همدوش شهادت

کد خبر: ۱۱۴۳۳۰
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۱۶:۲۳ - 30October 2007

آن شب با نان خشك و آبگوشتى كه بچه هاى تعاون آورده بودند گذشت. بعد از غذا هم دعاى سفره را تو خواندى. آن شب آخرين شب اقامت ما در پادگان بود و فردا بايد همگى به جلو مى رفتيم. بچه ها جنب و جوش عجيبى داشتند. هركسى به كارى مشغول بود. آن شب بامرثيه سرايى مصطفى گذشت. دعاى توسل هم خوانديم. به بچه هايى كه شهيد شده بودند. فردا همگى جلو رفتيم. دو روز طول كشيد تا عمليات شروع شود.

انتظار عمليات خيلى سخت بود. دقيقه ها به سختى مى گذشت. سرانجام دقيقه موعود و آغاز فرارسيد. اولين تكبير. اولين قدم و اولين گلوله با هم شروع شدندو از آن لحظه منطقه عملياتى در دود و آتش و صداى انفجار گلوله ها درهم پيچيد. مقدارى راه آمده بوديم كه صداى الله اكبر مجيد همه را متوجه خود كرد. از همه ما تو به او نزديكتر بودى. به عقب برگشتى و نزديكتر رفتى از او اثرى نيافتى باز جلوتر رفتى. نه! گويا از مجيد اثرى نيست. و بعد گفتى: پس مجيد چه شد؟ اما مجيد نبود گويا به آسمانها رفته بود.
بدون مجيد به راهمان ادامه داديم. خيلى جلو آمديم. خط شكسته بود و سنگرهاى دشمن يكى پس از ديگرى به دست بچه ها سقوط مى كرد و آتش توپخانه منظم روى مواضع دشمن مى باريد. در اين لحظات حساس بوديم كه گلوله اى در چند مترى من نشست. به عقب نگاه كردم تو سالم بودى. اين بار اين رسول بود كه روى زمين افتاده بود. صداى بلند رسول همه را ميخكوب كرد. همه را زخمى كرد. تو به رسول نگاه كردى و مصطفى نزديكتر آمد و هر دو در يك لحظه به او رسيديد. رسول نگاه مى كرد و لبخند بر لب كلمات را زمزمه مى كرد.

 تو رسول را در دامنت گرفتى و صورتت را به صورت او چسباندى و گفتى ما را ببخش. ما تو را خوب درك نكرديم. او همچنان لبخند مى زند و با هر لبخندى ما را متوجه دشمن مى كرد. مصطفى دستهاى او را در دست داشت و مى گفت. ما را فراموش نكن تو سرافراز شدى، ما را تنها مگذار و رسول بال كشيد و جسم پاكش در كنار ما مى درخشيد. تكانش دادى و بعد فرياد ياحسين سردادى. آرى او بالاتر از مهتاب ايستاده بود. براى آخرين بار با رسول وداع كردى و جسمش را در قلبت فشردى و بوسه اى بر پيشانى نورانى اش زدى و مصطفى گفت: 

 خوب دوستى بود رسول جان. از نيمه هاى شب خيلى گذشته بود. شايد دو ساعت و ما به آخرين اهدافمان رسيده بوديم و تمام طرح عملياتى در تصرف ما بود. بچه ها غرق در شادى بودندو از اين همه پيروزى خوشحال . در اين ميان حرفها و حركات عموخسرو آن همه خستگى و تلاش را از تنمان بيرون كرد. امير گفت: عمو دلاور چطورى؟ عمو كه نمى دانست در اين لحظات حساس چه بايد بگويد، جلو رفت امير را در آغوش گرفت و گفت: تو دلاورى!  و بعد اشك از چشمان هر دو جارى شد. هنوز در حال و هواى پيروزى گم بوديم كه خمپاره اى زوزه كنان د ركنار ما نشست. خمپاره مثل مهمان ناخوانده اى مى مانست كه سرزده مى خواست وارد جمع ما شود اما گويا او به موقع آمده بود و آمده بود بين ما جدايى بيفكند. من از آن لحظه تو را نديدم. همه جا خاموش بود و از اين انفجار هر كسى در گوشه اى سنگر گرفته بود. جز امير كه در كنار من با سكوت افتاده بود و در آستانه پيروزى او به پيروزى واقعى رسيده بود.

من با تنى پاره پاره پس از ساعتى با امدادگرها به عقب برگشتيم. در نيمه هاى راه نيروهاى تازه نفس داشتند به بچه ها ملحق مى شدند. از دور زيارتشان كردم و دستم را به علامت پيروزى تكان دادم و آنان مرا مى بوسيدند. دو هفته گذشت تا اينكه بچه ها به مرخصى آمدند و هنوز به منزل نرفته خسته و كوفته با بچه هاى تعاون به سراغ من به بيمارستان آمدند. شايد نتوانم آن لحظات را به آن زيبايى تعريف كنم. همه بودند جز تو! يك لحظه احساس عجيبى به من دست داد. اما جرأت پرسيدن چيزى را نيافتم. شايد مى خواستم اينگونه خودم را راضى كنم كه تو هنوز در راهى يا به مرخصى نيامده اى ويا...!  كمى گذشت و هنوز بيشتر از آنى كه به هم نگاه مى كرديم نتوانستيم چيزى بپرسيم. گويا شهادت بچه ها و سرنوشت تو بر دل همه سنگينى مى كرد.

خواستم بپرسم عبدالله كه مصطفى بدون مقدمه گفت: مردان خدا در محراب عشق سر به سجده مى برند. عبدالله، عبدالله واقعى گرديد. گويا در آن صورت كه دوست داشت جسم بى روحش به خاكسترى تبديل شد و در صحراى عملياتى پخش گرديد و شايد هم او هنوز زنده است اما در دست دشمن اسير. اين كلمات را گويا مصطفى قبلاً  تمرين كرده بود كه بدون ذره اى لكنت پشت سر هم به آرامى مى گفت. بعد بچه ها يكى يكى پيش من آمدند . من و مصطفى از كوچكى در يك محله و در يك كوچه با هم بزرگ شده بوديم. مدرسه با هم بوديم. سربازى با هم بوديم. به سختى مى توانستيم باور كنم كه مصطفى تو را فراموش كند و من هم ديگر طاقت نياورد و بغض گلويم را به سختى فشرد و هق هق كنان زدم زير گريه. بچه ها هر كدام حالى بهتر از من نداشتند اما آنها گويا تصميم داشتند جلوى من ضعفى نشان ندهند.

خيلى صبر كردند و عموخسرو به عنوان بزرگتر جلو آمد و دستهايش را به گردنم حلقه كردو گفت: راهى كه برگزيده ايم همه نوع سختى دارد. شهادت، اسارت. ديدم عموخسرو راست مى گويد. كمى قوت قلب يافتم و آرام گرفتم و با تمام سختى اش دور از تو بودن را آغاز كردم. بچه ها خسته بودند و هنوز خيلى كار داشتند. مصطفى گفت: بچه ها منتظرند گويا رسول و مجيد وامير صبورتر از ماها هستند و در كمال تنهايى بى تاب نشده اند. ما بايد به سراغشان برويم، پيام آورده ايم. روزها گذشت. ماهها سپرى شدندو سالها يكى پس از ديگرى آمدند و رفتند اما اين ابهام براى همه باقى ماند كه تو كجايى؟  بسيارى از روزها توى خودم با تو بودم گاه در خيابان. گاه در مسجد، گاه در آموزش. گاه با رسول بودى گاه زير چادرها. مجيد مى گفت و ما مى خنديديم. آخرين بارى كه از جبهه آمدى را از ياد نبرده ام. ما را هم با خود بردى.

رسول بين راه از اولين تجربه عملياتى برايمان گفت و بعد از تو گفت: گويا قدم به قدم شهادت با تو همراه بود و سايه به سايه با تو هر كجا مى رفتى مى آمد. روزها به هر سختى بود گذشت. پيام آزادى اسيران جنگى همه را شاد كرد. من اين خبر را در ديار غربت شنيدم. آرى من در ايران نبودم. آن روز اتفاقى روزنامه اى به دستم رسيد. نام تك تك آنان برايم عزيز بود. هنوز چند نفرى باقى بود كه نام تو را ديدم. باور نكردنى بود. آرى عبدالله را ديدم.

فرياد كشيدم و درون خودم گريستم. به يادت افتادم و آن نصيحت آخرين. بعدبه ياد جمله اى افتادم كه براى اولين بار مرا در بيمارستان ديد و گفت: بى وفايى كردى به قولت و عبدالله را نياوردن. بعد جلو آمد و سرم را بوسيد و گفت: گويا دعاى عبدالله مستجاب شد و آنچه خواست را دريافت نمود. خدا او را در بهشت جاى داد. او هميشه از اولين مى گفت. آن صحابى پاك پيامبر مى گفت: اويس يك دنيا عظمت دارد. اما در اين ميان گمنامى او از بهترين جلوه هاى ايمانى اوست. او چقدر سعادتمند بود. آخرش نيز در ركاب مولايش على(ع) شهيد شد.

بازنويس:  اميرحسين حسينى
روزنامه ايران

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین