عليمرداني,حسن
زن سلام نماز را داد وبه آسمان نگاه کرد .زير لب گفت :خدا کند امروز دير تر برود .
بعد نگاه کرد به مردش که داشت نماز صبح را مي خواند .به زحمت از جا کنده شد .دو قرص نان و قالبي پنير را تو سفره پارچه اي گلدار پيچيد .
صبحانه ات را گذاشته ام ...مي خواهي بياورم سر زمين ؟
زحمتت مي شود ...بيايي از تنهايي در مي آيم .اما نه ...حال خوبي نداري.
زن لب گزيد وچيزي نگفت .
يک وقت خبري شد ،کسي را بفرست دنبالم ..زود مي آيم .
زن بي اختيار گفت :مي ترسم ...نمي دانم از چه .مرد زل زد به صورت خيس از عرق زن و گفت :مگر طوري شده ...ازجايي افتاده اي ؟
زن هول از جا کنده شد .چادر نمازش را جمع کرد و آهسته گفت :نه ...فقط دلهره دارم .حا ل عجيبي دارم ...به حال زن هاي بار دار نمي ماند .
بچه چطوره ؟حال طبيعي دارد ؟
ما ما که گفت خوب است .
خوب ،پس نگران چه هستي .به خدا توکل کن .من که منتظر هديه هستم ...چه پسر ،چه دختر .
زن سفره را داد دست مرد .در را باز کرد .باد گرم پر شد توي اتاق .صداي جير جير در ،دل زن را مي لرزاند .زير لب گفت :کاش روغن کاري اش مي کردي ...گوشت تن آدم را مي ريزد .
مرد خنديد .بقچه به بغل از خانه زد بيرون .زن از درد روي زانوهايش نشست .بعد کشان کشان رفت سر جايش خوابيد .
پلک روي هم گذاشته بود که رويايي سبز پشت پلک هايش را پر کرد .دو پسر بچه و خودش را توي صحن سالار شهيدان ديد .دست انداخت به اطرافش .ضريح توي چنگش سر مي خورد .بلند گفت :يا حسين شهيد .
ترسيد و خيس عرق از خواب پريد .دنبال کاسه آب گشت .بالاي سرش بود .همه را سر کشيد .خوابي که ديده بود ،جلوي نگاهش به تصوير کشيده شد ودوباره فرياد کشيد :يا حسين شهيد .
کوبه زنانه در به صدا در آمد .در چهر طاق باز شد .کسي دويد داخل خانه .زن همسايه .رنگ به رو نداشت .
دردت شروع شده ؟
زن هيچ نگفت .آهسته به گريه افتاد .روياي سبز همچنان پشت پلک هايش چرخ مي خورد .زن همسايه نشست کنارش .سرش را گرفت به بغل .
خواب ديدي ؟
آره ...يک خواب سبز .تو کربلا بودم ،با بچه ها .با همين پسري که تو شکم دارم .
زن همسايه مات نگاهش کرد .بايد خيلي عزيز باشد که او را تو صحن کربلا ديدي .
زن سر تکان داد .خفه گفت :فکر مي کنم وقتش باشد .مردم رفت سر زمين .کسي را بفرست دنبالش .خودت هم برو دنبال ماما ،زود ...زود ...
زن دويد بيرون .پسرش را صدا زد :آهاي مرتضي ...بدو دنبال عليمرداني .رفته سر زمين .زود باش .بگو معطل نکند .
خودش هم چادر سر انداخت و دويد طرف پايين روستا ..
صداي نوزاد آهنگ دار بود .مرد چند بار تا پشت در اتاق رفت و بر گشت .زن همسايه خواب زنش را تعريف کرده بود .دست و پا هاي مرد بي اختيار شروع کرد به لرزيدن .همه
فکرش پيش نوزاد بود .مي خواست هر چه زود تر چهره مرد خدا را ببيند .ماما از اتاق زد بيرون .چادر به سر داشت .انگار براي ديدار آمده بود .خنديد وگفت :خوش قدم باشد ...نوزادي به اين پاکي نديده بودم .
مرد بي حرف انعام ماما را داد و داخل شد .
حسن عليمرداني در سال 1322 ه ش در يکي از روستاهاي فريمان در استان خراسان چشم به جهان گشود .خانواده اش همچون بسياري از مردم روستا وضع ما لي مناسبي نداشتند .حسن مجبور بود از همان کودکي با کار و تلاش در چرخاندن چرخ زندگي ،خانواده را ياري دهد و سيزده سال بيشتر نداشت که خانواده ي او براي کار به «مشهد» کشانده شدند تا شايد بتوانند کمي از نياز خانواده را بر آورده سازند .
در مشهد به شغل مکانيکي روي آورد .اما همچنان با فقر دست و پنجه نرم مي کرد .محل زندگي اش زير زميني نمور و کوچک و محقر بود .
27 ساله بود که با دختري از آشنايان ازدواج کرد .حاصل اين پيوند سه دختر و يک پسر بود .
او در سال 1352 در سفري که به« عراق» داشت ،با امام خميني آشنا شد .اين آشنايي او را در راه انقلاب قرار داد .تلاش او در اين راه منحصر به پخش اعلاميه و نوارهاي امام نبود ،بلکه به روشنگري در ميان خانواده و فاميل پرداخت .گاه خانواده را ردور هم جمع مي کرد و از رساله امام خميني مسائلي را براي آن ها بيان مي کرد .
با پيروزي انقلاب ،به قصد پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي لباس سپاه را به تن کرد .با آغاز درگيري« گنبد» راهي اين منطقه از کشور شد .در آن جا رشادت و ذکاوت او در مسائل جنگي کمک زيادي به ختم غائله کرد .با شروع غائله «کردستان» ،داوطلبانه به اين خطه اعزام شد و بارها در کنار دکتر «چمران» مبارزه کرد .
با شروع جنگ عازم جبهه هاي جنوب و غرب شد .زماني در« بستان» ،گاه در «شلمچه» و ارتفاعات« الله اکبر» با دشمن زبون جنگيد .
او هر گز به جنگ پشت نکرد .حتي در زماني که درمرخصي به سر مي برد ،فاميل را دور هم جمع مي کرد و به آن ها آموزش نظامي مي داد .سعه صدر «حسن» در برابر مشکلات و از خود گذشتگي اش در برابر دوستان از او شخصيتي کم نظير ساخته بود
اهل محل او را مرد خدا ناميده بودند .
بچه هاي جبهه او را پدري مهربان مي دانستند .تلاش بي وقفه اش در صحنه نبرد روحيه نيروهايش را صد چندان کرده بود . فتح ارتفاعات الله اکبر به فرماندهي او و بر خورد با ميدان مين در حين عمليات و سپس عبور دادن نيروهايش از اين ميدان ،بدون خنثي کردن مين ها ،برگ زريني است که از توکل او بر خداي بزرگ حمايت مي کند .
«حسن» در آخرين روزهاي زندگي اش گردان را بر عهده داشت و در تنگه چزابه که از حساس ترين مناطق عملياتي محسوب مي شد ،خدمت کرد .
چند ساعت قبل از شهادتش ،به سختي مجروح شد اما به خاطر اين که نکند رفتنش به بيمارستان خللي در روحيه نيروها به وجود آورد ،در خط ماند و به نبرد ادامه داد . سر انجام در بعد از ظهر همان روز 21/ 11/ 1360 با اصابت تيري به قلبش شربت شهادت را نوشيد .
قبل از شهادت ،در آخرين لحظات زندگي اش از همرزمش خواست او را به طرف حرم ابا عبد الله بگرداند .آنگاه به حضرتش سلام داد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
منبع:"فرمانده اي مثل پدر"نوشته ي ،داود بختياري دانشور،نشرستاره ها،مشهد-1385
خاطرات
داودبختياري دانشور:
برگرفته ازخاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
بچه ،تو تک و تنها آمدي ؟!
من بچه نيستم ...خيلي جاها تنهايي مي روم .
تو درس هايت قبول شدي يا جزو تجديدي ها هستي ؟
قبول نمي شدم بايد تابستان هم کار مي کردم .
شاگرد مکانيک نگاه ديگر به او انداخت و ليوان و ليوان آب خنک را جلوش گذاشت .حسن مثل پدرش موقع آمدن به خانه ،ليوان را تا ته سر کشيد .شاگرد داد کشيد .حالا چقدر کار بلدي ؟اصلا کار کردي ؟
براي پيدا کردن کار پاي پياده تمام شهر را زير و رو کرده بود .روزي دوبار هم رفته بود حرم ؛ظهر و شب .به بيشتر از مغازه ها سر کشيده بود .
کارگر نمي خواهيد ؟
نه ...بچه جان .
کلمه بچه جان مثل پتک کوبيده مي شد تو سرش .جلوي ويترين مغازه ها نگاه مي کرد و بعد تندي مي رفت .به نظر مادرش مرد شده بود .مانده بود چرا ديگران اين عقيده را ندارند .
چي شد ؟چرا حرف نمي زني ...نکنه صرفه جويي مي کني ؟
رفته بود داخل مغازه .شاگرد مکا نيک تا کمر خم شده بود روي موتور ماشين .دست هاي گنده و چرب و سياهش ترسناک بود .يک انگشت سالم به دست نداشت .ناخن هايش ترک داشتند و خون مرده بودند .
بهتره بري دنبال کار ديگه ...اين کار سختي زيادي دارد .
داشته باشد ...همه کارها سختي دارد .
حاليت نيست ...حالا هوا گرم است ،زمستان طاقت نمي آوري .من را که مي بيني ،پدرم اين کاره بود .شش هفت ساله بودم آمدم توي اين کار .خدا را شکر ،ناشکري نمي کنم ولي خيلي بدبختي کشيدم .روزي هزار تا فحش و بد و بيراه حواله ام کرده اند .
من اجازه نمي دهم کسي فحش حواله ام کند .با همين مشت ...
قبل از اين که حرفش را تمام کند ،شاگرد مکانيک گفته بود :اين کارها هميم طوري پيش مي رود ...کار گر ها وقتي به شان زور مي آيد ،فحش بار هم مي کنند .محيط اين جا ،محيط گاراژاست .وقتي بچه ي گاراژ شدي ،بايد پيه همه چيز را به تنت بمالي .
شاگرد مکانيک اصلا به حسن نگاه نمي کرد .انگار داشت حرف هايش را به موتور درو و داغان ماشين مي گفت .
تازه هيچ وقت هم رنگ تميزي به خودت نمي بيني .اگر هم ببيني ،هفته اي يک بار ان هم غروب جمعه ها که کرکره ها را مي کشيم پايين .يک هفته تو گند و کثافت و چرک و روغن غلت مي زنيم .خيلي وقت ها از خودت بدت مي آيد .
حسن اين حال را درک کرده بود .وقتي توي روستايشان در فريمان يک هفته تمام فشب و روز روي زمين کار کرده بود .خيلي وقت ها احساس کرده بود به اسکلت پوسيده مي ماند .هميشه خدا را شکر کرده بود که روي زمين آينه ندارند .
فکر کردي لاي پر قو بزرگ شدم .رو زمين کشاورزي و تو خاک و خل به اين قد رسيدم ...هفته شده که رنگ سقف خانه نديدم .اسمان سقف مان بود .روز خورشيد کباب مان مي کرد و شب پشه خاکي ها دمار از روزگارمان در مي آوردند .
شاگرد سرش را بلند کرد که کوبيده شد به کاپوت .با حرص پيچ گوشتي را پرت کرد تو چاله موتور .
چيزيت که نشد ؟حالت خوب است ؟
معلومه خوبم .يا خدا ،تو چقدر حرف مي زني .
چند نفر بچه گدا داخل مغازه شدند .کاسه به دست ،گردن خشکانده بودند رو شانه هايشان .دل حسن برايشان سوخت .دست کرد تو جيبش .مانده اسکناسي بدهد يا ندهد که کسي بچه گدا را صدا زد .بر گشت طرف صدا .پيرمردي کثيف با لباس پاره پوره بود .
همه شان از روستا آمده اند .عاقبت شان شده اين .
حسن از اين حرف شاگرد مکانيک زورش آمد . لبش را گزيد تا حرفي بزند .دوست نداشت از در دعوا واد شود .
اين بچه ها مثل حيوانات جنگلي لخت و گرسنه زندگي مي کنند .
با اين حرف شاگرد ،حسن چند قدم به جلو بر داشت .از اين که ادم ها را به حيوان تشبيه کرده بود ،بدش آمد .
نبايد درباره آدم ها اين طور حرف بزني ...حيوان عقل و شعور ندارد ،اين ها دارند .
داشتند که اين کاره نمي شدند .
شايد از روي بد بختي باشد .
نمي دانم ...شايد حق با تو باشد .
وقتي شاگرد کوتاه آمد ،حسن بر گشت سر جاي اولش .
استادت کي مي آيد سر کار ؟
هر وقت عشقش کشيد ،چطور مگه ؟
مي خواهم باهاش حرف بزنم .شايد يک شاگرد ديگر هم خواست .
دلت را خوش نکن .وقتت را بي خود هدر نده .من دست راسا استادم ...وقتي مي گويم شاگرد احتياج نداريم ،يعني نداريم .شير فهم شد .
حسن که از حرف شاگرد داغ کرده بود ،دوباره تا نزديک موتور ماشين رفت .بعد زير لب گفت :حالش خوب نيست .آدم نمي تواند اخلاقش را بشناسد .بهتره حرف نزنم تا استادش بيايد .
رفت گوشه اي ايستاد .در سايه باريک ديوار مغازه ،شاگرد زير چشمي نگاهش کرد .چيزي زير لب گفت .(حسن) ؟!فقط شنيد :بايد دهاتي باشد .
اهميت نداد .دهاتي بودن را عيب نمي دانست .هيچ وقت هم حساسيت نشان نداده بود .با سر آستين پيراهن کهنه اش ،عرق پيشاني را گرفت .گالش هايش را از پا در آورد و دوباره کرد تو پايش .بوي عرق پر شد توي نفسش .فکر کرد اگر خانه بودم ،بايد اول پاهايم را رو پله حوض مي شستم ،بعد داخل اتاق مي شدم .
شاگرد مکانيک با بيزاري بيني اش را با لا کشيد و زير لب گفت :بي خود آنجا وانايستا .استاد امروز نمي آيد ...برو چند جاي ديگر سر بزن .براي خودت مي گويم .
حسن نگاهي به صورت پر از خط شاگرد مکانيکي انداخت و گفت :مي ترسد شغلش را ازش بدزدم ...
خواست برود ولي نرفت .ماند تا استاد بيايد .
آخرش اين است که مي گويد شاگرد نمي خواهد ديگر .
نشست رو پنجه پاهايش .قلنج انگشتانش شکست .انگار که انگشت کشيده باشد رو آکاردئون دوره گردها .يکهو دلش براي فريمان تنگ شد . احساس غريبي کرد .
طفلک امام رضا (ع) ...چقدر آزار ديده .
اشک پر شد تو چشم هاي درشتش اما اجازه سرازير شدن نداد .نمي خواست شاگرد مکانيک فکر کند براي کار زده زير گريه .بغض خود را قورت داد .پشت چسباند به ديوار .داغ بود .از جا کنده شد و سيخ ايستاد .صداي اذان آمد .گشت دنبال صدا ،پيدايش کرد .مسجدي آن طرف خيابان بود .دويد طرفش .
شاگرد مکانيک نفس بلندي کشيد .انگار از دست هاي گره شده به گردنش ،يکهو از هم باز شد .چشم هايش برق زد .رفت دراز کشيد رو تخت ته مغازه ،جاي استاد .حالت او را گرفت .
استاد نيامد ؟
شاگرد با غيظ روآرنج هايش بلند شد .چشم هايش کدر شده بود .
چرا گورت را گم نمي کني ؟
حسن خواست دهان باز کند که صداي استاد با صرفه هاي خشکش آمد .سر چرخاند .مردي درشت هيکل و سيبيلو ،ايستاده بود جلوي در مغازه .چشم هاي ريزش به زور ديده مي شد .صداي دندان هاي عاريه اش به گوش مي رسيد .داشت جا به جايشان مي کرد .
.شاگرد با ديدن استاد خشکش زد .نيم خيز ماند رو تخت .از وحشت چشم هايش از حدقه زده بود بيرون .
مگر اين جا پاتوق قلدر ها و قدار بندهاست ؟پسر ،پاشو خودت را جمع کن .
شاگرد مکانيک مثل فنر از جا کنده شد و سيخ ايستاد .حسن آهسته سلام کرد .استاد نگاهي به قد و با لاي پسر نوجوان انداخت و نگاهش را دوخت به صورت شاگردش .شاگرد .تته پته کنان گفت :بهش گفتم ...شاگرد نمي خواهيم ولي به خرجش نرفت .
استاد گره انداخت به ابروهاي پهنش و رفت تا لا پي افتاد رو تخت ،انگار که هلش داده باشند .بعد از تشر از شاگرد چاي خواست .حسن سر جايش ايستاده بود .يک چشمش به استاد بود و يک چشمش به شاگرد .
شاگرد چاي را گذاشت جلوي استاد و دويد بيرون .انگار ماموريتي داشت که بايد سر وقت انجامش مي داد .ناگهان فرياد استاد بلند شد :باز که تو پيچ گوشتي را انداختي روي تخت ،اي لعنت بر ...
پيچ گوشتي را پرت کرد طرف در ؛درست جلوي پاي حسن .حسن پيچ گوشتي را بر داشت و گذاشت تو جعبه ابزار .نگاه استاد به حسن بود .
اهل کجايي ؟
فريمان ...روستاهاي فريمان .اين جا چه کار مي کني ؟چرا سر زمين نماندي ؟هوايي شدي بيايي شهر ...حتما مي خواهي شهري بشوي ؟
نه ...فقط براي کار ،کار کشاورزي زمين مي خواهد .کارگري هم صرف نمي کند .دوست دارم صنعت ياد بگيرم .
يکهو استاد زد زير خنده ،چنان که شاگرد دويد تو مغازه و نيشش را تا بنا گوش باز کرد .
حسن بي هيچ خنده اي ،جدي زل زد تو صورت استاد .خنده از لب هاي استاد پريد .سيبيلش را داد زير دندان .صداي دندان هاي عاريه اش بلند شد .
چند دقيقه اي در سکوت گذشت .سنگيني سکوت چنان بود که استاد را از جا کند .چيزي زير لب گفت .و رفت ايستاد جلوي ماشين درب و داغان مشتري .چند تا ليچار بار شاگرد کرد و دست به پيچ گوشتي وانبر به دست شد .
نه ...انگار راستي راستي آمدي صنعت ياد بگيري .
تو دل حسن قرص شد .فهميد استاد نرم شده .سر خاراند و جلو رفت .استاد زير چشمي نگاهش کرد .چشمش افتاد به گالش هاي پلاستيکي پسر .
مرده ...مرده ...
حسن سر جايش ميخکوب شده .شاگرد دويد تو مغازه وبا دهان باز به استاد نگاه کرد .مرده تکه کلام استاد براي شاگردانش بود . هر وقت کار خرابي مي کرد اين را مي گفت .
هيچ وقت مکانيک نمي شوي .
اگر بشوي ،اسمم را عوض مي کنم .
چشم هاي شاگرد گرد شد .رنگش پريد .لب هايش لرزيد .چشمش چرخ خورد تو چشم حسن .حسن سر زير انداخت .با منظور به پسر جوان نگاه نکرد .استاد به شاگرد اشاره کرد و گفت بيا ...بيا جلو مرده .
شاگرد يکهو پا به فرار گذاشت .استاد هوار کشيد .شاگرد وسط خيابان زير آفتاب داغ خشکش زد .
تو بيا جلو ببينم ...مي خواهم از همين حالا شروع کني .آن جعبه ابزار را بده به من .
حسن دويد طرف جعبه ابزار .قلبش محکم کوبيد تو سينه اش .از هيجان عرق کرده بود .
چند ماه ،بعد وقتي که زمين و آسمان يخ بسته بود ،حسن ايستاده بود جلوي موتور ماشيني که گذاشته بودنش رو چاله موتور .
نه رنگ رو داشت نه نا به تن .تا برسد به حسن ،چند بار زار زد :خدا خيرت بدهد ...يک کمي کن .
بچه ها جمع شدند دور زن .زن چادر پاره اش را جمع کرد زير بغلش .گيس هاي سفيدش را کرد ريز چارقد سوراخ سوراخش .سياهي پيشاني اش را گرفت .اشکش را پاک کرد .داد زد سر بچه ها .بچه ها دورش چرخ خوردند .زن انگار که پشه کنار بزند ،دست تکان داد .
گم بشويد ،ويلان مانده ها ...چکار با من داريد ؟
حسن پا تند کرد طرف بچه ها .چند تايشان هم سن و سال او بودند .بچه ها پا گذاشتند به فرار .زن پهن شد تو خاک و خل .سينه داغش با لا و پايين شد .لب و دهانش مثل چوب خشک بود .حسن را که ديد ،رو زانوهايش بلند شد .دست دراز کرد و گفت :خدا خيرت بدهد ...يک کمکي کن .
آب تو کاسه لمبر خورد .زن رنگ به صورت گرفت و دندان زد به نان داغي که حسن برايش خريده بود .
چند سگ جمع شدند جلوي مغازه .حسن سگ ها را دور کرد .زن کاسه پنج پنجه را که زير چارقدش قايم کرده بود ،بيرون کشيد .کاسه سوراخ و زنگ زده بود .حسن چشم دوخت به کاسه نو آن را تو حرم نزديک حرم زياد ديده بود .زوار ها مي خرديدند مي خريدند .براي حاجت .خودش هم يکي خريده بود براي مادرش .خواست بگويد اين کاسه مال گداي نيست .نگفت .ترسيد دل زن بشکند .زن ايستاد به سکسکه .پسر بچه اي که از کنارش رد مي شد ،اداي سکسکه کردن زن را در آورد .حسن به پسر بچه اخم کرد .پسر بچه پاتي مثل برق دويد .
زني از نزديک مغازه ،با مغازه پر از ميوه ونان شيرمال گذاشت .
نزديکش نشو ،پسر جان .خوره مي گيره ها !حسن بر گشت طرف زن .زن زنبيل را دست به دست کرد . آستين پيراهنش را زد با لا .صداي النگوهاي طلايش که تا با لاي مچ رفته بود ،درذ آمد .
کسي خوره ندارد ،مادر .پشت سر مردم حرف در نياورند .
زن ابروهاي باريکش را گره انداخت و پا تند کرد .صدايش .بلند شد :به جهنم ...از من گفتن بود .حتما خودت هم از طايفه او هستي .
حسن خنديد .پيرزن آخرين لقمه را قورت داد .چانه لرزانش را با پشت دست چروکش پاک کرد .بعد به خنده حسن خنديد .
همه فکر مي کنند فقير ها خوره دارند ...خوره به جان خودشان بيفتد .
حسن به صداي استاد رفت تو مغازه .از خواب بعد از ظهر بيدار شده بود .چشم هاي پف کرده و يک صورتش را بالش قرمز کرده بود .
الهي خدا مرادت را بدهد .
حسن دوباره دويد بيرون مغازه .زن راه افتاده بود که برود .استاد سرک کشيد .خواب تو چشم هايش ماسيده بود .زن را درست نمي ديد .قر زد و چندک زد رو تخت .شاگرد سر از چاله موتور بيرون آورد .نيشش باز بود .سر ال پايش گريس مالي شده بود .به حاجي فيروزهاي شب عيد مي ماند .
مي بيني استاد ...همه اش پي قوم و خويش خودش است .يکهو از خنده ترکيد .حسن بر گشت داخل .زن جلوي در ايستاد به تماشا .با ديدن شاگرد ،انگار که ترسيده باشد ،عقب عقب رفت .
اين ديگر چه جور جانور ي است ؟
شاگرد از خنده افتاد .دهان باز کرد چيزي بگويد که استاد هوار کشيد سرش . پس آن قليان من کو ...چاقش کردي يا نه .
شاگرد با يک خيز پريد بيرون .حسن بر گشت پيش پير زن .سکه هاي دو ريالي را گذاشت توي دستش .
اين باشد براي امشب .
زن دستش را مشت کرد و چسباند رو سينه اش .بعد به دنبال کيسه اي گشت .حسن کاسه پنج پنجه را داد دستش .استاد تا جلوي در آمدو بر گشت .
گدا بود ؟
نه ...
پس چي بود ؟
فقير .
چه فرقي مي کند ؟پس چرا پول بهش دادي ؟
احتياج داشت ...نان شب نداشتند .
يعني باورت شد ؟
بله .. به يک کاسه آب و يک قرص نان راضي بود .
تو اين محله ،از اينجور آدم ها زياد پيدا مي شود .غروب ها توي خيابان اطراف حرم هستند .خواستي ببيني اش ،برو آن جا ...معلوم مي شود راست گفته يا نه .
چيزي به من نگفت .
استاد نگاه چپ چپ به حسن انداخت و رفت نشست رو تخت .
شاگرد با قليان ،در حالي که نيشش باز بود ،داخل شد .حسن رفت تو چاله موتور .
خورشيد بي جان شده بود و داشت غروب مي کرد .حسن براي سومين بار دور حرم چرخ زد .دست فروش ها و زوار ها قاطي شده بودند .ميان شان گدا هم ديده مي شد حسن چشم تيز کرد تا زن را ببيند .تا آن لحظه نديده بودش .زني از کنارش گذشت ؛به همان شکل و قيافه .دو لبه ي چادرش را گرفته بود زير بغلش .دويد دنبالش .زن ميان جمعيت در حرم گم شد .
چرخ خورد تو جمعيت تا زن را دوباره ببيند .چادرش را شناخت .دنبالش آهسته پا کشيد داخل حرم شدند .زن رفت چسبيد به ضريح .بعد آهسته ضريح را دور زد .دست کشيد به ميله هايش و کشيد به سر و صورتش ...
حسن ايستاد به خواندن زيارت نامه .زن عقب عقب از ضريح دور شد .حسن زيارت نامه را تمام کرد و رفت بيرون .حياط حرم فرش شده بود .زن در حال وضو گرفتن بود .دنبال زن راه افتاد .قصد داشت خانه زن را ببيند .حس خاصي مي کشيدش .
نمي توانست مقاومت کند .حرف استاد فکري اش کرده بود .
يعني زن گداست ؟خوب بله ...اگر نبود که کاسه پنج پنجه دست نمي گرفت .
چشم چرخاند تا شايد کاسه را تو دست زن ببيند .نديد .
زن انگار که فهميده باشد کسي دنبالش است ،پا تند کرد .حسن ايستاد تا دور شود .بعد بي آن که چشم از او بر دارد دنبالش رفت .
هوا تاريک شده بود که رسيدند به بيابان هاي اطراف شهر . يک دسته سگ جلوي آلونک ها ولو بودند . با ديدن حسن ،شروع کردند به پارس .حسن نشست رو زمين .سگ ها از پارس کردن افتادند .زن همچنان خميده و خسته بود .
حسن بلند شد و پا کشيد دنبالش .سگ ها ساکت نگاهش کردند .انگار فهميدند که بايد ساکت باشند .زن جلوي يکي از آلونک ها ايستاد .چند دختر و پسر قد و نيم قد دوره اش کردند .زن دست کشيد روي سرشان و کيسه اي را از زير چادرش کشيد بيرون .بعد قرص نان شير مال را تکه تکه کرد و داد دست هر کدام شان .
حسن بي هيچ صدايي بر گشت طرف مغازه .تو چشم هايش اشک حلقه زده بود و بغصش قصد ترکيدن داشت .
از آن شب ،حسن هر شب چند قرص نان و چند تومان پول جلوي آلونک مي برد و زود بر مي گشت ..
شب بود که به روستايشان رسيد .باد وزيدن گرفت .باد پاييزي روستا سرد بود و سوزدار .جلوي خانه ساکش را گذاشت زمين .جلوي در ايستاد .فکرش پيش زن و بچه هاي حلبي آباد بود . يک هفته اي راکه براي مرخصي رفت ،داده بود به زن .زن قبول نکرده بود .زوري گذاشته بود کف دستش .گفته بود :قرص هاي شير مال را خودتان بخوريد .تازه تازه بهتر است.
زن تا توانسته بود ،دعايش کرده بود .حسن فقط لبخند زده بود .
کاري نمي کنم ...فقط وظيفه ام را انجام مي دهم .مگر ما مسلمان نيستيم ؟
استاد هم چند توماني کمک کرده بود .شاگرد مکانيک دستش انداخته بود .مي گفت :تا شما ها هستيد ...چرا کار کنند .من که از اين ولخرجي ها نمي کنم .مانده ام چطور توانستي استاد را وادار به اين کار کني .
استاد سرش هوار کشيده بود :مکانيک که نشدي ...لا اقل آدم شو .
شاگرد چند روزي قهر کرده بود و هيچ حرف نمي زد .بهش برخورده بود که بچه روستايي بيايد و جايش را بگيرد .
خيالت جمع ...روزي هر کس دست خدا است .شايد آمدن من به اين جا خير باشد .
خير چي ؟
که تو تن به کار بدي .
شاگرد فقط نگاه کرده بود .حرف هاي حسن را قبول داشت .وقتي حسن قصد مرخصي داشت ،جلو رفت و بوسيدش .
سعي مي کنم باد کله را بخوابانم ...مي خواهم مثل تو باشم .آدرس آن زن را بده به من .
حسن آدرس را داده بود .
مشت کوبيد به در چوبي خانه .چند تا سگ رو پشت بام ها شروع کردند به پارس .چراغ هاي چند خانه اطراف روشن شد .همسايه ها سرک کشيدند بيرون .
خواب چشم هاشان نگذاشته بود حسن را بشناسند .پدر خسته و خواب آلود در را باز کرد با ديدن حسن ،خواب از سرش پريد و هوار کشيد :حسن ...حسن است .
مادر و خواهر و برادر ها دويدند بيرون . گيج خواب و خوشحال از ديدن حسن ،دورش جمع شدند تو اتاق .همه چشم شان به ساک حسن بود .حسن مي دانست بچه ها طاقت و صبرشان تمام شده .شامش را خورده نخورده ،دست انداخت به ساکش .پر و سنگين بود .مادر ذوق زده دست کشيد رذو سر پسرش .پدر پيشاني اش را بوسيد .
اين چي است حسن ؟
خواهرش عصمت بود که کاسه پنج پنجه را از داخل ساک کشيد بيرون .گرفت از دستش و داد به مادرش .
خواسته بودي براي نذر روزهاي محرم .
مادر نفس بلندي کشيد .شهر بر خلاف زرق و برقش ،حسن را تغيير نداده بود .خدا را شکر کرد .رفت نشست به دعا خواندن حسن سوغاتي ها را تقسيم کرد .
صبح همه دوره سفره صبحانه نشسته بودند که صداي کوبيدن در آمد .عصمت زودي ازجا کنده شد و دويد بيرون .حسن کنجکاو شد ببيند چه کسي است فکر کرد از دوستان ده شان باشد .لقمه به دهان ،از اتاق زد بيرون .لاي در چوبي حياط به اندازه يک تن باريک باز بود .
خدا خيرت بدهد ،کمک کن .
حسن ايستاد به گوش دادن .
مرد به اين بزرگي ...خجالت نمي کشي گدايي مي کني .تو که از همه ما سر حال تري ؛چرا نمي روي کار کني .
اين را عصمت گفت و در را کوبيد به هم و بر گشت .حسن رو به رويش ايستاد .صورتش به کبودي زد .پيشاني اش پر شده بود از خط هاي درشت و عميق .عصمت با ديدنش لرزيد .فهميد با حرفي که به فقيرزده ،باعث عصبانيت برادرش شده .دهان باز کرد تا چيزي بگويد که نتوانست .گلويش را انگار دو دستي مي فشردند .اشک پر شد تو چشم هايش .
دفعه آخرت باشد .حق نداري با هيچ کس اين طوري حرف بزني .فقير نباشد جلوي در نمي آيد .چيزي نمي دهي لا اقل احترامش را داشته باش .
با انگشت سبابه اش که پيچيده بود در رديف مهره هاي تسبيح ،به تاقچه ي اتاق اشاره کرد .
کتاب همه چيز من است بخصوص قرآن .
مادر رفت از تو تاقچه قرآن را برداشت و بوسيد .بعد آمد کنار حسن دو زانو نشست ؛درست مثل خود حسن .
تو اين کتاب عزيز هم گفته مرد بايد زن بگيرد ،نگفته ؟
حسن سکوت کرد و چشم چرخاند به پنجره که دو لنگه باز بود و سر و صدا مي کرد .مادر قرآن را گذاشت رو به روي حسن و از جا کنده شد .لنگه هاي پنجره را بست و دوباره بر گشت سراغ حسن .حسن قران را گرفت دستش .مادر زل زد به چشم هاي گود افتاده حسن .زير لب گفت :اگر زن داشت ،الان بچه اش مدرسه مي رفت .
حسن بي توجه به حرف مادر ،دنبال راهي براي خلاصي گشت .هزار تا فکر ،پر شد تو سرش ؛تکه پاره و بي معني .مي دانست هيچ کدام مادر را راضي نمي کند .از تو ي چشم هايش مي خواند که آمده براي تمام کردن کار .
مي خواهي صبر کني من بميرم ،بعد بروي دنبال زد ؟
حسن پا شد و رفت کنار پنجره .عصمت تو حياط لباس هاي نوزادش را مي شست .خنده اش گرفت مي دانست اگر بو ببرد ،ول کن نيست .پرده را آهسته کشيد .
مادر همچنان نشسته بود .کنار قرآن .از استکان چاي تو سيني ،بخار بلند نمي شد .
از دهن افتاد .مي خواهي برايت عوض کنم ؟
نه حيف است مي خورمش ...
دنبال مال دنيايي ؟
نه ؟
پس چرا تن به ازدواج نمي دهي ؟تا کي مي خواهي کمک ما باشي ...تو هم اينده داري ،نداري ؟دور و برت را نگاه کن .همه هم سن و سالهاي تو ،بچه هايشان مدرسه رو هستند .
کار زيادي نداري خانواده ،فکر اين جور چيزها را از ذهنش پرانده بود .ياد زير زميني افتاد که شب ها بعد از کار تويش مي خوابيد .نمور و تنگ و تاريک ؛مثل زندان .يکهو دلش گرفت .خواست به مادرش بگويد کجا زندگي مي کند .دلش به حال پيرزن سوخت .
چه فايده اي دارد گفتن اين حرف ها .
چي شد ؟قسمت بدهم ؟
نه ...فکر مي کنم .قول مي دهم .
مادر بغلش کرد .پيشاني اش را بوسيد .بعد با چشم هاي پر از اشک از اتاق زد بيرون .
توي لباس دامادي ،خيلي مردانه تر به نظر مي رسيد .کف دست هاي بزرگ و کار کرده اش را خط هاي سياه روغن و گريس جا انداخته بود .انگشتر نقره و نگين تو انگشت درشتش به چشم مي خورد .
همسرش از فاميل بود .مادر و خواهرهايش ديده و انتخابش کرده بودند .تاکيد حسن روي مذهبي بودن خانواده اش بود . مي خواست با خودش هم عقيده باشند .موقع اولين صحبت گفته بود مي خواهد دست به مبارزه عليه رژيم شاه بزند .زن بي چون و چرا قبول کرده بود .
به ماه نکشيد که جشن عروسي را بر پا کردند .جشني که از سادگي اش به مهماني مي ماند .از همه فاميل و دوست و آشنا ،فقط خانواده درجه يک دو طرف بودند .خانه شان همان زير زميني بود که حسن دوران مجردي را در آن گذرانده بود .تمام وسايلشان را وانتي که گرفته بودند پر نمي کرد .
غروب مي رسيم آنجا ...بايد بروم مسجد الجواد .سخنراني است .
کاش من را هم ببري .
نمي شود ...احتمال ريختن نظامي ها تو مسجد زياد است شنيدم بو برده اند .
پس شما چي ؟
نگران من نباش .بيشتر از صد دفعه از دست شان در رفتم .زن با شنيدن اين حرف خشکش زد .اصلا فکر نمي کرد حسن آن قدر جلو رفته باشد .
غروب رسيدند جلو در خانه اجاره اي .حسن به کمک راننده وسايل را خالي کرد .صاحب خانه فقط از پشت پنجره نگاه شان کرد .حسن از روز اول طوري رفتار نکرده بود که خودماني شوند .دوست نداشت پيرزن و پيرمرد زيادي تو کارهايش فضولي کنند .با آن حال ،صبح به صبح براشان نان تازه مي خريد .
زن وقتي عروس حسن را ديد ،آمد تو حياط .اسپندي روشن کرد و مبارک گفت و زودي رفت داخل خانه .حسن جعبه شيريني را موقع بر گشتن از مسجد داد جلو در خانه شان .چشم هاي زن پر شد از اشک .چشم هاي حسن هم .دلش براي تنهايي پيرزن و پيرمرد سوخت .
الهي سفيد بخت شوي جوان .
رو جعبه شيريني يک بر گ اعلاميه امام هم بود .زن با تعجب به کاغذ نگاه کرد .
اين چي هست حسن آقا ؟
حسن آهسته گفت :اعلاميه امام ..بدهيد حاج آقا برايتان بخواند .
زن با دهان باز ،چشم دوخت به صورت جوان و خفه گفت :باز هم برايمان بياوريد ...حاج آقا عاشق امام هستند .عجب ،ما تا حا لا فکر مي کرديم يک غريبه اعلاميه را مي اندازد تو خانه .
حسن خنديد .
کاري داشتيد بگوييد خانمم انجام دهد .او هم مثل عروس شما است .
مزاحمش مي شويم ...پيري خيلي بد است .پر ازدرد سر .
اختيار داريد ،پر از رحمت است ،اگر قدرش را خوب بدانيم .تنهايي تو همين روزها است که به سراغ آدم مي آيد .وقت زيادي براي نزديک شدن به خداست ...شب به خير .
از وقتي از زيارت کربلا و نجف و ديدار امام خميني بر گشته بود ،حال ديگري پيدا کرد .به قول زن و قوم و خويش هايش،کاملا عوض شده بود .
امام خميني را خوب ديدي ؟
اين را زن پرسيد .
تازه وقت خدا حافظي توانستم امام را با دقت ببينم .
صورتش جذاب بود و نوراني .در هيبت کم نداشت .چشم هايش عميق بود و با هيبت .
با لا خره مي آيد ...خيالت جمع .مطمئنم آن روز را مي بينيم .زياد دور نيست .
سال چهل و دو تبعيد شد .الان سال پنجاه و دو است .کم است مگر .
بايد صبر داشت و مبارزه کرد .امشب بايد چند جا اعلاميه پخش کنم .
صداي حسن کشيده و زنگ دار بود .انگار مي خواست زن را آماده کند .
تو که اين کار را مي کردي ؟
مي خواهم وقت بيشتري بگذارم .
زن فکر کرد نگاه حسن چقدر بزرگ شده .دنيا به چشمش نمي آيد ...حتي او و بچه هايش .زير لب گفت :شايد من هم جاي او بودم و امام را مي ديدم ،اين قدر عوض مي شدم .
يکهو پشتش لرزيد سنگيني نگاه حسن را رو شانه هايش حس کرد .از جا کنده شد .صداي خنده کشدار بچه ها پيچيد تو اتاق .حسن بچه ها را صدا زد .بچه ها دويدند تو اتاق .
پرده را آرام کنار زد .لامپ تير چراغ برق جلوي خانه روشن بود .سايه حسن و چند مرد ديگر افتاده بود توي حياط .
د بيا تو ديگر ...الان است که مامور ها برسند .
رفت تو آشپزخانه و بر گشت .پيت روغن هفده کيلويي کنار کمد ،پر از اعلاميه بود .هزار جور فکر و خيال در ذهنش چنگ انداخت .حسن داخل حياط شد .زن را که ديد ،سر تکان داد .زن دويد تو آشپزخانه و پيت را با خود آورد .لنگه هاي پنجره را باز کرد و از همان جا پيت را داد دست حسن .
خودت هم مي روي ؟
آره ...نگران نباش .
زن بي جواب فقط نگاه کرد .چطور مي توانست نگران نباشد .
حسن پيت به دست از کوچه پس کوچه ها رفت .دو مرد جلو و دو مرد پشت سرش مي رفتند .انگار اسکورتش مي کردند .
خيلي عادي باشيد ...شک مي کنند .به مان .همه اش سه چهار راه تا مسجد مانده .
مسجد جواد الائمه محل تجمع مبارزين بود .حسن اعلاميه ها را همان جا پخش کرد .بعضي وقت ها هم براي رد گم کردن ،اعلاميه ها را مي برد تو مجسد امام حسن مجتبي .يک بار قبل از رسيدن به مسجد ،مامورهاي ساواک جلوي در ديده بود .بي آنکه متوجه اش شوند بر گشته بود به خانه .
از دور ها يک نفر دست تکان داد حسن ايستاد .
انگار لو رفتيم ...بايد برگرديم خانه .من خودم تنها مي روم .شما نباشيد ،کمتر شک مي کنند .
مردها نگاه کردند به همديگر .جوان بودند و بي تجربه .با اين حال ،رو حرف حسن لام تا کام حرف نزدند .همه پراکنده شدند .
حسم پا گذاشت تو کوچه نزديک مسجد که مامورهاي ساواک ريختند تو خيابان .پا تند کرد طرف خانه .نيمي از راه را دويد .قبل از اين که کليد را بچرخاند تو در .در باز شد .زن چادر به سر .ايستاده بود .به انتظار .پيت را داد بغل زن .
احساس کرد سرش سنگين شده .پلک هايش را رو هم گذاشت .نمي خوابيدند رو هم .زن پيت را گذاشت کنار کشوها چشم هاشان چهار تا شده بود .ايبن چندين بار بود که تلويزيون تماشا مي کردند .
تا وقتي رژيم بر نگردد ...تلويزيون نمي خرم .
اين را حسن آن موقعي که بچه ها درخواست تلويزيون کرده بودند گفته بود .بچه ها هيچ نگفته بودند .مي دانستند پدرشان حرف بي ربط نمي زند .حا لا نشسته بودند جلوي تلويزيون که پدر آن قدر مخالش بود .
ناگهان برق قطع شد .صداي همه بلند شد .حسن رفت جلوي در خانه و بر گشت .برق سراسري قطع شده بود.بچه ها ناراحت ايستادند جلوي صفحه خاموش تلويزيون .اشک ها داشت سرازير مي شد که برق وصل شد .حسن دويد تو حال .دوربين رو صورت خندان امام بود که از پله هواپيما پايين مي آمد .حسن در حالي که اشک مي ريخت ،نشست کنار زن و بچه هايش .
بچه هاي گروهان به خاطر کاري که من و علي و وحيد کرديم ،با ما حرف نمي زدند .ما هم بي خيال تر از آن بوديم کخه به ماب بر بخورد .از وقتي اعزام شديم ،قول داديم به تمام شدن خدمت ،به هر طريقي که شده فکر نکنيم .حتي روز ها را هم نشماريم .اولين کارمان خراب کردن تاريخ زن ساعت مان بود ،بعد تقويم روي ديوار آسايشگاه روي ميز فرماندهي .خلاصه مي خواستيم هر طوري شده با زمان بجنگيم .
روزهاي اول سخت بود ولي کم کم عادت کرديم .علي و وحيد کارشان را بهتر از من بلد بودند .زير آبي مي رفتند ،بدون آن که کسي خبر دار شود .بعد همه خراب کاري ها مي افتاد گردن من مادر مرده البته مادرم هم مزرده بود .از اين بابت خيلي بد نبود .وضع بهتري نسبت به علي و وحيد داشتم .آن ها مجبور بودند هفته اي يک بار براي خانواده نامه بنويسند ،.من روش بهتري را انتخاب کرده بودم .قهر کردن با زن بابا يم که خود به خود باعث مي شد پدرم هم به من توجهي نکند .
يک اشتباه از يک نفر ،تنبيه براي همه است .
حالا چکار کنيم ،بچه ها ؟فکر مي کنيد انصاف است الکي بقيه را به درد سر بيندازيم .
من که کار خودم را مي کنم ...خدمت آمده ايم ،براي چه ؟اگر اين شلوغي ها را هم نکنيم که ديوانه مي شويم .
اين را وحيد گفت .درست حرف دل علي بود .من هم راي مثبت دادم .اين بود که بچه ها به خونمان تشنه بودند .
روزهاي اول آموزشي ،فکر مي کردند واقعا خل و چل هستيم .بعد فهميدند داريم آزار مي رسانيم .اين بود که يک شب مثل بچه آدم فرماندهان باهامون صحبت کردند .قول داديم خرابکاري هايمان را جبران کنيم .ولي مگر مي شد نيم ساعت يک جا بنشينيم .دائم وول مي خورديم .سر کلاس ،بچه هاي جلو و عقب و چپ و راست مان را به هر طريقي اذيت مي کرديم .براي تنبيه همه را مي کشيدند توي محوطه .بعد آن قدر کلاغ پر مي بردند تا کف مي کرديم و بي هوش مي شديم .يکي دو روزي به خاطر درد عضلاتمان آرام مي شديم .بچه ها نفس راحت مي کشيدند .حتي دلشان به حالمان مي سوخت .من که مانده بودم براي چه .وحيد مي گفت :بچه هاي سپاهي بيشترشان دل رحم هستند .
ما اشتباهي بينشان بر خورده بوديم .تقسيم بود ديگر .کاريش نمي شد کرد .براي ما هم زياد فرقي نداشت .همين که زمان مي گذشت .بس بود .چه تو سپاه چه تو ارتش .
با رسيدن پايان دوره ،فرستادندمان مرخصي .علي و وحيد خيلي خوشحال بودند .ولي من ماتم گرفته بودم .چند بار رفتم پيش فرمانده به دست و پايش افتادم که من را تو پادگان نگه دارند .
نمي شود ...قانون اين اجازه را به من نمي دهد .بگير اين هم برگه مرخصي .
با چشم پر از اشک از پادگان آموزشي خدا حافظي کرديم .البته اشک هاي من براي بدبختي هايم بود .چند ساعتي را توي خيابان هاي فرعي دل گشتم .فکر کردم کاش مادرم قبل از مردن چند تا بچه ديگر هم به دنيا آورده بود .اين طور ديگر ويلان خيابان و کوچه نبودم .
چند بار تا جلوي در خانمان رفتم و بر گشتم .برادر ناتني ام را ديدم که داشت زاغ سياه کسي را چوب مي زد .بي خيالش شدم . مادرش فکر مي کرد بچه عزيزش در کلاس کنکور دارد هلاک مي شود .
دست کردم تو جيبم .چند تا صد توماني مانده بود .آ« را هم خاله ام گذاشته بود توي جيبم براي خرج سربازي ام .
نبايد پيش مردم دست دراز کني ...حواست باشد از جيبت نزنند .
فکر کردم بروم خانه آن ها .يکهو ياد شوهرش افتادم .تا تو را نمي شست و نمي چلاندت و در آفتاب پهنت نمي کرد ؛نمي گذاشت پا بگذاري خانه شان .بخصوص من که سربازي هم رفته بودم .حتما بايد آتشم مي زد تا شپشهايم کشته شوند .
بي خيال خاله جان هم شدم .داشت غروب مي شد .از گرسنگي ناي راه افتن نداشتم .براي آن که نمازم را بخوانم و جايي براي استراحت پيدا کرده باشم ،پريدم تو اولين مسجد سر راهم .
نماز زا به جماعت خواندم .بعد نشستم پاي صحبت روحاني مسجد .حرف هاي خوب خوب مي زد .ولي با آن
