سبحاني کوهسرخي,حسين

کد خبر: ۱۱۴۷۶۵
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۸۶ - ۰۹:۵۵ - 06December 2007

حسين سبحاني کوهسرخي سال 1331 ه ش در روستاي ايوار دربخش کوهسرخ در شهرستان کاشمر ودر خانواده اي مذهبي به دنيا آمد .در خردسالي قرآن را از پدر روحاني اش فرا گرفت. در زادگاهش دوره ابتدايي را گذراند و در کشاورزي کمک دست پدر شد .
پس از چند سال قالي بافي و بعد از مدتي اشتغال به کار بنايي ، به تهران رفت و در کوره آجرپزي به کارگري پرداخت .اهل مطالعه بود و اوقات تنهايي و فراغتش را با کتاب هاي مذهبي پدر مي گذراند .لذا با آگاهي هايي که به دست آورده بود، وارد فعاليت هاي سياسي شد و در راهپيمايي هاي انقلاب اسلامي به کاشمر مي رفت و با کفن شرکت مي کرد .
سال 1357 ه ش با خانم زهرا ارمند پيوند زندگي مشترک بست که در نتيجه اين پيوند مبارک داراي يک پسر و سه دختر هستند .
حسين به ورزش به ويژه کوهنوردي دلبسته بود .کشتي قهرماني را تا مقام دومي استان پي گرفت و در وزن 48 کيلو گرم کشتي مي گرفت .
حسين سبحاني با تشکيل سپاه در سال 1358 ، عضو سپاه کاشمر گرديد . پس از مدتي بر اي مقابله با ضد انقلاب در کردستان ، عازم سنندج شد و چند ماه در آن منطقه حضور داشت .پس از آن دوره آموزش عمومي سپاه را در مشهد گذراند و در واحد آموزش نظامي مربي تخريب گرديد و در پادگان شهيد مدني کاشمر مشغول خدمت شد. خاطرات حسين برهاني به عنوان همکارش خواندني است .
وي درباره مهارت نظامي شهيد سبحاني مي گويد :حسين در کارهاي نظامي بسيار ورزيده بود و روحيه خوبي داشت. در عمليات عبور از گلدسته مسجد جامع تا ميدان مرکزي کاشمر از جمله افراد اندکي بود که توانايي انجام دادن آن را داشتند .
برهاني مي افزايد :حسين چون کارش آموزش تخريب بود و همواره با مواد منفجره سر و کار داشت ؛ خود را با شهادت احساس مي کرد و اين انتظار و احساس ، روحيه تعبد و راز و نياز را در او تقويت کرده بود .او با وجود خستگي ، کم خوابي و کارهاي زيادش شب ها از نماز شب و راز و نياز غافل نمي شد .حسين سبحاني دوره آموزش تانک را نيز گذراند و ديگر بار راهي جبهه نبرد شد .در عمليات طريق القدس با تانک جلو نيروهاي پياده حرکت مي کرد و مدتي را در گردان ادوات، مسئول قبضه خمپاره 60 ميلي متري بود .

حسين عاقبتي همرزم ديگر شهيد مي گويد :
او مدتي در «جماران» و در حفاظت از امام خدمت مي کرد و سال 1360 حدود دو ماه در جبهه ها فرمانده گروهان بود و سال 1363 به لشگر 25 کربلا اعزام شد و هشت ماه در آنجا فرمانده گردان ادوات بود . سپس به «کوهسرخ» برگشت و حدود يک سال فرمانده بسيج آنجا بود.
اين سردار شجاع و حماسه آفرين براي چندمين بار در ماه مبارک رمضان به جبهه نبرد شتافت و در تيپ 21 امام رضا معاون اول گردان کوثر شد .در منطقه «مهران» براي از کار انداختن قبضه کاليبر دشمن متجاوز ،با شجاعت حرکت کرد که با اصابت گلوله اي به ناحيه قلب و با ذکر يا حسين و يا مهدي، نقش زمين گرديد و در تاريخ 30/ 2/ 1365 به کاروان شهيدان هميشه جاويد اسلام پيوست .
پيکر پاک سردار شهيد حسين سبحاني کوهسرخي روز نوزدهم رمضان با حضور گسترده مردم قدر شناس کاشمر تشييع و سپس در زادگاهش ايور به خاک سپرده شد .
روانش شاد ،يادش گرامي و راهش پر رهرو باد !

در بين خانواده و دوستان اسوه صبر و تحمل و حوصله بود و به ديگران توصيه اش اين بود :صبر پيشه کنيد ؛ چون صبر مومن به منزله سر براي پيکر است ؛ اگر صبر نداشته باشيد مثل اين است که بدنتان سر ندارد ؛ و بدن بي سر پس از چند ساعت متعفن مي شود و صبر اگر نباشد ايمان متعفن مي شود .
ايمان يعني قبول هر حادثه و هر کاري که از جانب پروردگار رخ دهد . همه آنها مقدر است و نبايد چون و چرايي داشته باشيم ؛ پس مي توانيم بگوييم :صبر ، صبر ، صبر ؛ چون به قول شاعر :
صبر و ظفر دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
او به دنبال جاودانگي بود ؛ آيا جاودانه تر از وصل شدن به معبود يکتاي بي همتا مي توان يافت ؟
در آخر وصيت نامه حسين آمده است :
اي جسم و تن زيبا ، هم خاک شود روزي
اين نام من از دنيا ، هم پاک شود روزي
هر کس که مرا داند ، اين خط مرا خواند
شايد که کند يادم ، غمناک شود روزي
منبع:"افلاکيان خاکي"نوشته ي علي اکبر نخعي،نشر کنگره ي بزرگداشت سرداران و23000شهيد خراسان،مشهد-1384




خاطرات

زهرا آرمند ، همسر شهيد :
هنگام پيروزي انقلاب ، حسين کفني را در راهپيمايي ها به تن مي کرد ، تا کرد و خواست که آن را در صندوق گذارم .آخرين باري که به جبهه رفت ، گفت: اگر چيزي بگويم، ناراحت نمي شوي؟ گفتم: نه؛ چرا ناراحت شوم.
گفت: لياقت شهادت ندارم ؛ ولي اگر شهيد شدم ، همان کفن را هنگام دفنم همراهم کنيد .
نمي دانم روز شهادتش با حال خرابم چگونه سفارشش را به ياد آوردم و کفن زمان انقلاب را همراهش کردم .

سيد علي اکبرحسيني ايوري :
سال 1358 حسين رفته بود و در گناباد بنايي مي کرد و ماهيانه چهل هزار ريال دستمزد مي گرفت .او اشتياق زيادي براي ورود به سپاه داشت .تلفني به او گفتم: حقوق سپاه يک سوم در آمد فعلي اوست .در جوابم گفت :من که نمي خواهم براي حقوق وارد سپاه شوم ، دوست دارم که در خدمت انقلاب و سپاه باشم. با حقوق پانزده هزار ريال سپاه مي سازم .

همسر شهيد :
براي بيرون رفتن آماده شده بوديم که حسين با ماشين سپاه به خانه رسيد .در حالي که مي رفت تا از کمد مدارکش را بردارد ، پرسيد :به جايي مي روي ؟گفتم: مي خواهم به گلزار باغمزار بروم اگر ممکن است با تو مي آيم .
گفت :زهرا جان !ببخشيد !نمي توانم با خودرو سپاه شما را برسانم .
من هم با تاکسي رفتم .عصر که حسين به خانه برگشت، باز هم عذر خواهي کرد که من ناراحت نشده باشم .

حسين در جبهه که بود ، از سپاه براي سرکشي به خانه آمدند و يک پتو هديه دادند .هنگامي که برگشت، پتو را نشانش دادم؛ ناراحت شد و گفت :چرا قبول کردي ؟من که براي ماديات به جبهه نرفتم؛ اگر ديگر چنين چيزي پيش آمد قبول نکن ؛ اگر هم قبول کردي ، بلافاصله آن را مي بري و به جبهه اهدا مي کني !

يکي از دوستان:
روزي براي سر زدن از درختان بادام به ده رفتم .ديدم حسين با موتور سيکلت به طرفم مي آيد .تعجب کردم که ايشان در روستا چه کار مي کرد ؟پرسيدم :اين موقع صبح از کجا مي آيي ؟گفت :از خانه فلاني .گفتم :آنجا چه کار داشتي ؟گفت: اين زن و شوهر مدت زيادي بود که با هم قهر بودند و صلاح نبود .ديشب رفتم و با آنان صحبت کردم و بالاخره آشتي شان دادم و چون دير وقت بود، همان جا خوابيدم .حالا هم بهتر ديدم پيش از رفتن به کاشمر به شما سربزنم .
خيلي از بزرگتر هاي فاميل نتوانسه بودند، اين مرد و زن را آشتي بدهند .

همسر شهيد:
سپيده صبح زده بود .هنوز بچه ها بيدار نشده بودند .حسين بند پوتين هايش را بست و با بچه ها در حالي که در خواب بودند، خداحافظي کرد .با آينه و قرآن بدرقه اش کردم .سه بار از زير قرآن رد شد ، چهره اش را برگرداند و عميق به من نگاه کرد .لبخند زد و رفت. کاسه آب را پشت سرش روي زمين پاشيدم. به آخر کوچه که رسيد دست تکان دادم و در را بستم .
ناگهان در به صدا در آمد، برخاستم ، چادرم را از روي شانه ام به سرم کشيدم و در را باز کردم .قامتش چهار چوب در را پر کرده بود .خوشحال و متعجب گفتم :برگشتي ؟چيزي نگفت .بر بالين بچه ها زانو زد و سر و چشمشان را بوسيد .
با خنده و شوخي گفتم :براي همين دوباره برگشتي ؟ گفت :خواستم يک بار ديگر بچه ها را ببينم و با آنان خداحافظي کنم ؛ خداحافظي را طور ديگري گفت .بند دلم پاره شد .چيزي به روي خود نياوردم .بلند شد ، تک تک بچه ها را نگريست .به در اتاق رفت و دوباره سرش را برگرداند .
هيچ وقت او را به آن حال نديده بودم .هيچگاه آن طور خداحافظي نکرده بود و اين آخرين وداعش بود .

چند روز به ماه مبارک رمضان مانده حسين را ناراحت ديدم .پرسييدم :چرا غمگين و ناراحتي ؟گفت :مساله اي سر ماه مبارک بدجوري آزارم مي دهد .گفتم مگر چه شده است ؟پاسخ داد :چند روز پيش در ده ما بين عده اي از اهالي و فردي از روستاي ديگر دعوايي رخ داده بود .او را کتک زده بودند و من به کسي که آن روستايي غريب را زده بود ؛ گفتم درست نبود که او را تنها گير بياوريد و کتک زديد .مسلماني و غريب نوازي مان کجا رفته است ؟
گفتم :کار بدي نکردي که ناراحتي .گفت :نه آن بنده خدا مي گفت که چرا از آن مرد غريبه طرفداري کردم ؟دو روز پيش هم سلامش کردم، ولي جواب نداد ؛ مثل اين که از من رنجيده است .
بالاخره حسين خودش به روستاي مجاور رفت و خانه مرد کتک خورده را پيدا کرد و بعد از عذر خواهي دستش را بوسيد و از طرف هم ولايتي هايش از او حلاليت طلبيد .او هم پذيرفت و آشتي کرد .

عندليب، همرزم شهيد:
هجده روز پس از اعزام آقاي سبحاني در کاشمر براي سرکشي به خانه اش رفتم .جلو در حياط با همسرش صحبت مي کرديم .گفتم :دارم به کوهسرخ مي روم ؛ اگر کاري يا سفرشي داريد ؛ بگوييد تا انجام دهم .گفت :فردا جمعه است و بچه ها تعطيل هستند و مدتي است که خويشان را نديده ام؛ بهتر است که با شما به کوهسرخ بيايم .
ناگهان دختر پنج ساله حسين از من پرسيد :عمو مجتبي !پدرم شهيد شده است ؟گفتم :دخترم اين چه حرفي است که مي زني ؟و با تعجب به يکديگر نگاه کرديم .
دو روز بعد يکي از همکاران در خيابان خبر شهادت سبحاني را داد .در آن هنگام به ياد حرف دختر خردسالش افتادم .





آثار باقي مانده از شهيد
شب عمليات ، حسين شور و حال ديگري داشت .به حاج آقاي صادقي فرمانده گردان گفتم :تو را به جان عزيزت نگذار که امشب حسين بيايد ؛ اگر بيايد شب آخري است که او را مي بيني .
ساير بچه ها هم اين جمله را به زبان آورده بودند .دستم را روي شانه حسين گذاشتم و گفتم :حسين جان امشب لازم نيست بيايي ؛اگر احتياج شد ،خبرت مي کنيم .
حسين گفت :حاج آقا !خودت که براي عمليات آمده ايم .من هم هيچ جوابي برايش نداشتم .
بچه ها دوباره به سراغم آمدند، موضوع را از سر گرفتند :حاجي !تو را به خدا نگذار !
صدايم سنگين و چشمانم پر اشک شده بود .بريده گفتم :من چه کار مي توانم بکنم ؟کسي را که خدا دعوتش کرده باشد ،من نمي توانم نگهش دارم. سرانجام حسين در حالي که پيشاني بند «ياحسين» بسته بود ،رو به قبله شهيد شد .

اين انقلاب مال پابرهنه ها است و بايد همين پابرهنه ها از آن حراست کنند .
اميد است که خداوند متعال بنده را جزء مفقودين و شهدا قرار دهد .
اين را هم بگويم که من نه اولين و نه آخرين شهيد اسلام خواهم بود و خطاب به خانواده ام بايد بگويم که بنده را مورد بخشش خود قرار دهند .
سعي کنيد که هميشه صبر را پيشه کنيد چون بر اثر صبر نوبت ظفر آيد .
فرزندانم را به نحو احسن تربيت اسلامي کنيد .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین