رويكرد شاعران جوان نسبت به سطوح مختلف پديده اجتماعى جنگ - قسمت دوم
تا آمدم به خودم بجنبم، همه دوروبرم را گرفته بودند. رسمی بود که باید به آن تن میدادم، هر وقت چند روزی شهدا خودشان را نشان ندهند، یکی از تازه واردین را خاک میکنند تا شهدا دلشان به حال او بسوزد و خودی نشان دهند. تا آمدم التماس کنم که نه! مرا خواباند روی زمین و «محمدرضا حیدری» که پشت دستگاه بیل مکانیکی بود، در نزدیکیام پاکت بیل را در زمین فرو برد و مقدار زیادی خاک رویم ریخت. فقط مواظب بودند که خاک توی چشم و گوش و دهانم نرود.
خاک را که ریختند، رفتند سراغ کندن زمین و مرا به حال خود رها کردند، دم غروب بود و هوا میرفت که تاریک شود. در حالی که سعی میکردم خاکها را از جلوی صورتم کنار بزنم تا راحتتر نفس بکشم، نگاهم افتاد به همانجایی که حیدری بیل مکانیکی را در زمین فرو برده بود. یک تکه لباس بیرون زده بود. بچهها را صدا کردم، اول فکر کردند می خواهم کلک بزنم تا از زیر خاک بیرون بیایم. آمدند جلو؛ تکه لباس را که دیدند، باورشان شد ولی خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
خاکها را کنار زدند و بیرون آمدم، درست جایی که مرا خاک کرده بودند، زیر محلی که پاهایم قرار داشت. جمجمه را که بیرون آوردیم، یک گلوله وسط پیشانیاش خورده بود. احتمالاً جای تیر خلاصی بود. اسم شهید «علی نیرنا» بود. بدنش را هم دو سه متر آن طرفتر پیدا کردیم که یک ترکش از پشت به کتفش خورده بود و هنوز ترکش توی استخوان بود.
منبع : تبیان
لینک کپی شد
نظر شما
