دست آمد. اما هر بار با عنايت خدا به گونه اي محفوظ ماند.
احمد رحيمي که تنها به اعتلاي اسلام مي انديشيد با درايت و صلابت در برابر تمامي جريانات منحرف داخلي ايستادگي کرد و پس از کسب تکليف از محضر امام (ره) به شايستگي به عضويت شوراي فرماندهي سپاه منطقه 4 خراسان و سرپرستي واحد اطلاعات اين سپاه منصوب گرديد و خدمات ارزنده اي از خود بر جاي گذاشت . با فوت پدر و بي سرپرست ماندن خانواده ،علي رغم اصرار زياد مسئولين به بيرجند مراجعت نمود و به فعاليت هاي آموزشي و عقيدتي بين جوانان سپاه و بسيج و ساير نهادها پرداخت . او با حفظ سمت بارها براي بررسي وضعيت نيروهاي لشکر 5 نصر به جبهه رفت.
همسر محترم ايشان مي گويد : گاهي پيش مي آمد که مدت بيست روز از محل حضورش بي اطلاع بودم . يکي از مبارزان افغاني پس از شهادت احمد تعدادي از عکسهاي او را در سنگرهاي افغانستان به ما نشان داد و ما تازه فهميديم که احمد در نهضت افغانستان عليه شوروي نيز سهيم بود.
در زمستان 1361 به شوق حضور مداوم در جبهه به همراه خانواده به خوزستان هجرت کرد و در اواخر همان سال بر اثر اصابت ترکش به پاي چپش مجروح شد . احمد که دلداده سنگر بود پس از بهبودي نسبي در عمليات والفجر 1 مورخ 24/1/1362 حماسه اي پايدار از خود به يادگار گذاشت و در حال حمل مجروحين و شهدا بار ديگر مجروح گرديد. اما با همان حال آرپي جي يکي از رزمندگان را بر دوش نهاد و بر بلنداي خاکريز ايستاد و چندين تانک دشمن را منهدم کرد . با اصابت گلوله تانک ، هنگام اذان ظهر ، جبهه شرهاني شاهد عروج پرستويي بود که با پيکري شرحه شرحه جام وصل را سر کشيد. پيکرش پس از بيست و پنج روز در جوار رحمت حضرت دوست در بوستان شهداي بيرجند آرميد و اين زمزمه به ياد ماندني شهيد محقق شد :
« دوست دارم در جايي به شهادت برسم که هيچ کس مرا نشناسد و احمد صدايم نزنند وناله هايم را جز خدا کسي نشنود.»
منبع:افلاکيان،نوشته ي خديجه ابول اولا،نشر ستار ه ها،مشهد-1386
خاطرات
سيد مهدي نوربخش:
در دبيرستان حافظ محصل سال چهارم بودم . درسهايم خوب بود . به خصوص زبان، آن روز امتحان رياضي داشتيم . اولين کسي که ورقه را به دبير داد من بودم . وارد راهرو که شدم احمد را ديدم. به طرفم آمد و پرسيد : چطور بود ؟
سينه اي صاف کردم و مغرورانه گفتم : امتحان نسبتاً ساده اي بود با اينکه يک ساعت و نيم وقت داشتيم در عرض چهل و پنج دقيقه به سوالات جواب دادم . بعد رو به بچه هايي که دورم بودند کردم و گفتم :
- بچه ها فردا امتحان زبان است. هر کدام اشکالي داريد از من بپرسيد. احمد که در سال سوم درس مي خواند ورقه سوالات رياضي را از دستم گرفت . هنوز يک ربع نشده بود که به تمامي سوالات جواب داد. وقتي پاسخهاي صحيح و سرعت عملش را ديدم از تعجب دهانم باز ماند و از رفتار خودم خجالت کشيدم.
مجيد شهپر :
احمد با معدل 19 به بالا ديپلم گرفت و از نظر علمي بين بچه هاي دبيرستان چهره اي شاخص بود . دبير رياضي احمد که يکي از برجسته ترين دبيران رياضي استان بود
مي گفت : هر وقت که به کلاس مي رفتم و احمد رحيمي را مي ديدم ، درس دادن برايم سخت بود . چون مي دانستم تنها کسي که مي تواند اشتباهاتم را تشخيص دهد ، رحيمي است . با اينکه از نيروهاي مخالف عقيده او بودم ولي هميشه به من احترام مي گذاشت.
هيچ وقت اشتباهم را در کلاس ، علني تذکر نمي داد و هميشه در مسير مدرسه نظرش را مي گفت . بارها مي ديدم که راه حل پيشنهادي او صحيح و آسانتر است.
سال آخر دبيرستان درس مي خوانديم که بحث اختلاط دختر و پسر پيش آمد و خيلي سريع عملي شد . ما به اين کار معترض شديم . قبل از انقلاب بود و دخترها با وضع بدي در کلاس حاضر مي شدند . يکي از دبيران بسيار مجرب رياضي که آن زمان به ما درس مي داد گفت : من ميخواهم شما خوب درس بخوانيد و کاري به اين چيزها ندارم. اما احمد اعتراضش را علني کرد . در مقابل عقيده دبيرمان ايستاد و گفت اين ترويج بي بند و باري است. دبير رياضي به دفتر رفت و گفت : اگر رحيمي در اين کلاس باشد من درس نمي دهم . احمد هم که از استعداد بالايي برخوردار بود به خاطر همکلاسيهايش از اين قضيه گذشت و در کلاس حاضر نشد. با اينکه رشته رياضي سخت و سنگين بود و احمد هم در کلاسها حضور نداشت ، همان سال در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه ي عالي قبول شد.
يکي از همکلاسيهاي احمد که بعد در سپاه تهران مسئوليت گرفت ، نقل مي کرد : آن سال در کلاس جامعه شناسي دانشکده پزشکي پروفسوري در مذمت و نفي حجاب سخنراني مي کرد . جو قبل از انقلاب بود و دانشجويان هم به دليل مقام استاد جرات اعتراض نداشتند.
اما احمد از جمعمان بلند شد و گفت : استاد ، شما دو ساعت در مذمت حجاب صحبت کرديد ، اجازه مي دهيد من هم ده دقيقه دفاع کنم ؟ احمد با اجازه استاد مقتدرانه فلسفه حجاب را تشريح کرد . به نحوي که در پايان صحبتهايش با تشويق و کف زدن مکرر دانشجويان ، استاد فهميد که صحبتهاي دو ساعته اش بي تاثير مانده است.
سلطاني:
ماه رمضان ، قبل از انقلاب در مراسم احياء که آقاي رحيمي تعداد زيادي اعلاميه و عکس حضرت امام (ره) را روي پنکه سقفي جاسازي کرده بود . بر اثر ازدحام جمعيت هواي داخل مسجد گرم شد . با بکار افتادن پنکه اعلاميه ها در فضاي مسجد به پرواز درآمدند . رييس شهرباني که کنار ستوني نشسته بود سراسيمه به طرف در رفت تا اقدامي بکند . اما يکي از دوستان قبل از اجراي نقشه ، کفشهاي رييس شهرباني را پوشيد تا کمي معطل شود . او هم دستپاجه با دمپايي هاي لنگه به لنگه از صحنه خارج شد و کاري از دستش برنيامد. اين کار براي شهري دور از مرکز مثل بيرجند اقدام کوچکي نبود . چون تعداد زيادي از مردم بيرجند براي اولين بار تصوير امام را مي ديدند.
دکتر سيد مهدي رحيمي ، برادر شهيد:
ساعت دوازده شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد . يکي از همکلاسيهاي احمد براي رفع اشکال درسي آمده بود . احمد او را به اصرار به داخل اتاق راهنمايي کرد، اما دوستش اظهار شرمندگي مي کرد . تا اذان صبح که براي نماز بلند شدم چراغ اتاقشان روشن بود و رياضي کار مي کردند . ديدم دوستش در حال خداحافظي است و مدام اظهار پشيماني و ندامت مي کند . قضيه برايم سئوال شد . از احمد پرسيدم اگر دوستت اين قدر خجالتي است پس چرا براي رفع اشکال به سراغ تو آمده؟
احمد لبخند رضايتمندانه اي زد و گفت : اين بنده خدا يکي از مخالفين حضورم در کلاس بود و مي گفت اگر احمد رحيمي با اختلاط دختر و پسر مخالف است خودش نيايد. چرا ما به آتش او بسوزيم ؟ من هم ناچار ادامه درسهايم را در منزل خواندم. حالا هم شرمنده برخورد آن روزش بود .
مادر شهيد:
يکي از شبهاي ماه رمضان در سال 1355 بود که بعد از روضه به منزل آمدم. در کمال تعجب ديدم لامپهاي حياط روشن است و احمد مقدار زيادي کتاب و کاغذ جلويش ريخته و با عجله مشغول سوزاندن آنهاست.
علت کارش را پرسيدم . او ابتدا از جواب دادن طفره مي رفت . گفت: مادر جان بعد از سخنراني در مسجد، ساواک مرا دستگير کرد . اما چون مدرکي همراهم نبود آزادم کردند. حالا بايد تمام مدارک ، اعلاميه هاي امام ، نوار ها و هر چيزي که مشکوک باشد را جمع کنيم تا اگر براي بازرسي آمدند چيزي به دست نياورند . فرداي آن روز تعدادي از کتابها را به مکان امني برد و دفن کرد و هر وقت لازم داشت به سراغشان مي رفت.
دکتر اسلامي:
در زمان انقلاب به بيرجند منتقل شده بوديم. پدرم از افسران متعهد و متدين ارتش بود . خيلي زود در جلسات مذهبي به آقاي رحيمي انس پيدا کرديم . وقتي در مورد مسايل پادگان شهر با پدرم به صحبت مي نشست. متعجب مي شديم چون او از خيلي موارد آگاهي داشت. با هماهنگي تعدادي از درجه داران که از دوستان پدرم بودند . زماني مناسب را براي فراري دادن سربازان در نظر مي گرفتند . آقاي رحيمي و آقاي شهاب با يک برنامه ريزي حساب شده براي سربازان فراري لباس و وسايل آماده مي کردند و توصيه شان اين بود که قبل از فرار حتماً تعدادي اعلاميه در سطح پادگان توزيع شود . سربازان هم بعد از پخش اعلاميه با بليت هاي از پيش تهيه شده به شهرهايشان فرستاده مي شدند.
دکتر خالقي :
در روزهايي که اختناق به اوج خود مي رسيد وارد دانشگاه شديم. به درستي از مسايل سياسي و اجتماعي اطراف خود خبر نداشتيم. يک روز دانشگاه به دست گارد شاه محاصره شد . فضاي رعب و وحشت عجيبي حاکم شده بود . دانشجويان به طرف سالن دانشکده راه افتادند. وقتي داخل سالن جمع شديم صدايي کوبنده بلند شد : شب تاريک ملت روز گردد، خميني عاقبت پيروز گردد.
وقتي نگاهم را به دنبال صدا برگرداندم ، متوجه احمد شدم . او به تنهايي شعار مي داد و به دنبالش همه فرياد مي زدند . آن روز احمد با اين عملش فضاي ترس و نا اميدي را به شجاعت تبديل کرد.
همسر شهيد:
احمد پسر خاله ام بود . آن زمان محصل دبيرستان بودم و او دانشگاه مي رفت . روزي به منزلمان در مشهد آمد . پس از صرف غذا براي برداشتن کتابم از قفسه به اتاق مجاور رفتم . احمد را مشغول مطالعه ديدم . به محض ورودم پرسيد : مي خواهم سئوالي از شما بکنم.
رفتارش تا حدي براي غير منتظره بود . چون تا آن لحظه تنها کلامي که در نهايت بينمان رد و بدل مي شد سلام و خداحافظي بود . سرم را پايين انداختم و گفتم بفرماييد بدون مقدمه گفت : نظرتان راجع به ازدواج با من چيست ؟
با شناختي که از او داشتم مانده بودم که چه بگويم . او همه معيارهاي مورد نظر همسر آينده ام را داشت. جواني صادق ومعتقد به ارزشهاي اسلامي با تحصيلات عالي . پس از مکثي کوتاه گفتم : بهتر است با خانواده ام صحبت کنيد.
چند روز بعد پدرشان به مشهد آمدند و مطلب را با خانواده ام در ميان گذاشتند. بعدها به من گفت :
آن روز مطرح کردن مساله ازدواج بسيار برايم سخت بود . اما چون نظر شخصي شما برايم اهميت داشت ابتدا با خودتان صحبت کردم.
مراسم ازدواجمان در مسجد صاحب الزمان بيرجند برگزار شد . محفلي صميمي و بي تکلف. درست همان ساده زيستي که احمد طالبش بود . وقتي در کنارم مي نشست تا خطبه عقد جاري شود ، کت دامادي به تن نداشت. علت را جويا شدم ، آهسته گفت : توضيحش مفصل است باشد براي بعد.
چند روز بعد پس از مراسم توضيحش اين بود : آن شب يکي از برادران پاسدار به ديدنم آمد. سر صحبت باز شد متوجه شدم او هم قرار است همزمان با من ازدواجش را جشن بگيرد. اما لباس دامادي ندارد. ترجيح دادم کتم را به او هديه کنم . او ابتدا قبول نمي کرد ولي با اصرارم پذيرفت.
اين مساله تنها در همان روز اتفاق نيفتاد. وقتي مي خواستيم زندگي مشترکمان را آغاز کنيم با ديدن فرش دستبافت در جهيزيه ام از پدرم خواست تا فرش را بردارند و به جايش موکت بدهند . پدرم در پاسخ به احمد گفت : من فرش را ميدهم بعد هر کاري خواستيد خودتان بکنيد.
حجت الاسلام نعمتي پور،شوهرخواهر شهيد:
احمد قبل از تسخير لانه جاسوسي در قم به منزلمان آمد و گفت : قرار است با تعدادي از دوستان به محضر امام برويم و مواردي را با ايشان مطرح کنيم. آن روز از مسايل مختلف کشور با هم گفتگو کرديم. با اينکه هيچ مطلبي را از من پنهان نمي کرد اما چون شديداً معتقد به حفظ اسرار بود ، چيزي بروز نداد. دو روز بعد براي شرکت در سمينار حوزه و دانشگاه به تهران رفتم . آنجا متوجه شدم احمد با تعدادي از دانشجويان پيرو خط امام سفارت آمريکا را به تصرف درآوردند. بعد از آن جريان احمد هم به عنوان نماينده دانشجويان به خدمت امام مي رسيد و از ايشان راهکار مي گرفت.
زماني که اولين مجلس خبرگان شکل گرفت شهيد بهشتي به عنوان چهره شاخص مجلس مطرح بود. از طرفي شايعات بر عليه اين شخصيت چنان وسعت پيدا کرده بود که دامنه ترديد به دانشگاهها هم رسيد. در بين دانشجويان مطالبي عنوان مي شد که قلب هر دوستدار انقلابي را به درد مي آورد. از آنجايي که پسر شهيد بهشتي هم در همان دانشگاه درس مي خواند، احمد با هماهنگي ايشان وقت ملاقاتي گرفت تا به ديدن شهيد بهشتي بروند و دانشجويان ابهامات خود را مطرح کنند. احمد مي گفت:
روزي که به ديدن ايشان رفتيم اين سيد بزرگوار همه مسايل را گوش کرد و لحظه اي ساکت ماند . آن روز قبل از هر صحبتي اشکش سرازير شد بعداً آهسته گفت : خدايا اگر اين کارهايي را که انجام مي دهيم براي رضاي تو نباشد چگونه بايد تحمل کرد؟ خود شاهد باش اين مسلمانان راجع به من چه مي گويند. ما هيچ قابليتي نداريم اما از حق خود مي گذريم تا انقلاب بماند. احمد مي گفت : حضار با شنيدن اين مطلب منقلب شدند و به شدت تحت تاثير قرار گرفتند.
غلامحسين اصغري:
هر روز صبح مي گفت : بچه ها برويم ورزش. بعد از طلوع آفتاب ما را از سپاه تا بند دره به حالت دو مي برد و بر مي گرداند. وقتي به محوطه سپاه بر مي گشتيم تازه نرمش کردن و بدنسازي شروع مي شد. آن هم نيم ساعت . يکبار بعد از ورزش خسته و کوفته به آقاي رحيمي گفتم : اين همه مي دويم بعد هم که بايد نرمش کنيم. خدا خبرتان بدهد. زياد نيست ؟
با اينکه هنوز جنگ ايران و عراق شروع نشده بود در جوابم گفت : در آينده وارد جنگ مستقيم با آمريکا مي شويم . ما پاسداران هم بايد به فکر ساختن روحمان باشيم هم جسممان را آماده دفاع از اسلام کنيم.
بعد از مدتي همان تمرينات بدنسازي در درگيريهاي کردستان خيلي برايم کارايي داشت.
نصراللهي :
چون ارتشي بودم در سال 1358 به بيرجند منتقل شدم. از زماني که آقاي رحيمي را در مسجد خضر ديدم مجذوب رفتارش شدم . هر وقت فرصتي پيدا مي کردم به ديدنش در سپاه مي رفتم. روزي در کنارش بودم يکي از مسوولين از فرودگاه تماس گرفت و تقاضاي ماشين کرد . آقاي رحيمي با چهره اي در هم کشيده گفت : نمي توانيم ماشين دنبالتان بفرستيم.
بعد از گذاشتن گوشي در ادامه نگاههاي پرسشگرانه مان گفت : اين آقا براي مسايل شخصي آمده ما مجاز نيستيم بيت المال را صرف اين امور بکنيم. همان مسئول به دنبال آقاي رحيمي آمد و توپيد که چرا دنبالم نيامديد. آقاي رحيمي در کمال تواضع و بدون تعارف در جوابش گفت : شما دکتر هستيد. بايد براي مردم نمونه و الگو باشيد. من نمي توانستم ماشين سپاه را صرف کارهاي شخصي کنم.
عباس صالحي:
يکي از شهروندان به سپاه گزارش داده بود که خانه اي در همسايگي آنها رفت و آمد مشکوکي دارند . من هم با اينکه از نظر قيافه کم سن به نظر مي رسيدم با تعدادي از بچه هاي بسيج وسپاه مامور شديم تا آن خانه را تحت نظر بگيريم. در کوچه مضطربانه مشغول گشت زني بودم که آقاي رحيمي با چهره اي مصمم ظاهر شد . با آمدنش دلم قوت گرفت . به دقت منطقه را مورد محاسبه قرار داد تا در صورت ورود بچه ها به خانه آسيب کمتري ببينند. بعد در حالي که خودش پيشگام بود دستور حمله داد. آن شب با به دست آوردن مدارک و مواد منفجره از آن خانه و دستگيري گروهي از خرابکاران توانستيم با موفقيت يک خانه تيمي را متلاشي کنيم.
احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي در يک جمع خصوصي گفت : با اسنادي که از لانه جاسوسي به دست آمده بني صدر آدم سالمي نيست اما بالاخره چاره اي هم نيست . احتمالاً بيشتر مردم به او راي خواهند داد.
زماني که بني صدر به عنوان رييس جمهور به بيرجند آمد تعدادي از مسئولين شهر هماهنگ کرده بودند تا او را از مسير خيابانهاي اصلي عبور دهند . اما آقاي رحيمي اصرار داشت که رييس جمهور را از مناطق خاکي و محروم شهر ببرد و اين تصميمش را هم عملي کرد . وقتي بني صدر در حال سخنراني براي مردم بود رييس دفتر رياست جمهوري در بيرجند به کار ايشان معترض شد . آقاي رحيمي گفت : اگر اين رييس جمهور مال همه مردم است بايد جاهاي خراب و فقر مردم را ببيند. من بايد ايشان را از آن مناطق مي بردم تا ببينند که به مردم چه مي گذرد. رييس جمهوري که درد مردم را نداند و نفهمد که ديگران چه مشکلاتي دارند، رييس جمهور نيست.
حجت الاسلام عماد:
صداي انفجار مهيبي بيرجند را لرزاند . حس کردم اتفاق بدي افتاده است. مردم سراسيمه به طرف آن قسمت شهر مي دويدند. باز هم منافقين عده اي را به خاک و خون کشيده بودند . شهيد رحيمي بلافاصله در صحنه حضور پيدا کرد و در حاليکه غم شديدي در چهره اش ديده مي شد، گفت : تا اين از خدا بي خبرها را دستگير نکنم پوتين هايم را در نمي آورم.
هنوز بيست و چهار ساعت از اين حادثه دلخراش نگذشته بود که منافقين مورد نظر دستگير شدند و به سزاي اعمالشات رسيدند.
احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي به محض ورود به سپاه امکانات محدود و تعداد کم کارکنان، نشريه اي به نام«نباء» را راه اندازي کرد . شبي به خانه يکي از دوستان دعوت شده بوديم. آقاي رحيمي شروع کرد به نوشتن يک مقاله براي نشريه درباره مبارزه با آمريکا ، ايشان در فاصله کمتر از يک ساعت حدود ده صفحه نوشت و چيزي که از همه بيشتر برايم جالب بود دور انديشي و تسلط ايشان بر مسايل سياسي بود . همان شب مقاله را خواندم.
غير از يکي دو جا که خط خوردگي داشت و مطلب جديدي جايگزين کرده بود بقيه مطالب روان و بدون اشکال نوشته شده بود.
سيد محمد علي رحيمي :
شهيد مظلوم سيد احمد رحيمي از همان دوران نوجواني، مبارزه را عليه ظلم و ستم شاه ملعون آغاز نمود، به طوري كه به ياد دارم، يك بار، در مسجد آيت ا... آيتي پس از نماز جماعت برخاست و اين چنين مخالفت خود را با اسد ا... علم ابراز داشت. من براي افرادي كه هنوز گندمهاي اسد ا... علم در خانه آنها هست ارزشي قائل نيستم. اين سخن كوبنده از يك نوجوان بعيد به نظر مي رسيد و مانند توپي در بيرجند صدا كرد و باعث شد كه مأمورين ساواك وي را دستگير كرده و به وي هشدار دهند كه در صورت تكرار با او برخوردجدي تري خواهند نمود.
سيد مهدي نوربخش:
اخوي مي گفتند: در يك خيابان، فكر مي كنم جنوب شهر تهران بود. حجت الاسلام هادي غفاري به ظاهر سخنراني هاي داغي را براي حكومت و به نفع انقلاب و خط امام مي كردند. داشتيم مي رفتيم آنجا كه، در خيابان با آقاي رحيمي برخورد كرديم. تا وقتي كه به آن كوچه اي كه در فرعي آن آقاي غفاري مي خواستند صحبت بكنند رسيديم. من رودربايستي كرده بودم كه از آقاي رحيمي بپرسم كه شما كجا داريد مي رويد و ايشان بگويد: فلان جا مي روم. به در كوچه اي كه رسيديم اول با هم، به عنوان خدا حافظي دست داديم و بعد هر دو نفر ديديم كه، هر دو به يک سمت نگاه مي كنيم و به يك سمت توجّه داريم بالاخره به خنده افتاديم و آقاي رحيمي كه يك مقدار رويش بازتر بود گفت: آقاي نور بخش! مثل اينكه شما داريد به اين طرف مي رويد. گفتم: بله. ما داريم به اين طرف مي رويم.
همزمان با ورود به دبيرستان با تعمق به کسب معارف ديني روي آورد و از اين سرچشمه همسالانش را نيز بهره مند مي ساخت. روحيه مذهبي و هوش و ذکاوت احمد ، او را از همکلاسيهايش ممتاز مي کرد به نحوي که در همان آغازين دوران جواني مريدان زيادي يافت. او از جمله نادر جواناني بود که پيش از سن هجده سالگي اکثر کتابهاي استاد مطهري را عميقاً مطالعه کرده و خطوط منحرف از اسلام را مي شناخت . در دبيرستان انشاهاي سياسي مي نوشت و به دليل همين بي پروايي بارها مورد عتاب قرار گرفت.
احمد در سال 1356 دوره دبيرستان را با نمرات عالي به پايان رسانيد و در حاليکه بيدل و بي تاب در جاده هاي خلوت خلوص ، عشق به تحصيل در حوزه علميه قم را در سر مي پروراند به اصرار خانواده در کنکور شرکت کرد و در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه درخشان پذيرفته شد.
پايبندي احمد به مباني اسلام و دلسوزي اش نسبت به محرومين موجب شد تا فعاليت هاي مذهبي ـ سياسي را در دانشگاه به گونه اي تشکل يافته دنبال کند.
با وزيدن نسيم انقلاب به فعاليت هايش عليه رژيم وسعت بخشيد و براي انتقال اعلاميه ها از تهران چهره و نوع پوشش خود را تغيير مي داد. او در راهپيمايي هاي تهران و مشهد و بيرجند حضوري چشمگير داشت و از نزديک شاهد تظاهرات خونين در ميدان ژاله بود . شبي پس از سخنراني در يکي از مساجد به دست نيروهاي ساواک بيرجند دستگير شد اما با هوشياري از زندان رهايي يافت و از آن پس نامش در صحيفه ياران امام به ثبت رسيد . با پيروزي انقلاب اسلامي و بازگشايي مجدد دانشگاهها به ادامه تحصيل پرداخت و با شخصيتهاي چون آيت الله بهشتي و استاد مطهري رابطه اي تنگاتنگ داشت.
چندي نگذشت که در سيزده آبان 1358 به همراه تعداد ديگري از دانشجويان پيرو خط امام لانه جاسوسي آمريکا را به تصرف درآوردند.به اعتقاد ساير دانشجويان او يکي از چهره هاي فعال فتح لانه جاسوسي آمريکا بود و بارها به نمايندگي در تجمع مردم حضور مي يافت و به روشنگري مي پرداخت.
در کنار اين مهم ، با برپايي درس اخلاق و زبان عربي ، به آموزش عده اي از دانشجويان همت گماشت .
در اين ايام بود که با دختري متدين از بستگانش پيمان بست و مدتي پس از اين مثياق ، آشيانه پربرکت احمد با تولد سميه تنها يادگارش رنگي ديگر گرفت.
به درخواست دادسراي انقلاب اسلامي بيرجند به اين شهرستان مراجعت نمود و با اقتدار مسئوليت فرماندهي سپاه پاسداران اين منطقه را پذيرفت. دوران خدمتش در سپاه مقارن بود با نواخته شدن طبل جنگ و آغاز حرکت کور منافقين و فعاليت تروريستهاي اقتصادي و ملاکين غاصب.
سه بار منافقين تصميم به ترور وي گرفتند و کروکي منزلش در خانه هاي تيمي به دست آمد. اما هر بار با عنايت خدا به گونه اي محفوظ ماند.
احمد رحيمي که تنها به اعتلاي اسلام مي انديشيد با درايت و صلابت در برابر تمامي جريانات منحرف داخلي ايستادگي کرد و پس از کسب تکليف از محضر امام (ره) به شايستگي به عضويت شوراي فرماندهي سپاه منطقه 4 خراسان و سرپرستي واحد اطلاعات اين سپاه منصوب گرديد و خدمات ارزنده اي از خود بر جاي گذاشت . با فوت پدر و بي سرپرست ماندن خانواده ،علي رغم اصرار زياد مسئولين به بيرجند مراجعت نمود و به فعاليت هاي آموزشي و عقيدتي بين جوانان سپاه و بسيج و ساير نهادها پرداخت . او با حفظ سمت بارها براي بررسي وضعيت نيروهاي لشکر 5 نصر به جبهه رفت.
همسر محترم ايشان مي گويد : گاهي پيش مي آمد که مدت بيست روز از محل حضورش بي اطلاع بودم . يکي از مبارزان افغاني پس از شهادت احمد تعدادي از عکسهاي او را در سنگرهاي افغانستان به ما نشان داد و ما تازه فهميديم که احمد در نهضت افغانستان عليه شوروي نيز سهيم بود.
در زمستان 1361 به شوق حضور مداوم در جبهه به همراه خانواده به خوزستان هجرت کرد و در اواخر همان سال بر اثر اصابت ترکش به پاي چپش مجروح شد . احمد که دلداده سنگر بود پس از بهبودي نسبي در عمليات والفجر 1 مورخ 24/1/1362 حماسه اي پايدار از خود به يادگار گذاشت و در حال حمل مجروحين و شهدا بار ديگر مجروح گرديد. اما با همان حال آرپي جي يکي از رزمندگان را بر دوش نهاد و بر بلنداي خاکريز ايستاد و چندين تانک دشمن را منهدم کرد . با اصابت گلوله تانک ، هنگام اذان ظهر ، جبهه شرهاني شاهد عروج پرستويي بود که با پيکري شرحه شرحه جام وصل را سر کشيد. پيکرش پس از بيست و پنج روز در جوار رحمت حضرت دوست در بوستان شهداي بيرجند آرميد و اين زمزمه به ياد ماندني شهيد محقق شد :
« دوست دارم در جايي به شهادت برسم که هيچ کس مرا نشناسد و احمد صدايم نزنند وناله هايم را جز خدا کسي نشنود.»
منبع:افلاکيان،نوشته ي خديجه ابول اولا،نشر ستار ه ها،مشهد-1386
خاطرات
سيد مهدي نوربخش:
در دبيرستان حافظ محصل سال چهارم بودم . درسهايم خوب بود . به خصوص زبان، آن روز امتحان رياضي داشتيم . اولين کسي که ورقه را به دبير داد من بودم . وارد راهرو که شدم احمد را ديدم. به طرفم آمد و پرسيد : چطور بود ؟
سينه اي صاف کردم و مغرورانه گفتم : امتحان نسبتاً ساده اي بود با اينکه يک ساعت و نيم وقت داشتيم در عرض چهل و پنج دقيقه به سوالات جواب دادم . بعد رو به بچه هايي که دورم بودند کردم و گفتم :
- بچه ها فردا امتحان زبان است. هر کدام اشکالي داريد از من بپرسيد. احمد که در سال سوم درس مي خواند ورقه سوالات رياضي را از دستم گرفت . هنوز يک ربع نشده بود که به تمامي سوالات جواب داد. وقتي پاسخهاي صحيح و سرعت عملش را ديدم از تعجب دهانم باز ماند و از رفتار خودم خجالت کشيدم.
مجيد شهپر :
احمد با معدل 19 به بالا ديپلم گرفت و از نظر علمي بين بچه هاي دبيرستان چهره اي شاخص بود . دبير رياضي احمد که يکي از برجسته ترين دبيران رياضي استان بود
مي گفت : هر وقت که به کلاس مي رفتم و احمد رحيمي را مي ديدم ، درس دادن برايم سخت بود . چون مي دانستم تنها کسي که مي تواند اشتباهاتم را تشخيص دهد ، رحيمي است . با اينکه از نيروهاي مخالف عقيده او بودم ولي هميشه به من احترام مي گذاشت.
هيچ وقت اشتباهم را در کلاس ، علني تذکر نمي داد و هميشه در مسير مدرسه نظرش را مي گفت . بارها مي ديدم که راه حل پيشنهادي او صحيح و آسانتر است.
سال آخر دبيرستان درس مي خوانديم که بحث اختلاط دختر و پسر پيش آمد و خيلي سريع عملي شد . ما به اين کار معترض شديم . قبل از انقلاب بود و دخترها با وضع بدي در کلاس حاضر مي شدند . يکي از دبيران بسيار مجرب رياضي که آن زمان به ما درس مي داد گفت : من ميخواهم شما خوب درس بخوانيد و کاري به اين چيزها ندارم. اما احمد اعتراضش را علني کرد . در مقابل عقيده دبيرمان ايستاد و گفت اين ترويج بي بند و باري است. دبير رياضي به دفتر رفت و گفت : اگر رحيمي در اين کلاس باشد من درس نمي دهم . احمد هم که از استعداد بالايي برخوردار بود به خاطر همکلاسيهايش از اين قضيه گذشت و در کلاس حاضر نشد. با اينکه رشته رياضي سخت و سنگين بود و احمد هم در کلاسها حضور نداشت ، همان سال در رشته پزشکي دانشگاه تهران با رتبه ي عالي قبول شد.
يکي از همکلاسيهاي احمد که بعد در سپاه تهران مسئوليت گرفت ، نقل مي کرد : آن سال در کلاس جامعه شناسي دانشکده پزشکي پروفسوري در مذمت و نفي حجاب سخنراني مي کرد . جو قبل از انقلاب بود و دانشجويان هم به دليل مقام استاد جرات اعتراض نداشتند.
اما احمد از جمعمان بلند شد و گفت : استاد ، شما دو ساعت در مذمت حجاب صحبت کرديد ، اجازه مي دهيد من هم ده دقيقه دفاع کنم ؟ احمد با اجازه استاد مقتدرانه فلسفه حجاب را تشريح کرد . به نحوي که در پايان صحبتهايش با تشويق و کف زدن مکرر دانشجويان ، استاد فهميد که صحبتهاي دو ساعته اش بي تاثير مانده است.
سلطاني:
ماه رمضان ، قبل از انقلاب در مراسم احياء که آقاي رحيمي تعداد زيادي اعلاميه و عکس حضرت امام (ره) را روي پنکه سقفي جاسازي کرده بود . بر اثر ازدحام جمعيت هواي داخل مسجد گرم شد . با بکار افتادن پنکه اعلاميه ها در فضاي مسجد به پرواز درآمدند . رييس شهرباني که کنار ستوني نشسته بود سراسيمه به طرف در رفت تا اقدامي بکند . اما يکي از دوستان قبل از اجراي نقشه ، کفشهاي رييس شهرباني را پوشيد تا کمي معطل شود . او هم دستپاجه با دمپايي هاي لنگه به لنگه از صحنه خارج شد و کاري از دستش برنيامد. اين کار براي شهري دور از مرکز مثل بيرجند اقدام کوچکي نبود . چون تعداد زيادي از مردم بيرجند براي اولين بار تصوير امام را مي ديدند.
دکتر سيد مهدي رحيمي ، برادر شهيد:
ساعت دوازده شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد . يکي از همکلاسيهاي احمد براي رفع اشکال درسي آمده بود . احمد او را به اصرار به داخل اتاق راهنمايي کرد، اما دوستش اظهار شرمندگي مي کرد . تا اذان صبح که براي نماز بلند شدم چراغ اتاقشان روشن بود و رياضي کار مي کردند . ديدم دوستش در حال خداحافظي است و مدام اظهار پشيماني و ندامت مي کند . قضيه برايم سئوال شد . از احمد پرسيدم اگر دوستت اين قدر خجالتي است پس چرا براي رفع اشکال به سراغ تو آمده؟
احمد لبخند رضايتمندانه اي زد و گفت : اين بنده خدا يکي از مخالفين حضورم در کلاس بود و مي گفت اگر احمد رحيمي با اختلاط دختر و پسر مخالف است خودش نيايد. چرا ما به آتش او بسوزيم ؟ من هم ناچار ادامه درسهايم را در منزل خواندم. حالا هم شرمنده برخورد آن روزش بود .
مادر شهيد:
يکي از شبهاي ماه رمضان در سال 1355 بود که بعد از روضه به منزل آمدم. در کمال تعجب ديدم لامپهاي حياط روشن است و احمد مقدار زيادي کتاب و کاغذ جلويش ريخته و با عجله مشغول سوزاندن آنهاست.
علت کارش را پرسيدم . او ابتدا از جواب دادن طفره مي رفت . گفت: مادر جان بعد از سخنراني در مسجد، ساواک مرا دستگير کرد . اما چون مدرکي همراهم نبود آزادم کردند. حالا بايد تمام مدارک ، اعلاميه هاي امام ، نوار ها و هر چيزي که مشکوک باشد را جمع کنيم تا اگر براي بازرسي آمدند چيزي به دست نياورند . فرداي آن روز تعدادي از کتابها را به مکان امني برد و دفن کرد و هر وقت لازم داشت به سراغشان مي رفت.
دکتر اسلامي:
در زمان انقلاب به بيرجند منتقل شده بوديم. پدرم از افسران متعهد و متدين ارتش بود . خيلي زود در جلسات مذهبي به آقاي رحيمي انس پيدا کرديم . وقتي در مورد مسايل پادگان شهر با پدرم به صحبت مي نشست. متعجب مي شديم چون او از خيلي موارد آگاهي داشت. با هماهنگي تعدادي از درجه داران که از دوستان پدرم بودند . زماني مناسب را براي فراري دادن سربازان در نظر مي گرفتند . آقاي رحيمي و آقاي شهاب با يک برنامه ريزي حساب شده براي سربازان فراري لباس و وسايل آماده مي کردند و توصيه شان اين بود که قبل از فرار حتماً تعدادي اعلاميه در سطح پادگان توزيع شود . سربازان هم بعد از پخش اعلاميه با بليت هاي از پيش تهيه شده به شهرهايشان فرستاده مي شدند.
دکتر خالقي :
در روزهايي که اختناق به اوج خود مي رسيد وارد دانشگاه شديم. به درستي از مسايل سياسي و اجتماعي اطراف خود خبر نداشتيم. يک روز دانشگاه به دست گارد شاه محاصره شد . فضاي رعب و وحشت عجيبي حاکم شده بود . دانشجويان به طرف سالن دانشکده راه افتادند. وقتي داخل سالن جمع شديم صدايي کوبنده بلند شد : شب تاريک ملت روز گردد، خميني عاقبت پيروز گردد.
وقتي نگاهم را به دنبال صدا برگرداندم ، متوجه احمد شدم . او به تنهايي شعار مي داد و به دنبالش همه فرياد مي زدند . آن روز احمد با اين عملش فضاي ترس و نا اميدي را به شجاعت تبديل کرد.
همسر شهيد:
احمد پسر خاله ام بود . آن زمان محصل دبيرستان بودم و او دانشگاه مي رفت . روزي به منزلمان در مشهد آمد . پس از صرف غذا براي برداشتن کتابم از قفسه به اتاق مجاور رفتم . احمد را مشغول مطالعه ديدم . به محض ورودم پرسيد : مي خواهم سئوالي از شما بکنم.
رفتارش تا حدي براي غير منتظره بود . چون تا آن لحظه تنها کلامي که در نهايت بينمان رد و بدل مي شد سلام و خداحافظي بود . سرم را پايين انداختم و گفتم بفرماييد بدون مقدمه گفت : نظرتان راجع به ازدواج با من چيست ؟
با شناختي که از او داشتم مانده بودم که چه بگويم . او همه معيارهاي مورد نظر همسر آينده ام را داشت. جواني صادق ومعتقد به ارزشهاي اسلامي با تحصيلات عالي . پس از مکثي کوتاه گفتم : بهتر است با خانواده ام صحبت کنيد.
چند روز بعد پدرشان به مشهد آمدند و مطلب را با خانواده ام در ميان گذاشتند. بعدها به من گفت :
آن روز مطرح کردن مساله ازدواج بسيار برايم سخت بود . اما چون نظر شخصي شما برايم اهميت داشت ابتدا با خودتان صحبت کردم.
مراسم ازدواجمان در مسجد صاحب الزمان بيرجند برگزار شد . محفلي صميمي و بي تکلف. درست همان ساده زيستي که احمد طالبش بود . وقتي در کنارم مي نشست تا خطبه عقد جاري شود ، کت دامادي به تن نداشت. علت را جويا شدم ، آهسته گفت : توضيحش مفصل است باشد براي بعد.
چند روز بعد پس از مراسم توضيحش اين بود : آن شب يکي از برادران پاسدار به ديدنم آمد. سر صحبت باز شد متوجه شدم او هم قرار است همزمان با من ازدواجش را جشن بگيرد. اما لباس دامادي ندارد. ترجيح دادم کتم را به او هديه کنم . او ابتدا قبول نمي کرد ولي با اصرارم پذيرفت.
اين مساله تنها در همان روز اتفاق نيفتاد. وقتي مي خواستيم زندگي مشترکمان را آغاز کنيم با ديدن فرش دستبافت در جهيزيه ام از پدرم خواست تا فرش را بردارند و به جايش موکت بدهند . پدرم در پاسخ به احمد گفت : من فرش را ميدهم بعد هر کاري خواستيد خودتان بکنيد.
حجت الاسلام نعمتي پور،شوهرخواهر شهيد:
احمد قبل از تسخير لانه جاسوسي در قم به منزلمان آمد و گفت : قرار است با تعدادي از دوستان به محضر امام برويم و مواردي را با ايشان مطرح کنيم. آن روز از مسايل مختلف کشور با هم گفتگو کرديم. با اينکه هيچ مطلبي را از من پنهان نمي کرد اما چون شديداً معتقد به حفظ اسرار بود ، چيزي بروز نداد. دو روز بعد براي شرکت در سمينار حوزه و دانشگاه به تهران رفتم . آنجا متوجه شدم احمد با تعدادي از دانشجويان پيرو خط امام سفارت آمريکا را به تصرف درآوردند. بعد از آن جريان احمد هم به عنوان نماينده دانشجويان به خدمت امام مي رسيد و از ايشان راهکار مي گرفت.
زماني که اولين مجلس خبرگان شکل گرفت شهيد بهشتي به عنوان چهره شاخص مجلس مطرح بود. از طرفي شايعات بر عليه اين شخصيت چنان وسعت پيدا کرده بود که دامنه ترديد به دانشگاهها هم رسيد. در بين دانشجويان مطالبي عنوان مي شد که قلب هر دوستدار انقلابي را به درد مي آورد. از آنجايي که پسر شهيد بهشتي هم در همان دانشگاه درس مي خواند، احمد با هماهنگي ايشان وقت ملاقاتي گرفت تا به ديدن شهيد بهشتي بروند و دانشجويان ابهامات خود را مطرح کنند. احمد مي گفت:
روزي که به ديدن ايشان رفتيم اين سيد بزرگوار همه مسايل را گوش کرد و لحظه اي ساکت ماند . آن روز قبل از هر صحبتي اشکش سرازير شد بعداً آهسته گفت : خدايا اگر اين کارهايي را که انجام مي دهيم براي رضاي تو نباشد چگونه بايد تحمل کرد؟ خود شاهد باش اين مسلمانان راجع به من چه مي گويند. ما هيچ قابليتي نداريم اما از حق خود مي گذريم تا انقلاب بماند. احمد مي گفت : حضار با شنيدن اين مطلب منقلب شدند و به شدت تحت تاثير قرار گرفتند.
غلامحسين اصغري:
هر روز صبح مي گفت : بچه ها برويم ورزش. بعد از طلوع آفتاب ما را از سپاه تا بند دره به حالت دو مي برد و بر مي گرداند. وقتي به محوطه سپاه بر مي گشتيم تازه نرمش کردن و بدنسازي شروع مي شد. آن هم نيم ساعت . يکبار بعد از ورزش خسته و کوفته به آقاي رحيمي گفتم : اين همه مي دويم بعد هم که بايد نرمش کنيم. خدا خبرتان بدهد. زياد نيست ؟
با اينکه هنوز جنگ ايران و عراق شروع نشده بود در جوابم گفت : در آينده وارد جنگ مستقيم با آمريکا مي شويم . ما پاسداران هم بايد به فکر ساختن روحمان باشيم هم جسممان را آماده دفاع از اسلام کنيم.
بعد از مدتي همان تمرينات بدنسازي در درگيريهاي کردستان خيلي برايم کارايي داشت.
نصراللهي :
چون ارتشي بودم در سال 1358 به بيرجند منتقل شدم. از زماني که آقاي رحيمي را در مسجد خضر ديدم مجذوب رفتارش شدم . هر وقت فرصتي پيدا مي کردم به ديدنش در سپاه مي رفتم. روزي در کنارش بودم يکي از مسوولين از فرودگاه تماس گرفت و تقاضاي ماشين کرد . آقاي رحيمي با چهره اي در هم کشيده گفت : نمي توانيم ماشين دنبالتان بفرستيم.
بعد از گذاشتن گوشي در ادامه نگاههاي پرسشگرانه مان گفت : اين آقا براي مسايل شخصي آمده ما مجاز نيستيم بيت المال را صرف اين امور بکنيم. همان مسئول به دنبال آقاي رحيمي آمد و توپيد که چرا دنبالم نيامديد. آقاي رحيمي در کمال تواضع و بدون تعارف در جوابش گفت : شما دکتر هستيد. بايد براي مردم نمونه و الگو باشيد. من نمي توانستم ماشين سپاه را صرف کارهاي شخصي کنم.
عباس صالحي:
يکي از شهروندان به سپاه گزارش داده بود که خانه اي در همسايگي آنها رفت و آمد مشکوکي دارند . من هم با اينکه از نظر قيافه کم سن به نظر مي رسيدم با تعدادي از بچه هاي بسيج وسپاه مامور شديم تا آن خانه را تحت نظر بگيريم. در کوچه مضطربانه مشغول گشت زني بودم که آقاي رحيمي با چهره اي مصمم ظاهر شد . با آمدنش دلم قوت گرفت . به دقت منطقه را مورد محاسبه قرار داد تا در صورت ورود بچه ها به خانه آسيب کمتري ببينند. بعد در حالي که خودش پيشگام بود دستور حمله داد. آن شب با به دست آوردن مدارک و مواد منفجره از آن خانه و دستگيري گروهي از خرابکاران توانستيم با موفقيت يک خانه تيمي را متلاشي کنيم.
احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي در يک جمع خصوصي گفت : با اسنادي که از لانه جاسوسي به دست آمده بني صدر آدم سالمي نيست اما بالاخره چاره اي هم نيست . احتمالاً بيشتر مردم به او راي خواهند داد.
زماني که بني صدر به عنوان رييس جمهور به بيرجند آمد تعدادي از مسئولين شهر هماهنگ کرده بودند تا او را از مسير خيابانهاي اصلي عبور دهند . اما آقاي رحيمي اصرار داشت که رييس جمهور را از مناطق خاکي و محروم شهر ببرد و اين تصميمش را هم عملي کرد . وقتي بني صدر در حال سخنراني براي مردم بود رييس دفتر رياست جمهوري در بيرجند به کار ايشان معترض شد . آقاي رحيمي گفت : اگر اين رييس جمهور مال همه مردم است بايد جاهاي خراب و فقر مردم را ببيند. من بايد ايشان را از آن مناطق مي بردم تا ببينند که به مردم چه مي گذرد. رييس جمهوري که درد مردم را نداند و نفهمد که ديگران چه مشکلاتي دارند، رييس جمهور نيست.
حجت الاسلام عماد:
صداي انفجار مهيبي بيرجند را لرزاند . حس کردم اتفاق بدي افتاده است. مردم سراسيمه به طرف آن قسمت شهر مي دويدند. باز هم منافقين عده اي را به خاک و خون کشيده بودند . شهيد رحيمي بلافاصله در صحنه حضور پيدا کرد و در حاليکه غم شديدي در چهره اش ديده مي شد، گفت : تا اين از خدا بي خبرها را دستگير نکنم پوتين هايم را در نمي آورم.
هنوز بيست و چهار ساعت از اين حادثه دلخراش نگذشته بود که منافقين مورد نظر دستگير شدند و به سزاي اعمالشات رسيدند.
احمد حاجي زاده:
آقاي رحيمي به محض ورود به سپاه امکانات محدود و تعداد کم کارکنان، نشريه اي به نام«نباء» را راه اندازي کرد . شبي به خانه يکي از دوستان دعوت شده بوديم. آقاي رحيمي شروع کرد به نوشتن يک مقاله براي نشريه درباره مبارزه با آمريکا ، ايشان در فاصله کمتر از يک ساعت حدود ده صفحه نوشت و چيزي که از همه بيشتر برايم جالب بود دور انديشي و تسلط ايشان بر مسايل سياسي بود . همان شب مقاله را خواندم.
غير از يکي دو جا که خط خوردگي داشت و مطلب جديدي جايگزين کرده بود بقيه مطالب روان و بدون اشکال نوشته شده بود.
سيد محمد علي رحيمي :
شهيد مظلوم سيد احمد رحيمي از همان دوران نوجواني، مبارزه را عليه ظلم و ستم شاه ملعون آغاز نمود، به طوري كه به ياد دارم، يك بار، در مسجد آيت ا... آيتي پس از نماز جماعت برخاست و اين چنين مخالفت خود را با اسد ا... علم ابراز داشت. من براي افرادي كه هنوز گندمهاي اسد ا... علم در خانه آنها هست ارزشي قائل نيستم. اين سخن كوبنده از يك نوجوان بعيد به نظر مي رسيد و مانند توپي در بيرجند صدا كرد و باعث شد كه مأمورين ساواك وي را دستگير كرده و به وي هشدار دهند كه در صورت تكرار با او برخوردجدي تري خواهند نمود.
سيد مهدي نوربخش:
اخوي مي گفتند: در يك خيابان، فكر مي كنم جنوب شهر تهران بود. حجت الاسلام هادي غفاري به ظاهر سخنراني هاي داغي را براي حكومت و به نفع انقلاب و خط امام مي كردند. داشتيم مي رفتيم آنجا كه، در خيابان با آقاي رحيمي برخورد كرديم. تا وقتي كه به آن كوچه اي كه در فرعي آن آقاي غفاري مي خواستند صحبت بكنند رسيديم. من رودربايستي كرده بودم كه از آقاي رحيمي بپرسم كه شما كجا داريد مي رويد و ايشان بگويد: فلان جا مي روم. به در كوچه اي كه رسيديم اول با هم، به عنوان خدا حافظي دست داديم و بعد هر دو نفر ديديم كه، هر دو به يک سمت نگاه مي كنيم و به يك سمت توجّه داريم بالاخره به خنده افتاديم و آقاي رحيمي كه يك مقدار رويش بازتر بود گفت: آقاي نور بخش! مثل اينكه شما داريد به اين طرف مي رويد. گفتم: بله. ما داريم به اين طرف مي رويم.
محمد حسين رضائي:
يادم هست در قاين يك عدّه اي آمده بودند و شيشه ها و عكس شهيد بهشتي را شكسته بودند و خلاصه تمام قاين را سركوب كرده بودند. و رئيس شهرباني آن وقت، با آنها، هم كاري كرده بود و قاين سقوط كرده بود. شهيد رحيمي و شهيد شهاب در يك جلسه اي كه در فرمانداري داشتند گفتند: چكار كنيم. گفتند كه شما برويد قاين، در آنجا بسيج جلسله داشت و تعدادي كه داوطلب بسيج بودند اسمهايشان را دادند و گفتند به آنها مراجعه كنيد. زيرا غائله بايد بخوابد. و يك تعدادي از نيروهاي خوب، مثل پدر شهيد قاسمي و آقاي مرصعي آمدند و با هم بعنوان نماينده دادسراي انقلاب و فرماندهي سپاه آنجا رفته بوديم و نظارت و رهبري گروه را بر عهده داشتيم. تقريباً ساعت 2 بعد از ظهر به قاين رسيديم، مي خواستند يك تظاهراتي راه بيندازند كه منافقين را سركوب كنند. ولي اينها، طوري كلاه سرغافله گذاشته بودند كه به محض اينكه بيرجنديها را مي ديدند، زنها به آنها سنگ مي زدند. ما ديديم كه اينجوري نمي شود. بعد گفتيم كه نيروها در ميدان آنطرف پمپ بنزين جمع شوند. و در آنجا يك ساختماني بود كه نيروها و برادراني كه ذوق بسيجي بودن را داشتند ولي بسيجي نشده بودند و مخالف بودند قرار داشتند. و نماينده شان هم از بني صدريها بود و گفته بودند كه ما در قاين، سپاه نمي خواهيم و سپاه را هم جا نمي دادند. برادراني كه بسيجي بودند و تقريباً جرأت داشتند آمدند، گفتند: ما با شما همكاري مي كنيم و شما بياييد يك كاري بكنيد و منازل سران اين خرابكاران را به ما نشان بدهيد. مي گفتند: اي بابا! ما را مي زنند و مي كوبند. بعد گفتيم: بيايند از دور نشان بدهند، چرا كه، خيلي وحشت داشتند و بعد از دور نشان مي دادند و بچه هاي ما يادداشت مي كردند. ساعت 9 شب كه اينها خوابيدند ما كار را شروع كرديم و تا ساعت 4 صبح كه داشتند اذان مي گفتند ما آخرين منزل را شناسايي كرديم. خلاصه 12 تن از اين منافقين را دستگير كرديم كه به سلامتي 9 نفر از اينها اعدام شدند.
محمد حسين رضائي:
يادم است كه دفتر بني صدر در خيابان شهداي بيرجند تشكيل و خيلي فعّال بود، به نحوي كه خبرنگار گذاشته بودند و روزنامه درست كرده بودند و افرادي را به عنوان همكار، جذب و ثبت نام مي كردند. حركات انحرافي زيادي در سطح شهر راه انداخته بودند. شهيد رحيمي فرمودند: ما براي اينكه بتوانيم حركات و اقدامات اين دفتر را تحت نظر و كنترل كنيم، بايد مكاني را در محدودة دفتر بني صدر راه اندازي كنيم. لذا رفتيم و يك ساختماني را در ميدان امام بيرجند اجاره كرديم و يك تابلوي بزرگي كه بر روي آن «مركز تحقيق و پژوهش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند» نوشته شده بود بر سردرب، ساختمان نصب كرديم. مسئوليّت اين كار را به من دادند و گفتند: شما اين جا باشيد و تحت عنوان رسيدگي به شكايات مردم، روي دفتر كار كنيد. كار را شروع كرديم و برنامه ها و رفت و آمدها را كاملاً كنترل مي كرديم. قبل از اين كه خبر سقوط بني صدر در كشور مطرح شود، شهيد رحيمي گفت: بچّه ها در جريان باشيد، وقت آن رسيده كه دفتر را از اينها بگيريم. طبق يك برنامه ريزي مشخّص، قرار شد شبانه دفتر را تصرّف كنيم. از قضا آن شب مأموريّتي براي شهيد رحيمي پيش آمد و ايشان نتوانستند در اين حركت شركت كنند. از قرار اينكه تعدادي از هواداران بني صدر در گوشه و كنار دفتر حضور داشتند. به نظر مي رسيد كه عمليّات لو رفته است. ما آمديم با شهيد مهدي و نصرت صالحي و دو نفر ديگر طرف ميدان امام به صورت كشيك ايستاديم و يك نفر هم بالاتر از كارگاه رحمت هدايتي ايستاد. بالاي اين ساختمان، عكّاسي فتو طلايي بود. ما به شهيد هادي گفتيم: شما از پشت كوچه كه راه داشت، برويد داخل حياط و درب را باز كنيد. اين شهيد هم رفت و از پشت بام وارد ساختمان شد و كليد را اشتباهي زد و عكّاس بيرون آمد و ديد. برق روشن شد به محض اينكه چراغ روشن شد و ديد كه ما آنجا هستيم، سريع مغازه را بست و يك ماشين تويوتايي داشت سوار شد و رفت و بعد از ده دقيقه ديديم كه يك گروه بني صدري با مسئولين دفتر آمدند. شهيد هادي كه با دو نفر از نيروها داخل منزل رفته بودند كه درب حياط را باز كنند، با ديدن اين صحنه بلافاصله صدا زديم كه، درب را باز نكنيد و پشت درب را بگيريد كه اينها نتوانند درب را باز كنند، چون كليد داشتند. ما رفتيم كه به سپاه زنگ بزنيم به محض اينكه ارتباط برقرار شد، تلفن ها قطع شد. همزمان با قطع تلفن، برق هم قطع شد. به هر حال نيروهاي سپاه آمدند و با بني صدري ها درگيري شروع شد. اينها رفتند داخل حياط و با شهيد هادي درگير شدند كه بلافاصله ما هم رفتيم. وقتي زور زياد شد، يكي از رهبرانشان از بالا خودش را انداخت. يادم مي آيد كه شهيد هادي پيراهنش را گرفت و چون سنگين بود پايين رفت و پيراهن در گردنش ماند. ما ديديم كه اگر كشته و يا زخمي بشود مشكل درست مي شود. گفتيم بچّه ها ايشان را بگيريد و به هر صورت كه شده بالا بكشيد و خلاصه ايشان را بالا كشيدند. در همين حال شهيد رحيمي با يك پيكان وارد شد، ماشين را نگه داشت. با ديدن شهيد رحيمي روحيه مان قوي شد. يادم است كه، متأسّفانه همين نيروهاي حزب ا... هم ايراد گرفته بودند، كه آقاي فلاني هنوز رئيس جمهور است و اين ها با دفترش اين گونه برخورد مي كنند.
سيد علي عماد:
يك شب بعد از اينكه، سيد احمد رحيمي از جلسه، منزل آقاي شهاب بيرون مي آيد، در مسير برگشتن به خانه اش، مأموران آگاهي كه به جاي ساواك كار مي كردند سيد احمد را مي گيرند و او را بازداشت مي كنند. ما صبح ديديم كه سيد احمد به مدرسه نيامد. در بازداشتگاه از ايشان مي خواستند تعهد بگيرند كه وارد مسائل سياسي نشود و كاري به مسائل سياسي و برخورد با شخصيتهاي آن زمان رژيم پهلوي نداشته باشد. سرش به درس و مشقش باشد و درس خود را بخواند. اما سيد احمد كسي نبود كه به اين چيزها، تن بدهد.
سيد مهدي رحيمي:
در ورود به دانشگاه اگر بخواهم سر فصل كارشان را بگويم، سخنراني بسيار معروفي در سال 56 در دانشگاه تهران در مورد اوج بي بند و باري و فساد و فوايد حجاب، كرده بودند و چنان بود كه با مداخلة گارد شاه و دستگيري عدّه اي از نفرات به پايان رسيده بود.
غلامرضا سلطاني:
لانه جاسوسي كه اشغال شد. ايشان هم از دانشجويان داخل لانه جاسوسي آمريكا (سفارت سابق آمريكا) بود و يادم هست كه آن روزها اجتماعات عظيم مردمي، جلوي لانه برگزار مي شد. مردم و گروههاي مختلف شب و روز مي آمدند و آنجا اعلام حمايت مي كردند از، دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و سخنراني هاي درون لانه جاسوسي كه براي مردم حامي و مشتاق ايراد مي شد، توسط شهيد رحيمي بود كه بهترين تحليل هاي سياسي را هم ايشان از اوضاع آمريكا و شرايط سياسي ايران در آن سخنراني ها براي كل كشور ارائه مي داد.
غلامرضا نصر اللهي :
من يادم مي آيد كه در مسجد بوديم كه مرحوم شهيد رحيمي به بچه ها مي گفت: بچه ها برويد دفترهمكاري مردم با بني صدر را همين الآن بگيريد و همين پسرمان كه الآن طلبه است 18 سالش بيشتر نبود، راه افتادند و رفتند و مثل اينكه شب نتوانستند، روز بعد ساعت 30: 4 بعد از ظهر اعلام راهپيمايي به سمت دفتر كردند. ساعت 4:30 بعد از ظهر من يادم مي آيد به بازار رفتيم كه راهپيمايي شروع شد. البته متأسفانه بايد گفت كه، خلاصه بعضي از مردم، نان را به نرخ روز مي خوردند. حدود 40 نفر بيشتر نبوديم كه، ما راهپيمايي كرديم، در صورتي كه ما از نظر سيستم نظامي وارد اين جريانها مي شديم. لباس شخصي داشتيم، من خودم با اينها راه افتادم و به بازار سرپوش رفتيم و از آنجا به سمت خيابان جمهوري و ميدان امام راه افتاديم و مردم بيرجند اكثر قريب به اتفاق، كنار خيابان ايستاده و به حساب تماشاچي بودند، بچه هاي سپاه ما را حمايت مي كردند مي گفتند: شما برويد، ما شما را حمايت مي كنيم، اينها در زمان شهيد صمديان بود و آقاي راشدي و ديگر برادران بودند. ما يواش يواش آمديم به سمت دفتر حمايت كه نزديك شديم، عده اي در حال شعار دادن، بر عليه ما بودند كه در حال تبعيّت از بني صدر بودند، تا ما به آنجا رسيديم، حمله شروع شد، خوشبختانه وضعيت زياد طولاني نگرديد، از اينها يك عده فرار كردند و بقيه مردم همه تماشاچي بودند يعني طوري نبودند كه به ما كمك كنند، ما به جلو رفتيم و يك چند نفري را گرفتيم و خلاصه بقيه فرار كرديم و شهيد را ديدم كه روي ساختمان ايستاده بود. من با دست جلوي صورتم را، گرفتم و بصورت چمباتمه نشستم و گفتم اگر ممكن باشد منافقين عكس نگيرند و به يكي از برادران گفتم: برو بالا و عكس بني صدر را پاره كن، فكر مي كنم شهيد هادي بود، حالا اگر اشتباه نكنم، شهيد هادي رفت بالا و عكس را از وسط نصف كرد و پايين انداخت و ديگر اوضاع برگشت و شعار دادند و در را باز كردند و او را گرفتند بعد به سپاه آمديم، سپاه آن موقع، واقع در تربيت معلم فلكه خوسف بود. آمديم نزد مرحوم شهيد رحيمي و گفتيم: ما اين كار را انجام داديم و آمديم قضيه خوشبختانه فيصله پيدا كرد.
احمد حاجي زاده:
در يكي از آن سخنراني هايي كه در دانشگاه داشت من به عنوان پاسدار، اما با لباس شخصي همراه ايشان مي رفتم و در سخنراني شركت مي كردم. چون آن حربه اي كه منافقين داشتند. معمولاً با كتك كاري شروع مي كردند. وقتي ايشان صحبت مي كرد و از خصايص شهيد بهشتي مي گفت، گروههاي مختلفي در دانشگاه بودند بعد از سخنراني بلافاصله جمع مي شدند و شروع مي كردند به بحث كردن و سعي شان هميشه اين بود كه، يك جوري با كتك كاري شروع كنند و در حقيقت ايشان را وادار بكنند كه نبايد در دانشگاه سخنراني بكند.
احمد حاجي زاده:
يادم هست اولين مرتبه اي كه ايشان به بيرجند تشريف آورده بودند، چندين سخن راني در دانشگاه و مكتب نرجس داشتند. در رابطه با اينكه افراد در انتخابات و سرنوشت خودشان بايد دخالت بكنند و در سطح شهر تبليغات مسمومي كه گروههاي مختلف در دانشگاه از جمله سازمان مجاهدين (در حقيقت منافقين خلق ) و چريكهاي فدايي داشتند را براي مردم روشن كند.
عرب پور:
شهيد رحيمي مقدار زيادي از فرمايشات و عكسهاي امام را بردند و روي پره هاي پنكه سقفي جا سازي كردند. وقتي بر اثر ازدحام جمعيت مسجد گرم شد، با روشن كردن اين پنكه ها، اعلاميه ها در وسط مسجد پخش شدند.
يكي از منافقين كه فرمانده نظامي بود، يعني تمام عملياتها را رهبري كرده و 6 الي 7 عمليات ديگر را هم قرار بود انجام دهد، اين آقا سرشب بود كه با او صحبت مي كردم. شروع كرد به گريه كردن. گفتم: علت چيست؟ مقداري با او صحبت كردم، مقدار خيلي اندك از قرآن بلد بود، مسئله امامت در قرآن را بيان كردم مسئله نفاق و كفر اين است. ايمان نشانه هايش اين است. اشكهايش جاري شد. بعد گفت: من تازه دارم مي فهمم من را هفت ماه است كه از فلان شهر برداشته اند و به طور حرفه اي دستور گرفتم كه در اينجا كار كنم و پنج عمليات را رهبري كردم و قرار بوده پنج، شش تاي ديگر را هم رهبري بكنم و تازه مي فهمم كه با اصول ابتدايي اسلام و قرآن آشنايي ندارم، يكي ديگر از آنها گفت: اگر حكم من اعدام بود به حاكم شرع بگوييد يك ماه به من فرصت بدهند. در اين يك ماه بتوانم يك مقداري با قرآن آشنا بشوم.
در هنگام شهادت آقاي راستگو مقدم، كنار خيابان بوديم. مأمورين گاز اشك آور زده بودند. به بچه ها گفتم: برويد! كه الآن همه بر سر آن مسلمان ريخته اند. ما به خانه آمديم. بعد از آن احمد آقا را ديدم، كه يكسره به بيمارستان و شهرباني مي رود و مي آيد. مأمورين او را به شهرباني برده بودند؛ و حسابي كتك زده بودند. بعد او را به بيمارستان برده بودند. اين طفلك ( احمد آقا ) مي آمد؛ و مي گفت: ( خدايا چه كار كنيم! بيچاره را كشتند؛ از بين رفت ). روز بعد او را شهيد كردند. احمد آقا وآقاي شهاب، در تشييع جنازه او شعار مي دادند؛ و بچه هاي ديگر تكرار مي كردند تا اينكه به قبرستان رسيدند. حسين آقا هم رفته بود تا از اينها عکس بگيرد. مأمورين آنها را داخل دستشويي، دستگير كرده بودند. بعداً آقاي آيتي ضامن آنها شده بود؛ و آنها را از زندان بيرون آورده بود.
سيد محمد باقر اسلامي خواه:
يادم هست كه سيد احمد رحيمي و شهيد شهاب يك برنامه ريزي در بيرجند داشتند. چون كه بيرجند، سربازخانه وپادگان خيلي بزرگ داشت تا به سربازهايي كه از پادگان بتوانند فرار كنند برايشان لباس وآذوقه تهيه مي كردند. و اينها را به اصطلاح به شهرهايشان مي فرستادند.
سيد محمد باقر اسلامي خواه:
يادم هست كه سيد احمد رحيمي و شهيد شهاب يك برنامه ريزي در بيرجند داشتند. چون كه بيرجند، سربازخانه وپادگان خيلي بزرگ داشت تا به سربازهايي كه از پادگان بتوانند فرار كنند برايشان لباس وآذوقه تهيه مي كردند. و اينها را به اصطلاح به شهرهايشان مي فرستادند.
رمضان رحيمي:
يادم مي آيد قبل از انقلاب، شهيد يك شب اعلاميّه پخش كرده بود و ساواك ايشان را گرفته بود، و به زندان برده بود. فكر كنم آن شب ايشان را اشتباهي به جاي مرحوم شهيد شهاب برده بودند. پدرم چون در شهر آشنا داشتند، رفتند آزادش كردند.
سيداحمد رحيمي
بعد از ظهر بود، يك موتور درب سپاه آمد و گفت: بياييد كه يكي را گرفتيم و ديديم، فردي منافق آمده و درب خانه را زده، مردم كه حرف ما را قبول كرده بودند: پنج، شش نفري رفته بودند و در خانه از صبح نشسته بودند تا اينكه، بعد از ظهر آمده، درب خانه را زده است، تا درب را زده بود، او را كشيده بودند به درون حياط و ما را خبر كرده بودند وقتي او را آورديم ديديم فرمانده شاخه نظاميشان بوده است.
محمدهادي شهاب :
خاطرم هست كه يك برنامه ريزي شد و شهيد احمد جلسات هفتگي را با بچه هاي برگزيده دبيرستان كه بيشتر بچه هاي ممتاز بودند برگزار مي كرد. و اين بچه ها بعدها همان كساني بودند كه در راه اندازي فعاليتهاي اسلامي در مدارس نقش مهمي داشتند. ايشان خودش مي آمد و در اين جلسات راجع به مسائل سياسي و خطوط مختلفي كه در آن موقع وجود داشت، بحث مي كرد. حدود يك سال اين جلسات به طول انجاميد، اما فايده داشت. از بركات اين جلسه بود كه خط فكري بني صدر كاملاً شناخته شد. ايشان با آن آشنايي عميق كه با گروههاي مختلف و افكار مختلف داشت، تمام روزنامه هاي انقلاب اسلامي را مي آورد و آنها را تحليل مي كرد و درباره موضوعاتي كه در روزنامه بود بحث مي كرد. و دانش آموزان را با خطوط سياسي آشنا مي كرد. و آنها را از افكار غلط بني صدر برحذر مي داشت و روحيه تعبد و تسليم شدن در مقابل امام (ره) را در آنها پرورش مي داد.
مريم كرمي :
در اولين برخورد با نوزاد، لحظاتي پس از تولد به هنگام حضور در بيمارستان ابتدا پيشانيش را بوسيد و از اينكه سلامت است، خدا را شكر كرد و در جواب پرستار بخش كه به او گفت: فرزندش دختر است گفت: اميدوارم كه او هم فردا رزمنده پرور باشد.
سيد ابوالفضل بهشتيان:
هنگامي كه ايشان براي گذراندن ترم دوم از بيرجند عازم تهران بود به مشهد آمدند و يك روز در حاليكه من به اتاقي كه ايشان آنجا بود و قفسه كتابهاي من و ديگر خواهرانم در آن اتاق قرار داشت، رفتم تا كتاب درسي ام را كه فردا امتحان داشتم، براي مطالعه بردارم. به محض ورود من به اتاق، ايشان گفت: مي خواهم از شما سؤالي بكنم، و من گفتم: بفرماييد، گفت: نظرتان راجع به ازدواج با من چيست؟ من كه هرگز تصور اين چنين سؤالي را از او با توجه به شناختي كه از ايشان داشتم نمي توانستم بكنم، لحظاتي مات و مبهوت ماندم و بعد از مدتي به ايشان گفتم: بهتر است با خانواده ام صحبت نماييد. چند روز بعد پدر ايشان به مشهد آمدند و مطلب را با پدرم مطرح نمودند.
نعمتي پور :
زماني كه همسر ايشان ( شهيد رحيمي ) چيزي از مادر ايشان نقل كرده بود خيلي سريع و قاطع به همسرش گفته بود كه: ايشان مادر من است شما بايد خودت را با او تطبيق بدهي. (با همين قاطعيت) اگر تو نمي تواني خودت را با مادرم تطبيق بدهي من بايد تو را طرد بكنم.
سيد مهدي رحيمي:
من يادم هست ايشان انشائي نوشته بود و فصل زمستان را ارتباط داده بود به زندگي تجملاتي حاكمين و كوچ نشيني. مثلاً توصيفش اين بود، از زمستان: در حالي زمستان را پشت سر مي گذاريم كه، يك عده از فقر و گرسنگي در گوشه هاي خيابان دارند مي ميرند و يك عده با ماشين هاي آخرين سيستم و بهترين امكانات زندگي مي كنند. من يادم هست كه به صورت واسطه اي به پدر من تذكر داده بودند كه ايشان انشاءهاي سيا
لینک کپی شد
نظر شما
