مرا که خاک کردند...

کد خبر: ۱۱۴۷۲۶
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۸۶ - ۱۷:۳۲ - 03December 2007
تا آمدم به خودم بجنبم، همه دوروبرم را گرفته بودند. رسمي بود که بايد به آن تن مي‌دادم، هر وقت چند روزي شهدا خودشان را نشان ندهند، يکي از تازه واردين را خاک مي‌کنند تا شهدا دلشان به حال او بسوزد و خودي نشان دهند. تا آمدم التماس کنم که نه! مرا خواباند روي زمين و «محمدرضا حيدري» که پشت دستگاه بيل مکانيکي بود، در نزديکي‌ام پاکت بيل را در زمين فرو برد و مقدار زيادي خاک رويم ريخت. فقط مواظب بودند که خاک توي چشم و گوش و دهانم نرود.
خاک را که ريختند، رفتند سراغ کندن زمين و مرا به حال خود رها کردند، دم غروب بود و هوا مي‌رفت که تاريک شود. در حالي که سعي مي‌کردم خاک‌ها را از جلوي صورتم کنار بزنم تا راحت‌تر نفس بکشم، نگاهم افتاد به همانجايي که حيدري بيل مکانيکي را در زمين فرو برده بود. يک تکه لباس بيرون زده بود. بچه‌ها را صدا کردم، اول فکر کردند مي خواهم کلک بزنم تا از زير خاک بيرون بيايم. آمدند جلو؛ تکه لباس را که ديدند، باورشان شد ولي خيلي سريع اتفاق افتاده بود.
خاک‌ها را کنار زدند و بيرون آمدم، درست جايي که مرا خاک کرده بودند، زير محلي که پاهايم قرار داشت. جمجمه را که بيرون آورديم، يک گلوله وسط پيشاني‌اش خورده بود. احتمالاً جاي تير خلاصي بود. اسم شهيد «علي نيرنا» بود. بدنش را هم دو سه متر آن طرفتر پيدا کرديم که يک ترکش از پشت به کتفش خورده بود و هنوز ترکش توي استخوان بود.
 
منبع : تبيان 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین