محمد يان,محمد حسين

کد خبر: ۱۱۴۳۲۵
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۰۸:۳۴ - 30October 2007
محمد حسين در آخرين روزهاي سرد دي ماه 1335 ه ش در محله نقاشک از محله هاي قديمي سبزوار به دنيا آمد .او سومين فرزند يک خانواده ي مذهبي بود .تحصيلات دوران ابتدايي را در مدرسه شيخ داور زني به ا تمام رساند .
پدرش در آن محله شعبه فروش نفت داشت .محمد حسين که مدرسه اش تعطيل مي شد ،به مغازه پدر مي رفت تا کمک حالي براي او و خانواده اش باشد .همين حضور ،او را در نوجواني با مشکلات زندگي و دشوارهاي اقتصادي مردم آشنا کرد .
از کارهايي که در نوجواني به آن علاقه داشت ،شرکت در فعاليت مذهبي بود .رفتن به مسجد و شرکت در مراسم مذهبي را از پدر آموخته بود .
در حسينيه حضرت ابوالفضل هيئتي بود که دهه محرم هر شب عزاداري بر پا مي کرد .بسياري از مردم محله هاي ديگر براي شرکت در اين مراسم مي آمدند .محمد حسين سر دسته ي جوانان هيئت بود .
پيش از آن که ماه محرم فرا برسد ، با کمک بچه هاي محل ،حسينيه را آماده مي کردند .کتيبه ها و بيرق ها هم در جاهاي مخصوص نصب مي کردند .
قند هيئت را خودش خورد مي کرد .بعد هم استکان ها را مي شست .شب اول محرم که هيئت عزاداري حسينيه ،توي کوچه ها راه مي افتاد ،همه ي اهل محله ي «نقاشک» مي ديدند که او با چه شور و حالي براي نظم دادن به صف سينه زنان نوجوان تلاش مي کند .

ديپلمش را از دبيرستان «غني» شهر زادگاهش گرفت .يکي از معلم هاي همين مدرسه بود که ذهن او را به زندگي و مسائل پيرامونش روشن کرد .او برايش کتاب مي آورد .«محمد حسين» با علاقه آن ها را مي خواند اما هر چه مي خواند ،انگار تشنه تر مي شد .
مدتي بعد «ساواک» آن معلم را دستگير کرد و «محمد حسين» ديگر او را نديد ،اما درس هايي که از او آموخته بود ،مسير زندگي اش را عوض کرد .
در سال 1356 براي خدمت سربازي به پادگان «اصفهان» اعزام شد .به دليل اين که ديپلم داشت ،پس از گذراندن دوره آموزشي ،به ستاد فرماندهي پادگان منتقل شد و با سمت ماشين نويسي دفتر فرماندهي ،خدمتش را آغاز کرد .
آن روز ها مصادف بودبا اعتراض مردم عليه حکومت .درگيري مردم در صحن مسجدجامع «کرمان» و ماجراي سينما «رکس»در« آبادان »را از اين و آن شنيده بود .سربازان هم دوره اش هم از فعاليت هاي انقلابي مردم« تهران» برايش گفته بودند .هميشه با خودش فکر مي کرد ،اگر ارتش او را مجبور کند براي سر کوب تظاهر کنندگان به شهر برود ،بايد چکار کند .
فعاليت هاي انقلابي او در شهر« اصفهان» آغاز شد .خيلي زود با گروه هاي مذهبي و انقلابي ارتباط پيدا کرد .سمتي که در پادگان داشت ،موقعيت خوبي برايش ايجاد کرده بود .او از بسياري از حوادث ،زود تر از ديگران با خبر مي شد .
با بالا گرفتن تظاهر مردم در «تهران» و پس از آن در شهرهاي ديگر ،خيلي زود راهپيمايي ها به « اصفهان» هم رسيد .ديگر نيروهاي انتظامي نمي توانستند با تظاهر کنند گان مقابله کنند .به همين دليل ارتش براي سر کوب مردم به خيابان آمد .
«محمد حسين» بسياري از اخبار نظامي را از طريق دوستانش به علما و روحانيون مي رساند .اخباري که او از پادگان بيرون مي برد ،برايش بسيار خطر ناک بود .اما بارها جان بسياري را نجات داد .
وقتي فرمان آيت الله خميني را مبني بر خالي کردن پادگان ها شنيد قصد داشت به صف مردم بپيوندد اما دوستانش که با رهبران انقلاب در ارتباط بودند ،از او خواستند باز هم درسمت خود مشغول باشد .
او با کمک چند نفر از همدوره هايش و راهنمايي انقلابيون ديگر ،گروهي را براي سازماندهي سربازاني که قصد فرار داشتند ،تشکيل داد تا با ارتباط بر قرار کند و آن ها را به خانه هاي امني که در نظر داشتند ؛بفرستند .بعد هم با تهيه لباس و امکانات سفر ،آن ها را راهي خانه هايشان مي کردند .
ارتش حکومت نظامي اعلام کرد اما امام خميني فرمان داد که مردم به اين دستور اعتنايي نکنند .مردم «تهران» و شهرستان ها به خيابا ن ها ريختند .
پادگان ها تخليه شده بودند و مردم سر گرم تصرف مراکز حساس شدند .گروهي از فرماندهان ارتش از کشور گريختند و بعضي ها به خانه هاي امن پناه بردند ،به اميد اين که شايد بتوانند با تجديد قوا ،تلاش هايي براي باز گرداندن حکومت آغاز کنند .
«محمد حسين» با کمک دوستانش ،با هدف دستگيري فرماندهان اصلي ارتش که در سر کوب مردم نقش داشتند ،تعقيب تني چند از فرماندهان را آغاز کرد .سر تيپ« اميني افشار» ،فرماندهي هوانيروز «اصفهان» را «محمد حسين» در خانه اش دستگير کرد و او را به ستاد انقلابيون « اصفهان» تحويل داد .
تا چند روز پس از انقلاب ،خانواده از «محمد حسين» خبر نداشتند .همه نگران بودند اما او سر گرم فعاليت هاي انقلاب بود .
وقتي انقلاب پيروز شد ،آرامش به شهر باز گشت .او به «سبزوار» بر گشت .شور و شوق او براي سامان دادن نيروهاي انقلابي شهر به نتيجه رسيد .خيلي زود هسته هاي نيروهاي انقلابي در شهر سامان گرفت .آن ها مراقبت از مراکز مهم را بر عهده داشتند .
اخباري که از در گيري هاي سياسي که از «تهران» و بعد ها درگيرهاي نظامي در «کردستان» و «خوزستان» مي رسيد ،«محمد حسين» را نگران مي کرد . از «کردستان» خبر از درگيري هاي نظامي رسيد .بعد ها اين درگيري به «ترکمن صحرا» و «خوزستان» هم رسيد .اما بيشتر از همه ،خبري که شب اول مهر از تلويزيون شنيد ،او را نگران کرد .گوينده گفت :عصر امروز هواپيماهاي عراقي فرود گاه تهران را بمباران کردند .
نگران بود .انقلابي که با تلاش و کوشش مردم به ثمر رسيده بود ،حالا مورد تجاوز نيروهاي عراقي قرار گرفته بود . ورود نيروهاي پياده و زرهي متجاوز عراق از مرزها ،رنگ واقعي تري به جنگ داد .او همراه نخستين گروه اعزامي مردم ،از «سبزوار» به سوي ميدان نبرد اعزام شد .نخستيين ماموريتش به جبهه شش ماه طول کشيد و وقتي به برگشت ،به عضويت رسمي سپاه پاسداران در آمد .
خلانواده و اطرافيان اصرار مي کردند ازدواج کند اما او مخالفت مي کرد و مي گفت :«جبهه به من بيشتر احتياج دارد .»
مادرش فکر مي کرد اگر ازدواج کند و مسئوليت خانواده را بر عهده بگيرد ،مجبور مي شود بيشتر در «سبزوار» بماند .اما او زير بار نمي رفت و بعد از هر مرخصي کوتاه ،دوباره به جبهه بر مي گشت .
يک بار از جبهه ،براي احوالپرسي به خانه تلفن زد و گفت :«آيت الله مشکيني در جبهه براي ما از لزوم ازدواج گفته است .اگر دختري پيدا شود که بتواند با شيوه ي زندگي من بسازد ،به خواستگاري اش برويد .»
مادرش از شنيدن اين خبر خوشحال شد اما گمان نمي کرد بتواند دختري را پيدا کند که حاضر باشد با مردي زندگي کند که بيشتر زندگي اش را در جبهه مي گذراند .
با لا خره با معرفي اين و آن دختري را پيدا کرد .«محمد حسين» به «سبزوار» آمد و به خواستگاري رفتند و خيلي زود مقدمات عقد مهيا شد .
وقتي خطبه ي عقد را خواندند ،به همسرش گفت :اگر در جبهه به من نياز باشد ،بايد به من اجازه بدهي بروم .
او هم پذيرفت . سه روز بعد از عقد ،به منطقه رفت و سه ماه طول کشيد تا بر گردد .
او در طول سالهاي جنگ ،از يک نيروي پياده معمولي به فرماندهي گردان و بعد ها يکي از فرماندهان بر جسته لشکر 5 نصر شد . او به عنوان فرمانده گردان «ولي الله »در عمليات مختلف از جمله؛« والفجر» ،«رمضان» ،«کربلاي چهار»،«کربلاي پنج »،«ميمک »،«بيت المقدس »،«خيبر» ،«مهران» ،«والفجر سه» ،«والفجر هفت» و ... شرکت کرد .
در سال 1366 به خانه خدا مشرف شد .همان سالي که زائران خانه خدا کشتار شدند .حاجي هايي که از حج آمدند ،بعد ها تعريف مي کردند که او چطور در آن کار و زار خونين ،براي مراقبت از زنان و مردان مسن در برابر حمله پليس جانفشاني کرد .
در عمليات «خيبر» شيميايي شد .عراق در عمليات« والفجر هشت» در« فاو» ،از گازهاي شيميايي استفا ده کرد .حاج« حسين» که ماسکش را به رزمنده ي ديگري داده بود ،بار ديگر در معرض گازهاي شيميايي قرار گرفت .
سالهاي سخت جنگ که تمام شد ،او به زندگي اش در سبزوار بر گشت .اگر چه در شهر هم همواره مسئوليت هاي اجتماعي داشت اما ديگرپيش همسر و سه فرزند ش زينب ،مصظفي و نفيسه بود .
مدتي نگذشت که بيمار شد .نشانه هاي بيماري با احساس درد در پشت شروع شد .چند با ر براي درمان به بيمارستان مراجعه کرد .چون معالجه نشد ،راهي« تهران» شد .
آخرين دکتري که او را معالجه کرد ،برايش آزمايش مجدد نوشت .مدتي بعد که جواب را براي دکتر برد ،چنان تکيده شده بود که دکتر او را نشناخت .از او مي پرسد :تو چه نسبتي با آقاي «محمد ياني» داري ؟
او مي گويد :از نزديکان من است .
دکتر مي پرسد چقدر نزديک ؟
حاجي جواب مي دهد خيلي نزديک ؟.اصلا من و او نداريم .
دکتر به او مي گويد که آقاي «محمد ياني» به دليل عوارض شيميايي ،به نوعي از سرطان مبتلاست که به زودي او را از پا مي اندازد .بعد که از حاجي مي پرسد :حالا چطوري به او مي گويي ؟
حاجي کمي فکر مي کند و مي گويد :شما نگران نباشيد ،يک جوري مي گويم .
تلاش براي درمان او ادامه پيدا مي کند و او با روحيه عجيبي سر گرم زندگي مي شود .شوراي پزشکي معالج به اين نتيجه مي رسند که براي ادامه درمان به کشور« آلمان» برود .دکتر معالج خودش با حاج« حسين» حرف مي زند .حاجي از او مي پرسد :نتيجه رفتن به« آلمان» چيست ؟
دکتر مي گويد :فقط ممکن است کمي بيشتر زنده بمانيد
«محمد حسين» مي گويد :اگر قرار است چند روز بيشتر زنده بمانم و چند گوني سيب زميني بيشتر بخورم ،راضي نيستم بيت المال را براي معالجه من خرج کنند .کشور در حال حاضر نيازهاي واجب تري دارد .
چند ماه بعد ،بيماري حاجي بيشتر مي شود .به خاطر شيمي درماني ،موهايش مي ريزد .براي بهبود روحيه اش ،او را به خانه مي آورند به او نشان لياقت مي دهند اما در هنگام دريافت نشان مي گويد :من لايق اين درجه نيستم .اين ها را بايد به کساني بدهيد که جان خود را نثار ميهن کرده اند .
روزهاي آخر خيلي ضعيف شده بود .انگار اسکلتي بود که رويش پوست کشيده بودند .نمي توانست چيزي بخورد .صدايش هم به سختي مي آمد .
ديدن آب شدن اين شمع پيش چشمان خانواده و دوستانش ،خيلي سخت بود .رزمندگان و دوستان او دائم به ديدنش مي آمدند .دکتر دستور داده بود ملاقات ها کمتر شود .اما او مي گفت :نه بگذاريد آن ها را ببينم .ديدن بچه هاي دوران جنگ دردم را سبک مي کند .کمتر روز و شبي بود که گروهي براي ديدنش به خانه شان نيايند .
آذر ماه اهالي محل و دوستانش در خانه اش مراسم دعا گرفته بودند .او اين محافل را دوست داشت .چراغ ها خاموش شده بود و کسي دعا مي خواند که ناگاه خبر شهادت او را دادند .صداي ضجه و زاري توي محله پيچيد .
حاج محمد حسين محمد ياني در يازدهمين روز آذر 1370 چشمان خسته اش را بر اين دنيا بست .
منبع:"خداحافظ قهرمان"نوشته ي ،محمد جواد جزيني،نشر ستاره ها،مشهد-1385



خاطرات
محمدجواد جزيني:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
رفتم توي سنگر .حاج حسين داشت قرآن مي خواند .سلام کردم و گفتم :ببخشيد حاجي جان ،پيرمردي آمده دنبال بچه اش !حاج حسين قرآن را بوسيد و گذاشت روي جعبه مهمات و گفت :چه جوري از بازرسيهاي دژباني رد شده ؟
گفتم لابد با گريه و زاري .يا شايد با کاميون هاي کمک هاي مردمي آمده.
گفت :پسرش کيه ؟مهدي کم سن ترين نيروي گردان بود ؛اهل سبزوار .حاجي پرسيد مهدي کجاست ؟
گفتم :رفته انبار تدارکات .
گفت :برويد بگوييد بيايد .
تا رفتم مهدي را بياورم ،پدرش با حاج حسين رفته بود توي سنگر .بچه ها هم برايشان چاي برده بودند .
مهدي پکر بود تو راه برايم تعريف کرد که چون پدرش اجازه نمي داد بيايد جبهه ،مجبور مي شود امضا يش راجعل کند .توي کپي شناسنامه اش هم دست ببرد.
مهدي مي گفت :مي دانم اين همه راه آمده تا برم گرداند خانه .
وقتي رفتيم توي سنگر ،پدر و پسر دويدند بغل هم و گريه کردند .بعدکنار هم نشستند .حاج حسين گفت :مهدي جان ،چرا بدون اجازه پدرت آمدي ؟
مهدي سرش پايين بود .گفت شرمنده ام حاجي .
چون کار داشتم نفهميدم حاجي و مهدي و پدرش با هم چه گفتند .پدر مهدي ناهار پيش ما ماند .مهدي هم به دستور حاجي لوازمش را جمع کرده بود ؛با بچه ها خداحافظي هايش را مي کرد تا بعد از ظهر با کاميوني که به عقب بر مي گشت ،راهي شوند .
کاميون آماده ي رفتن بود .پدر مهدي از چند ساعت قبل آمده بود بيرون کنار منبع آب نشسته بود .موقع خداحافظي ،حاج حسين آمد.مهدي حرفي نمي زد .انگار مي خواست گريه کند .پدرش دست مهدي را گرفت .بعد دست او را گذاشت توي دست حاج حسين و گفت :حاجي جان !اين پسر برادر ندارد .تو برادر بزرگش باش .من مهدي را به شما مي سپارم .درست است که زندگي ما بدون مهدي سخت است اما مي سازيم تا جنگ تمام شود ،مهدي هم بر گردد .مادرش خيلي دل تنگي مي کند اما انگار جبهه بيشتر به او احتياج دارد .
بعد هم کيسه اش را بر داشت ،؛پيشاني مهدي و حاج حسين را بوسيد و رفت تا سوار کاميون شود .چشم هاي مهدي و پدرش پر از اشک بوذد .
بعد از آن ،بچه ها به شوخي اسم مقر را گذاشته بودند ،موقعيت پدر و پسر .مهدي خيلي خوشحال بود و بعد از رفتن پدرش به سر کارش بر گشت .
مدتها گذشت تا خبر آغاز عمليات رسيد .حاجي دستور داد آماده شويم .مهدي بي تابي مي کرد که او هم بيايد اما حاجي نگذاشت .مهدي گريه و التماس کرد ،آن قدر که ما هم دل مان سوخت .رفتيم پيش حاجي اما حاج حسين قبول نکرد و گفت :پدرش اين بچه را دست من سپرده .
قرار شد مهدي و يکي دو تا ي ديگر توي مقر بمانند .
غروب مي خواستيم برويم ،مهدي قرآن دستش گرفته بود و بچه هاي گردان را از زير قرآن رد مي کرد .تمام وقت گريه مي کرد .
کاميون ها آمدند و سوار شديم و رفتيم .مهدي جلوي مقر ايستاده بود و ما را نگاه مي کرد .
عمليات همان شب با به خط زدن گردان ما شروع شد .حمله سختي بود اما با موفقيت و طبق بر نامه ريزي از پيش مشخص شده ،مناطقي را که قرار شده بود ،فتح کرديم .يک زروز هم توي خط مانديم براي پدافند .
پاتک عراقي ها هم که دفع شد ،خط را به گردان هاي ديگر تحويل داديم و بر گشتيم عقب .
وقتي رسيديم ،صحنه ي بعدي را ديديم .هواپيماهاي عراقي مقر را بمباران کرده بودند .مهدي و چند تاي ديگر شهيد شده بودند خبر را حاج حسين شنيد ،همان جا نشست .گفت :خدايا ،من را ببخش .فکر مي کردم مي توانم مهدي را سالم نگه دارم .تو ما را به خاطر اين خيال ببخش .همه چيز در اراده ي توست .
چشم هايش پر از اشک شد .بعد ها اسم مقر را موقعيت شهيد مهدي رمضاني گذاشتيم .

حاج حسين درست مي گفت .هم دوش خاکريز که پيش رفتيم ،به ايفاي سوخته رسيديم که از روي پل جاده آسفا لت ،دمر افتاده بود روي خاکريز و چند متر آن طرف تر ،پلي بود که جاده از رويش مي گذشت .
همان جا توي سايه ي خنک پل نشستيم تا حاج حسين بر سر .دستور خودش بود . گفته بود اگر تانک هاي عراقي از خاکريز بگذرند ،کار بچه هاي گردان تمام است .يکي بايد جلوي تانک ها را ببندد .
خواسته بود بلند شود که من و حيدر هم بلند شديم .گفتم :ما مي بنديم .
حاج حسين گفته بود :خود هم مي آيم .هر چه کرديم ،قبول نکرد .آدرس داد که زير پل بمانيم تا بيايد و آمد .اول بيسيم چي اش آمد ،نفس نفس زنان .بعد هم خود حاج حسين آمد .بازويش را بسته بود ،با باندي که حا لا ديگر سفيد نبود .نمه اي خون روي تا ر و پود باند نقش انداخته بود .
حيدر گفت ::چي شده حاجي ؟
بيسيم چي گفت :ترکش خورده .
حاجي چفيه گردنش نبود .مي دانستم لابد جايي گلوله توپ يا خمپاره اي زمين خورده و بهد حاجي دويده ،امداد گر ها را صدا زده .وقتي ديده کسي نيامده ،با چفيه خودش بازواتن مجروحي را بسته .شايد سر مجروحي را که نفس هاي آخر ش را مي کشيده ،گذاشته روي زانويش و اگر جاني هنوز داشته ،دستش را هم گرفته ،لبان پر نجواي مجروحي که انگار مي خواسته ذکر بگويد و نمي توانسته ،بوسيده با در گوش او گفته :ما را شفاعت کن .
اين صحنه را بار ها ديده ام .توي تنگه چزابه ،وقتي محاصره بوديم وبچه ها يکي يکي شکار تير انداز ها مي شدند .يا توي مهران وقتي که خط را شکسته بوديم و گردان عقيل نيامده بود تا ملحق شود و افتاده بوديم توي نعل اسبي .يا عمليات رمضان وقتي ميان مثلث هاي تو در تو گرفتار تانک ها شديم .حاج حسين گفته بود :از جاده خاکي که بگذريم ؛مي رسين به نهر جاسم .بعد ميدان مين و معبر هاست . بعد دستش را گذاشته بود روي خط کج و ماوجي که روي کاغذ کشيده بود و گفته بود :اين جا بايد با گردان عقيل دست بدهيم .
هوا که تاريک شد ،راه افتاديم .تجهيزات گرفتيم و گردان با چشمان نمناک از زير قرآني که مسئول تعاون بالاي سرمان گرفته بود ،رد شديم .
وصيت نامه ها را قبلا نوشته بوديم – توصيه ي خود حاج حسين بود – و آن ها را توي پاکت گذاشته بوديم و تحويل تعاون گردان داده بوديم .
حاج حسين اول ستون مي رفت .هميشه همين کار را مي کرد .بچه ها مي گفتند :حاج حسين شما عقب تر بياييد ،خطر دارد .اگر کمين بخوريم ،اول شما را مي زنند .
اما او مي گفت :من نمي توانم سيصد نفر را جايي ببرم و خودم پشت آن ها قايم شوم .
هميشه جلوي ستون مي رفت و بي سيم چي پشت سرش مي دويد .
و حالا حاج حسين و بي سيم چي هر دو رسيده بودند زير پل و منتظر بوديم تانک ها بيايند جلو تر .
حاج حسين گفت :جان مي دهد اين جا چرتي بزنيم .
حيدر خنديد و گفت :اگر اين عراقي ها ي بي وجدان بگذارند !بعد از دهانه بيرون را نگاه کرد .گفت :دارند مي آيند. حاجي پرسيد :چند تا هستند ؟
حيدر گفت :يک ستون است ،تانک هاي تي – 72 ،پياده ها هم در پناه تانک ها مي آيند .
حاجي گفت :بگذاريد بيايند جلو .
تکيه داد به ديوار پل .مي دانستم اگر چشم هايش را ببندد ،لابد دو شبانه روز بيدار نمي شود .دو شب اصلا نخوابيده بود .شب هايي هم که مي رفت براي شتاسايي ،صبح که مي آمد نمي خوابيد .مي رفت قرار گاه .بعضي وقت ها مي آمد ،سرش را مي کرد توي سنگر و مي گفت :برادر ها !اجازه مي دهند اين جا قيلو له اي کنيم .
ما مي گفتيم بفرماييد حاچي !
و او کوله اي ،پتويي مي گذاشت زير سرش و همان جا جلوي سنگر مي خوابيد و ما هم بي صدا از سنگر مي رفتيم بيرون تا لابد بتواند چرتي بزند .بچه ها هم رعايت مي کردند اما عراقي ها مل بچه ها رعايت حاجي را نمي کردند و حالا حاج حسين تکيه داده بود به ديوار سيماني پل و ما چشم انتظار بوديم تانک ها جلوتر بيايند .
گلوله اي پشت پل زمين خورد .ديوار پل لزرزيد و گرد و خاکي بلند شد .حاج حسين گفت :نمي گذارند بي وجدان ها .
نگاه کردم .حالا تانک ها آرايش گرفتند .حاجي گفت :راه بيفتيد .
حيدر تير بار را بر داشت .من هم آرپي جي را .بي سيم چي کوله بيسيم را در آورد و گلوله ها را بر داشت .
تير بار روي تانک که آرام گرفت ،راه افتاديم .دو لا دو لا تا کنار ريل در هم شکسته ي راه آهن رفتيم .پشت بر آمدگي خاک ،پناه گرفتيم .حاج حسين با دست اشاره کرد به حيدر که آن طرف برود .حيدر تير بار را بر داشت و دو لا دو لا رفت قطار فشنگش روي زمين کشيده مي شد تا تير بار را زمين بگذارد ،نگاهش کرديم .از سمت راست ،دوشکا دو باره شليک کرد .حيدر زمين گير شد ،ما هم .
انگار ما را ديده اند .
اين را بيسيم چي گفت .
دوشکا که آرام گرفت ،ما هم رفتيم طرفش .دويديم ،خميده دوشکا دوباره شليک کرد .
يکي از تانک ها از سمت جاده خاکي پيش آمد .گلوله اي گذاشتم توي قبضه آرپي جي .مي خواستم بلند شوم و شليک کنم ،پاهاين لرزيد .حاج حسين بلند شد .قبضه را از دستم گرفت .ضامن را کشيد و از خاکريز گذشت .با اطمينان اما پر خشم .يک پايش را کمي جلو تر گذاشت و نشانه گرفت .
فرياد زد الله اکبر !
شليک کرد .انتهاي آرپي جي مثل دهان اژدها يي خشمگين ،توده اتش و دود را بيرون داد .گرد و خاک که نشست ،در فاصله اي نه چندان دور کنار جاده خاکي شعله ي آتش از تانک زبانه مي کشيد .
حا لا تانک ها ايستاده بودند .حاجي صدايم زد :
کجايي ؟گلوله .
چند تا گلوله داشتم دويدم طرفش .ديگر پاهاتيم نمي لرزيدند .
حيدر پياده هاي در حال فرار را بست به گلوله .حاجي هنوز گلوله دوم را به سوي تانکي که در حال فرار بود ،شليک نکرده بود که تانک هاي ديگر دور زدند براي فرار .
فرياد الله اکبر بچه ها از پشت خاکريز شنيده مي شد .

عراقي ها اصلا تصور نمي کردند ايراني ها از اين محور بتوانند حمله کنند .ميان ما و آن ها چند کيلو متر آب بود .آبراه هاي پيچ در پيچ ،کمين ها ،ميدان هاي مين ،خورشيدي ها ، گشتي هايي که با قايق هاي تندرو و هميشه توي آبراه ها مي گشتند .دور تر دکل ها بود که ديده بان هاي عراقي هر جنبنده اي را به خوبي مي ديدند .
رده هاي پدافند ،استحکامات و نيروي فشرده اي که در پشت خط پدافند داشتند ،به آن ها اطمينان مي داد که ما نمي توانيم از اين خط حمله کنيم .
حمله ساعت نه و نيم شب سوم اسفند ماه شروع شد .يک روز قبل ،يکي دو گردان وارد هور شده بودند .کار آن ها اين بود که کمين ها را شناسايي کنند .نيروهاي پياده از دو محور زيد و نشوه حمله کردند .
گردان هاي خط شکن شبانه با قايق ها راه افتادند .اول شب ،چند گردان به آب زدند .غواص ها و بچه هاي اطلاعات عمليات گردان ما موج دوم حمله بودند .
خط که شکست ،آفتاب نزده رسيديم توي محور .کارخانه مقوا سازي پيدا بود و دکل هاي برقش .درگيري شديد بود .هر کس دنبال جان پناهي مي گشت .آتش عراقي ها سنگين بود و ميان نيزارها جان پناهي نداشتيم .اما حاج حسين اين طرف و آن طرف مي رفت .انگار اصلا صداي گلوله هايي که از اطراف مان مي گذشت ،نمي شنيد .حتي نمي ديد گلوله توپ کنارمان توي آب منفجر مي شود و ترکش ها و آب ها روي سرمان مي بارد .به همه مي گفت پناه بگيريد اما خودش پناهي نمي خواست .
نزديکي هاي ظهر ،محاصره ي جزيره کامل شد .حاج حسين فتح جزيره را خبر داد .هواپيماهاي عراقي نمي گذاشتند شيريني اين پيروزي را بچشيم .مجروح ها را با قايق به عقب مي بردند .گاهي هم نعش شهدا را مي ريختند توي قايق ها روي هم .
با همه ي سختي ها ،سه روز توي جزيره مقاومت کرديم .روز چهارم ،گردان هاي جانشين آمدند .ماموريت ما تمام شد .
کمپرسي ها هم آمده بودند .خط را تحويل داديم .سوار شديم و راه افتاديم .
کمپرسي ها مي رفتند و بچه ها مي خواندند ؛همه با هم .به ياد همسنگراني که بين مان نبودند .
کجاييد اي شهيدان خدايي بلا جويان دشت کربلايي ...
حاجي دستور داد کمپرسي ها بايستند .گفت :بياييد پايين .
پايين آمديم .دورش جمع شديم گفت :ماموريت چهل و پنج روزه ي ما از همين جا تمام شد .چند ساعت ديگر مي رسيم مقر .مي گويند لباس هايتان را عوض کنيد ،وصيت نامه هايتان را از تعاون پس بگيريد و بر گرديد سبزوار پيش خانواده تان .خودتان که خوب مي دانيد .چه تفاوتي بين جبهه و پشت جبهه است .من مي ترسم اگر بروم سبزوار ،در جو شهر ،دار و ندار جبهه ام را از دست بدهم .من مي خواهم بر گردم جزيره .کدام تان با من همسفريد ؟
لحظه اي همه ساکت شدند .يکي گفت :من مي آيم ،حاج حسين .
شايد آن ها که ساکت بودند ،به خانواده هايشان فکر مي کردند . حاجي سوار شد .بچه دوباره سوار کمپرسي ها شدند . راننده کمپرسي پرسيد :کجا ؟گفتيم :جزيره .
حاجي جلو مي رفت و ما باز هم مي خوانديم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین