مرداني,حسن علي
حسن علي مرداني در سال 1322 ه ش در يکي از روستاهاي فريمان چشم به جهان گشود . چون خانواده او وضع مالي مناسبي نداشت و حسن مجبور بود که از همان کودکي با کار و تلاش در چرخاندن چرخ زندگي خانواده را ياري دهد ، 13 سال بيشتر نداشت که فقر شديد او را براي کار به «مشهد» کشاند تا شايد بتواند، کمي از نياز خانواده را بر آورده سازد .
او پس از مدتي به شغل مکانيکي روي آورد اما همچنان با فقر دست و پنجه نرم مي کرد .محل زندگيش زير زمين کوچک و محقري بود که در کوره سختي ها از وي انسان بزرگي ساخت که هر گز زير باز مسئوليت شانه خالي نکرد و تحت هيچ شرايطي از راه خويش کناره نگرفت .
بيست و هفت ساله بود که با دختر يکي از آشنايان ازدواج کرد و حاصل اين پيوند سه دختر و يک پسر مي باشد که از «حسن» به يادگار مانده است .او در سال 1352 در سفري که به «عراق» داشت، با امام آشنا شد و اين آشنايي او را در راه انقلاب قرار داد ، تلاش وي در اين راه منحصر به پخش اعلاميه و اطلاعيه و نوارهاي امام نبود بلکه او به روشنگري در ميان خانواده و فاميل پرداخت . گاه شبها خانواده را دور هم جمع مي کرد و از رسانه امام مسائلي را براي آنان بيان مي نمود .انقلاب پيروز شد و او به قصد پيشبرد اهداف انقلاب لباس مقدس سپاه بر تن کرد .
با آغاز درگيري هاي« گنبد»، راهي اين منطقه شد و در آنجا رشادت و ذکاوت او در مسائل جنگي کمک زيادي به فتح «گنبد» کرد .همرزمانش مي گويند از مهمترين عوامل شکست محاصره و فتح «گنبد» در درگيري با منافقين، ابتکار و شجاعت او بود .
با شروع اغتشاش «کردستان» داوطلبانه به اين خطه اعزام شد و بارها در کنار «چمران» مبارزه کرد . حسن با صفاي باطن و دلسوزي هاي پدرانه اش همه را مجذوب کرده بود و آن زمان که دست پليد جهان خواران از آستين صدام بيرون آمد، او باز هم براي از بين بردن ريشه هاي استکبار عزم خود را جزم کرد و به مناطق جنوب و غرب کشور اعزام شد . زماني در« بستان» ، گاه در «شلمچه» ، ارتفاعات« الله اکبر» و... با دشمن زبون به مبارزه بر خواست .او هرگز به جنگ پشت نکرد؛ حتي زماني که به مرخصي مي آمد فاميل را دور هم جمع مي کرد و آموزش نظامي ترتيب مي داد .مقاومت وي در برابر مشکلات و از خود گذشتگي اش در براب دوستان از او شخصيتي کم نظير ساخته بود که همگان دوستش داشتند و اهل محل «حسن» را مرد خدا نام داده بودند و بچه هاي جبهه او را پدري مهربان مي دانستند ، تلاش بي وقفه اش در صحنه نبرد روحيه نيروهايش را هر چه قوي تر کرده و از آنان شير مرداني مي ساخت که بار ها با فرماندهي او و توکل بر خدا بر دشمن زبون يورش بردند و پيروزمندانه قله هاي افتخار را فتح کردند ، فتح ارتفاعات الله اکبر به فرماندهي او و بر خورد با ميدان مين در حين عمليات و سپس عبور دادن نيروهايش ، از اين ميدان ، بدون خنثي نمودن مين ها ، برگ زريني است که ا ز توکل او بر خدا حکايت مي کند و اين در حالي است که کوچکترين آسيبي به نيروهايش نرسد .
اين مرد خدا در آخرين روزهاي زندگي خاکي فرماندهي گردان را بر عهده داشت و در تنگه« چزابه» که از حساس ترين مناطق عملياتي محسوب مي شود، خدمت مي کرد .
چند ساعت قبل از شهادت به سختي مجروح شد اما به لحاظ اين که نکند رفتنش خللي در روحيه نيروها به وجود آورد، در خط ماند و فعالانه به نبرد ادامه داد .
و سرانجام در بعد از ظهر همان روز با اصابت تير به قلب پاکش جام وصل را سر کشيد و پس از عمري بال و پر زدن در اشتياق روي دوست به وصال نائل آمد .
در آخرين لحظات زندگي از همرزمش مي خواهد او را به طرف حرم ابا عبد الله بگرداند .آنگاه به حضرت سلام مي دهد و جان به جان آفرين تسليم مي کند ، به اين ترتيب وعده ديدار در تاريخ 21/ 11/ 1360 در تنگه «چزابه» براي «حسن علي مرداني» محقق شد .
روح بلندش با عرشيان نشست و جسم خاکي اش در بهشت رضا به خاک سپرده شد .
منبع:"کاش با تو بودم"نوشته ي رويا حسيني،نشر کنگره ي بزرگداشت سرداران و23000شهيد خراسان،مشهد-1384
خاطرات
عصمت عليمرداني خواهر شهيد:
مادرم براي ديدن پدر و مادرش به روستاي ديگر رفته بود و ما خواهر برادرها در خانه بوديم .سر ظهر فقيري به در خانه آمد ، رفتم و در را باز کردم .او را که ديدم بناي داد و بيداد را گذاشتم .گفتم :مرد به اين بزرگي خجالت نمي کشي گدايي مي کني !تو از همه ما پر توانتري، چرا نمي روي کار کني ؟برادرم حسن ، متتوجه شد، سريع خودش را به در حياط رساند ، خيلي ناراحت بود که چرا با آن مرد بدگويي کردم .او به من گفت :دفعه آخرت باشد ، چيزي که نمي دهي، حد اقل احترامش را داشته باش .
از کوچه باغ هاي روستا مي گذشتيم تا به زراعت خودمان برسيم و کار درو را آغاز کنيم . از مسجد روستا عبور کرديم ، حسن گفت :بيا با هم برويم نماز بخوانيم. گفتم :من که بلد نيستم .گفت :من با صداي بلند مي خوانم و تو هم تکرار کن ،کم کم ياد مي گيري. آن روز اولين نمازدوران کودکي را با حسن به جا آوردم .
همسرشهيد:
بچه ها کوچک بودند و کار خانه زياد ، حسن يک شب در ميان شيفت داشت ، اما مواقع بيکاري راضي نمي شد در خانه استراحت کند ، شبهايي که گشت نداشت، مي گفت :امشب نوبت من است از بچه ها مراقبت کنم و نوبت توست که استراحت کني ، با وجود حسن کارها برايم سخت نبود .
عصمت علي مرداني :
دخترش را در بغل گرفته بود و قرآن مي خواند ، او کوچک بود و مدام با پدرش بازي مي کرد. گفتم داداش لااقل بچه را بگذار پايين تا بتواني درست قرآن بخواني .دخترش را بالا و پايين کرد . خنديد و گفت :اين جگر بابا ست .دختر بابا ست .گفتم حسن دخترت را خيلي دوست داري، نه ؟
ادامه داد ، خواهر جان مگر شما بچه ات را دوست نداري ؟!گفتم : چرا ، اما فکر مي کنم تو بچه ات را از همه بيشتر دوست داشته باشي .
محمد رضا محجوب باجناق شهيد:
موتور کوچکي داشتم که بعضي اوقات همان جا در حياط مي گذاشتم و فراموش مي کردم به داخل خانه بياورمش. بارها حسن به من گوشزد کرده بود ، اما به خرجم نمي رفت .يک شب که در خانه نشسته بودم حسن وارد شد ، گفت موتورت را در بياور تا با هم جايي برويم .گفتم :باشد الان حاضر مي شوم . چشم تان روز بد نبيند، همين که به در حياط آمدم، موتور را پيدا نکردم . برايم مسلم شد که او را دزديده اند. حسن گفت :چقدر به تو گفتم !به حرفم گوش نکردي ، آخرش موتورش را دزديدند .
تا سه روز کار من شده بود دنبال موتور گشتن ، تا اينکه حسن به در خانه آمد و گفت :اگر ديگر تصميم گرفتي مواظب موتورت باشي برو آنرا بردار ، همان شب قبل از اينکه به خا نه ات بيايم موتور را دم در حياط ديدم آن را به پاسگاه طرق انتقال دادم، حالا هم برو از آنجا تحويلش بگير !از اينکه ديدم دزدي موتور شوخي بوده خيلي خوشحال شدم .
همسرشهيد:
اوايل ازدواجمان بود ، يک شب که به خانه بر گشت ديدم بسته اي در دست دارد .پرسيدم :چي گرفتي ؟آنرا باز کرد ؛ يک کتاب داخل بسته بود .حسن گفت :اين رساله امام خميني است . بايد مراقب باشيم و جايي پنهانش کنيم تا کسي متوجه نشود ، او هر شب کتاب را در دست مي گرفت و مطالعه مي کرد و گاه شبها در خانه مادرم در جمع خانوادگي مسائلش را توضيح مي داد .
کاظمي دوست شهيد:
با هم به راهپيمايي رفته بوديم ، مامورين يورش آورند، چند نفري جلوي من و حسن سبز شدند و يک سيلي محکم به گوشم زدند. حسن در يک لحظه از غفلت آنان استفاده کرد ، دستم را کشيد و فرار کرديم .
کمي جلو تر يک مغازه قرار داشت ، داخل مغازه پنهان شديم و کرکره اش را پايين کشيديم ، بعد از ساعتي با اصرار حسن که حوصله اش سر رفته بود ، از مغازه بيرون آمديم . چشمتان روز بد نبيند دوباره چندين مامور سر راهمان را گرفتند ، هر طوري بود خودمان را به حرم رسانديم .ان روز پس از تعقيب و گريز فراوان بالاخره نجات پيدا کرديم . باز فردا حسن در راهپيمايي شرکت کرد که روز از نو ، روزي از نو . او با شور و هيجان زياد در پيش برد انقلاب فعاليت مي کرد .
عصمت علي مرداني:
به راحتي و آسايش زن و بچه خيلي اهميت مي داد ، و براي ديگران نيز الگو بود . يک روز به خانه يکي از دوستانش سر مي زند . هوا سرد شده بود و ظاهرا دوستش در خانه نفت نداشتند .همسر دوستش به او شکايت مي کند که برادر حسن ما نفت نداريم، اين مرد به فکر نيست . حسن با ناراحتي از دوستش سوال مي کند که چرا به فکر همسرت نيستي؟ او در جواب مي گويد :سزاوار نيست من در صف نفت بايستم و نفت بگيرم .
حسن بلافاصله از خانه بيرون مي رود و مقداري نفت براي آنها تهيه مي کند .سپس رو به دوستش مي کند و مي گويد :سزاور نيست تو در خانه باشي و خانواده ات بي نفت بماندو در سختي زندگي کند .
قاسمي :
اغلب براي نماز شب بر مي خاست اما آنقدر آرام و بي صدا که مزاحم کسي نباشد. براي نماز صبح هم که مي خواست بچه ها را بيدار کند ، يکي يکي کنارشان مي رفت ، دستش را آرام روي سينه اش مي گذاشت و خيلي آهسته صدا مي زد: برادرجان پاشو نماز صبح است.
عازم کردستان شديم. در آنجا همه بچه ها در دسته ها و گروهانها قرار داشتند .برادر علي مرداني هم در همين جا سازماندهي شد اما بعضي ها به علت اين که ايشان سنش نسبت به بقيه بالا تر بود، کمي دلخور بودند تا اينکه بچه ها در حين انجام ماموريت کمين خوردند و چند نفري شهيد شدند، آن موقع در تعقيب نيروهاي کموله و دموکرات ، برادر علي مرداني رشادتهاي زيادي از خود نشان داد و همين امر باعث شد که کلا کساني که نسبت به ايشان مخالف بودند ،عوض شدند .
چند نفر از بچه ها که در ارتفاعات الله اکبر همراه علي مرداني بودند، براي من تعريف مي کردند :شبي در منطقه ، عراقي ها نيروهاي خود را در يک جا جمع کرده و از اين کانال حسابي بر سر بچه ها آتش مي ريختند ، به محض اينکه حرکتي مي کرديم ، سر مان را مي چرخانديم ، گلوله باران مي شديم ، برادر علي مرداني گفت :بچه ها !اينطور که نمي شود دست روي دست بگذاريم ، اولين نارنجکها را خودش برداشت و حرکت کرد و ما هم به دنبال سرش حرکت کرديم . علي مرداني با فرياد يا مهدي سريع خودش را به سنگر عراقي ها رساند و نارنجکها را يکي پس از ديگري داخل سنگر هايشان رها کرد . آن شب توانستيم تقريبا با دست خالي دشمن را در آن مکان تار و مار کنيم .
دشمن پاتک سنگيني براي بچه ها ي گردان وارد کرده بود .صداي علي مرداني از پشت بيسيم شنيده مي شد؛ محکم و کوبنده فرياد مي زد: الحمد الله دشمن را سر جايش نشانديم ، کشته هاي زيادي اينجا از دشمن افتاده ، ما پيروزيم ، يک وجب از خاک را نتوانستند بگيرند .برادران شما فقط براي ما نقل و نبات بفرستيد .
منظور علي مرداني از نقل و نبات مهمات بود .اما ما مي دانستيم که بچه ها بسيار در فشار هستند .بعد از ساعتي نيروي کمکي به منطقه اعزام شد، وقتي به آنجا رسيديم علي مرداني و چند نفر از نيروهايش از شدت جراحات ديگر تاب ايستادن نداشتند .
بچه ها مي گفتند :در طول خط هر چند لحظه از يک نقطه تير اندازي کرده به صورت زيگزالي عمل مي کردند و دشمن به خيال اين که نيروهاي ايراني زياد هستند، نتوانسته بودند در خط نفوذ کنند .
در حين عمليات ، خاکريز اول و دوم عراقي ها تسخير شد .يکي از نيروها با عجله به طرف يک سنگر عراقي پيش مي رفت و اصلا متوجه تير اندازي از داخل سنگر نبود ، برادر حسن از مسافت دور تري اين بسيجي را صدا زد که بر گردد و گفت :داخل سنگر عراقي است .اما برادر بسيجي صداي او را نشنيد که متاسفانه با تير اندازي سرباز عراقي نقش زمين شد .نفر دوم هم به همين ترتيب به شهادت رسيد .
نيروي سوم قصد پيشروي به طرف سنگر را داشت، در اين فاصله برادر حسن نزدييک شد و او را هم از پشت سر صدا زد اما نشنيد ، باعجله خودش را به اين نيرو رساند . از پشت يقه اش را گرفت و گفت :مرد حسابي کجا مي روي ؟نمي بيني دو نفر را از دست داده ايم؟ تو را هم مثل آنها مي کشند ، مگر نمي بيني از داخل سنگر تير اندازي مي کنند، آن بسيجي حسابي به جوش امده بود و گفت :بگذار بروم، ديگر طاقت ندارم. اين نامردها دوستانم را کشتند !برادر حسن که اصرار بي جاي او را ديد، دستش را بلند کرد و سيلي محکمي به گوشش زد و در حاليکه خودش هم ناراحت بود، گفت :سيلي من بهتر از تيرهاي عراقي است ، تو اول بايد سنگر را با نارنجک منفجر کني ، و بعد خودت پيشروي داشته باشي !
قنبر نوروزي :
به او گفتم :حسن جان شما که در جبهه ها هستيد، وقتي بر مي گردي چند تا از همين اورکت ها بياور .جواب داد :مگر مال من است که بياورم . مال بيت المال است .گفتم حالا اورکت نه ، از اين کمري ها بياور .بازهم قبول نکرد، گفت :هيچي! اصلا همه اش مال بيت المال است .
خواهر شهيد :
بعد از شهادتش يکي از همرزمانش به خانه ما آمده بود ، مي گفت :برادر حسن هميشه آخرين فردي بود که استراحت مي کرد ، همه ي ما را مي گذاشت بخوابيم و خودش از تمام چادر ها سر کشي مي کرد و مي گفت :شما راحت بخوابيد من نگهباني مي دهم ، و نيمه شب وقتي همه ما در خواب ناز بوديم او کفش هاي بچه ها را واکس مي زد و سر جايش مي گذاشت، آنوقت مي خوابيد .
احمد جاويدي:
عمليات را آغاز کرديم ، هدف آزاد سازي بستان بود ، منطقه پر از ماسه هاي روان بود و مين هاي ضد تانک فراوان به چشم مي خورد ، برادر علي مرداني شروع کرد به جمع آوري مين ها. آنقدر با شجاعت و خونسردي آنها را جمع مي کرد که هر کي نمي دانست، فکر مي کرد هندوانه مي چيند، بعد از چند ساعت در کمال ناباوري ديدم او يک کاميون مين ضد تانک کشف کرده است .
آذر ي نوا:
به او گفتم :آخر برادر جان براي اينکه کاغذ بازي هاي اداري گردان وقتت را نگيرد، کمکي بياور. گفت :با اين کمبود نيرو يک نفر ديگر را معطل خود کنم!شما هر کدامتان مي خواهيد به مرخصي برويد برگه مرخصي را خودتان بنويسيد ، من پاشنه اش را امضا مي کنم. در بحبوحه عمليات هم دست از شوخ طبعي بر نمي داشت .
همسر شهيد:
بعد از چهلم برادرش ، عازم منطقه شد . صبح بعد از نماز و قرائت قرآن مرا خواست و با من صحبت کرد . گفت :ببين خانم اين سري که بروم ديگر بر نمي گردم ، اما بچه ها را به دست تو مي سپارم ، اگر خواستي ازدواج کني من مانعت نمي شوم اما سعي کن بچه هايم زير دست کسي نباشند .
عصمت عليمرداني :
کم کم ما را آماده مي کرد براي شهادتش ، گفت :مبادا گريه کنيد ، بخاطر بياوريد کساني را که چند تا شهيد داده اند. برايم تعريف مي کرد که در يک روز ما سه تا شهيد از يک خانواده را به خاک سپرديم اما خواهر و مادرش اصلا ضعف نشان ندادند ،حتي ناراحتي هم نکردند ، شما هه اصلا ناراحتي نکنيد ، مبادا گريه کنيد !
همسرشهيد:
شب قبل خواب حسن را ديدم، خيلي نگرانش بودم .صبح با بهانه گيري دختر کوچکم رو به رو شدم، هر چه کردم آرام نگرفت . دائم گريه مي کرد و مي گفت :برويم حرم بابا آمده حرم ، با ناچار او را بر داشتم و به حرم رفتم ، وضع روحي دخترم تا سه روز همين طور بود . بعد از ظهر روز سوم ، يکي از اقوام به خانه ما آمد و گفت :علي مرداني زخمي شده. ديگر مطمئن بودم که حسن شهيد شده ، بعد ها متوجه شدم که همزمان با بهانه گيري دخترم جسد شهيد را به مشهد انتقاال داده و ما بي خبر بوده اند .
محمد رضا محبوب:
در تنگه چزابه قبل از شهادتش زخمي شده بود. دوستانش او را به پشت خط انتقال دادند اما در بيمارستان خمين که پانسمانش تمام مي شود ، حتي لحظه اي را مکث نکرده به راه مي افتد. هر چه گفتند :برادر جان شما بهتر است استراحت کني قبول نکرده وگفته بود که :نه ، اگر بمانم بچه ها روحيه شان را از دست مي دهند ، بايد بروم و با همان حال به خط برگشته بود . بعد از چند ساعت حسن در همان جا به شهادت رسيد.
حسن لوحي:
در عين صلابت ، بسيار رئوف بود ، شبها به خاطر اين که بچه ها از خواب بيدار نمي شوند، با پاي برهنه از اين سنگر به آن سنگر مي رفت و سر کشي مي کرد. روز آخر در شلوغي کار و تلاش ، زير آتش سنگين ديدمش ، از گوش هايش خون مي آمد ، علت را که پرسيدم ، متوجه شده آنقدر آرپي جي زده که فشار زيادي به گوشهايش آمده و مجروح شده ، اما با اين حال تا لحظه شهادت در خط ماند و بسيار فعال جنگيد .
آن لحظات آخر از پا افتاده بود ، از گوشش خون مي آمد، بالاي سرش رفتم ، گفتم :برادر جان حرفي داري بگويي ، گفت :مرا به بالاي خاکريز ببر ، ر و به کربلا قرارم ده ، گفتم :حرفي ، سفارشي ، براي خانواده ات نداري ؟!باز گفت نه فقط مرا ببر بالاي خاکريز ...
هر طور بود او را به بالا کشيدم .رو به کربلا ، سه بار زمزمه کرد :السلام عليک يا ابا عبد الله .گفت :مرا ببر پايين در همان گودي بگذار و روي مرا چيزي بيانداز .خودت برو که بچه ها دست تنهايند .بعد از چند لحظه حسن شهيد شد .
احمد جاويدي:
برادرش که شهيد شده بود ، بعضي از اقوام از او خواستند با ماشين سپاه شهيد را به خانه بياورند تا خانواده او را بيينند اما علي مرداني قبول نکرد .
حسن از اين درخواست خيلي ناراحت شد و گفت :من با ماشين سپاه اين کار را انجام بدهم در حالي که بسياري از خانواده ديگر شهدا هم دوست دارند شهيدشان را به خانه بياورند ، آن وقت من چون وسيله سپاه در دست دارم سوء استفاده کنم ،مبادا اين کار را کنيد ، چون اگر صد سال هم بماند من اين کار را انجام نمي دهم .
آثارباقي مانده از شهيد
در شهر پاوه به همراه چمران در پاسگاهي مستقر شديم . دشمن ما را در محا صره کرده بود .گرسنگي بدجوري فشارمي آورد ، وقتي ضعف بچه ها را ديدم تصميم گرفتم چيزي براي خوردن پيدا کنم .نزديک پاسگاه يک آبادي قرار داشت .هر طور بود خودم را در تاريکي شب به آنجا رساندم .وارد خانه اي شدم. روستا قبلا مورد حمله قرار گرفته و چند جسد در خانه بجا مانده بود .وارد انبار شدم .يک کيسه آرد آنجا بود ، کيسه اي برداشتم ، پر از آرد کردم ، چشمم به يک جعبه خرما افتاد. آنرا برداشتم و بلافاصله خودم را به پاسگاه رساندم .بچه ها با ديدن من هم متجب بودند و هم خوشحال. پرسيدند آخر چطوري ؟جريان را تعريف کردم ، مدتي را با روزي يک خرما و مشتي آرد که بر روي زبانمان مي ريختيم، سر کرديم تا با لاخره نيروي کمکي رسيد و نجات پيدا کرديم .
او پس از مدتي به شغل مکانيکي روي آورد اما همچنان با فقر دست و پنجه نرم مي کرد .محل زندگيش زير زمين کوچک و محقري بود که در کوره سختي ها از وي انسان بزرگي ساخت که هر گز زير باز مسئوليت شانه خالي نکرد و تحت هيچ شرايطي از راه خويش کناره نگرفت .
بيست و هفت ساله بود که با دختر يکي از آشنايان ازدواج کرد و حاصل اين پيوند سه دختر و يک پسر مي باشد که از «حسن» به يادگار مانده است .او در سال 1352 در سفري که به «عراق» داشت، با امام آشنا شد و اين آشنايي او را در راه انقلاب قرار داد ، تلاش وي در اين راه منحصر به پخش اعلاميه و اطلاعيه و نوارهاي امام نبود بلکه او به روشنگري در ميان خانواده و فاميل پرداخت . گاه شبها خانواده را دور هم جمع مي کرد و از رسانه امام مسائلي را براي آنان بيان مي نمود .انقلاب پيروز شد و او به قصد پيشبرد اهداف انقلاب لباس مقدس سپاه بر تن کرد .
با آغاز درگيري هاي« گنبد»، راهي اين منطقه شد و در آنجا رشادت و ذکاوت او در مسائل جنگي کمک زيادي به فتح «گنبد» کرد .همرزمانش مي گويند از مهمترين عوامل شکست محاصره و فتح «گنبد» در درگيري با منافقين، ابتکار و شجاعت او بود .
با شروع اغتشاش «کردستان» داوطلبانه به اين خطه اعزام شد و بارها در کنار «چمران» مبارزه کرد . حسن با صفاي باطن و دلسوزي هاي پدرانه اش همه را مجذوب کرده بود و آن زمان که دست پليد جهان خواران از آستين صدام بيرون آمد، او باز هم براي از بين بردن ريشه هاي استکبار عزم خود را جزم کرد و به مناطق جنوب و غرب کشور اعزام شد . زماني در« بستان» ، گاه در «شلمچه» ، ارتفاعات« الله اکبر» و... با دشمن زبون به مبارزه بر خواست .او هرگز به جنگ پشت نکرد؛ حتي زماني که به مرخصي مي آمد فاميل را دور هم جمع مي کرد و آموزش نظامي ترتيب مي داد .مقاومت وي در برابر مشکلات و از خود گذشتگي اش در براب دوستان از او شخصيتي کم نظير ساخته بود که همگان دوستش داشتند و اهل محل «حسن» را مرد خدا نام داده بودند و بچه هاي جبهه او را پدري مهربان مي دانستند ، تلاش بي وقفه اش در صحنه نبرد روحيه نيروهايش را هر چه قوي تر کرده و از آنان شير مرداني مي ساخت که بار ها با فرماندهي او و توکل بر خدا بر دشمن زبون يورش بردند و پيروزمندانه قله هاي افتخار را فتح کردند ، فتح ارتفاعات الله اکبر به فرماندهي او و بر خورد با ميدان مين در حين عمليات و سپس عبور دادن نيروهايش ، از اين ميدان ، بدون خنثي نمودن مين ها ، برگ زريني است که ا ز توکل او بر خدا حکايت مي کند و اين در حالي است که کوچکترين آسيبي به نيروهايش نرسد .
اين مرد خدا در آخرين روزهاي زندگي خاکي فرماندهي گردان را بر عهده داشت و در تنگه« چزابه» که از حساس ترين مناطق عملياتي محسوب مي شود، خدمت مي کرد .
چند ساعت قبل از شهادت به سختي مجروح شد اما به لحاظ اين که نکند رفتنش خللي در روحيه نيروها به وجود آورد، در خط ماند و فعالانه به نبرد ادامه داد .
و سرانجام در بعد از ظهر همان روز با اصابت تير به قلب پاکش جام وصل را سر کشيد و پس از عمري بال و پر زدن در اشتياق روي دوست به وصال نائل آمد .
در آخرين لحظات زندگي از همرزمش مي خواهد او را به طرف حرم ابا عبد الله بگرداند .آنگاه به حضرت سلام مي دهد و جان به جان آفرين تسليم مي کند ، به اين ترتيب وعده ديدار در تاريخ 21/ 11/ 1360 در تنگه «چزابه» براي «حسن علي مرداني» محقق شد .
روح بلندش با عرشيان نشست و جسم خاکي اش در بهشت رضا به خاک سپرده شد .
منبع:"کاش با تو بودم"نوشته ي رويا حسيني،نشر کنگره ي بزرگداشت سرداران و23000شهيد خراسان،مشهد-1384
خاطرات
عصمت عليمرداني خواهر شهيد:
مادرم براي ديدن پدر و مادرش به روستاي ديگر رفته بود و ما خواهر برادرها در خانه بوديم .سر ظهر فقيري به در خانه آمد ، رفتم و در را باز کردم .او را که ديدم بناي داد و بيداد را گذاشتم .گفتم :مرد به اين بزرگي خجالت نمي کشي گدايي مي کني !تو از همه ما پر توانتري، چرا نمي روي کار کني ؟برادرم حسن ، متتوجه شد، سريع خودش را به در حياط رساند ، خيلي ناراحت بود که چرا با آن مرد بدگويي کردم .او به من گفت :دفعه آخرت باشد ، چيزي که نمي دهي، حد اقل احترامش را داشته باش .
از کوچه باغ هاي روستا مي گذشتيم تا به زراعت خودمان برسيم و کار درو را آغاز کنيم . از مسجد روستا عبور کرديم ، حسن گفت :بيا با هم برويم نماز بخوانيم. گفتم :من که بلد نيستم .گفت :من با صداي بلند مي خوانم و تو هم تکرار کن ،کم کم ياد مي گيري. آن روز اولين نمازدوران کودکي را با حسن به جا آوردم .
همسرشهيد:
بچه ها کوچک بودند و کار خانه زياد ، حسن يک شب در ميان شيفت داشت ، اما مواقع بيکاري راضي نمي شد در خانه استراحت کند ، شبهايي که گشت نداشت، مي گفت :امشب نوبت من است از بچه ها مراقبت کنم و نوبت توست که استراحت کني ، با وجود حسن کارها برايم سخت نبود .
عصمت علي مرداني :
دخترش را در بغل گرفته بود و قرآن مي خواند ، او کوچک بود و مدام با پدرش بازي مي کرد. گفتم داداش لااقل بچه را بگذار پايين تا بتواني درست قرآن بخواني .دخترش را بالا و پايين کرد . خنديد و گفت :اين جگر بابا ست .دختر بابا ست .گفتم حسن دخترت را خيلي دوست داري، نه ؟
ادامه داد ، خواهر جان مگر شما بچه ات را دوست نداري ؟!گفتم : چرا ، اما فکر مي کنم تو بچه ات را از همه بيشتر دوست داشته باشي .
محمد رضا محجوب باجناق شهيد:
موتور کوچکي داشتم که بعضي اوقات همان جا در حياط مي گذاشتم و فراموش مي کردم به داخل خانه بياورمش. بارها حسن به من گوشزد کرده بود ، اما به خرجم نمي رفت .يک شب که در خانه نشسته بودم حسن وارد شد ، گفت موتورت را در بياور تا با هم جايي برويم .گفتم :باشد الان حاضر مي شوم . چشم تان روز بد نبيند، همين که به در حياط آمدم، موتور را پيدا نکردم . برايم مسلم شد که او را دزديده اند. حسن گفت :چقدر به تو گفتم !به حرفم گوش نکردي ، آخرش موتورش را دزديدند .
تا سه روز کار من شده بود دنبال موتور گشتن ، تا اينکه حسن به در خانه آمد و گفت :اگر ديگر تصميم گرفتي مواظب موتورت باشي برو آنرا بردار ، همان شب قبل از اينکه به خا نه ات بيايم موتور را دم در حياط ديدم آن را به پاسگاه طرق انتقال دادم، حالا هم برو از آنجا تحويلش بگير !از اينکه ديدم دزدي موتور شوخي بوده خيلي خوشحال شدم .
همسرشهيد:
اوايل ازدواجمان بود ، يک شب که به خانه بر گشت ديدم بسته اي در دست دارد .پرسيدم :چي گرفتي ؟آنرا باز کرد ؛ يک کتاب داخل بسته بود .حسن گفت :اين رساله امام خميني است . بايد مراقب باشيم و جايي پنهانش کنيم تا کسي متوجه نشود ، او هر شب کتاب را در دست مي گرفت و مطالعه مي کرد و گاه شبها در خانه مادرم در جمع خانوادگي مسائلش را توضيح مي داد .
کاظمي دوست شهيد:
با هم به راهپيمايي رفته بوديم ، مامورين يورش آورند، چند نفري جلوي من و حسن سبز شدند و يک سيلي محکم به گوشم زدند. حسن در يک لحظه از غفلت آنان استفاده کرد ، دستم را کشيد و فرار کرديم .
کمي جلو تر يک مغازه قرار داشت ، داخل مغازه پنهان شديم و کرکره اش را پايين کشيديم ، بعد از ساعتي با اصرار حسن که حوصله اش سر رفته بود ، از مغازه بيرون آمديم . چشمتان روز بد نبيند دوباره چندين مامور سر راهمان را گرفتند ، هر طوري بود خودمان را به حرم رسانديم .ان روز پس از تعقيب و گريز فراوان بالاخره نجات پيدا کرديم . باز فردا حسن در راهپيمايي شرکت کرد که روز از نو ، روزي از نو . او با شور و هيجان زياد در پيش برد انقلاب فعاليت مي کرد .
عصمت علي مرداني:
به راحتي و آسايش زن و بچه خيلي اهميت مي داد ، و براي ديگران نيز الگو بود . يک روز به خانه يکي از دوستانش سر مي زند . هوا سرد شده بود و ظاهرا دوستش در خانه نفت نداشتند .همسر دوستش به او شکايت مي کند که برادر حسن ما نفت نداريم، اين مرد به فکر نيست . حسن با ناراحتي از دوستش سوال مي کند که چرا به فکر همسرت نيستي؟ او در جواب مي گويد :سزاوار نيست من در صف نفت بايستم و نفت بگيرم .
حسن بلافاصله از خانه بيرون مي رود و مقداري نفت براي آنها تهيه مي کند .سپس رو به دوستش مي کند و مي گويد :سزاور نيست تو در خانه باشي و خانواده ات بي نفت بماندو در سختي زندگي کند .
قاسمي :
اغلب براي نماز شب بر مي خاست اما آنقدر آرام و بي صدا که مزاحم کسي نباشد. براي نماز صبح هم که مي خواست بچه ها را بيدار کند ، يکي يکي کنارشان مي رفت ، دستش را آرام روي سينه اش مي گذاشت و خيلي آهسته صدا مي زد: برادرجان پاشو نماز صبح است.
عازم کردستان شديم. در آنجا همه بچه ها در دسته ها و گروهانها قرار داشتند .برادر علي مرداني هم در همين جا سازماندهي شد اما بعضي ها به علت اين که ايشان سنش نسبت به بقيه بالا تر بود، کمي دلخور بودند تا اينکه بچه ها در حين انجام ماموريت کمين خوردند و چند نفري شهيد شدند، آن موقع در تعقيب نيروهاي کموله و دموکرات ، برادر علي مرداني رشادتهاي زيادي از خود نشان داد و همين امر باعث شد که کلا کساني که نسبت به ايشان مخالف بودند ،عوض شدند .
چند نفر از بچه ها که در ارتفاعات الله اکبر همراه علي مرداني بودند، براي من تعريف مي کردند :شبي در منطقه ، عراقي ها نيروهاي خود را در يک جا جمع کرده و از اين کانال حسابي بر سر بچه ها آتش مي ريختند ، به محض اينکه حرکتي مي کرديم ، سر مان را مي چرخانديم ، گلوله باران مي شديم ، برادر علي مرداني گفت :بچه ها !اينطور که نمي شود دست روي دست بگذاريم ، اولين نارنجکها را خودش برداشت و حرکت کرد و ما هم به دنبال سرش حرکت کرديم . علي مرداني با فرياد يا مهدي سريع خودش را به سنگر عراقي ها رساند و نارنجکها را يکي پس از ديگري داخل سنگر هايشان رها کرد . آن شب توانستيم تقريبا با دست خالي دشمن را در آن مکان تار و مار کنيم .
دشمن پاتک سنگيني براي بچه ها ي گردان وارد کرده بود .صداي علي مرداني از پشت بيسيم شنيده مي شد؛ محکم و کوبنده فرياد مي زد: الحمد الله دشمن را سر جايش نشانديم ، کشته هاي زيادي اينجا از دشمن افتاده ، ما پيروزيم ، يک وجب از خاک را نتوانستند بگيرند .برادران شما فقط براي ما نقل و نبات بفرستيد .
منظور علي مرداني از نقل و نبات مهمات بود .اما ما مي دانستيم که بچه ها بسيار در فشار هستند .بعد از ساعتي نيروي کمکي به منطقه اعزام شد، وقتي به آنجا رسيديم علي مرداني و چند نفر از نيروهايش از شدت جراحات ديگر تاب ايستادن نداشتند .
بچه ها مي گفتند :در طول خط هر چند لحظه از يک نقطه تير اندازي کرده به صورت زيگزالي عمل مي کردند و دشمن به خيال اين که نيروهاي ايراني زياد هستند، نتوانسته بودند در خط نفوذ کنند .
در حين عمليات ، خاکريز اول و دوم عراقي ها تسخير شد .يکي از نيروها با عجله به طرف يک سنگر عراقي پيش مي رفت و اصلا متوجه تير اندازي از داخل سنگر نبود ، برادر حسن از مسافت دور تري اين بسيجي را صدا زد که بر گردد و گفت :داخل سنگر عراقي است .اما برادر بسيجي صداي او را نشنيد که متاسفانه با تير اندازي سرباز عراقي نقش زمين شد .نفر دوم هم به همين ترتيب به شهادت رسيد .
نيروي سوم قصد پيشروي به طرف سنگر را داشت، در اين فاصله برادر حسن نزدييک شد و او را هم از پشت سر صدا زد اما نشنيد ، باعجله خودش را به اين نيرو رساند . از پشت يقه اش را گرفت و گفت :مرد حسابي کجا مي روي ؟نمي بيني دو نفر را از دست داده ايم؟ تو را هم مثل آنها مي کشند ، مگر نمي بيني از داخل سنگر تير اندازي مي کنند، آن بسيجي حسابي به جوش امده بود و گفت :بگذار بروم، ديگر طاقت ندارم. اين نامردها دوستانم را کشتند !برادر حسن که اصرار بي جاي او را ديد، دستش را بلند کرد و سيلي محکمي به گوشش زد و در حاليکه خودش هم ناراحت بود، گفت :سيلي من بهتر از تيرهاي عراقي است ، تو اول بايد سنگر را با نارنجک منفجر کني ، و بعد خودت پيشروي داشته باشي !
قنبر نوروزي :
به او گفتم :حسن جان شما که در جبهه ها هستيد، وقتي بر مي گردي چند تا از همين اورکت ها بياور .جواب داد :مگر مال من است که بياورم . مال بيت المال است .گفتم حالا اورکت نه ، از اين کمري ها بياور .بازهم قبول نکرد، گفت :هيچي! اصلا همه اش مال بيت المال است .
خواهر شهيد :
بعد از شهادتش يکي از همرزمانش به خانه ما آمده بود ، مي گفت :برادر حسن هميشه آخرين فردي بود که استراحت مي کرد ، همه ي ما را مي گذاشت بخوابيم و خودش از تمام چادر ها سر کشي مي کرد و مي گفت :شما راحت بخوابيد من نگهباني مي دهم ، و نيمه شب وقتي همه ما در خواب ناز بوديم او کفش هاي بچه ها را واکس مي زد و سر جايش مي گذاشت، آنوقت مي خوابيد .
احمد جاويدي:
عمليات را آغاز کرديم ، هدف آزاد سازي بستان بود ، منطقه پر از ماسه هاي روان بود و مين هاي ضد تانک فراوان به چشم مي خورد ، برادر علي مرداني شروع کرد به جمع آوري مين ها. آنقدر با شجاعت و خونسردي آنها را جمع مي کرد که هر کي نمي دانست، فکر مي کرد هندوانه مي چيند، بعد از چند ساعت در کمال ناباوري ديدم او يک کاميون مين ضد تانک کشف کرده است .
آذر ي نوا:
به او گفتم :آخر برادر جان براي اينکه کاغذ بازي هاي اداري گردان وقتت را نگيرد، کمکي بياور. گفت :با اين کمبود نيرو يک نفر ديگر را معطل خود کنم!شما هر کدامتان مي خواهيد به مرخصي برويد برگه مرخصي را خودتان بنويسيد ، من پاشنه اش را امضا مي کنم. در بحبوحه عمليات هم دست از شوخ طبعي بر نمي داشت .
همسر شهيد:
بعد از چهلم برادرش ، عازم منطقه شد . صبح بعد از نماز و قرائت قرآن مرا خواست و با من صحبت کرد . گفت :ببين خانم اين سري که بروم ديگر بر نمي گردم ، اما بچه ها را به دست تو مي سپارم ، اگر خواستي ازدواج کني من مانعت نمي شوم اما سعي کن بچه هايم زير دست کسي نباشند .
عصمت عليمرداني :
کم کم ما را آماده مي کرد براي شهادتش ، گفت :مبادا گريه کنيد ، بخاطر بياوريد کساني را که چند تا شهيد داده اند. برايم تعريف مي کرد که در يک روز ما سه تا شهيد از يک خانواده را به خاک سپرديم اما خواهر و مادرش اصلا ضعف نشان ندادند ،حتي ناراحتي هم نکردند ، شما هه اصلا ناراحتي نکنيد ، مبادا گريه کنيد !
همسرشهيد:
شب قبل خواب حسن را ديدم، خيلي نگرانش بودم .صبح با بهانه گيري دختر کوچکم رو به رو شدم، هر چه کردم آرام نگرفت . دائم گريه مي کرد و مي گفت :برويم حرم بابا آمده حرم ، با ناچار او را بر داشتم و به حرم رفتم ، وضع روحي دخترم تا سه روز همين طور بود . بعد از ظهر روز سوم ، يکي از اقوام به خانه ما آمد و گفت :علي مرداني زخمي شده. ديگر مطمئن بودم که حسن شهيد شده ، بعد ها متوجه شدم که همزمان با بهانه گيري دخترم جسد شهيد را به مشهد انتقاال داده و ما بي خبر بوده اند .
محمد رضا محبوب:
در تنگه چزابه قبل از شهادتش زخمي شده بود. دوستانش او را به پشت خط انتقال دادند اما در بيمارستان خمين که پانسمانش تمام مي شود ، حتي لحظه اي را مکث نکرده به راه مي افتد. هر چه گفتند :برادر جان شما بهتر است استراحت کني قبول نکرده وگفته بود که :نه ، اگر بمانم بچه ها روحيه شان را از دست مي دهند ، بايد بروم و با همان حال به خط برگشته بود . بعد از چند ساعت حسن در همان جا به شهادت رسيد.
حسن لوحي:
در عين صلابت ، بسيار رئوف بود ، شبها به خاطر اين که بچه ها از خواب بيدار نمي شوند، با پاي برهنه از اين سنگر به آن سنگر مي رفت و سر کشي مي کرد. روز آخر در شلوغي کار و تلاش ، زير آتش سنگين ديدمش ، از گوش هايش خون مي آمد ، علت را که پرسيدم ، متوجه شده آنقدر آرپي جي زده که فشار زيادي به گوشهايش آمده و مجروح شده ، اما با اين حال تا لحظه شهادت در خط ماند و بسيار فعال جنگيد .
آن لحظات آخر از پا افتاده بود ، از گوشش خون مي آمد، بالاي سرش رفتم ، گفتم :برادر جان حرفي داري بگويي ، گفت :مرا به بالاي خاکريز ببر ، ر و به کربلا قرارم ده ، گفتم :حرفي ، سفارشي ، براي خانواده ات نداري ؟!باز گفت نه فقط مرا ببر بالاي خاکريز ...
هر طور بود او را به بالا کشيدم .رو به کربلا ، سه بار زمزمه کرد :السلام عليک يا ابا عبد الله .گفت :مرا ببر پايين در همان گودي بگذار و روي مرا چيزي بيانداز .خودت برو که بچه ها دست تنهايند .بعد از چند لحظه حسن شهيد شد .
احمد جاويدي:
برادرش که شهيد شده بود ، بعضي از اقوام از او خواستند با ماشين سپاه شهيد را به خانه بياورند تا خانواده او را بيينند اما علي مرداني قبول نکرد .
حسن از اين درخواست خيلي ناراحت شد و گفت :من با ماشين سپاه اين کار را انجام بدهم در حالي که بسياري از خانواده ديگر شهدا هم دوست دارند شهيدشان را به خانه بياورند ، آن وقت من چون وسيله سپاه در دست دارم سوء استفاده کنم ،مبادا اين کار را کنيد ، چون اگر صد سال هم بماند من اين کار را انجام نمي دهم .
آثارباقي مانده از شهيد
در شهر پاوه به همراه چمران در پاسگاهي مستقر شديم . دشمن ما را در محا صره کرده بود .گرسنگي بدجوري فشارمي آورد ، وقتي ضعف بچه ها را ديدم تصميم گرفتم چيزي براي خوردن پيدا کنم .نزديک پاسگاه يک آبادي قرار داشت .هر طور بود خودم را در تاريکي شب به آنجا رساندم .وارد خانه اي شدم. روستا قبلا مورد حمله قرار گرفته و چند جسد در خانه بجا مانده بود .وارد انبار شدم .يک کيسه آرد آنجا بود ، کيسه اي برداشتم ، پر از آرد کردم ، چشمم به يک جعبه خرما افتاد. آنرا برداشتم و بلافاصله خودم را به پاسگاه رساندم .بچه ها با ديدن من هم متجب بودند و هم خوشحال. پرسيدند آخر چطوري ؟جريان را تعريف کردم ، مدتي را با روزي يک خرما و مشتي آرد که بر روي زبانمان مي ريختيم، سر کرديم تا با لاخره نيروي کمکي رسيد و نجات پيدا کرديم .
لینک کپی شد
نظر شما
