عزم و اراده همسرم منبع الهام من برای مبارزه بود
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت سیوپنجم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
قدرشناسی از همسر مقاوم
از باب حقگذاری باید کمی هم که شده به نقشی که همسرم در زندگی من داشته اشاره کنم. ایشان قبل از هرچیز از یک طمأنینه و آرامش و روحیه قوی برخوردار است. لذا با آنکه خانه ما بارها مورد یورش دژخیمان واقع شد و با آنکه من بارها در برابر او بازداشت شدم و حتی در نیمه شب که برای دستگیری من به خانه ما ریختند. مورد ضرب و جرح واقع شدم علیرغم همه اینها هیچگاه ترسی یا ضعفی یا افسردگی و ملامتی در او مشاهده نکردم.
با روحیهای عالی و قوی در زندان به ملاقات من میآمد در این ملاقاتها به من اعتماد و اطمینان میداد هرگز نشد وقتی من در زندان بودم خبر ناراحت کنندهای به من بدهد. به یاد ندارم که مثلاً خبر بیماری یکی از فرزندان را به من داده باشد یا مطلبی را که برایم ناخوشایند باشد درباره خانواده و بستگان و والدین گفته باشد. همچنین باید به صبر و شکیبایی فراوان او در تحمل سختی و مشقت زندگی در دوران از انقلاب و اصرار او بر ساده زیستی در دوران پس از انقلاب اشاره کنم. به حمدالله خانه ما همواره تاکنون از زوائد زندگی و زرق و برقهای دنیوی که حتی در خانههای معمولی مردم یافت میشود به دور مانده است و همسرم در این امر بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است.
درست است که من زندگیم را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه میگویم که او در این زمینه بسیار از من پیشی گرفته است. من درباره زهد و پارسایی این بانوی صالحه تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست از جمله مواردی که میتوانم بگویم این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است.
بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور میشد و خود میرفت و میخرید هیچ وقت برای خود زیورآلات نخرید مقداری زیورآلات داشت که از خانه پدری آورده بود و یا هدیه برخی بستگان بود. همه آنها رافروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد او اینک حتی یک قطعه زر و زیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد. به یاد دارم از جمله مواردی که زیورآلات خود را فروخت زمانی بود که سالی در مشهد زمستان نزدیک شد و سرما شدت یافت و مردم برای گرم کردن خانههای خود به خرید مواد سوختی که در آن زمان زغال بود روی آوردند. در چنین مواقعی تعدادی از مومنین به من مراجعه میکردند و پولی در اختیار من میگذاشتند تا با آن زغال بخرم و بین نیازمندان توزیع کنم.
معمولا زغال را از زغال فروشی میخریدم بعد به کسانی که نیاز داشتند حواله میدادم تا زغال را از زغال فروشی بگیرند در آن سال پولدارها به من مراجعه نکردند بلکه فقرایی مراجعه کردند که معمولا در چنین ایامی برای گرفتن زغال در خانه علما را میزنند، اما آن سال این افراد از خانه من ناامید باز میگشتند و این امر مرا بسیار اندوهگین میساخت.
همسرم که این حال را دید به من پیشنهاد کرد دستبندی را که برادرش به مناسبت تولد یکی از فرزندان به او هدیه کرده بود بفروشند من مخالفت کردم ولی او اصرار ورزید دستبند را گرفتم و خواستم آن را به قیمت هرچه بیشتر بفروشم معمولاً زرگرها طلا را بر اساس وزن میخرند و دستمزد ساخت آن را حساب نمیکنند.
اتفاقاً یکی از همسایگان و دوستان به خانه ما آمد من جریان را برایش تعریف کردم تا تشویق شود که دستبند را به قیمت هرچه بیشتر بفروشد او رفت و آن را به هزار و چند صد تومان فروخت و گفت من هم به اندازه همین پول روی آن میگذارم لذا مبلغ خوبی فراهم شد و با آن زغال خریدم و نگرانی همسرم هم برطرف گردید.
خیال میکردم خانه ات با اثاث است
این رهایی از قید و بند زواعد زندگی بیشترین تاثیر را در زندگی من داشته همین زوائد بیرون از حد ضرورت است که انسان را به بردگی میکشاند. بد نیست برایتان بگویم که آقای ربانی املشی که با من دوستی صمیمی داشت و دو سال هم مباحثه من در دروس در حوزه علمیه قم بود در تابستان یکی از سالها به مشهد آمد من در آن هنگام ساکن مشهد بودم و خانه داشتم، اما در آن تابستان خانه را چند هفته ترک کردم و در یک نقطه ییلاقی نزدیک شهر اقامت گزیدم.
زندگی در ییلاقات مشهد ساده و کم خرج بود و طلاب علوم دینی میتواستند در تعطیلات تابستانی خود معمولاً در خانهها یا در اتاقهای آن یلاقات با پایین که شاید از هزینه زندگی در مشهد کمتر بود اقامت کنند. به آقای ربانی گفتم شما میتوانید در خانه من اقامت کنید که در طی هفته به جز دو روز خالی است.
این دو روز را به جلساتی برای جوانانی که از نقاط مختلف ایران میآمدند اختصاص داده بودم که از صبح تا ظهر خانه از آنها پر میشد کلید خانه را به او سپردم و رفتم چند روز بعد که مرا دید پس از تشکر گفت گمان کردم خانه شما با اثاث است نمیدانستم اساس خانه را تخلیه کردید و به یلاق بردهاید. اگر این را میدانستم به هتل میرفتم او با لحنی حاکی از رابطه صمیمی میان من و او مفصلاً از نواقص و کمبودهای اثاثیه خانه گلایه کرد.
مطلب را دریافتم و به او گفتم من از داخل خانه جز چند پتو تعداد کمی بشقاب و یک کاسه و چند قاشق چیزی برنداشتم با شگفتی و حیرت به من نگاه کرد و گفت چه میگویید گفتم بله اینها چیزهایی است که من دارم و اثاثیه ما همه همین است که اکنون در خانه میبینید. من بیش از این اثاثیه ندارم چهره ایشان در هم رفت سریع تکان داد و با یک شگفتی آمیخته به تاسف از گلایه خویش کلمه دلسوزانهای گفت که همواره آن را به یاد میآورد.
فرشی ارزانتر از گلیم
یک نمونه دیگر از زندگی و معیشتمان را در رابطه با فرش خانه نقل میکنم خانه ما طبق معمول اغلب خانههای ایرانی با قالی مفروش بود، اما دیدم این قالیها هم جز زوائد است و لذا آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمانهای همسرم باقی گذاشتند به خود گفتم این دو قالی به جای قالیهایی باشد که در جهیزیه همسرم بوده است. وقتی تصمیم به فروش قالیها گرفتم موضوع را از خانواده همسرم پنهان کردم برادرها و داییهای او تاجر فرش بودند و میدانستند که آنها نمیگذارند من این کار را بکنم.
یکی از برادران را که اکنون هم در مشهد است یعنی حاجی صفاریان دعوت کردم و به او گفتم این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما به جای آنها چند زیرانداز بخر. زیرانداز در ایران ارزان قیمت و کم حجم است او گفت به چشم رفت وزیراندازها را آورد سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آنها هم اضافه ماند. شاید زیر اندازهایی که در سه اتاق پهن کردیم از ۹ قطعه تجاوز نمیکرد. تعداد ۱۴، ۱۵ قطعه آن باقی ماند به یکی از شاگردانم شهید کامیاب گفتم در اتومبیل حاجی صفاریان بنشین و این زیردازها را بین طلبههایمان تقسیم کن. به هر طلبه بر حسب نیازش یکی دو زیرداز بده.
او این کار را کرد و شاید هنوز هم این زیراندازها در خانه برخی از آن برادران موجود باشد. همسرم که دید این کار را کردم تنها حرفی که زد این بود چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟ گفتم این دو قالی به جای آن قالیهایی است که جز جهیزیه خود آوردهاید. گفت نه آنها را هم بفروش. به حاجی صفاریان گفتم آمد و این دو قالی را هم فروخت بعد اتاق مهمانهای همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرداز بود.
سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان نه قطعه زیرداز یاد شده باقی است و به جز یک استثنا که چون جالب است شرح آن را خواهم گفت.
در خانه ما دیگر مطلقاً هیچ قالی وجود ندارد وقتی قالیها را فروختیم داییها و برادرهای همسرم آمدند و دیدند ما چه کردهایم متعجب شدند و مرا بابت آن سرزنش کردند. گفتند قالی ماندنی است و زیرانداز میپوسد و فرسوده میشود این کار نه زهد بلکه عیناً اسراف کاری است. به آنها گفتم اولاً گمان نمیکنم که صرفه جویی در خریدن قالی و نخریدن خلاصه شود. بعد هم من این کار را از آن جهت کردم که کسانی مرا الگوی خود میپندارند. لذا ترجیح میدهم روی زیرداز یا موکت زندگی کنم.
یکی از آنها گفت قالیهایی هست که از زیرداز ارزانتر است چرا از این نوع قالیها نخریدید. گفتم چنین قالیهای پیدا میشود. گفت بله. اگر قصد قناعت دارید چنین قالیهایی بخرید. رفتم و دو قطعه قالی کل خریدم که تا به امروز هم هست و این همان استثنایی است که گفتم این دو قالی در دفتر من است. خانهای که اکنون در آن سکونت دارم دو طبقه است یک طبقه آن برای خانواده است و من در طبقه بالا یک اتاق کار دارم یک اتاق دیگر برای استراحت و یک اتاق بزرگ هم به عنوان کتابخانه.
آن دو قالی تاریخی هم کف کتابخانه افتاده است جالب اینکه من در دوران تصدی ریاست جمهوری در منزل کوچکی پشت مجلس شورای اسلامی سکونت داشتم و آن دو قالی در آن خانه بود یکی از دوستان که آمد و آنها را دید از بچهها پرسید چرا پشت و رو انداختهاید؟ بچهها خندیدند و گفتند این پشت قالی نیست روی آن است.
چنانکه گفتم چیزهایی مربوط به خانه ماست که من دوست ندارم بیان کنم و تکرار میکنم که اینها به برکت لطف خدای تعالی به ما و نیز به برکت وجود این همسر صالح است. نوع نگاه ایشان به ذخارف دنیوی و زوائد زندگی مستلزم یک روح بزرگ است و خدای متعال چنین روحی به این زن عنایت فرموده و البته ما هم مشمول این عنایت هستیم.
در تمام شرایط دشواری که با آن روبهرو شدم اعم از زندان و شکنجه و تبعید و ترور در چهره همسرم نشان اندوه و درهم شکستگی بلکه از عزم و اراده او برای ادامه راه مایع و الهام میگرفتم. حتی مادرم با همه شکیبایی و بصیرت و صلابت خود تا این درجه طاقت و استقامت نداشت. مادرم شجاع و با شهامت بود و مرا به ادامه مبارزه تشویق میکرد. حتی پس از آنکه از نخستین زندان خودم بیرون آمدم به من گفت پسرم من به تو افتخار میکنم و توفیق تو را در این راه از خدا خواهانم. اما با مکرر شدن زندان و بازداشت دلش سوخت و از اینکه من دوران جوانی را در زندانها و بازداشتگاهها میگذرانم با لحن گلایهآمیزی با من سخن میگفت. لیکن هیچگاه از همسرم ضعف و بیتابی و ملالت مشاهده نشد.
منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچانتهای پیام/161
انتهای پیام/ 161
