قسمت 12 - دستگيري
« دستگيري »
به کوشش محسن کاظمي
شغل معلمي و حضور بين بچه ها از علايق شخصي من بود ، از اين رو حضور و فعاليت در عرصه هاي سياسي مانعي براي حفظ اين علاقه نبود . من در چند مدرسه به تعليم ورزش مشغول بودم و با معلمين و دانش آموزان زيادي ارتباط داشتم .
لازم بود که در اين مناسبات به عنوان يک فرد مسلمان و معتقد ، شعائر و ظواهر اسلامي را حفظ کنم ، اين امر نوعي تبليغ مثبت براي اسلام بود ، در فضايي که فسق و فجور و فساد بيشتر ارکان دستگاه حاکم را فرا گرفته بود ، اين نحو رفتار و برخورد من به چشم مي آمد ، تمام اطرافيان به ويژه خانم هايي که بي حجاب بودند با آقايان برخوردهاي باز و راحت داشتند اما در مواجهه با من تا حدود زيادي رعايت ظواهر و شعائر را مي کردند .
در اين ميان خانم معلمي در مدرسه حق شناس بود که خيلي به من احترام مي گذاشت و خود را خيلي منطبق با آرا و نظرهاي من مي دانست . روزي نزد من آمد و پيشنهاد ازدواج داد از پيشنهاد او جا خورده و تعجب کردم ، زيرا در فرهنگ کشور ما چنين تقاضايي غير معمول بود و براي من هم تازگي داشت .
با اين حال به او جواب رد ندادم و خواستم که درباره اصل قضيه بيشتر فکر کنم ، گرچه حجاب اين خانم معلم يک حجاب کاملي نبود ، ولي نسبت به شرايط و فضاي موجود در حد قابل قبولي بود . برخورد او هميشه با من توأم با احترام زياد بود و از وقار و متانت خاصي برخوردار بود ، از اين رو پيشنهاد او را مشروط به سر کردن چادر پذيرفتم و موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم .
مادرم که سنتي فکر مي کرد و ديدگاه قديمي نسبت به مسئله داشت به شدت مخالفت کرد ، او اعتقاد داشت که بايد عروسش را خودش انتخاب کند ، عروسي که تنها خانه دار باشد و به امور شوهرش رسيدگي کند و بچه دار شود و آنها را بزرگ کند ، به اين ترتيب با مانع بزرگي مواجه شدم .
شرايط را براي آن خانم معلم تشريح کردم و گفتم که نمي توانم با خانواده به خواستگاري بيايم ، ولي او اصرار داشت که حتماً با خانواده به خواستگاري او بروم ، لذا با مادرم بيشتر صحبت کردم تا اين که او را راضي به اين وصلت کردم .
روز 24 مهر بود من تا ساعت يک بعدازظهر نوبت کاري داشتم ، پس از پايان ساعت کار همکاران از من خواستند که نهار نزد آنها بمانم ، ولي نپذيرفتم و از آنها خداحافظي کردم ، خانم معلم مزبور گفت که مي خواهد قسمتي از مسير را همراه من بيايد ، با هم از مدرسه خارج شده و سوار اتوبوس شديم .
او به من گفت : " بالاخره چه کار مي کني ؟ آيا تکليف مرا مشخص مي کني ؟ "
به او گفتم : " مادرم را راضي کرده ام و فردا براي خواستگاري به منزل تان خواهيم آمد . "
او خيلي خوشحال شد ، من دو ايستگاه بعد خداحافظي کردم و از اتوبوس پياده شدم ، ولي هيچگاه آن فردا و آن روز خواستگاري از اين خانم معلم فرا نرسيد ....!
ابتدا به منزل رفتم ، ديدم کسي خانه نيست ، يادم افتاد که مادر و خواهرم براي شرکت در جشن عروسي يکي از بستگان به شهرستان رفته اند ، مستقيم به طرف مغازه آهنگري برادرم در خيابان شهباز ( 17 شهريور ) رفتم ، حاج مهدي حدود دو ماه بود که از زندان ازاد شده بود .
وارد مغازه شدم و پس از سلام و عليک در گوشه اي از مغازه نشستم ، حاج مهدي پرسيد : " داداش نهار خوردي ؟ " گفتم : " نه . " گفت : " صبر کن ، الان کارم تمام مي شود با هم مي رويم نهار مي خوريم . "
ده دقيقه بعد ناگهان سه ماشين جلو در مغازه نگه داشتند و بعد چند نفر مسلح از آن خارج شدند و به مغازه آمدند ، با خود گفتم که ببين دوباره ما آمديم داداش را ببينيم باز براي خودش دردسر درست کرده است .
پرسيدند : " مهدي احمد کدام تان هستيد ؟ " برادرم گفت : " منم ."
پرسيدند : " اين کيه ؟ " گفت : " برادرم احمد است . " با اين جواب چشمان آنها گرد شد و شايد جا خوردند ، يکي از آنها کمي از ما فاصله گرفت و شروع کرد به صحبت کردن با بي سيم .... سوژه را يافتيم و الان نزدش هستيم .... "
بعد رو به ما کرد و گفت : " بلند شويد و با ما بياييد . "
برادرم گفت : " به کجا ؟ ما هنوز نهار نخورده ايم . " گفتند : " زياد طول نمي کشد ، يک ربع ديگر بر مي گرديد . "
حاج مهدي رفت و کتش را برداشت که راهي شود ، آنها خطاب به من گفتند : " بلند شو ، تو هم بيا . "
گفتم : " با من چه کار داريد ؟ من که کاري نکرده ام . يک معلم هم بيشتر نيستم و الان هم از مدرسه آمده ام تا برادرم را ببينم . "
بالاخره آنها مرا نيز با خود بردند و من غافل از همه جا فکر مي کردم که کارهاي برادرم مرا هم به دردسر انداخته است . ما را به طرف اطلاعات شهرباني ، ساختماني در مقابل وزارت امور خارجه بردند ، نرسيده به آنجا چشم هاي ما را بستند و پس از ورود به ساختمان باز کردند .
بعد ما را داخل اتاقي زنداني کردند ، من در حالت بهت و تعجب به سر مي بردم و با خود مي گفتم که خدايا ! اين داداش ما باز چه کاري کرده که پاي من هم گير افتاده است . دو ساعتي را با اين افکار گذراندم ، بعد مأموري آمد و به برادرم گفت که مي خواهند خانه ما را بازرسي کنند ، حاج مهدي که بيشتر از من تجربه داشت ، گفت : " حتماً حکم دادستاني داريد ؟ "
مأمور گفت : " شما نگران حکم نباشيد . "
او خارج شد و پس از دقايقي سرگردي به نام " صفاکيش " داخل اتاق شد و خطاب به من گفت : " بلند شو تا برويم خانه تان را بگرديم . "
من که از اصل واقعه بي خبر بودم گفتم : " آقا جان ، اگر او ( برادرم ) کاري کرده به من چه ارتباطي دارد ؟ " افسر گفت : " ارتباطش بعداً معلوم مي شود ." من خيلي گيج و منگ بودم و از کار آنها سر در نمي آوردم .
بالاخره آنها مرا با خود بردند ، بين راه و داخل ماشين از من سؤال کردند : " بالاخره مي گويي که چه کار کرده اي ؟ " سؤالات آنها برايم مبهم بود ، نمي دانستم که اصلاً کارهاي برادرم به من چه ربطي دارد ؟
وضعيت عجيبي بود ، گفتم : " آخر اين برادر ما هميشه از اين جور کارها مي کند ، گير هم مي افتد ولي بعد از 10 يا 15 روز آزادش مي کنند و مي آيد و اين ارتباطي به من ندارد . " تا آن لحظه به واقع مي پنداشتم که من بي جهت بازداشت شده ام و همه چيز مربوط به کارهاي برادرم است .
مأمورين از جواب هاي من خسته شده بودند ، يکي مي گفت : " نه ، مثل اين که اين يارو نمي خواهد حزب بزند . " ديگري مي گفت : " نه بابا ، به حرفش مي آوريم . " آن ديگري مي گفت : " خودش حرف مي زند .... بچه خوبي است . " خلاصه مرا با اين جملات گوشه و کنايه دار خود کلافه کرده بودند .
اصرار آنها در حرف کشيدن از من حدس هايي را در من تقويت کرد ، حدس مي زدم که شايد اين دستگيري به خاطر سفر اخيرم به بندرعباس و ملاقات و ارتباط با بعضي افراد است . وقتي به خانه رسيديم با کليدي که همراه داشتم در منزل را باز کردم و آنها وارد شدند .
مطمئن بودم که چيزي نخواهند يافت ، زيرا در آنجا جز چند کتاب از مهندس بازرگان و دکتر سحابي چيز ديگري نداشتم ، حدود 16 جلد کتاب از قفسه کتاب ها بيرون کشيدند و جمع کردند تا با خود ببرند ، به اعتراض گفتم : " اين کتاب ها که فروشش آزاد است ! "
گفتند : " پس اينها مال توست ! " تقريباً همه جا را گشتند و جز همين کتاب ها به مطلب و چيز ديگري دست نيافتند ، از جستجو منصرف شدند ، يکي از آنها پرسيد : " ببينم روزنامه خلق کجاست ؟ "
با اين سؤال شوکه شدم ، جا خوردم و ضربان قلبم بيشتر شد ، فهميدم که اوضاع از چه قرار است ، با همان حالت تحير گفتم : " روزنامه خ...لق " خلق نمي دانم چيه ! " با اين جواب و آن حالت آنها شروع کردند به ناسزاگويي .
وقتي کمي به خود آمدم ، افکارم را جمع و جور و متمرکز کردم ، فهميدم که اين دستگيري نه به خاطر برادرم ، بلکه به خاطر عضويت و ارتباط با حزب ملل اسلامي است و برادرم بي تقصير است.
در اين مدت به تنها چيزي که فکر نمي کردم حزب ملل اسلامي بود ، زيرا به خاطر نحوه ارتباطات ، سازماندهي و تشکيلات حزب ، اصلاً انديشه لو رفتن حزب را به مخيله ام راه نمي دادم . قسمت ها و سوگندهايي که در حفظ اسرار حزب ياد کرده بودم به خاطرم آمد .
از همان لحظه بنا را بر اين گذاشتم که از ابتدا همه چيز را انکار کنم ، فکر مي کردم اگر حساسيتي نسبت به گفته هاي آنان نشان دهم بايد زنجيروار همه چيز را بگويم ، در نتيجه هر چه درباره روزنامه خلق و خواندن و يا نخواندن آن سؤال کردند خود را بي اطلاع نشان دادم .
در اين بين پدرم از راه رسيد و پرسيد : " چه خبر است ؟ " سرگرد صفاکيش گفت : " حاج آقا چند بار به شما گفتيم که بچه هايت را نصيحت کن ، نکردي ، اين يکي هم گرفتار شد . " پدرم گفت : " ما که نمي توانستيم نصحيت کنيم ، اگر شما مي توانيد ببريد نصحيت کنيد . "* پس از اين گفتگو به سمت شهرباني بازگشتيم .
من با خودم کلنجار مي رفتم که چه اتفاقي افتاده و اينها چه چيزهايي درباره حزب مي دانند ؟ در بين راه در دل با خدا نجوا مي کردم که قضيه عمق نداشته باشد .
______________________
* مرحوم حسين احمد که از فعاليت فرزندانش بي اطلاع بود و نمي دانست که حرکت ها و فعاليت هاي پسرانش در راستاي مبارزه با رژيم طاغوت است ، موضع اعتراض آميز نسبت به رفتارهاي فرزندانش داشته است ، او از دست آنها به خاطر بهانه دادن به دست مأمورين عصباني بود و آمدن مأمورين به خانه شان را مايه آبروريزي مي دانست .
به کوشش محسن کاظمي
شغل معلمي و حضور بين بچه ها از علايق شخصي من بود ، از اين رو حضور و فعاليت در عرصه هاي سياسي مانعي براي حفظ اين علاقه نبود . من در چند مدرسه به تعليم ورزش مشغول بودم و با معلمين و دانش آموزان زيادي ارتباط داشتم .
لازم بود که در اين مناسبات به عنوان يک فرد مسلمان و معتقد ، شعائر و ظواهر اسلامي را حفظ کنم ، اين امر نوعي تبليغ مثبت براي اسلام بود ، در فضايي که فسق و فجور و فساد بيشتر ارکان دستگاه حاکم را فرا گرفته بود ، اين نحو رفتار و برخورد من به چشم مي آمد ، تمام اطرافيان به ويژه خانم هايي که بي حجاب بودند با آقايان برخوردهاي باز و راحت داشتند اما در مواجهه با من تا حدود زيادي رعايت ظواهر و شعائر را مي کردند .
در اين ميان خانم معلمي در مدرسه حق شناس بود که خيلي به من احترام مي گذاشت و خود را خيلي منطبق با آرا و نظرهاي من مي دانست . روزي نزد من آمد و پيشنهاد ازدواج داد از پيشنهاد او جا خورده و تعجب کردم ، زيرا در فرهنگ کشور ما چنين تقاضايي غير معمول بود و براي من هم تازگي داشت .
با اين حال به او جواب رد ندادم و خواستم که درباره اصل قضيه بيشتر فکر کنم ، گرچه حجاب اين خانم معلم يک حجاب کاملي نبود ، ولي نسبت به شرايط و فضاي موجود در حد قابل قبولي بود . برخورد او هميشه با من توأم با احترام زياد بود و از وقار و متانت خاصي برخوردار بود ، از اين رو پيشنهاد او را مشروط به سر کردن چادر پذيرفتم و موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم .
مادرم که سنتي فکر مي کرد و ديدگاه قديمي نسبت به مسئله داشت به شدت مخالفت کرد ، او اعتقاد داشت که بايد عروسش را خودش انتخاب کند ، عروسي که تنها خانه دار باشد و به امور شوهرش رسيدگي کند و بچه دار شود و آنها را بزرگ کند ، به اين ترتيب با مانع بزرگي مواجه شدم .
شرايط را براي آن خانم معلم تشريح کردم و گفتم که نمي توانم با خانواده به خواستگاري بيايم ، ولي او اصرار داشت که حتماً با خانواده به خواستگاري او بروم ، لذا با مادرم بيشتر صحبت کردم تا اين که او را راضي به اين وصلت کردم .
روز 24 مهر بود من تا ساعت يک بعدازظهر نوبت کاري داشتم ، پس از پايان ساعت کار همکاران از من خواستند که نهار نزد آنها بمانم ، ولي نپذيرفتم و از آنها خداحافظي کردم ، خانم معلم مزبور گفت که مي خواهد قسمتي از مسير را همراه من بيايد ، با هم از مدرسه خارج شده و سوار اتوبوس شديم .
او به من گفت : " بالاخره چه کار مي کني ؟ آيا تکليف مرا مشخص مي کني ؟ "
به او گفتم : " مادرم را راضي کرده ام و فردا براي خواستگاري به منزل تان خواهيم آمد . "
او خيلي خوشحال شد ، من دو ايستگاه بعد خداحافظي کردم و از اتوبوس پياده شدم ، ولي هيچگاه آن فردا و آن روز خواستگاري از اين خانم معلم فرا نرسيد ....!
ابتدا به منزل رفتم ، ديدم کسي خانه نيست ، يادم افتاد که مادر و خواهرم براي شرکت در جشن عروسي يکي از بستگان به شهرستان رفته اند ، مستقيم به طرف مغازه آهنگري برادرم در خيابان شهباز ( 17 شهريور ) رفتم ، حاج مهدي حدود دو ماه بود که از زندان ازاد شده بود .
وارد مغازه شدم و پس از سلام و عليک در گوشه اي از مغازه نشستم ، حاج مهدي پرسيد : " داداش نهار خوردي ؟ " گفتم : " نه . " گفت : " صبر کن ، الان کارم تمام مي شود با هم مي رويم نهار مي خوريم . "
ده دقيقه بعد ناگهان سه ماشين جلو در مغازه نگه داشتند و بعد چند نفر مسلح از آن خارج شدند و به مغازه آمدند ، با خود گفتم که ببين دوباره ما آمديم داداش را ببينيم باز براي خودش دردسر درست کرده است .
پرسيدند : " مهدي احمد کدام تان هستيد ؟ " برادرم گفت : " منم ."
پرسيدند : " اين کيه ؟ " گفت : " برادرم احمد است . " با اين جواب چشمان آنها گرد شد و شايد جا خوردند ، يکي از آنها کمي از ما فاصله گرفت و شروع کرد به صحبت کردن با بي سيم .... سوژه را يافتيم و الان نزدش هستيم .... "
بعد رو به ما کرد و گفت : " بلند شويد و با ما بياييد . "
برادرم گفت : " به کجا ؟ ما هنوز نهار نخورده ايم . " گفتند : " زياد طول نمي کشد ، يک ربع ديگر بر مي گرديد . "
حاج مهدي رفت و کتش را برداشت که راهي شود ، آنها خطاب به من گفتند : " بلند شو ، تو هم بيا . "
گفتم : " با من چه کار داريد ؟ من که کاري نکرده ام . يک معلم هم بيشتر نيستم و الان هم از مدرسه آمده ام تا برادرم را ببينم . "
بالاخره آنها مرا نيز با خود بردند و من غافل از همه جا فکر مي کردم که کارهاي برادرم مرا هم به دردسر انداخته است . ما را به طرف اطلاعات شهرباني ، ساختماني در مقابل وزارت امور خارجه بردند ، نرسيده به آنجا چشم هاي ما را بستند و پس از ورود به ساختمان باز کردند .
بعد ما را داخل اتاقي زنداني کردند ، من در حالت بهت و تعجب به سر مي بردم و با خود مي گفتم که خدايا ! اين داداش ما باز چه کاري کرده که پاي من هم گير افتاده است . دو ساعتي را با اين افکار گذراندم ، بعد مأموري آمد و به برادرم گفت که مي خواهند خانه ما را بازرسي کنند ، حاج مهدي که بيشتر از من تجربه داشت ، گفت : " حتماً حکم دادستاني داريد ؟ "
مأمور گفت : " شما نگران حکم نباشيد . "
او خارج شد و پس از دقايقي سرگردي به نام " صفاکيش " داخل اتاق شد و خطاب به من گفت : " بلند شو تا برويم خانه تان را بگرديم . "
من که از اصل واقعه بي خبر بودم گفتم : " آقا جان ، اگر او ( برادرم ) کاري کرده به من چه ارتباطي دارد ؟ " افسر گفت : " ارتباطش بعداً معلوم مي شود ." من خيلي گيج و منگ بودم و از کار آنها سر در نمي آوردم .
بالاخره آنها مرا با خود بردند ، بين راه و داخل ماشين از من سؤال کردند : " بالاخره مي گويي که چه کار کرده اي ؟ " سؤالات آنها برايم مبهم بود ، نمي دانستم که اصلاً کارهاي برادرم به من چه ربطي دارد ؟
وضعيت عجيبي بود ، گفتم : " آخر اين برادر ما هميشه از اين جور کارها مي کند ، گير هم مي افتد ولي بعد از 10 يا 15 روز آزادش مي کنند و مي آيد و اين ارتباطي به من ندارد . " تا آن لحظه به واقع مي پنداشتم که من بي جهت بازداشت شده ام و همه چيز مربوط به کارهاي برادرم است .
مأمورين از جواب هاي من خسته شده بودند ، يکي مي گفت : " نه ، مثل اين که اين يارو نمي خواهد حزب بزند . " ديگري مي گفت : " نه بابا ، به حرفش مي آوريم . " آن ديگري مي گفت : " خودش حرف مي زند .... بچه خوبي است . " خلاصه مرا با اين جملات گوشه و کنايه دار خود کلافه کرده بودند .
اصرار آنها در حرف کشيدن از من حدس هايي را در من تقويت کرد ، حدس مي زدم که شايد اين دستگيري به خاطر سفر اخيرم به بندرعباس و ملاقات و ارتباط با بعضي افراد است . وقتي به خانه رسيديم با کليدي که همراه داشتم در منزل را باز کردم و آنها وارد شدند .
مطمئن بودم که چيزي نخواهند يافت ، زيرا در آنجا جز چند کتاب از مهندس بازرگان و دکتر سحابي چيز ديگري نداشتم ، حدود 16 جلد کتاب از قفسه کتاب ها بيرون کشيدند و جمع کردند تا با خود ببرند ، به اعتراض گفتم : " اين کتاب ها که فروشش آزاد است ! "
گفتند : " پس اينها مال توست ! " تقريباً همه جا را گشتند و جز همين کتاب ها به مطلب و چيز ديگري دست نيافتند ، از جستجو منصرف شدند ، يکي از آنها پرسيد : " ببينم روزنامه خلق کجاست ؟ "
با اين سؤال شوکه شدم ، جا خوردم و ضربان قلبم بيشتر شد ، فهميدم که اوضاع از چه قرار است ، با همان حالت تحير گفتم : " روزنامه خ...لق " خلق نمي دانم چيه ! " با اين جواب و آن حالت آنها شروع کردند به ناسزاگويي .
وقتي کمي به خود آمدم ، افکارم را جمع و جور و متمرکز کردم ، فهميدم که اين دستگيري نه به خاطر برادرم ، بلکه به خاطر عضويت و ارتباط با حزب ملل اسلامي است و برادرم بي تقصير است.
در اين مدت به تنها چيزي که فکر نمي کردم حزب ملل اسلامي بود ، زيرا به خاطر نحوه ارتباطات ، سازماندهي و تشکيلات حزب ، اصلاً انديشه لو رفتن حزب را به مخيله ام راه نمي دادم . قسمت ها و سوگندهايي که در حفظ اسرار حزب ياد کرده بودم به خاطرم آمد .
از همان لحظه بنا را بر اين گذاشتم که از ابتدا همه چيز را انکار کنم ، فکر مي کردم اگر حساسيتي نسبت به گفته هاي آنان نشان دهم بايد زنجيروار همه چيز را بگويم ، در نتيجه هر چه درباره روزنامه خلق و خواندن و يا نخواندن آن سؤال کردند خود را بي اطلاع نشان دادم .
در اين بين پدرم از راه رسيد و پرسيد : " چه خبر است ؟ " سرگرد صفاکيش گفت : " حاج آقا چند بار به شما گفتيم که بچه هايت را نصيحت کن ، نکردي ، اين يکي هم گرفتار شد . " پدرم گفت : " ما که نمي توانستيم نصحيت کنيم ، اگر شما مي توانيد ببريد نصحيت کنيد . "* پس از اين گفتگو به سمت شهرباني بازگشتيم .
من با خودم کلنجار مي رفتم که چه اتفاقي افتاده و اينها چه چيزهايي درباره حزب مي دانند ؟ در بين راه در دل با خدا نجوا مي کردم که قضيه عمق نداشته باشد .
______________________
* مرحوم حسين احمد که از فعاليت فرزندانش بي اطلاع بود و نمي دانست که حرکت ها و فعاليت هاي پسرانش در راستاي مبارزه با رژيم طاغوت است ، موضع اعتراض آميز نسبت به رفتارهاي فرزندانش داشته است ، او از دست آنها به خاطر بهانه دادن به دست مأمورين عصباني بود و آمدن مأمورين به خانه شان را مايه آبروريزي مي دانست .
لینک کپی شد
نظر شما
