محمد جاني,عباس

کد خبر: ۱۱۵۱۵۵
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ۱۱:۳۲ - 16January 2008
صداي گام هاي محرم نزديک و نزديک تر مي شد و آسمان سرخ و آتشين. لحظه هاي عمر سال 1341 به تندي مي گذشت که چشمان عباس براي اولين بار به اشک نشست.
عباس محمد خاني فرزند شيريني که چشم هاي علي اکبر و بي بي سکينه را به شادي آراست. کودکي زيبا و آرام با يک نشان غريب!
نشاني که هر گاه چشمان مادر آن را مي ديد، به اشک مي لغزيد.
عباس خوب و دوست داشتني بود. اما چيزي داشت که دلم را مي شکست.
دست هاي بلند و کشيده که مرا به ياد حضرت ابوالفضل (ع) مي انداخت.
از ديدن آن دست ها هميشه به گريه مي افتادم. مخصوصا وقتي که او را به من مي دادند تا شير بخورد.
چه روضه شيريني! يک نشان بهانه مي شود تا مي عشق حسين (ع) را جرعه جرعه در کامش بريزند.
ما شير و مي عشق تو با هم بخوريم
با عشق تو از طفوليت خو کرديم
عباس در دامان پر مهر پدر و مادر، بزرگ و بزرگتر مي شد. وقت آن بود که شيرين زباني اش گل کند. اما...
بچه نمي توانست درست حرف بزند. مدام ساکت مي شد. لکنت زبان داشت. وضع اقتصادي مان هم خوب نبود که بشود او را هر روز به دکتر ببريم. چند باري بردمش پيش چند دکتر، اما نمي توانستند کاري براي عباس بکنند. مي گفتند خوب مي شود.
اما انگار نمي شد و اين مادر بود که آرزو مي کرد اي کاش عباسش سالم تر از امروز بود يا کاش وضع مالي اين اجازه را مي داد که او را به بهترين متخصصان نشان دهد تا شايد زبان او اين گونه نمي ماند. عباس شيرين تر و دوست داشتني تر از هر کس ديگر بود. گاهي کارهايي مي کرد که مادر را به خنده وا مي داشت.
تفنگش را برداشته بود و توي کوچه خال زني راه انداخته بود.
بچه ها دورش جمع مي شدند تا نشانه گيري کنند، او هم از بچه ها پول مي گرفت و تفنگ را مي داد.
دو سه توماني که جمع مي کرد؛ با خوشحالي مي دويد و پول ها را به من مي داد و مي گفت: بي بي اين پول ها را کار کردم. پيشت باشد براي عيدم چيزي بخر.
عباس روانه مدرسه مي شود. مي خواست بخواند تا بداند و بزرگ شود؛ بزرگ همچون نامش عباس.
شاه اين بزرگي را کوچک مي کرد و عباس نمي توانست در برابر آنچه او لطف مي ناميد، رام بنشيند.
از طرف شاه به بچه هاي مدرسه نان و شير مي دادند. بين آن همه دانش آموز خيلي ها بودند که نان شب هم نداشتند و اين شير و کيک مي توانست غذايشان باشد. با اين همه، بچه ها تغذيه شاهي را نمي خوردند. عباس مي گفت: مادر، من و بقيه بچه ها شير را روي زمين مي ريزيم و مي گوييم:
ما شاه دزد نمي خوايم ما شير بز نمي خوايم
تاريخ، تکرار پذير است و چه زيبا گفت که قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه گفته اند: کل يوم عاشورا کل عرض کربلا.
براي دنيا، ساعتي پيش بود که شمر به دلجويي عباس شتافت و عباس دست رد بر سينه اش کوفته بود و اما امروز دوباره عباس با شمر مي ستيزد و در اين ستيز سخت، او باز دل داده ضعيفان است.
در آن سرماي زمستان و نبود امکانات و پول، عباس ساعتها در صف نفت مي ايستاد تا نوبتش مي رسيد و نفت مي گرفت و بعد به جاي آن که راه خانه خودشان را برود، مي رفت سراغ خانه هايي که فقر از در و ديوارش مي باريد.
بارها ديده بودمش که پارو بر مي داشت و سقف خانه مردم، آنهايي که خودش مي شناخت را پارو مي کشيد.
حالا او به اوج مبارزات خويش عليه دژخيم مي رسد و پا به پاي دوستان و ساير مردم در تظاهرات ضد رژيم شرکت جسته و مخالفت خود را ابراز مي نمود. در آن روزهاي سرخ و سياه، مرگ بر سر خيلي ها سايه مي انداخت. اما گاهي اين سايه بي دوام بود.
خيابان 17 شهريور مملو از جمعيت بود. ما هم لاستيک آتش زده بوديم و شعار مي داديم: ازهاري ازهاري مي بنديمت به گاري، تا بري نفت بياري.
ناگهان نيروهاي شاه از پشت کوچه هنرستان آمدند و ما را محاصره کردند. ما فرار مي کرديم و آنها تيراندازي.
عباس هم داخل مغازه نجاري رفته بود و پشت يکي از درها توي نجاري قايم شده بود. مأمورها تا مدتي مغازه را گشتند. بعد هم مدتي را در آنجا ماندند. سربازها که رفتند، صاحب مغازه خواست مغازه را ببندد که عباس گفت: آقا در را نبند من اينجايم!
روز ها مي گذشت و عباس روز به روز بيشتر با مسائل و محافل آشنا مي شد و توقع همه از عباس ادامه تحصيل بود. اما آن روز علي اکبر چيزي شنيد که برايش سخت بود.
توي خانه نشسته بود و گريه مي کرد. پرسيدم: چرا مدرسه نرفتي؟ گفت: توي مدرسه نمي توانم حرف بزنم؛ بچه ها مسخره ام مي کنند. دلم نمي خواهد مسخره شوم، ديگر نمي روم مدرسه!
اندوهي سرو پاي علي اکبر و بي بي را فرا گرفت و سکوتشان با يک پيشنهاد شکسته شد. عباس بايد ادامه تحصيل مي داد، پس در مدرسه بزرگسالان، نام نويسي کرد و به اين ترتيب تحصيلاتش را تا سيکل ادامه داد. در اين مدت براي کمک به وضع معيشتي خانواده، همراه و همپاي مادر، قالي مي بافت. گاهي بنايي مي کرد و گاهي هم کاشي کاري.
عباس آرام و مودب بود.
نمي دانم کدام از خدا بي خبري اين طور ورزشي يادش داده بود. توي خانه نشسته بودم که يک دفعه دنيا پيش چشمم تيره و تار شد. وقتي حالم بهتر شد، زنجيري ديدم که مقابلم افتاده، زنجير را برداشتم و زدم بيرون.
عباس تا مرا ديد فرار کرد و قسم مي خورد. به خدا نفهميدم !... فقط مي خواستم بينم چطور کار مي کند. محمد باور کن مي خواستم فقط ياد بگيرم.
انگار بعضي از جوان ها دوره اش کرده بودند که استفاده از زنجير و کف گرگي را به او ياد بدهند، او هم براي تمرين سراغ من آمده بود.
خاطراتش در ذهن مي پيچد و امان نمي دهد؛ به کدام يک بايد فکر کرد؟ شوخ طبعي اش؟ مهرباني اش؟ ايمانش؟
فقط به او فکر مي کنند و اگر اشکي از گوشه چشمشان سرازير مي شود، تنها و تنها به خاطر اوست.
گفتند: زود بيا محمد! عباس از درخت افتاده بود و لب هايش پر از خون بود.
لباس سفيدش سرخ بود. خون از گوش و بيني اش روي زمين ريخته بود.
صداي قلبش را نمي شنيدم، هوش از سرم رفته بود. شروع به داد و هوار کردم و بلند بلند گريه مي کردم.
ناگهان دانه هاي ريزي روي صورتش ديدم. دانه ها را برداشتم. شاه توت بود! هنوز توي خماري دانه ها مانده بودم که عباس خنده کنان فرار کرد.
عباس جوان شده بود. زيبا و بلند قامت. نهال ايمان نيز در وجودش بارور گشته و چون او سر به آسمان بلند کرده بود. باز شيطان، دندان به روح او تيز کرده بود. اين بار جواني اش را مي خواست. عباس بايد به خدمت سربازي اعزام مي شد...
آنقدر دوندگي کردم تا عباس معاف شد. به مشهد رفتم. عباسم لکنت زبان دارد، نمي تواند سرباز باشد.
قبول نمي کردند و برايشان دليل آوردم؛ گواهي پزشک بردم که عباس بيمار است، نمي تواند سرباز باشد. بالاخره هم قبول کردند و معاف شد.
کار جوهره مرد است و عباس، مرد بزرگ. دست هايش به کاشي کاري خو گرفته بود و با هر نقش بر ديوار، نقشي بر روحش مي نشست. انقلاب اسلامي پيروز شده بود و عباس آرام آرام با راهي آشنا مي شد که بوي عشق مي داد. جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد. لحظات بي تاب حضوري عارفانه اند. حضوري که از يک شهر کوچک به آسمان مي رسد. حضوري سبز و عاشقانه و عباس، چه زود پاسخ آسمان را داد و به خيل بسيجيان پيوست.
دو سال بسيجي بود. رفته بود کردستان. گفتيم عباس اگر براي خدا هم بروي، ديگر بس است! جواب داد: نه من مي روم چون سربازي ام را نرفته ام.
پسر جان تو را معاف کردند. ديگر کجا مي روي؟
آن وقت حکومت شاه بود. حالا حکومت امام است و سربازي محبوب، چه شيرين است! امام مراد مريدان بود و عباس اگر چه مرشد عاشقاني چون بچه هاي تکيه و بسيج، اما مريد خورشيد بي فروغ وجود امام بود.
مي گفتم بمان و زندگيت را بکن! کسي که تو را مجبور نمي کند بروي جنگ! روزي 200 تومان همين جا کار کن، زنده باش و زندگي کن.
جواب مي داد: من براي پول نمي روم، اگر تو اهل رفتن نيستي، بي خود مرا پشيمان نکن!
باز مي رفت. شايد هم ندايي در گوشش زمزمه مي شد. پس استقامت کن، کسي چه مي داند، شايد عباس هم به دنبال صراط الذين انعمت عليهم بود.
برايم تعريف کرده بود که جيره آبش را نمي خورد. مي گفت: مجروحين واجب ترند. آن ها به آب نياز دارند! آن وقت خودش برف ها را آب مي کرد و مي نوشيد. هميشه از اين مي ترسيدم مبادا قاسم تشنه بماند...
الهي، اين تشنگي تا کي؟ نام عباس و سقايي الفتي ديرينه دارد و تشنه تر از سقا هرگز نخواهي يافت. بالاخره عباس، پس از دو سال به خانه باز گشت. پدر و مادر بي تاب شده بودند. مي گفتيم نکند عزب بماند و بميرد. گفتيم پايبندش کنيم. همان روزها خانواده يکي از فاميل ها هم مهمان ما بودند. سراغ عباس رفتيم که مي خواهيم دامادت کنيم. نمي دانم چرا حرف نزد.
حتي سرش را بلند نکرد تا نگاهي کند. ما هم به فال نيک گرفتيم و خواستيم عروسي راه بياندازيم. گفت: محرم است و عروسي معنا ندارد.
گفتيم: جشن که نمي گيريم فقط بي سر و صد ا عقد مي کنيم.
گفت: بچه هاي مردم، دسته دسته شهيد مي شوند. آن وقت شما مي خواهيد براي من عروس بياوريد؟
اجازه نداد برايش جشن عروسي بگيريم. لباس دامادي هم نپوشيد. همان طور تسيح چرخاند، ذکر مي گفت و گريه مي کرد.
گفت؟ عباس، وفاي به عشق را نيز از مولايش آموخته بود. در کنار عروسش نشسته بود ولي در جبهه ها بود.
همسرش عصمت نيز زني مؤمن بود، ولي عباس طاقت دوري از جبهه را نداشت.
ساکش را بست تا برود. همه تعجب کرده بودند. گفتيم: کجا عباس؟ تو هنوز دو روز از عروسيت نگذشته، کجا مي خواهي بروي؟
من که گفته بودم جبهه را طلاق نمي دهم!
اگر قرار بود دختر مردم را بياوري و بروي، مي گفتي تا دامانت نکنيم.
مادر جان! من پاسدارم. پاسدار شده ام، ديگر نمي توانم نروم.
و چه زيبا همگان غافلگير شدند. عباس پاسدار شده بود. 22 سالش بود که به عضويت سپاه در آمده بود. درست مثل زماني که وارد بسيج شد. آنجا هم به مسجد رفته و نام نويسي کرده بود. زماني که مي خواست برود همه غافلگير شدند و امروز دوباره همان اتفاق افتاد. عباس راهي کردستان شد. تيپ ويژه شهدا، مسئول قبضه 106.

فکر و انديشه پوياي او نخستين بار در همان واحد پديدار شد. به خصوص در آن بحران وقتي که دشمن خوب جايي را انتخاب کرده بود و آن بالا روي ارتفاعات مستقر شده بود و بچه ها را مي کوبيد. آنقدر مسلط بودند که هيچ حرکتي، حتي نزديک شدن به کمين آن ها هم ميسر نبود.
مسئله را که جلوي فرماندهان مطرح کردم. محمد جاني گفت: من مي توانم مسئله را حل کنم. ما با 106 بچه ها را پوشش مي دهيم. کافي است هوا تاريک شود، ما حواسمان به بقيه است.
تو چطور مي تواني اين کار را بکني؟ شب نشانه گيري با 106 مشکل است.
عصر مستقر مي شويم و شب که شد، وارد عمل مي شويم. توکل بر خدا درست مي شود.
پيشنهاد محمد جاني براي استفاده از 106، کمي متعجب مان کرده بود. مسئله را برسي کرديم و ديديم برد 106، برد مناسبي است. آن شب عباس و گروهش مستقر شده بودند. گردان هاي ديگر نيز در حال گذر از شيار بودند که سر و صداي گلوله ها بالا گرفت. صداي برادر کاوه مي آمد: پس چي شد پشتيباني؟
با عباس تماس گرفتم که چرا عمل نمي کني؟ بزن ديگر! هنوز گوشي بيسيم تو دستم بود که غوغايي به راه انداختند.
صداي برادر کاوه را مي شنيدم. خوشحال بود و بچه ها را تشويق مي کرد.
عباس هنوز سرگرم بود. صبح وقتي سر و صداها خوابيد و بچه ها به هدف رسيدند، سري به عراقيها زديم. گلوله هاي 106 بد جوري بيچارشان کرد بود.
عمليات که تمام مي شد، همه بايد بسيج مي شدند، براي ساختن سنگر. سنگري که بايد رو به دشمن باشد، نه پشت به آن. مقابل شيطان هر جا که باشد، بايد جبهه گرفت و نبايد ذره اي معرفت در سينه بتپد.
همين که مي ديد بچه ها کار سنگر ها را تمام کردند، بين آن ها حرکت مي کرد و مي گفت: برادرها مسجد را فراموش نکنيد. مي خواهيم مسجد بسازيم؛ هر کس دوست دارد، بيايد.
ساختن همان محراب ها او را در محراب يگانه کرده بود. محراب محل حرب است و آن دلدادگان حق چه زيبا در ميدان حرب، به مبارزه با نفس مي پرداختند.
با آن همه فعاليت و کاري که داشت، خيلي وقت ها مي ديدم که براي نماز شب رفته است و دارد نماز مي خواند.
توي کردستان وحشتناک، که نه دوست را مي شناختي نه دشمن، نيمه شب عباس سر به سجده مي گذاشت و به خدا التماس مي کرد تا او را ببخشد.
عباس! کمي هم به خانه برو! همسر داري که در خانه و کاشانه ات چشم به راه توست. آن که در ميدان حرب بر نفس مي تازد. دلداده است و کجا دلدادگان، بي عشق زنده اند. عباس عاشق است. عاشق هرگز خلاف ميل حق عمل نمي کند. خانه ات آباد عباس! عروست به خانه مي آوري و چتر عشقت را مي گستري، اما باز کوله بارت را به دوش مي کشي.
گفتم: باز که عازمي؟ تو زن و زندگي نداري عباس؟
گفت:
يا مکن با پيل بانان دوستي
يا بنا کن خانه اي از بهر فيل!
من لباس سپاه را پوشيده ام و حالا بايد هر چه در توان دارم بگذارم!
پدرم گفت: هميشه که نبايد تو بروي. بگذار بقيه برون، تو همين جا باش.
بابا اگر من نروم، جوان مردم هم نرود، داداش محمد هم نرود، همه بنشينيم توي خانه، آن وقت دشمن مي آيد و ناموس مي رود.
عباس به خيلي از دوستانش گفته بود تا کردستان امنيت ندارد، از اين جا نمي روم. تنها زماني کردستان را ترک مي کنم که امام بگويد امن است و يا اينکه مرگ سراغم را بگيرد.
تعداد زيادي از بچه ها راهي شهر و ديارشان بودند. قرار بود براي مرخصي برويم. درست همان روزهاي آخر، برادر کاوه آمدند و براي بچه ها سخنراني کردند و فرمايشات امام را به گوش بچه ها رساندند. برادر کاوه که رفت، عباس آمد و گفت چند کلمه صحبت مي کنم. چون لکنت داشت زياد صحبت نکرد. فقط گفت: فرمان امام ايستادگي است، ما که اينجا مي مانيم و من هم به مرخصي نمي روم.
اين جا مي مانم. چون حکم امام است. صحبت هاي امام که تمام شد ديگر هيچ کدام از بچه ها حرف مرخصي را نزدند و همه از ماندن گفتند. دوست داشت لحظات عمرش را در ميان بسيجي ها باشد.
نقل مجلس مي شد ارادت خاصي به امير المومنين (ع) داشت و مرشد ورزش باستاني بود.
در اوقات فراغت، همه دورش جمع مي شدند و او مرشدي مي کرد. گاهي آن قدر اين حلقه وسيع و شلوغ بود، گويا يک سخنراني مهم است. به خصوص اگر در آسايشگاه پادگان اين برنامه را مي ديدي، مي رفتي جلو و تخت ها را خوب نگاه مي کردي که با هجوم اين همه جمعيت آيا شکسته اند!
و او همان قدر که حواسش به صحبت با يارانش بود، مراقب سلامت آنها نيز بود. چرا که او نه فرمانده بلکه برادر عباس نام داشت.
برادر عباس گفته بود برويم آب بياوريم.
آب که برداشتيم بين راه درگير شديم. بالاخره آب را به بچه ها رسانديم. ولي برادر عباس ناراحت بود. پرسيد: کجا مانديد؟ نگران شديم.
نمي توانستيد زودتر بياييد؟
گفت که آب را ببريم. ماشين را به راه انداختيم و رفتيم. ولي دشمن آتش را زوم کرد روي ما. يکدفعه برادر فرياد زد: برگرد پايين... آب نيار... برگرد احمد، هر کس آب بخواهد بايد خودش برود پايين...برگرد احمد.
همرزم که باشي، تواضع مهرباني، ايمان و نظر لطف به زير دست را زيباتر مي بيني. آن وقت شيفته مي شوي و در اين شيفتگي گاه بي تاب.
اصلا آرام بود. خونسردي خاصي داشت. مخصوصا در لحظات بحران! در آن موقع هواي تازه واردها را داشت.
به ياد دارم وقتي قبضه زير آتش قرار گرفت، سراغ خدمه تازه وارد مي رفت و مي گفت: بيا پايين برادر! تو مشکت تير خورده!
بعد خودش مي نشست و همراه با آن خدمت کار ادامه مي داد.
دقت او در امور، شب و روز نمي شناخت. دل آيينه تمام نماي جمال و جلال الهي است و اين همان نويد رب است: سوگند به جان آدمي و آن کس که آن را منظم ساخته. سپس فجور و تقوا را به او الهام کرده است.
عده اي از نزديکي مقر کوموله ها به سوي ما مي آمدند، دستور آمد همه را بگيرند زير آتش.
برادر عباس مي گفت: نمي زنيم، آن ها خودي اند... بچه هاي خودتان هستند به لباس خودي... گول نخوريد. همه آماده بوديم. عباس فرمان آتش نمي داد.
بالاخره هم با فرمانده ديگري آتش کرديم و هنوز گلوله ها توي هوا بود که صداي الله اکبر بچه ها بلند شد به طرف ما دويدند و فرياد زدند.
فرمانده مدام فرياد مي زد. نزنيد... خودي اند!
تنها دختر عباس، مهلا ديده به جهان گشود و چشم انتظار آغوش پدر بود. در اين مدت عباس چند باري سراغ خانه رفته بود.
همسرش عصمت نيز بي تاب حضور عباس بود و گاه سر درد دل را با او باز مي کرد...
عباس !.. اين بار نرو!... بيا همين جا کار کن! اين بچه پدر مي خواهد...
اصل کار حالاست... اگر رهايش کنم، حيثيت و ايمانمان را مي گيرند. اما چشم !... براي استعفا هم فکر مي کنم! استعفا از سپاه يا استفعفا از عاشقي؟ عشق که تمام نمي شود.
عباس مهلا را بيشتر در آغوش مي فشرد.
اصلا انگار اين بچه يتيم است و پدر ندارد. از دور نگاهش مي کرد. اما به خودش اجازه نمي داد که نزديک شود. پرسيدم عباس! چرا بچه ات را بغل نمي کني؟
تو چه جو پدري هستي؟
مي ترسم محمد!... مي ترسم مهلا را بغل کنم، ببوسمش، بابا بگويد. ديگر نمي توانم براي خدا مخلص باشم. همه حواسم پيش اين بچه است.
باز صداي گام هاي محرم بر لحظات، طنين انداز بود و عباس دل در کربلا داشت. کوله بارش را بر دوش کشيد...
قرآن بر سرش گرفتم. بوسيدمش. مهلا را بغل کرده بود و مي بوسيد. بچه را داد به همسرش. گفت: عصمت اين بچه را بگير که دلم را مي برد.
از عصمت هم حلاليت گرفت. بعد آهسته گفت: مادر اگر شهيد شدم، مبادا گريه کنيد. به همه شيريني بده. من اين راه را دوست دارم.
عباس رفت، ولي دلم مي خواست تا سر کوچه، حتي بيشتر دنبالش بروم.
عباس مي رفت. استوار و سبک. او مي دانست به کجا مي رود. همه مي دانستند عباس مي رود و برگشتي ندارد. خواب ديده بود که شهيد مي شود. به من هم گفت... به دوستانش هم گفته بود: اين بار ديگر به آرزويم مي رسم.
به دعا بنشين بي بي سکينه، عصمت، محمد همه شمايي که آزروي ديدار روي تابان عباس را در دل داريد، به دعا بنشينيد، شايد او باز گردد.
تانک هاي عراقي به سمت بچه ها هجوم آورده بودند و همه را قلع و قمع مي کردند. بچه ها با آرپي جواب تانک ها را مي دادند. لطف خدا بود که عراقي ها را گذاشتند و رو به ارتفاعات فرار کردند.
همان موقع، عباس چهار لول غنيمتي را بيکار ديده و پشت آن مستقر شده.
خوب نشانه مي گرفت. هجوم دشمن را متلاشي مي کرد اما...
لعنت بر شيطان رانده شده آسمان! تانکي که در کنار ارتفاعات بود، متوجه عباس مي شود و در چشم بر هم زدني، او را هدف مي گيرد. به اين ترتيب عباس پرواز خود را از ميان چوارتا و سليمانيه عراق به اوج آسمان آغاز کرد. پيکر مطهرش، پاره پاره و بي دست بود. آن ها که او را از نزديک ديدند، متحير گفتند:
عباس مثل حضرت عباس (ع) چشم و دست نداشت و تمام پيکرش پاره پاره بود...
سرانجام سردار عباس محمد جاني فرمانده گردان ضد زره تيپ ويژه شهدا در تاريخ 7/ 2/1364 حين شرکت در عمليات والفجر 9 به اوج آسمان ها پر کشيد. پيکر مطهرش در جوار آرامگاه شهيد مدرس کاشمر به خاک سپرده شد.
عباس دو يادگار به نام هاي مهلا و مليحه به وديعت گذارد.
مليحه اي که هرگز چشمان زيباي بابا را نديد...
منبع:"آخرين معادله"نوشته ي راضيه رضاپور،نشرستاره ها،مشهد-1385





نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین