شريفي,محمد ابراهيم
روستاي کوچک ،ساکت و آرام خوابيده بود .درختان تازه شکوفه کرده بودند و بوي عطر شکوفه ها ،پرنده ها را وادار به خواندن مي کرد .اما انگار در يکي از خانه ها خبري بود .شب از نيمه گذشته بود که زن ديگر نتوانست درد را تحمل کند .بلند شد و داد زد :عيسي ...عيسي !
عيسي از خواب پريد .
تو را به خدا بدو دنبال ننه مريم ...دارم مي ميرم .
مرد سراسيمه از خانه زد بيرون .پابرهنه و يک نفس دويد تا خانه ي ننه مريم .چند آبادي آن اطراف بود و يک قابله .در زد . پيرزن که خواب هفت پادشاه را مي ديد ،از خواب پريد .انگار منتظر عيسي بود که داد زد :آمدم ننه ،صبر کن وسايلم را بر دارم .
عيسي معطل نکرد .تا ننه مريم بيايد ،سريع بر گشت و يکي دو تا از زن هاي همسايه را خبر داد .مي دانست که ننه مريم به کمک احتياج دارد. بعد هم خودش دويد توي خانه تا آب گرم کند
زن با شنيدن صداي شوهرش خوشحال شد . عيسي رفت بالاي سرش و گفت :تحمل کن هاجر !الان ننه مريم سر مي رسد .
در همين حال ،يکي دو تا از زن هاي همسايه همزمان با ننه مريم وارد خانه مي شدند .مرد از خانه بيرون آمد تا آنها راحت تر باشند .
بعد نشست پشت در و شروع کرد به خواندن دعاهايي که بلد بود .نگران بود .حق هم داشت .با اين که چهارمين بار بود که زنش فارغ مي شد ولي در سه بار قبلي ،بچه هايش تلف شده بودند ،آن هم فقط به خاطر دکتر و دارو در ان نزديکي اما اين بار به دلش برات شده بود که خداوند بچه اي سالم به او مي دهد .به همين خاطر نذر کرده بود نامش را محمد ابراهيم بگذارند ؛البته اگر پسر باشد .
در همين افکار غرق بود که صداي گريه ي نوزاد ،او را به خود آورد .از خوشحالي سر به سوي آسمان گرفت و تنها اشک ريخت .
و آن سحرگاه هفدهم ارديبهشت 1321 ه ش بود .
مردم روستاي قلعه سرخ از توابع تربت جام مانند همه روسنتاييان آن زمان در فقر و تنگدستي به سر مي بردند .عيسي هم مانند ساير روستاييان کشاورز بود .اما انگار قدم محمد ابراهيم خوب بود .پس از او ديگر فرزندان هم سالم به دنيا آمدند و چراغ خانه ي عيسي هر روز روشنتر مي شد .
سالها از پي هم گذشتند و محمد ابراهيم بزرگ و بزرگ تر شد .توي روستا روحاني با سواد و دينداري بود به نام شيخ قاسم توکلي .در آن منطقه همه شيخ قاسم را مي شناختند .
محمد عيسي تصميم گرفت پسرش را پيش او بفرستد تا هم به تحصيل علم و دانش بپردازد و هم به فراگيري نهج البلاغه و قرآن مشغول شود .
محمد ابراهيم علاوه بر تحصيل ،به پدرش هم کمک مي کرد . در شانزدهمين سال زندگي او بود که پدرش دار فاني را وداع گفت .حالا او شده بود بزرگ و نان آور خانواده .ابراهيم به سختي کار مي کرد تا بتواند مخارج خانواده را تامين کند و هم نظر استادش را .در اين ميان ،او خواستار دختر استاد شده بود اما شرم و حيا مانع از بازگويي مطلب مي شد .
مادر حال پسرش را فهميد و ديد که رفتار او عوض شده .آن قدر نشست زير پاي پسر تا قفل زبانش را شکست .شيخ قاسم هم که سالها بود ابراهيم را مي شناخت و او را بزرگ کرده بود ،با ميل حاضر به اين وصلت شد .
به اين ترتيب ،يک سال پس از رحلت پدر ،ابراهيم لباس دامادي پوشيد و با هاجر همسر مورد علاقه اش ازدواج کرد .هر چند هيچ گاه خانواده اش را فراموش نکرد و از هيچ کمکي به آ نها دريغ نداشت .
کسب علم و دانش در محضر استاد ،چشم او را نسبت به خيانت هاي رژيم بازتر کرد . کم کم مبارزه عليه شاه علني شد . امام خميني (ره) رهبري مبارزه را بر عهده داشت .
محمد ابراهيم نيز مبارزه ي خود را علني کرد .او با اين که در روستا بود ،به مشهد مي رفت و در تظاهراتي که عليه رژيم بر پا مي شد ،شرکت مي کرد .
با اوج گيري مبارزات مردمي ،به فعاليت در روستا و منطقه پرداخت و جلودار مبارزات مردم شد .در اين زمان ،مامورين او را شناسايي کردند و بارها مورد تعقيب و تهديد قرار گرفت .اما او بيدي نبود که با اين بادها بلرزد .هر بار مصمم تر از قبل برنامه ريزي مي کرد .با کاميوني که براي گذراندن زندگي و امرار معاش خريداري کرده بود ،دايم در سفر بود ودر روستاها اعلاميه امام را پخش مي کرد و به مشهد مي آورد و در تظاهرات ،ميان جوانان پخش مي کرد .
مبارزه مردم سرانجام نويد بخش پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن 1357 گرديد و محمد ابراهيم به آرزويش رسيد .
فروردين ماه 1358 بود که طاقت نياورد و به عضويت کميته انقلاب اسلامي درآمد .کمي بعد براي مبارزه با اشرار،لباس سبز سپاه را پوشيد و مسئوليت گروه مبارزه با مواد مخدر تربت جام را پذيرفت .او همراه با دوستانش هر روز و هر شب به شناسايي قاچاقچيان مواد مخدر مي پرداخت .
مدت کمي از مسئوليت او نگذشته بود که آوازه اش در منطقه پيچيد .جنگ که شروع شد ،انگار گمشده اش را پيدا کرد .از خانواده اش حلاليت طلبيد و سر از آبادان در آورد .در همان عمليات اول ،شکست حصر آبادان ،از خود لياقت نشان داد و به عنوان مسئول دسته به جنگ با عراقي ها پرداخت .در همان عمليات هم مجروح شد و بسيجيان خراسان ،لقب چريک پير را به او دادند .مدتها به علت مجروحيت در بيمارستان دکتر شريعتي مشهد بستري شد .
پس از بهبودي ،به خاطر عشق و علاقه اش به امام ،شش ماه محافظت بيت امام را به عهده گرفت و پس از پايان ماموريتش ،بي معطلي به مناطق جنگي بازگشت .
در عمليات طريق القدس فرماندهي يکي از گروهان ها را بر عهده داشت .در همين عمليات ،برادر همسرش شهيد شد .
سپس در عمليات رمضان و مسلم بن عقيل شرکت کرد و درعمليات مقدماتي فرمانده گردان محبوبش، الحديد شد .او تا لحظه شهادت اين سمت را بر عهده داشت .
سال 1365 حوادث گوناگوني در انتظارش بود .ابتدا به آرزوي ديرينه اش يعني زيارت خانه خدا رسيد .پس از باز گشت از خانه ي خدا ،بي درنگ به جبهه ها بر گشت .اين در شرايطي بود که هم برادر و هم دامادش شهيد شده بودند .
با فرا رسيدن عمليات کربلاي5 ،انگار که مي دانست چه سرنوشتي در انتظارش است .غسل شهادت کرد ،به آرايشگاه رفت و از همه حلاليت طلبيد .
سر انجام در شب 23 دي 1365 چريک پير به آرزوي ديرينه اش رسيد .همان طور که سفارش کرده بود ،جنازه اش را نگه داشتند تا يار ديرينه اش ،سيد علي ابراهيمي نيز به او پيوست و در کنار هم آرام گرفتند .
منبع:"چريک پير"نوشته ي ،حسين نيري،نشر ستاره ها،مشهد-1385
خاطرات
حسين نيري:برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
برف در زمين و آسمان غوغا مي کرد .جرات مي خواست کسي از خانه بيرون برود .آن هم با بارش يک متري برف .همه جا ساکت بود .تنها دود سياه بر فراز دود کش ها ،در ميان سفيدي بارش برف به چشم مي آمد .اين تنها نشانه زندگي در روستا بود .
در حالي که مردم روستا دور بخاري هيزمي يا کرسي ها به فکر خوردن شام و روز بعد خود بودند ،انگار در يکي از خانه ها خبري بود .مرد يک تکه چوب کلفت برداشت و داخل بخاري انداخت .بعد نشست جلوي بخاري .چند لحظه بعد ،صداي گر گرفتن چوب و افکار مرد ،در هم آميخته شد .اما زن در آشپزخانه ،اين طرف و آن طرف مي رفت .خودش هم نمي دانست چه مي کند .خانه مانند آتش زير خاکستر بود .منتظر جرقه اي بود تا غوغا شود .
زن ديگر طاقت نياورد .دير يا زود بايد با مرد خانه رودررو شود .بساط شام را آماده کرد و با سفره از آشپزخانه زد بيرون . نزديک بخاري نشست و سفره را پهن کرد .بي آنکه مرد را صدا کند ،مشغول خوردن غذا شد .مرد از جاي خود بلند شد و سر سفره نشست .هنوز لقمه اي از گلوي زن و شوهر جوان پايين نرفته بود که ...
زن عصباني از سر سفره بلند شد .چادر نمازش را سر کرد و به طرف در رفت .مرد هول کرد .مي دانست که مقصر است اما فکر نمي کرد زن بخواهد از خانه خارج شود .داد زد :کجا ؟آن هم اين وقت شب .مگر ديوانه شده اي ؟
زن فرياد زد مي روم بميرم .خوراک گرگ ها بشوم ،بهتر از خانه توست !
در را محکم به هم کوبيد و از خانه خارج شد .مرد ترسيد . مي دانست که حرفش را عملي مي کند .و بر نمي گردد .زن از روستاي همسايه بود و کسي را در آن روستا نداشت .مرد مي ترسيد زن راه بيفتد و بخواهد برود خانه پدرش .غرورش اجازه نمي داد دنبال زن برود .
صداي زوزه ي گرگ ها چون پتک بر سر مرد فرود آمد .به خودش دلداري داد شايد زنش به خانه همسايه ها برود .حالا اگر نرفته بود چه ؟
سرانجام طاقتش تمام شد و از خانه زد بيرون .رفت سراغ همسايه ها .بي فايده بود .تنها باعث ناراحتي و نگراني آنها شد .
جاي درنگ نبود .عده اي جمع شدند و راه افتادند دنبال زن .همه جا را ميان بر ف ها گشتند .در همه ي خانه ها را زدند .اما اثري از زن نيافتند .راه افتادند طرف روستاي مجاور .پانزده کيلو متر تا آن جا راه بود .
وقتي فهميدند که زن به خانه ي پدرش هم نرفته ،راه چاره را در ميان گذاشتن ماجرا و کمک خواستن از محمد ابراهيم ديدند .
همه جمع شدند جلوي خانه ي او .يکي شان در زد .هاجر در را باز کرد .پرسيدند :آقا ابراهيم هست ؟
هاجر حيران نگاهشان کرد و جواب داد بله !
صدايش بزنيد کار مهمي داريم .
هاجر رفت داخل و با اين که شوهرش خواب بود اما بيدارش کرد .
از روستاي بغلي آمده اند .آشفته اند .مي گويند کار مهمي دارند .بلند شو . ابراهيم تا اين را شنيد سراسيمه بلند شد و رفت جلوي در .
بعد از حال و احوال ،يکي شان گفت شرمنده ايم که اين وقت شب مزاحم شديم .يکي از اقوام با شوهرش دعوا کرده و از خانه بيرون آمده .همه جا را دنبالش گشتيم اما اثري از او نيست . راستش از ترس گرگها ،تنها داخل جنگل نرفتيم .
ابراهيم سراسيمه رفت داخل منزل .هاجر همه چيز را شنيد .نگران به شوهرش گفت الان دير است براي توي جنگل رفتن .
اين ها بعد از خدا به من پناه آورده اند .خوب نيست نا اميدشان کنم .
لااقل چوب دستي و فانوس با خودت ببر .
ابراهيم لباس پوشيد .چوبدستي و فانوس را برداشت و از خانه بيرون آمد .به جمعيت سر گردان جلوي در گفت :شما برويد خانه و منتظر بمانيد .من مي روم .ان شا الله فرجي شود و خدا خودش از زن بيچاره حمايت کند .
لااقل بگذار ما هم بيايم .اين طور بهتر است .
نه ،خودم تنها بروم مطمئن تر است .شما برويد .
ابراهيم بسم الله گفت و به راه افتاد .به جنگل رسيد .برف همه جا را سفيد کرده بود .سردي هوا و زوزه ي گرگ ها ترس توي دل هر کسي مي ريخت .ابراهيم چوب دستي را محکم در دست گرفت و پا درون جنگل تاريک گذاشت .
سايه ي درختان ترسناک بود .سعي کرد جاي پاي زن را پيدا کند اما بارش برف ،اثري از رد پا نگذاشته بود .شروع به گشتن کرد و هر از چند گاهي ،کنار درختي مي نشست و نفسي تازه مي کرد .بعد دوباره راه مي افتاد .
هر چه بيشتر مي گشت ،کمتر از زن اثري مي يافت .نااميد شده بود کنار درختي زانو زد .صداي زوزه ي گرگ ها ،هر لحظه زنگ خطر را بيخ گوشش به صدا در مي آورد .نمي دانست چکار کند .ذهنش قفل شده بود .به ياد پدر و مادر زن افتاد .در دل از امام رضا کمک خواست .
از جا بلند شد .تصميم گرفت باز هم بگردد .همين که چند قدمي راه رفت ،يکدفعه به ياد رود خانه ي کا ل دريا افتاد .چرا از اول ياد آنجا نبود ؟امکان داشت زن براي فرار از دست گرگ ها ،به آن طرف رفته باشد .
به آن طرف رفت .همين که کنار رود خانه رسيد ،از دور سياهي ديد که روي بر فها به چشم مي آمد .خدا خدا کنان به طرف سياهي رفت .وقتي رسيد ،ديد زن بيچاره از ترس و سرما بي هوش روي برف ها افتاده .
ابراهيم همان جا سجده کرد که جلوي پيرمرد و اهالي شرمنده نشده .دستانش را دور دهانش حلقه کرد و فرياد کشيد :آهاي بيايد گم شده پيدا شد .
از دور انگار ده ها فانوس به سوي رود خانه مي دويدند .صداي زوزه ي گرگ ها دورتر و دورتر مي شد .
علي براي آخرين بار در دل صلواتي فرستاد و پادرون مدرسه گذاشت .از دور ،بچه ها را ديد که پشت دفتر از سر و کول هم بالا مي روند .روز اعلام نتايج ديپلم بود .آرام به طرف آنها رفت .خدا خدا مي کرد قبول شده باشد .به نزديکي جمع که رسيد ،مجيد داد زد تبريک !قبول شدي ولي با دو تا تجديدي ؟!
رنگ از روي علي پريد .ناباورانه پرسيد :راست مي گويي ؟جان مادرت اذيت نکن .
مجيد دلش سوخت و ارام گرفت :نه بابا قبول شدي .شيريني يادت نرود .
علي پس از مشورت با خانواده ،تصميم گرفت به خدمت سربازي برود .دلش مي خواست زودتر کاري پيدا کند و با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند .بالا خره هم رفت و خود را معرفي کرد .دوران آموزشي تمام شد و او براي ادامه خدمت به پادگان جهرم اعزام شد .در پادگان ،علي بيشتر از همه با رضا جور بود و بيشتر اوقات بيکاري با هم بودند .
اوضاع در شهرها روز به روز شلوغ تر مي شد .رژيم هر روز در مانده تر از قبل بود .تنها دلخوشي شان ارتش بود .هر بار علي و رضا به بهانه اي از زير بار ايستادن جلوي مردم شانه خالي مي کردند تا اين که ...
امام خميني فرمان فرار سربازان از پادگان ها را داد .به همين علت ،اوضاع شهرها شلوغ تر شد .آن روز صبح ،سربازان سر صبحگاه پس از اجراي مراسم ،منتظر فرمانده ايستادند .
شايع بود که شهر شلوغ شده .اغلب نگران بودند مبادا بخواهند ببرندشان به شهر و روي مردم اسلحه بکشند .
انتظار به سر رسيد .فرمانده آمد .نگاهي به سربازان انداخت و با غرور گفت :خب ،جان بر کفان !همان طور که مي دانيد ،عده اي قصد اخلال و اغتشاش در زندگي عادي مردم را دارند .بنابراين ،وظيفه ي همگي ماست که براي سلامتي اعلي حضرت و کشور جان خود را فدا کنيم .حالا اسامي هر کس را که خواندم ،آماده باشد فردا صبح براي مقابله با اين افراد شرور به شهر مي رويم .
بيشتر سربازها اخمهايشان تو هم رفت .ولوله اي در ميان صف سربازان افتاد .فرمانده فرمان خبر دار داد .بعد ليست اسامي را از جيب شلوار نظامي اش در آورد و شروع به خواندن کرد .همه مضطرب و نگران بودند .فرمانده اسامي را يکي يکي خواند .وقتي به اسم آخرين نفر رسيد ،سر بلند کرد و گفت . آخرين نفر علي ...
رنگ از چهره علي پريد .آن چه فکرش را مي کرد ،اتفاق افتاد .فرمانده آزاد باش داد .صف به هم خورد .رضا دست روي شانه ي علي گذاشت و گفت نترس !حالا تا فردا .
علي گفت خوش به حالت .اين دفعه ديگر چاره اي نيست .
رضا پاسخ داد :ببين !من مرخصي شهري دارم .مي روم ببينم ،شايد خبري نباشد .
شريفي دو سه روزي بود که فکر فرمان امام رهايش نمي کرد :جوان ها و سربازها از پادگان ها فرار کنند و ...
دائم به علي فکر مي کرد .سر انجام تصميمش را گرفت .سوار کاميون شد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد ،حرکت کرد .يکسره گاز کاميون را گرفت تا پادگان جهرم .در راه خيلي به علي فکر کرد .جوان سر به زير و مومني بود که مانند فرزندانش او را دوست داشت . تصميم گرفته بود هر طور شده او را از پادگان فراري بدهد .
آفتاب هنوز در آسمان بود که به پادگان رسيد .کاميون را راند تا پشت پادگان و يک جاي مناسب پارک کرد .ديگر کسي به او شک نمي کرد .حا لا مانده بود که چطور علي را خبر کند .از کاميون پياده شد و آمد کنار جاده و نزديک در پادگان منتظر ايستاد .
رضا خسته و کوفته سوار ماشين شد و راه افتاد طرف پادگان .اخبار ناخوشايند بود .نمي دانست چه جوابي به علي بدهد .بر عکس آن چه فکر مي کرد ،اوضاع وخيم بود .اگر فردا علي همراه سربازان به شهر مي رفت ،اتفاق ناخوشايندي در انتظارش بود .
در همين فکرها بود که ماشين رسيد جلوي در پادگان .رضا کرايه را داد و از ماشين پياده شد .آرام طرف در پادگان راه افتاد . شريفي با ديدن سرباز ،فکري مثل برق از ذهنش گذشت .دستپاچه داد زد :سر کار ببخشيد !رضا سر برگرداند و به شريفي چشم دوخت .شريفي خود را به او رساند و شروع به احوالپرسي کرد.
پس از اين که با رضا گرم گرفت ،از او پرسيد علي را مي شناسد يا نه .رضا ناباورانه گفت :مي شناسم .نکند شما پدرش هستيد .
شريفي گفت :نه !ولي علي مثل پسرم است .آمدم سراغي از او بگيرم و اگر بشود ببينمش .رضا آرام گفت :نمي شود .آنها فردا بايد به ماموريت مهمي بروند به همين دليل ،مرخصي شان لغو شده و آماده باش هستند .
اين بار شريفي با تعجب پرسيد :چه ماموريتي ؟مگر اتفاقي افتاده ؟
رضا گفت نه !چيز مهمي نيست نگران نباشيد .
رضا گفت بگوييد چه اتفاقي افتاده .اما شريفي دل به دريا زد و گفت :مگر امام فرمان نداده سربازها از پادگانها فرار کنند ؟ببينم کسي هم از پادگان شما فرار کرده ؟
رضا به شريفي گفت که چه اتفاقي افتاده و علي در چه مخکمصه اي گير کرده .شريفي خدا را شکر کرد که به موقع رسيده و وقتي فهميد رضا دوست صميمي علي است ،گفت که براي چه آمده .
چند دقيقه بعد ،رضا شادمان به پادگان برگشت .علي با ديدن رضا به سويش آمد . و پرسيد :چه خبر؟شهر در چه حالي است ؟رضا گفت :بيا که خبرهاي خوبي برايت دارم .
نيمه هاي شب ،همه خوابيدند ؛به جز علي و دوست صميمي اش .آن دو گوش خواباندند ..باد در ميان اسمان مي پيچيد و از درز پنجره مي زد تو .رضا آرام سر از بالش برداشت .نگاهي به دور و بر آسايشگاه انداخت و آهسته به علي گفت :بلند شو الان بهترين وقت است .اگرنروي گير مي افتي .
علي بلند شد ساکش را بر داشت و از آسايشگاه بيرون آمدند. آهسته رفتند تا کنار ديوار پشت پادگان .تنها نگراني آن ها سرباز داخل برجک نگهباني بود .اگر مي ديدشان ،کارشان زار بود.
علي براي آخرين بار با دوستش رو بوسي کرد و رفت روي شانه ي او .دست هايش را هر طور بود روي ديوار بند کرد و خودش را بالا کشيد .
ناگهان سرباز داخل برجک نگهباني رو بر گرداند و علي را روي ديوار ديد. فهميد اوضاع از چه قرار است .اما تنها لبخندي زد و دو باره برگشت و پشت به علي کرد .علي ناباورانه مات و مبهوت ماند .رضا آرام او را صدا زد و گفت حواست کجاست برو .
بعد خودش دوان دوان برگشت تو آسايشگاه .علي ساکش را پرت کرد پشت کاميون .بعد خودش پريد پايين .
شريفي خوشحال در را روي علي باز کرد و آرام گفت :خوش آمدي پسرم ....
تيپ21امام رضا (ع) دوباره شکل گرفته بود .اين خبر همه ي بسيجيان خراسان را به وجد آورد .آن ها دوباره مي توانستند در تيپ محبوبشان گرد هم جمع شوند .اين بار فرمانده ،حاج باقر بود .جانشين تيپ هم مطابق معمول هادي سعادتي .
پس از تشکيل تيپ ،قرار شد عملياتي با عنوان والفجر3 در منطقه ي مهران انجام شود .هدف از اين عمليات ؛آزادي شهر مهران و ارتفاعات کله قندي بود .در اين عمليات لشکر 5 نصر ،تيپ 21 امام رضا (ع) و يکي دو لشکر ديگر شرکت داشتند .
شريفي باز هم فرمانده ي گردان الحديد بود و معاونش سيد علي .قرار بود يک نفربر قديمي آمريکايي ،قرار گاه تيپ باشد .
نفربر هم در يک باغ کشاورزي در انتهاي شهر ،به سمت دهلران قرار داشت .
نزديک عمليات که شد ،حاج باقر فرمانده هان گردان ،معاونان و حتي مسئولين گروهان ها را جمع کرد .براي آخرين بار همه از روي نقشه عملياتي توجيه شدند .آن وقت ،حاج باقر پرسيد :حالا اگر کسي مطلبي يا سوالي دارد بفرمايد .
سکوت بر قرار شد .در همين حال ،شريفي نگاهي به سايرين انداخت و گفت :اگر اجازه بدهيد ،مطلب مهمي است که مطرح کنم .
هادي از چشمان او فهميد که قصد شيطنت دارد ،حاج باقر هم .بعد فرمانده گفت :آقايان ،لطفا سکوت را رعايت کنيد .چريک پيرمان مي خواهد مطلب مهمي را در ميان بگذارد .خب ،حالا بفرماييد !
شريفي خنده کنان گفت :اگر بفرماييد ،ما تا خود بغداد هم مي رويم .فقط بي زحمت به ياد داشته باشيد و فراموش نکنيد ؛التماس دعا .
همه زدند زير خنده .آن ها مي دانستند منظور شريفي چاي است .
سر انجام پس از اماده شدن يگان ها و در تاريخ هفتم مرداد 1362 ،عمليات آغاز شد .بسيجيان توانستند با نبردي بي امان به اهداف خود برسند و دل فرماندهان و مردم را شاد کنند .به اين ترتيب ،شهر مهران پس از ماهها اشغال و ويراني آزاد شد .تيپ 21 امام رضا (ع) ،هم توانست کنترل شهر را به دست بگيرد و هم پاسگاه هاي دوراجي و زالو آب را .
جنگ و گريز همچنان ادامه داشت .نيروهاي ايراني موفق شدند عراقي ها را تا لب مرز به عقب برانند .تنها ارتفاع کله قندي دست آنها مانده بود آن هم در شرايطي که دور تا دور آن دست بسيجي ها بود .عراقي ها در کمال تعجب روي ارتفاع مقاومت مي کردند و حاضر نبودند آن را از دست بدهند .هرچند اين ارتفاع شيب تندي داشت که مانع از سقوط آن مي شد اما کسي نمي دانست که يک شخصيت مهم عراقي بالاي ارتفاع است .علت مقاومت سرسخت عراقي ها هم ،آن شخص بود .
بسيجيان تيپ 21 و گردان شريفي تا لب مرز رسيده بودند .آن ها حتي از رود خانه زالو آب هم ردشده و پاسگاه مرزي را نيز تصرف و تا ارتفاع مي رفتند و بر مي گشتند .چريک پير مشغول نبرد و هدايت نيروها بود .
هادي رو به حاج باقر گفت :مي روم سري به خط بزنم ،کاري نداريد ؟
حاج باقر پاسخ داد نه ،سلام برسان .هادي راه افتاد .در راه متوجه هليکوپتر ها شد .با خود فکر مي کرد چرا عراقي ها اين قدر روي ارتفاع مقاومت مي کنند .هر چند که ارتفاع به شهر نيز مشرف بود و ...
کمي بعد به خط رسيد .از ماشين پياده شد و پس از احوالپرسي سراغ شريفي را گرفت .گفتند رفته جلو ،ديگر بايد سر و کله اش پيدا شود .
مدتي نگذشته بود که سر و کله ي چريک پير پيدا شد .با ديدن هادي ،لبخندي زد و برايش دست تکان داد .پس از سلام و عليک ،هادي پرسيد :آمدم ببينم چيزي کم و کسر نداريد .
شريفي گفت :نه ،اوضاع تقريبا خوب است .همه چيز تحت کنترل است .فقط نمي دانم هليکوپتر ها چه غلطي مي کنند .راستي !مرا هم فراموش نکنيد .اگر يادتان برود ،ممکن است جنگ به ضررتان تمام شود .
هادي خنديد .منظور شريفي باز هم چاي بود .
پس از گذشت دقايقي ،از هم خدا حافظي کردند وهادي بر گشت .در قرارگاه مستقيم رفت پيش موحدي ،مسئول پشتيباني و تدارکات تيپ .
همزمان اتفاقاتي در حال رخ دادن بود .زير يکي از هليکوپتر ها ي عراقي ،امکانات زيادي در کيسه اي که داخل يک توري بزرگ وصل بود ،به طرف کله قندي حمل مي شد .شريفي ،بي حوصله نظاره گر رفت و آمد هليکوپتر ها بود .
آن ها براي رسيدن به ارتفاع کله قندي از بالاي سر بسيجيان رد مي شدند .او از دور متوجه هليکوپتر شد که امکانات به خود آويزان کرده بود .فکري مثل برق از سرش گذشت .تندي از جا بلند شد و به سيد علي معاونش گفت :سيمينوف را بر دار و بياور .
سيد علي رفت سراغ سيمينيوف .آن را بر داشت و به شريفي داد .او هم جاي مناسبي گير آورد و منتظر ماند .
در قرار گاه هادي و موحدي هم متوجه هليکوپتر شدند اما نمي دانستند چه اتفاقي رخ خواهد داد .
هليکوپتر نزديک و نزديک تر شد .خلبان بي خيال در حال پرواز بود .شريفي خلبان را نشانه گرفت .نيروها متوجه اوضاع شده بودند و با يک چشم شريفي را مي پاييدند و با چشم ديگر هليکوپتر را .شريفي با دقت نشانه گيري کرد و ماشه را چکاند .
در همين حال ،همه متوجه هليکوپتر شدند که دور خود مي چرخيد و مسيرش منحرف مي شد .بسيجي ها تکبير فرستادند .چند لحظه بعد ،توري امکانات از هليکوپتر جدا شد .هليکوپتر هم رفت و رفت تا کنار رود خانه خورد زمين .
شريفي و سيد علي دويدند طرف توري .آن را باز کردند .حدس شان درست بود .داخل کيسه پر بود ازانواع و اقسام خوراکي تا چاي و سيگار .
شريفي دويد بيسيم زد به هادي و
گفت :حاجي !راجع به آن قضيه بي خيال شو !ما اينجا خودمان درستش کرديم .حالا اگر شما چيزي احتياج داريد ،تعارف نکنيد ،بگوييد ...در قرار گاه همه مي خنديدند .
ابراهيم نمي توانست دل از جبهه ها و بسيجيان بکند ،حتي زماني که اوضاع آرام بود .
او هم مسئول خط هم و هم فرمانده ي گردان محبوبش الحديد بود .خط پدافندي شان جزيره ي مجنون بود .نيروها کار خاصي نداشتند .شريفي به فکر افتاد که بساط ورزش راه بيندازد .به همين دليل ،در نيزار چرخي زد و محوطه ي مناسبي پيدا کرد .بعد به کمک نيروها ،آن را صاف کرد و يک زمين واليبال راه انداخت .وقتي زمين آماده شد ،سييد علي گفت :نکند مي خواهي تا ابد اينجا بمانيم !ناسلامتي براي جنگ آمده ايم .
شريفي گفت :غصه نخور .در عوض بچه ها از جنگ خسته نمي شوند
.شور و نشاط بازي ،آن ها را از لاک خودشان خارج مي کند .
به اين ترتيب ،زمين بازي افتتاح شد و به سرعت کرکري ميان بچه ها راه افتاد .شريفي با معاونش سيد علي ،هر کدام در يک تيم بودند و دائم براي هم خط و نشان مي کشيدند .جمع شان وقتي کامل شد که بابا نظر هم قاطي آنها شد .
آن روز هم طبق معمول بازي بود .شريفي با تيم خود مقابل سيد علي و تيمش بازي مي کردند .بابا نظر هم داور بازي بود .کر کري ها وسط بازي داغ شد . شريفي به سيد علي گفت :واي به حالتان اگر بخواهيد از ما امتياز بگيريد .از معاونت خلعت مي کنم .
سيد علي هم کم نياورد و پاسخ داد :عيبي ندارد .مي شوم معاون بابا نظر .اصلا براي سلامتي آقاي داور صلوات !
در همين حال ،ناگهان سر و کله هليکوپترها پيدا شد .تا آن روز،خبري ازآنها نبود و نيروها با خيال راحت ورزش مي کردند .همه فرار کردند .چند لحظه ي بعد ،همه شان درون سنگر بودند .سنگرهايي که استحکام داشتند و خيال همه از بابت راکت و بمب هاي عراقي راحت بود
روز بعد ،باز هم سر و کله ي هليکوپتر ها پيدا شد .با اين فرق که اين بار ،هواپيماها هم آمده بودند .در چشم بر هم زدني ،همه جا بمباران شد .هر چند نيروها داخل سنگر هايشان بودند اما از شانس بد ،يکي از کاميون هاي حامل خاک هدف قرار گرفت و درآتش سوخت .
شريفي با چند نفر ديگر ،خود را به کاميون رساند .سر و صداي مجروحان بلند شد .دو نفر از نيروها افتاده بودند روي زمين .
شريفي متوجه علي ميرزايي شد .او جانشين فرماندهي ادوات لشکر بود .نفر دوم هم سيد مجيد هاشمي بود .ترکش چا نه ي ميرزايي را برده بود .شريفي و بابا نظر دست به کار شدند .سريع چانه او را جمع کردند .ظاهرا ميرزايي ناراحت بود . شريفي علتش را فهميد .گفت :آقا جان ،اگر اين کار را نکنيم ديگر هيچ وقت نمي شود آن را پيوند زد .
ميرزايي را داخل آمبولانس گذاشتند .معلوم بود مي خواهد چيزي بگويد اما نمي توانست .قلم و کاغذ آوردند .نوشت :چيزي را که خدا خواسته از من مي گيرد ،چرا سماجت مي کنيد ؟
بابا نظر گفت :اين طوري شهيد مي شوي ها !عزيز من ،اين چانه قابل پيوند زدن است و مي توان آن را مهالجه کرد .پس ناشکري نکن .
بعد در آمبولانس را بستند و ماشين حرکت کرد و رفت .
از آن روز به بعد ،اوضاع دائم بدتر مي شد .تا اين که ،يک روز باز دوباره همه توي زمين بودند .طبق معمول ،بابا نظر داور بود .
شريفي و سيد علي هم رو بروي هم .شاخ و شانه کشيدن هم سر جايش .
براي پيروزي فرماندهي دلاور اسلام صلوات .
قهرماني معاونش ،صلوات جديدتر ختم کن .
دوباره سر و کله هليکوپتر ها پيدا شد .روز از نو،روزي از نو.هليکوپتر ها پس از پرتاب چند راکت ،منطقه را ترک کردند .ورزشکاران دوباره به زمين بازي بر گشتند .شريفي که مي خواست حال تيم سيد علي را بگيرد ،گفت :نگران نباشيد دفعه ي بعد اگر برگردند ،قول مي دهم هليکوپترشان را بزنم و باعث سقوطش بشوم .
سيد علي جواب داد :حاجي جان !شما يک نفر عراقي را روي زمين شکار کن ،ما از تو هليکوپتر قبول مي کنيم .
بازار شوخي کم کم جدي شد .يکي گفت :حاجي !وقتي آمدند ،ما دانه مي پاشيم تا بيايند پايين ،شما هم شکارشان کن .
اصلا مي خواهي خلبان را وادار کنيم سرش را از پنجره بيرون بياورد تا شما راحت تر سرش را نشانه گيري کني .
قرار شد دفعه ي بعد که هليکوپتر ها آمدند ،شريفي خودنمايي کند .
چند روزي درگيري توي خط شديد تر شد .سومين روز درگيري از راه رسيد .در اين ميان ،سر و کله هليکوپتر ها پيدا شد .
همه يکصدا شريفي را صدا زدند .سيد علي خنده کنان گفت :ببينم چريک پير ،هنوز هم روي حرفت ايستاده اي ؟دير نشده ها !مي خواهي يک جور جلوي بچه ها درستش کنم ؟
شريفي خنديد و گفت :نه جانم !شما به فکر سور دادن خودتان باشيد .
علي رغم نبرد و درگيري ،همه سر و کله شان پيدا شد .مي خواستند از نتيجه کار با خبر شوند .شريفي اسلحه سيمينوف را برداشت و يا علي گويان از سنگر خارج شد .يکي از ميان جمع فرياد زد :براي سلامتي و موفقيت چريک پير صلوات بفرستيد .
همه يکصدا فرياد زدند :مي فرستيم !
و زدند زير خنده .شريفي هم خنديد .بعد نگاهي به اطراف انداخت و جاي مناسبي انتخاب کرد ونشست و خود را آماده کرد .نگاهي به آسمان انداخت .سر و کله ي هليکوپتر ها در آن قسمت پيدا شد .شريفي يکي شان را در نظر گرفت و با اسلحه دوربين دار نشانه گيري کرد .در دل بسم الله گفت و منتظر ماند تا هليکوپتر در تيررس قرار بگيرد .
همه ي نگاه ها با اضطراب به آسمان دوخته شده بود .پس از چند لحظه ،شريفي ماشه را چکاند .اتفاقي نيفتاد .شريفي خود را نباخت و دوباره نشانه گيري کرد .در همين حال ،شوخي يکي از نيروها گل کرد و فرياد زد :ما منتظريم ،منتظر دوميش هستيم .
هيچ جا نمي رويم همين جا هستيم .
همه يکصدا فرياد زدند :ما منتظريم ...
چريک پير لبخندي زد و پس از چند لحظه ،دوباره شليک کرد .در حالي که همه منتظر بودند ،تير دوم هم خطا رفت .دوباره بسيجيان شروع کردند به شعار دادن .ناگهان يکي فرياد زد :آن جا را نگاه کنيد .
سرها به طرف آسمان چرخيد .خلبان هليکوپتري ،انگار متوجه اوضاع شده بود .چرخشي کرد و يکراست به طرف شريفي آمد .ناگهان ورق بر گشت .همه ناباورانه به اين صحنه نگاه مي کردند .شريفي بي آنکه خود را ببازد ،بار سوم نشانه گيري کرد و اماده ي چکاندن ماشه شد .
خلبان هليکوپتر آماده شليک بود و مستقيم به طرف شريفي مي آمد .همه ي کساني که اين صحنه را مي ديدند ،در دل براي چريک پيرشان دعا مي کردند .در همين حال شريفي ماشه را چکاند و چشمانش را بست .همه زل زدند به هليکوپتر .
هليکوپتر شروع کرد به تاب خوردن .نزديک سطح زمين درست از روي سر شريفي رد شد و دورتر به زمين خورد .با صداي انفجارش ،شريفي چشمانش را گشود .
بسيجي ها هجوم آوردند طرف فرمانده شان و او را کول کردند .باز هم بازار شعار داغ شد و شريفي را در حالي که روي شانه هايشان بود ،به طرف سيد علي بردند .
سيد علي در حالي که مي خنديد ،دست هايش را به نشانه تسليم بالا برد .
سر انجام شب انتظار از راه رسيد .فرماندهان واحد هاي لشکر به همراه چهار فرمانده گردان خط شکن ،به قرار گاه رفتند .فرمانده لشکر آنها را خواسته بود تا آخرين هماهنگي ها را انجام دهند .فرمانده يکبار ديگر همه چيز را گفت .در آخر اهميت عمليات را گوشزد کرد و گفت که چشم همه به اين عمليات است و ...
زمان خداحافظي بود ؛آن هم درست لحظه ي غروب آفتاب . همه فراموش کردند چه مسئوليتي دارند .سر در گريبان هم گذاشتند .بعد بدون خجالت با يکديگر نجوا کردند و ...بابا نظر با ديدن اين صحنه طاقت نياورد و از سنگر قرار گاه بيرون رفت .
ساعت نزديک ده شب بود .فرمانده ،دست بابا نظر را گرفت و به خط مقدم رفتند .در خط در سنگري پشت نهرخين پناه گرفتند .راس ساعت ده رمز عمليات را از طريق بيسيم به قرارگاه اعلام کردند :يا فاطمه الزهرا (س)
با شروع عمليات ،نيروهاي بابا نظر توانستند به سرعت داخل جزيره بوارين نفوذ کنند .اما ساعت هشت صبح ،اعلام شد عمليات در پنج ضلعي ادامه پيدا کند .آن ها نيروها را بيرون کشيدند و قرار شد از شهرک المهدي به سمت پنج ضلعي بروند .
شريفي ،بابا نظر و سيد علي رفتند عقب تا سه گردان را با خود به جلو ببرند .قرار شد آن ها شهرک دو عيجي عراق را تصرف کنند . روز اول تنها توانستند يک سر پل را بگيرند .گرفتن سر پل دوم همه را خسته کرد .اگر مي توانستند شهرک را بگيرند ،آن مرحله از عمليات تمام شده بود .
شريفي توانست با گردان خود ،اهداف از پيش تعيين شده را بگيرد .عراقي ها ،ديوانه وار پاتک مي کردند .دو روز پاتک نتوانست خم به ابروي آنها بياورد .روز سوم ،شريفي برگشت قرارگاه .هادي با ديدن او تعجب کرد .به شوخي گفت :حاجي !عراق آن طرف است برعکس آمده اي !
شريفي گفت :مي دانم !مي خواهم به اهواز بروم .
هادي با تعجب گفت :حالا؟ولي هنوز خط آرام نشده .اين کار بي احتياطي است .
شريفي اصرار کرد و هادي ماند .به ناچار گفت :هر طور صلاح مي داني ،فقط زود برگرد .
هادي ،پس از رفتن او ،موضوع را با فرمانده در ميان گذاشت . فرمانده در حالي که مي خنديد ،گفت :بيخود نيست که به او مي گويند چريک پير .
روز بعد شريفي برگشت اما انگار استحمام کرده و ارايشگاه نيز رفته بود .شاد و خوشحال به نظر مي رسيد .هادي باهم با ديدن او تعجب کرد و گفت :به اين شيکي و تميزي ،چه طور مي خواهي به خط بروي ؟!
شريفي جواب داد :تو نگران نباش ،اول خودم را خاکي مي کنم بعد مي روم خط مقدم .
هادي از دور او را مي پاييد .انگار تغيير کرده بود ،رفتارش ،حرف زدن و ...شريفي پس از سر کشيدن چند ليوان چاي ،آماده ي رفتن شد .از جا بر خواست و سراغ دوستانش رفت .
هادي ديد که او چطور با بغض و ناراحتي از آن ها خداحافظي مي کند و حلاليت مي طلبد تا به حال او را اين طور نديده بود .وقتي سراغ شريفي رفت ،شنيد زير لب مي گويد :برادر و دامادم سراغم را مي گيرند .من هم در نهر عرايض خودم را شسته ام و آماده ي تقدير الهي هستم .
هادي جا خورد.شريفي چنان مصمم بود که انگار مي دانست چه سرنوشتي در انتظارش است .
ساعت هشت شب ؛خط کمي آرام به نظر مي رسيد .خستگي در چهره با با نظر موج مي زد .آن قدر جلوي توپ و تانک عراقي ها مقاومت کرده بودند که حتي در زمين صاف هم جاي سالم نمانده بود .با فرمانده تماس گرفت و اوضاع را گفت .فرمانده خبر داد که شرفي مي آيد ،شما بر گرد عقب .
هوا تاريک شده بود اما عراقي ها مدام منور مي ريختند .در همين حال ،بابا نظر متوجه شريفي شد که صدايش مي زند .هوا تاريک بود .چيزي نگفت .مي دانست عکس العمل شريفي اين طور مواقع چيست .شريف طبق عادت هميشگي داد زد :اين مرتيکه کجاست که صدايش در نمي آيد .
بابا نظر گفت :دنبال کسي مي گردي ؟
شريفي جواب داد :ها !دنبال گمشده ام آمده ام .
بابا نظر گفت :خوب آمدي ،گمشده ات اينجاست .
بعد خودش از سنگر بيرون رفت و با شريفي خوش و بش کرد .شريفي روي خاک ها نشست و آرام گفت :اين هم از شب آخر .
بابا نظر جا خورد ،گفت :چرا اين طوري حرف مي زني ،شب آخر يعني چه ؟
چريک پير جواب داد :اتفاقا اين را هم براي فرمانده تعريف کرده ام .ديشب خواب ديدم ،صدام را با بنز آخرين سيستمش گرفتم و بردم تهران و تحويل آقاي خامنه اي دادم .خواستم سوار ماشين شوم و بر گردم که ايشان گفتند ماشين را کجا مي بري .گفتم غنيمت گرفته ام و مگر در صدر اسلام هم اسب ها را به غنيمت نمي برند .جواب دادند آقاي شريفي ،اين ماشين را بگذار بماند .بهترش را به تو مي دهيم .
بابا نظر که نگران شده بود گفت :خب بس است !آمده اي تا من بروم استراحت کنم ؟
شريفي پاسخ داد آره ،شما تا حالا در گير بودي .صبح که بر گشتي خواهي ديد که من همه جا را فتح کرده ام .
بابا نظر در حالي که سعي داشت نگراني خود را پنهان کند ،جواب داد :ايوالله !اما بي گدار به آب نزن .بخصوص بايد مواظب آن تير بار عراقي هم باشي .بد جوري سر جنگ دارد .
شريفي خنديد و گفت :نترس !حالا ببين چکار مي کنم .
بابا نظر همراه سيد علي حرکت کردند .سيد علي سال ها معاون و همراه شريفي بود اما آن شب تصميم گرفت همراه بابا نظر برود و استراحت کند . يکدفعه شريفي گفت :تو هم براي ما بابا نظر شناس شده اي !؟عيبي ندارد .صبح که امدي ديدي من نيستم ،پشيمان مي شوي که چرا ديشب مرا تنها گذاشتي .
سيد علي که نزديک بود بغضش بترکد ،راه افتاد .چند قدمي دور نشده بود ند که يکي صداي شان کرد .ايستادند .شريفي بود .گفت :يعني همين طوري داريد مي رويد ؟
بابا نظر گفت :خب ديگر ،مي رويم استراحت کنيم .
شريفي تندي گفت :حداقل بياييد خداحافظي کنيم ،يعني قربت طلبي .
بابا نظر دوباره گفت :برو بابا !من شهيد نمي شوم که قربت طلبي کنم .
شريفي جواب داد :اما ممکن است من شهيد شوم .بياييد اين جا بنشينيم .
نشستند ،آن هم وسط بيابان خدا .بعد شريفي شروع کرد به تحليل آخرين نبرد :اين عمليات پر از خون مي شود ،شلمچه قتلگاه است و ...
بابا نظر طاقت نياورد .بلند شد و گفت :اين صحبت ها را بگذار براي فردا صبح .
بعد هم راه افتاد و رفت .سيد علي هم پشت سرش حرکت کرد .چند قدمي بيشتر نرفته بودند که صدايي شنيدند .خودش بود .در حالي که اشک هايش را با سر آستين پاک مي کرد ،گفت :من تا قربت طلبي نکنيم ،نمي توانم از شما جدا شوم ،بياييد قربت طلبي ...
سيد علي پريد وسط حرفش و گفت :ما که قربت طلبي کرديم ،فردا صبح هم مي آييم .
شريفي گفت نه !ممکن است شريفي تا آن موقع نباشد .
بعد يک دستش را انداخت دور گردن سيد علي و دست ديگرش هم گردن بابا نظر .بابا نظر که طاقتش تمام شده بود ،گفت :من ديگر به قرارگاه نمي روم ،همين جا مي مانم .
شريفي گفت نه !برويد استراحت کنيد .شما بعد از من کار سختي داريد .
بابا نظر و سيد علي حرکت کردند .هنوز پانصد متري دور نشده بودند که صدايي آمد .بابا نظر به سيد علي گفت :انگار مرا صدا مي زنند .
سيد علي گفت :شما هم امشب خيالاتي شده اي .
ناگهان صداي بيسيم چي شريفي بلند شد :حاجي ،حاجي ...
ايستادند .بيسيم چي هراسان خود را به آنها رساند .بابا نظر داد زد :تو ديگر چه مي گويي ؟
بيسيم چي گفت :شريفي شهيد شد ،خودت را برسان .
لحظه اي بعد ،سه يار قديمي در کنار هم بودند .يکي خفته و دو نفر ديگر سر در گريبان .
و اکنون به بهشت رضا که مي رويد ،آن سه را کنار هم مي بينيد .محمد ابراهيم شرفي .محمد حسن نظر نژاد و سيد علي ابراهيمي .انگار در آن دنيا هم نمي خواستند از هم جدا شوند
