شير سوار,جعفر(بهروز)
در سال 1334 در شهرستان "قائمشهر" در خانواده اي کم درآمد و مذهبي به دنيا آمد. وي که در خانواده بهروز خوانده مي شد، اولين فرزند خانواده بود و تحت تعاليم و تربيت مادرش "سيده بيگم پور بهشتي" دوران کودکي را سپري کرد. دوره ابتدايي را در سال 1341 در مدرسه "شاپور"(سابق ) در"قائمشهر" آغاز کرد ،مدرسه اي که بعد از شهادت به نام خودش متبرک شد. با علاقه و پشتکار و با کسب نمرات خوب اين دوره را گذراند. دوران دبيرستان را در هنرستان "انوشيروان"در" بابل"و در سالهاي 1357 ـ 1353 ـ سپري کرد و موفق به اخذ ديپلم در رشته برق شد. جعفر 21 سال داشت که در اثر آشنايي با آقاي "نجف علي کلامي" به مسايل ديني و مذهبي علاقه مند شد.
با همين روحيه جعفر با استفاذه از قابليتهاي کلامي و جذابيتهاي گفتاري خود ضمن روشنگري درباره امور ديني و سياسي، ديگران را به سوي دين و امور معنوي هدايت مي کرد. جعفر درباره رفتار گذشته خود گفته است :
روزي پارچة کت و شلواري پدرم را بدون اجازه به خياطي بردم تا براي لباس بدوزم. بهاي دوخت لباس هزار و دويست تومان بود. مقداري از پول را به خياط دادم و بقيه را به بعد حواله کردم. روزي که لباس را تحويل مي گرفتم، خياط مطالبه بقيه پول را کرد. گفتم : آن را به شاگردش داده ام و خياط هم باور کرد.پس از اين دوران تحول روحي زيادي يافت .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 با تشکيل کميته انقلاب اسالمي ابتدا به عضويت کميته انقلاب اسلامي در آمد و تا 29 فروردين 1358 در کميته فعاليت کرد. پس از آن همراه با عده اي اقدام به تشکيل سپاه پاسداران "قائمشهر" کرد. همچنين به همراه دوستانش از جمله "عموزاده" در تشکيل سپاه در مناطق مختلف استانهاي گيلان و مازندران نقش به سزايي داشت. در تاريخ 30 فروردين 1358 به عضويت شوراي فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در "قائمشهر" در آمد و تا تاريخ 21 مهر 1358 در آن شورا مشغول خدمت بود. در همين زمان مسئوليت امور هماهنگي و انسجام نيروهاي رزمي در گيلان و مازندران را به عهده گرفت. در سال 1359 شخصاً از دختر خاله اش خانم "سوسن ملکيان" که نوزده سال داشت خواستگاري کرد. پس از آن مراسم ازدواج آنها بسيار ساده و با حداقل هزينه برگزار شد. اين زوج در کنار هم به فعاليتهاي اجتماعي در جهت تثبيت انقلاب اسلامي مي پرداختند.
در سال 1359 جزء اولين افرادي بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامي" آستارا "را پايه گذاري کردند و مدتي نيز فرماندهي آن را بر عهده داشت. در تاريخ 2 مرداد 1360 مسئوليت گشت ويژة جنگل در مناطق گيلان و مازندران را بر عهده گرفت و از جوانان و نيروهاي فعال در جنگل شيرگاه براي خنثي کردن تحرکات نيروهاي ضد انقلاب بهره گرفت. با شروع جنگ تحميلي ايران و عراق به جعفر دستور داده شد نيروهاي زبده و آموزش ديدة خود را به جبهه اعزام کند. او به همراه دوازده نفر از بهترين نيروهاي خود با تهية آذوقه، چادر و و سايل آموزشي عازم جنگل شد و با جذب نيروهاي جديد پس از دو ماه آموزش سنگين در کوه ها و جنگل هاي مازندران، نيروهاي کار آمدي را آماده و به جبهه اعزام کرد. در اين باره يکي از همرزمان جعفر مي گويد :
ما دوازده نفر بوديم که همراه جعفر شيرسوار با آذوقه و مهمات عازم جنگل شديم و پس از ده روز آموزش نظامي افراد زيادي درجنگل به ما پيوستند. با راهنمايي جعفر يک نيروي رزمي جنگي به وجود آمد که از نيروهاي کار آمد و مخلصي تشکيل شده بود. در سال 1359 اوايل شروع جنگ زماني که به اهواز اعزام کردند، نهادهايي همچون سپاه و کميته خواستار همکاري و جذب گروه ما بودند. ما جلب گروه دکتر مصطفي چمران شديم و شش ماه در سوسنگرد و هويزه به همراهشان مي جنگيديم. در سال 1362 در سن28 سالگي به مکه مکرمه مشرف شد و پس از آن به جبهه بازگشت.
پس از بازگشت از حج از 20 دي 1362 به سمت جانشين فرمانده تيپ يکم لشکر 25 کربلا منصوب شد. بارها به جبهه رفت و در عملياتهاي مختلف از جمله عمليات والفجر 8 شرکت داشت. در اين عمليات مجروح شد.
پس از بهبودي از مجروحيت به دوره فرماندهي وستاد رفت. يکي از دوستان وي دربارة آن روزها مي گويد : شهريور 1365 بود که به همراه جعفر شيرسوار به تهران براي امتحان دافوس ـ دانشکده فراندهي و ستاد ـ رفتيم پس از دو هفته در امتحان قبول و قرار شد براي ادامه تحصيل در تهران بماند. زماني که با خوشحالي خبر قبولي ايشان را دادم بدون تأمل گفت : «درس هميشه هست ولي جبهه و جنگ هميشه نيست.» و به جبهه برگشت در حالي که هنوز دوران نقاهت ناشي از جراحت را مي گذراند.
او مجددا وبراي چندمين بار مجروح شد ودر بيمارستان بستري گرديد. زماني که جعفر شيرسوار در بيمارستان بود شهر مهران به دست بعثيون عراقي افتاد. در همان روزها حضرت امام دستور دادند که مهران بايد آزاد شود. جعفر با شنيدن خبر تصرف مهران توسط دشمن فرمان امام با همان حال مجروح خود را به جبهه رساند و در عمليات آزادسازي مهران فرماندهي يک محور عملياتي را بر عهده گرفت.
تا سال 1364 که "بهداشت" فرمانده گردان حمزه سيدالشهدا(ع) بود، معاونت او را بر عهده داشت. و پس از شهادت بهداشت فرماندهي گردان حمزه سيدالشهدا به وي سپرده شد. علاقة او به خانواده شهدا به قدري بود که هر بار به مرخصي مي آمد ابتدا به ديدار خانواده هاي شهدا مي رفت و از آنان دلجويي مي کرد. عاشق شهادت بود . دربارة علاقه او به شهادت و دلتنگي از زندگي مادي يکي از همرزمان وي مي گويد :
يک شب هنگام بازگشت از ديدار خانواده شهدا از کنار سپاه قائمشهر عبور مي کرديم. معمولاً در حاشية ديوار محل استقرار سپاه عکسهاي شهدا را نصب مي کردند. زماني که نگاهش به عکس شهدا افتاد با حالت محزوني گفت : «تمام جايگاه ها پر شد جايي براي عکس ما نيست.» من که منظور از اين جمله را فهميده بودم به شوخي گفتم : حاجي ناراحت نباش، قول مي دهم براي شما يک جايگاه جديد درست کنم و او لبخند محزوني زد.
سرانجام جعفر شيرسوار بر اثر اصابت ترکش بمب خوشه اي در سوم ديماه 1365 در هفت تپه به شهادت رسيد. يکي از همرزمان حاج جعفر شيرسوار نحوة شهادت او را چنين توصيف مي کند :
هنگام ظهر در هفت تپه در مقر لشکر 25 کربلا هواپيماهاي عراقي ظاهر شدند. با صداي غرش هواپيماها همه به طرف پناهگاه ها رفتند. من آن موقع سيزده سال داشتم بي تفاوت مشغول قدم زدن در محوطه بودم که ناگهان فردي با صداي بلند گفت : «داخل پناهگاه برو.» برگشتم و ديدم حاج جعفر است. همچنان که به طرف پناهگاه مي دويدم، حاجي همه را به جاي امن هدايت مي کرد. پس از آن خودش را داخل يک سنگر نيمه ساز انداخت. لحظه اي بعد يک بمب خوشه اي وسط سنگر فرود آمد. چشمهايم را بستم و فقط صداي انفجار و لرزش زمين را احساس کردم. با چشماني اشک بار به طرف سنگر منهدم شده رفتم و پاره هاي بدن حاج جعفر را ديدم که در اطراف سنگر پراکنده بود.
پيکر سردار شهيد شيرسوار در گلزار سيد ملال قائمشهر به خاک سپرده شد. از وي به هنگام شهادت يک پسر به نام "محمدعلي" و يک دختر به نام" زينب" به يادگار مانده است.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد مازندران"نوشته ي يعقوب توکلي ،نشر شاهد،تهران-1386
وصيت نامه
...من براي فرزندم حرفي باقي نگذاشته ام و آنچه را که محمدعلي در آينده نياز دارد را با سفارش به مادرش که همسرم مي باشد توصيه کرده ام. تنها ارث من براي فرزندم ايجاد خط حزب اللّه سرباز امام زمان (عج) بودن و در خط امام خميني (ره) بودن است. خطاب به همسرش نوشت : همسرم ! در اين موقع حساس از جنگ برايت مي نويسم چون جنگ در راس امور است . . . مبادا سختيهاي شخصي و خانوادگي باعث شود که جنگ را رها کرده و به دنيا بپردازيم. همسرم ! حداقل ر زندگي چند ساله خوب مرا شناختي و تنها کسي هستي که با تمام خصوصيات اخلاقي من آشنا هستي. مي داني که من جز پيروزي اسلام به چيز ديگري فکر نمي کنم. تو خوب مي داني که علي رغم تمام مشکلات و فشارهاي روحي که از هر طرف برايم وجود داشت و موانعي که برايم ايجاد شد کوچکترين لغزشي در ادامة راه مقدسم پيدا نشده است و عاشقانه تر از هر عاشق به دنبال معشوقم در سخت ترين مشکلات جنگ با دشمن روبرو شدم تا او را بيابم. اي همسر خوبم ! از تو تقاضا دارم مرا حلال کني و روز قيامت از من شفاعت نمايي چون تو اجر ثواب شهيد را داري و به خاطر اسلام در رنج و زحمت افتاده اي. اي همسرم ! مي بخشي اگر شوهر و همسر خوبي برايت نبودم. مي داني که خيلي ناراحت هستي چه کنم که چاره اي جز اين نبود. من از تو راضي هستم و تو را به خداوند متعال و فاطمه زهرا (س) مي سپارم. همسرم ! مي دانم که شوهر از دست دادن سخت و رنج آور است ولي خداي نکرده اسلام از دست ما برود ننگ است و لعنت خداوند و شهداو ائمه اطهار نصيب ما خواهد شد.
مي خواهم آگاهانه راه خود را انتخاب کنيد و اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد و خودتان را آلت دست دشمن قرار ندهيد. فکر کنيد در اين موقعيت حساس اگر به اين دولت انقلابي اعتراض کنيد به نفع چه کسي تمام مي شود به نفع دشمن. خداوندا ! غم و درد من از دشمن نيست که در مقابلم رجز خواني مي کند بلکه از دوستان و خويشاندانم است که هنوز مرا نشناخته اند. در تمام طول انقلاب سعي کردم خودم را به آنها بشناسانم. خيلي از حرفها و مسايل جنگ و انقلاب تاريخ اسلام را حضوراً با همة دوستان و آشنايان در ميان گذاشتم چه شب ها تا صبح صحبت کرديم و آن قدر به هم نزديک شديم که همه حرفها را از نگاه هاي همديگر فهميديم. خيلي خوشحال شدم که حداقل توانستم خودم را به عنوان فرد ساده انقلابي به آن ها بشناسانم ولي متأسفانه با همة اين نزديکي باز مرا نشناخته اند و مثل عوامل دشمن کج انديشي و شايعه سازي مي کردند. وقتي آن ها نزديکترين دوست خود را نشناخته اند، چگونه مي خواهند انقلاب اسلامي را درک کنند و بشناسند. خداوندا ! ما خون خود را در بيابانهاي غرب و جنوب کشورمان براي پرچم اسلام مي ريزيم به آن دسته از مسلماناني که هنوز نمي خواهند حقيقت جنگ را درک کنند. مي فهمانيم که اگر دين حق حسين (ع) خونش را به پاي آن ريخت، با صلح تحميلي يا رفاه طلبي و بدون قيام حفظ مي ماند. حسين (ع) از شما خيلي عاقل تر بود که خونش را غريبانه در صحراي کربلا ريخت. جعفر شيرسو ا ر
خاطرات
پدرشهيد:
از زماني که جعفر با نجفعلي کلامي آشنا شد مسير زندگي او دستخوش تحول گرديد. به نجفعلي قول داده بود که به مذهب روي آورد و همواره در خط ولايت فقيه بماند و تا آخرين لحظات به عهد خود وفادار ماند و در اين زمينه پيشرفت فراواني کرد.
سردار بهنام سرخ پور:
زماني من و جعفر شير سوار در دوران مسئوليت در سپاه منطقه 3 چالوس ساکن بوديم. در حياط خانه تک درخت پرتقالي بود و چون ما اجاره خانه را پرداخت مي کرديم، معتقد بوديم مي توانيم از ميوه هاي آن درخت استفاده کنيم. همه از ميوه ها استفاده مي کرديم به جز جعفر شيرسوار،او معتقد بود چون صاحب درخت اجازه ي استفاده از آن را به ما نداده است خوردن ميوه ها حرام است. در اين دوره بلااستثناء هر شب براي نماز شب بر پا مي خواست و به نماز مي ايستاد. قبل از سالهاي پيروزي انقلاب، جعفر در قائمشهر به همراه دوستان خود را در پخش اعلاميه امام خميني مشارکت داشت
.
همسر شهيد :
ارتباط عاطفي خود را با دوستان و اقوام حفظ مي کرد و بسيار با ملايمت و احترام با ديگران رفتار مي کرد.
دوستان جعفر نقل مي کردند که با شروع اغتشاش توسط سازمان چريکهاي فدايي در گنبد، يک گروه سازمان يافته و مسلح را از قائمشهر به گنبد اعزام کرد و با درايت به سرعت اهداف آنان را خنثي کرد.
جواد حق نظر :
پس از طي مسافت بسيار طولاني با تجهيزات کامل نظامي و بدون آب و غذا، تعدادي از برادران اظهار خستگي گردند. آنها به فرمانده جعفر شيرسوار گفتند که ديگر توان ادامه مأموريت را ندارند و خسته شده اند. جعفر چند کوله پشتي و اسلحه نيروهاي خسته را بر دوش گرفت و گفت : «برادران! بايد بيشتر از توانتان براي خدا کار کنيد. تا اينجا که تلاش کرده ايد توانايي بود که خداوند به شما اعطاء کرد و اگر بيشتر تلاش کرده ايد اين ايثار است.» اين کلام او چنان نيرويي به نيروها داد که چند کيلومتر ديگر را بدون ابراز خستگي پيمودند.
پدرشهيد:
بسيار دوست داشت که به افراد بي بضاعت رسيدگي کند و اين را از کودکي در رفتارهايش مي ديديم. گاهي در دوران نوجواني، جعفر بدون پيراهن از مدرسه به خانه مي آمد، وقتي در اين باره سوال مي کرديم بهانه مي آورد و مي گفت لباسم را گم کرده ام بعد ها متوجه مي شديم که پيراهن خود را به همکلاسي هايش بي بضاعت بخشيده است. اين سخاوتمندي و بي تعلقي به دنيا سبب شد وقتي در سال 1362 به حج مشرف شد ارز اختصاصي را به دولت اهداء کند و اعتقاد داشت که چون دولت در حال جنگ است اين ارز را بيشتر نياز ارد.
همسر شهيد:
سه ماه قبل از عمليا والفجر 8 به همراه جعفر در اهواز در پايگاه شهيد بهشتي بوديم. قرار بود خانواده هاي سرداران در اين پايگاه سکونت داشته باشند. در عمليات والفجر 8 بود که دشمن بمب شيميايي زد و ما نيز براي دفاع از حملات شيميايي مرتب کاهو مصرف مي کرديم. روزي مقداري زيادي کاهو براي مصرف رزمندگان براي شستشو آوردند. من به همراه ديگر همسايه ها همچنان که ذکر صلوات مي گفتيم کاهوها را مي شستيم. در اين حين زنگ به صدا در آمد و يکي از همسايه ها بلافاصله آمد و گفت که جعفر پشت خط است. هراسان گوشي را برداشتم صداي ايشان را شنيدم که ناله مي کرد، پرسيدم مجروح شده ايد ؟ گفت ناله من ا اين است که چرا شهيد نشدم و بچه ها از من سبقت گرفتند ولي من بايد مجروح شوم. به همراه پسرم محمدعلي بلافاصله از پايگاه شهيد بهشتي به همراه دوستان به طرف بيمارستان جندي شاپور اهواز رفتيم. در بيمارستان روي برانکارد دراز کشيده بود و ناله مي کرد با اينکه از ناحية پاي چپ مجروح شده و درد شديدي داشت از روحية بالايي برخوردار بود. پس از بررسي پروندة پزشکي جعفر را به مشهد فرستادند.
چند روز پس از بستري شدن در بيمارستان امام رضا (ع)در مشهد به قائمشهر منتقل شد و هنوز بهبودي کامل نيافته بود که به جبهه بازگشت و شروع به تشکيل گردان جديدي با نام گردان ويژة شهدا کرد که تا در محور عملياتي خط شکن باشد.
قبل از عمليات کربلاي 4 احساس کردم که روحية حاج جعفر فرق کرده است. همه بچه هاي گردان نيز چنين احساس را داشتند مي گفتند که حاج جعفر گفته خواب شهادت را ديده است. چند روز قبل از شهادتش به من تلفن زد و خلاف معمول خيلي گرم احوالپرسي کرد و از خانواده ام پرسيد و بعد گفت به من الهام شده شهيد مي شوم و از الان کربلا را مي بينم و مي توانم آن را احساس کنم . برايم دعا کن چون منتظر آن لحظه هستم.
آخرين بار که به مرخصي آمد حال و هواي ديگري داشت. بچه ها را مرتب در آغوش مي گرفت و مي بوسيد گويي مي دانست که فرصت دوباره اي براي ديدار فراهم نمي شود. زماني که رهسپار جبهه شد به هنگام خداحافظي اشک در چشمانش حلقه زده بود. محمدعلي را که چهار سال داشت در آغوش گرفت و گفت: پسرم! پدرت اين بار شهيد مي شود و خون من و تو را هميشه سرافراز خواهد کرد. هر وقت دلت گرفت بيا کنار مزارم آنجا با من نجوا کن که شهيد هميشه زنده است. در اين لحظه محمد علي دستان خود را دور گردن پدرش حلقه زد و با چشماني اشکبار از هم خداحافظي کردند.
يعقوب توکلي :
درفرماندهي گردان قائم (عج) حضور داشت و با حال مجروح گردان را رهبري و هدايت مي کرد.
سردار مرتضي قرباني:
شعار حاج جعفر در عمليات آزادسازي مهران اين بود که : «امام تکليف کرده اند مهران آزاد شود و من تا مهران را آزاد نکنم به منزل برنمي گردم.» در حين عمليات چند شب خواب به چشمش نرفته بود. در داخل خودرو لحظاتي پيش آمد که چشمش را بست و خوابيد. پس از بيداري به من گفت : «چند لحظه اي چشمم گرم شد و خوابيدم و صداي غرش تانک نيروهاي خودي مرا بيدار کرد و اين چند لحظه خواب انگار يک شبانه روز بود.» جعفر پس از آن روي تانک سوار شد و به همراه نيروهايش به پيش رفت و در سخت ترين محور عمليات پيشروي و قلاويزان را آزاد کردند.
سيد يحيي خليلي:
وقتي که عراقي ها بمباران را شروع کردند او ضمن هدايت نيروها به داخل سنگرها، ناگهان احساس کرد بمبي در نزديکي آنها در حال فرود آمدن است. در کنار او دو بسيجي نوجوان ايستاده بودند و در روبرو چاله اي کوچک قرار داشت. او به سرعت هر چه تمام تر پشت دو بسيجي را گرفت و به داخل چاله انداخت و خود نيز بعد از آنها داخل چاله دراز کشيد. اما بخشي از بدنش خارج از چاله و ترکشهاي بمب خوشه اي به او اصابت کرد اما آن دو بسيجي سالم ماندند. به اين ترتيب شيرسوار در بمباران هفت تپه به شهادت رسيد.
شهيد شير سوار از نگاه همسرش،سوسن ملکيان:
هنوز دو سال از تولدم نگذشته بود که به همراه خانواده براي گذران زندگي ، روانه منطقه ي خليف آباد از توابع شهرستان هشتپر در استان همسايه مان يعني گيلان شديم. پدرم مهارت خاصي در صنعت چوب داشت و به تازگي توي يک کارخانه ي تازه تأسيس فر آورده هاي چوبي در خليف آباد ،مشغول به کار شده بود .
ساکنان خليف آباد را کارگران و کارمندان مهاجر ،و عده اي بومي که برادران و خواهران اهل سنت بود اند،تشکيل مي دادند .اين منطقه هفده کيلومتر با تالش و چهار کيلومتر با ساحل دريا ،فاصله داشت.
بوميان منطقه لباس هاي خاصي مي پوشيدند .زن ها دامن هاي بلند و گشاد داشتند و شالي به کمر مي بستند.آن ها با پارچه اي نقاب مانند ،دهان و قسمتي از بينيشان را مي پوشاندند و توي کوچه و خيابان هاي نو ساز شهرک ،آمد و شد مي کردند .
چيزي که تعجب هر تازه واردي را بر مي انگيخت ،اين بود که موقع عبور و مرور در خيابان هاي شهرک ، بين زن ها و مردها هميشه چهار پنج متر فاصله بود.يعني مردها جلو و زن هاي شان با رعايت فاصله ،پشت سر آن ها حرکت مي کردند.
دوره ي ابتدايي بودم که شنيدم مردي جا افتاده و خوش برخورد ،نزديک خليف آباد ويلا دارد و همه ي اهالي منطقه ،احترام زيادي براي او قائل اند.بعدها ديدمش او اغلب براي مراوده و گفت گو با مردم ،از ويلاي کنار دريايش ،پياده به خليف آباد مي آمد.کلاه ساده و سياهي روي موهاي اخت و جو گندمي اش مي کشيد که او را مسن تر نشان مي داد. آن موقع هشت ساله بودم ،اما از پچ پچ بزرگ تر ها چيزي دست گيرم مي شد:
ـ طرف تحصيل کرده و سياسي ست .کله اش بوي قورمه سبزي مي دهد . . . نويسنده ي ضد شاه است.اسم اش جلال است .فاميلي اش آل احمد.
حرکات و رفتارش نشان نمي داد که جزو از ما بهتران باشد.اغلب در سلام کردن پيشي مي گرفت و براي مان جالب بود که کسي سلام ما دختر ـ پسرهاي دبستاني را با گرمي و محبت جواب مي دهد. مدرسه ي ما آن موقع چند پايه اي و مختلط بود.
اين زير گوشي صحبت کردن ها و ايماها و اشاره ها ،اولين آشنايي من با جريان هاي سياسي بود.هر چند که به علت کودکي در آن روز ها ،به هيچ وجه اين عبارات و مفاهيم برايم معني و مفهومي نداشت،اما واژه ي سياسي و سياست ياد و خاطره ي آقا جلال را در من تداعي مي کرد و سال ها بعد ،وقتي کتاب هاي ن وقلم،واز رنجي که مي بريم،را خود نويسنده به خانواده مان اهدا کرد ،با خواندن اين دو کتاب افق هاي تازه اي به روي من باز شد.
در همان سال ،جلال،به طور مشکوکي در گذشت و يادم هست ،پدرم به پاس صميميت و ارتباط نزديکي که با او داشت ،تابوتي برايش ساخت و در غسل و کفن کردن و مراسم خاک سپاري اش فعالانه شرکت کرد .
بعدها شاهد بودم که پس از مرگ جلال ،تمام اسباب و اثاثيه ويلاي او به دست افرادي ناشناخته که مي گفتند از مأمورين شاه هستند ،به يغما رفت.
محل زندگي ما به علت کارخانه ايي که آلماني ها و کانادايي ها احداث کرده بودند،از رفاه کاملي بهرمند بود. شهرک کارخانه ،سالن ورزشي و زميت واليبال ،بسکتبال ،فوتبال و حتي زمين تنيس داشت و ما آنجا دوران کودکي و نوجواني خوشي را سپري کرديم .بازي هاي گروهي ،وسطي ،يک قل دوقل ،هفت سنگ ، گرما و صميميت خاصي داشت.تا آن که کم کم حس کردم آن قدر بزرگ شده ام که بايد به بعضي از بايد ها و نبايد ها تن بدهم و از هم بازي شدن با پسرها اجتناب کنم.چون خليف آباد دبيرستان نداشت ،به ناچار مي بايست براي ادامه تحصيل به هشتپر برويم .هشتپر حدود پانزده کيلومتر با محل زندگي ما فاصله داشت و ما هر روز با سرويس کارخانه از خليف آباد به دبيرستان هشتپر بايد ميرفتيم .
سال 1355 ،من کلاس دوم نظري بودم .در همان سال به مطالعه علاقمندتر شدم و به علت تعلق خاطري که به جلال آل احمد داشتم ،مطالعه را با خواندن آثار او شروع کردم. انقلاب مردم ايران داشت فراگير مي شد و نام رهبر کبير انقلاب حضرت امام خميني روز به روز پر آوازه تر.
من به غير از بهروز، پسر خاله ديگري داشتم که اوهم اهل مطالعه بود که آن روز
ها ،نقش مهمي در شکل گيري شخصيت من داشت .هر سال عيد با خانواده به مازندران مي رفتيم و تابستان ها خانواده بهروز به گيلان و خليف آباد مي آمدند. بهروز شش سال از من بزرگتر بود ،اما از همان دوران کودکي ،توي بازي هاي ما شرکت مي کرد.
تابستان سال 1356 ،خانواده بهروز در خليف آباد ميهمان ما بودند.من حالا ديگر بزرگ شده بودم و سال دوم نظري را تمام کرده بودم.به همين دليل ديگر از آن برخوردهاي گرم عاطفي و بازي کردن ها و مراوده هاي قبلي پرهيز مي کردم ،و به علت تاثير پذيري از جو آن سال ها و مطالعه ي کتاب هاي مذهبي ،نمي توانستم با شکل و قواره ي گذشته جلوي نا محرم ظاهر شوم.
بهروز هم اين را فهميده بود و سعي مي کرد در نشست و برخاست ها همه ي جوانب را در نظر داشته باشد.من هم حس مي کردم ،بهروزِ آن سال ها ،با سال هاي گذشته فرق کرده است .قبلاً اصلاً خجالتي نبود .نه آن که تصور شود جلف و پررو بود،نه،اما آن سال او سر به زير تر و محجوب تر شده بود.
خاله ام مي گفت چند وقت است بهروز طور ديگري شده.دوست هاي جديد گرفته .نماز مي خواند به سجده مي رود.و نمي دانست پيش از آن ،بين من و بهروز چه گذشته است. از اين که مي ديدم صحبت هاي ِ آن روز عصرِ من و او ،آن قدر مؤثر واقع شده خيل خوشحال بودم.
توي خليف آباد ،آشپزخانه ي ما يک آلونک چوبي ِسه در چهار بود ،اين آلونک يک آشپزخانه ي کوچک چوبي هم داشت که خيلي از خاطرات من و بهروز توي آن اتفاق افتاد .آشپزخانه پنجره ي کوچکي هم داشت.
يک روز در حال پخت و پز بودم که بهروز آمد توي آشپزخانه.آن موقع ها ما به جز دختر خاله ـ پسر خاله بودن،فکر نمي کرديم .
روي پنجره ،کتابي از مجموعه کتاب هاي مؤسسه ي راه حق قرار داشت.بهروز کتاب را برداشت و نگاهي به آن انداخت :
ـ سوسن خانم ،مطالعه هم مي کني ؟!
ـ بعض وقت ها .
بهروز چند خط از کتاب را خواند و پرسيد:
ـ مذهبي ست؟
گفتم:
ـ آره چيز هاي جالبي نوشته .پشت کتاب صندوق پستي اش نوشته شده .نامه بنويس .هر ماه به آدرس ات پست مي کنند.مُفتيه اين کتاب در مورد نماز نوشته شده. آن روز من از بهروز خواستم که در رفتارش تغيير ايجاد کند و به مطالعه ي کتاب مذهبي بپردازد.مدتي بعد بهروز گفت يک فرصت ديگر به من بده و يک سفر سه روزه به اهواز رفت.وقتي از اهواز برگشت ديگر آن بهروز سابق نبود.او از کارها
و رفتار گذشته اش دست برداشته بود و زندگي جديدي را آغاز کرده بود.
خود بهروز برايم گفت که از مدت ها قبل ،زمينه ي اين تغيير و تحول را در خودش مي ديد.
بچه محلي داشت به نام نجف علي کلامي .همه ي کساني که آن سال ها فعاليت هاي سياسي و مذهبي داشتند،نجف علي کلامي را مي شناسند و به او ارادت دارند. او دورا دور با بهروز آشنايي داشت و با هم سلام و عليک داشتند.
يک شب بهروز ،نزديک چهار راه حسن آباد ديد که چهار ،پنج نفر اراذل و اوباش ، راه آقا نجف را بسته اند و مي خواهند با او گلاويز شوند .غيرت بهروز اجازه ندادچند نفر غريبه توي محله اش گرد و خاک کنند و به بچه محل اش زور بگويند. خود بهروز مي گفت:
ـ آن شب ديدم راه آهن ،نزديک چهار راه حسن آباد،ولوله به پا شده .از دور نتوانستم بفهمم که طرف هاي دعواچه کساني اند.نزديکتر رفتم .ديدم،چهار ،پنج نفر دور کسي را گرفتند و قصد دارند او را بزنند.از اين که ديدم چند نفر مي خواهند به يک نفر حمله کنند،جوش آوردم و رفتم جلو.ديدم يک عده ،آقا نجف را دوره کردند .تعجب کردم .آقا نجف که اهل دعوا و بزن بزن نبود .افتاده و خاکي بود.حتي به بچه ها هم سلام مي کرد.به غيرتم بر خورد .نمي توانستم ببينم يک عده غريبه بيايند توي محله ام و يقه ي بچه محلم را بگيرند.آن قدر عصباني شدم که کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که وضعيت را سبک
سنگين يا علت اين سر و صدا را جويا شوم،زدم به سيم آخر.
بهروز در بزن بزن کم نمي آورد و عصباني که مي شد ،هيچ کس جلودارش نبود. در آن درگيري به قول خودش روي همه شان را کم کرد و موفق شد آقا نجف را از چنگ شان نجات دهد.
هر چند بهروز از ابتداي نوجواني تا موقع متحول شدن،زياد مقيّد به تقييدات مذهبي نبود ،امّا به آداب مردي و مردانگي سخت پايبند بود .هيچ کس تُوي محله اش ،جرأت متلک پراني و جلف بازي را نداشت .تعصب و غيرتش اجازه نمي داد آرام بنشيند و در مقابل جسارت به نواميس مردم بي خيال باشد.
پدرش مي گفت در همان سال هاي نوجواني اگر تُوي مغازه به زن بي حجاب و نيمه برهنه اي بَر مي خورد،با او تلخ و تند برخورد مي کرد.حتي وقتي به عنوان مشتري به مغازه ي پدرش مي آمدند بهروز آن ها را از محل کسب پدرش بيرون مي انداخت.
آشنايي بهروز با آقاي نجف علي کلامي ،واقعاً از الطاف الهي بود و اين آشنايي در زندگي بهروز و نقش مهمي ايفا کرد.بعد از آن دعوا ،اين دو بيشتر همديگر را ملاقات مي کردند و آقا نجف زاده ،پاي بهروز را به مسجد مهديه عشقي و جلسات هفتگي مسجد سجاديه باز کرد و بهروز به جايي رسيد که نماز جماعتش هيچ وقت ترک نمي شد.از آن پس ديگر قهوه خانه و چهار راه حسن آباد ديگر پاتوق بهروز نبود.مسجد عشقي شده بود پاتوق جديد بهروز .بهروز حالا به زيارت اهل قبور و رفتن به به قبرستان ،آن هم در دل شب عادت کرده بود .وقتي که همه ي اهل خانه به خواب مي رفتند،آهسته و بدون آن که توجه کسي را جلب کند ،از خانه بيرون مي زد و به قبرستان سياه کلا مي رفت و گوشه اي به تفکر مي نشست. از همان سال ها بود که با تشويق آقا نجف ،شروع کرد به مطالعه ي کتاب هاي مذهبي.
اگر به سؤال و شبهه اي برمي خورد با آقا نجف در ميان مي گذاشت و خودش بارها و بارها مي گفت معلم اخلاق او ،قبل و بعد از انقلاب شهيد نجف علي کلامي بوده است و از همين رو بسيار به او ارادت داشت و احترام خاصي براي ايشان قائل بود.
خانواده ي بهروز از اين تغيير رويه ي او متعجب شده بودند.چون مي ديدند بهروزي که آن قدر لا قيد و بي توجه به مذهب زندگي مي کرد ،حالا با تعصب و جديّت ،درباره ي احکام اسلامي صحبت مي کند.
در نشست و برخاست هايي که با او داشتم ،هيچ وقت تصوّر نمي کردم عاقبت کارمان به ازدواج ختم شود.
از نگاه ها و خنده ها و علاقه اش به هم کلامي با من ،نتوانسته بودم راز دلش را بخوانم.
از سال 56 حرف زدنش ،برخوردش ،حتي نگاه هايش با سال هاي گذشته فرق کرده بود.
همان سالي که انقلاب اسلامي در شرف پيروزي بود ،ما با خانواده به مازندران رفتيه بوديم.
ديدم بهروز خيلي کم به خانه مي آيد و به قول معروف مشکوک مي زد.من تازه سال دوم نظري را تمام کرده بودم.اوايل سال تحصيلي جديد ،مدارس تقّ و لق بودو به بهانه هاي مختلف کلاس ها تعطيل مي شد.من که به مطالعه عادت کرده بودم ،توي خليف آباد از فرصت هاي به دست آمده استفاده مي کردم و فعاليت هاي سياسي انجام مي دادم . اوايل بهمن ماه بود قائم شهر آمديم .وقتي به خانه خاله ام رفتيم ،ديدم خانواده ي بهروز چند روز است که از او خبري ندارند .پدرش ـ يعني شوهر خاله ام ـ برايمان مي گفت: ـ نيرو هاي شهر باني و گارد،هار شده اند و چند روز پيش سه نفر از قائم شهري ها را به شهادت رسانده اند.يک زن به نام خانم مروتي و دو مرد جوان به نام هاي مسعود دهقان و محسن مبيني .
براي همين پدر ومادر بهروز براي او که توي قائم شهر به عنوان نيروي فعال سياسي معروف شده بود،دل واپس بودند.پدر بهروز برايما ن تعريف کرد: ـ هفته ي گذشته ،نيروهاي شهرباني و گارد و مأموران ساواک که با کاروان اتومبيل هاي جور واجور و سلاح هاي پيش رفته ،در سطح شهر تردد مي کردند؛براي دستگير کردن بهروز چهار راه حسن آباد را تحت نظر گرفتند.
بهروز با ديدن مأمور ها ،آمد توي مغازه ي من و براي رد گم کردن رفت پشت پيش خوان و به چيدن بسته هاي چاي مشغول شد.در حين کار،از آينه اي که جلويش بود،پشت سرش را کنترل مي کرد.چند تا مأمور در حالي که وضعيت حمله گرفته بودند،آمدند داخل مغازه .خوش بختانه خدا کمک کرد و متوجه حضور بهروز که درست روبه روي شان مشغول کار بود ، نشدند .
از خيابان ،گه گاه صداي تک تير و رگبار به گوش مي رسيد.از بهروز خبري نبود. خدا خدا مي کردم زودتر بيايد و بگويد بيرون چه خبر است و چه مي گذرد.
سفره ي ناهار را جمع کرده بوديم که صداي زنگِ در بلند شد.بهروز بود.از کفش هاي روي پله فهميد که مهمان دارند.يا اللّهي گفت و وارد شد.موها و محاسن اش آشفته بود .بعد از خوش و بش ،کنار سفره نشست .غذاي چنداني براي خوردن نمانده بود.بهروز اهميت زيادي براي خورد و خوراک قائل نبود.بعد از ازدواج هم اينجوري بود.حتي با نان بيات هم مي ساخت و خود را سير مي کرد.بعد از غذا گفت:
ـ ماموران از دست بچه ها کلافه شده اند.يک دفعه چند نفر دور هم جمع مي شوند ،يکي شعار مي دهد و جمع چند نفره يکهو به جمع چند صد نفره تبديل مي شوند ،و به محض آمدن نيروهاي شاه ،توي کوچه پس کوچه ها متواري و متفرق مي شوند و دوباره جاي ديگر جمع مي شوند.
ناهار را خورده ،نخورده خواست حرکت کند .از او خواستم که محل اجتماع شان
را بگويد تا من هم سري به آن جا بزنم.گفت پايگاه انقلابيون مسجد عشقي است و تنهايي رفت و من بعد از يک کم استراحت خود را به مسجد عشقي رساندم .
شور و ولوله اي به پا بود.نيرو هاي انقلابي آن جا را در اختيار خود گرفته بودند. از بهروز خبري نبود .داخل حجره هاي مسجد،نمايش گاه عکسي از شهداي جمعه سياه،هفده شهريور ،بر پا بود .خيلي برايم تازگي داشت .براي اولين بار در زندگي ام با چنين عکس هايِ دل خراشي رو به رو مي شدم. جنازه هاي غرقه به خون شهدايي که بدن شان سوراخ سوراخ شده بود.دست هاي قطع شده ،سرهاي متلاشي ،زن،مرد،پير، جوان.با ديدن اين عکس ها ،انزجار و نفرتم از رژيم سفاک پهلوي بيش تر و بيش تر شد. عده اي داشتند روي پارچه ها شعار مي نوشتند.فضا،بوي رنگ مي داد.خودم را با حال و هواي آن جا بيگانه حس نمي کردم.انگار سال هاي سال با آن محيط مأنوس بوده ام. از همان روز به بعد ،انگيزه ام براي حضور در فعاليت هاي سياسي بيشتر شد و از هر فرصتي براي شرکت در مجامع مذهبي وانقلابي استفاده مي کردم.در اغلب اوقات ،بهروز را هم در جمع برادران مي ديدم.بهروز در ميان آن ها نقشي حساس و کليدي بر عهده داشت.
پدر و مادرم مي خواستند به خليف آباد برگردند،اما من که تازه در مسجد عشقي با خواهران انقلابي انس گرفته بودم،از همراهي خانواده سر باز زدم و در قائمشهرماندم.
آن روز ها که انقلاب اسلامي در شرف پيروزي و به ثمر رسيدن بود،بهروز کم تر به خانه مي آمد و اغلب او را تُوي تظاهرات و مجامع مذهبي و انقلابي مي ديدم. کنترل شهر کم کم داشت ار دست مأموران خارج مي شد.مجسمه ي شاه را پايين کشيده بودند و ادارات دولتي و مشروب فروشي ها را به آتش مي کشيدند. روزنامه ها خبر ورود حضرت امام را مي دادند و عکس بزرگ رهبر کبير انقلاب بر صفحات اول روزنامه هاي رسمي و کثيرالانتشار به چشم مي خورد. سرانجام امور شهر به دست برادران و خواهران و مسلمان انقلابي افتاد.براي رفاه حال عمومي ،کميته توزيع نفت و کميته ي انتظامات به صورت خود جوش شکل گرفت و در سازمان دهي اين کميته ها ،بهروز،نقش عمده اي داشت.بعد از ورود امام در دوازدهم بهمن پنجاه و هفت،فعاليت هاي او و همراهانش،منسجم تر شد. در خانه بودم که خبر تصرف شهرباني و ژاندارمري را شنيدم.حوالي شب بود، ديدم بهروز با اتومبيلي که معلوم نبود متعلق به کيست ،به خانه آمد.با عجله صدايم کرد .از اين که مي ديدم هميشه براي رسيدگي به کارهايش فقط مرا صدا مي کند،قدري خجالت کشيدم.انگار که عادت اش شده بود و من هميشه از ترس اين که ديگران تصورات ناجوري داشته باشند ،در عذاب بودم. آن روز ها بهروز،هميشه به من ياد آور مي شد که بعد از تظاهرات فوراًخودم را به خانه برسانم و به تماشاي درگيري ها مشغول نشوم و منتظر نتيجه نمانم.
طريقه ي خنثي کردن گاز اشک آور را هم به من ياد داد و گفت:
ـ کاغذي را آتش بزن و ببر جلوي چشم و بيني ات .اين کار جلوي سوزش چشم و بيني را مي گيرد.
آن شب وقتي شنيدم که بهروز با عجله و سرآسيمه صدايم مي کند ،فهميدم که خبري شده.
آن قدر نگران و آشفته بود که جواب سلامم را نداد.يک راست رفت سر اصل مطلب و گفت که شهرباني را تصرف کرده اند.مقداري اسناد و مدارک و سلاح و چيزهاي ديگر به او سپرده شده و چون مجبور است دوباره براي کمک به برادران انقلابي برگردد،من بايد آن مدارک و سلاح ها را برايش مخفي کنم.
کسي خانه نبود .فوري از داخل اتومبيل ،چند اسلحه،مقداري مهمات و چند پوشه بيرون آورد و گفت آن ها را يک جاي مطمئن مخفي کنم و به هيچ کس چيزي نگويم .حسابي جا خورده بودم و دست و پايم داشت از نگراني مي لرزيد.تا به حال دستم به اسلحه نخورده بود،چه برسد به اين که آن ها را ببرم جايي مخفي کنم.بهروز متوجه ي حال و روز من شد.گفت:
ـ فردا صبح مي آيم و آن ها را از تو تحويل مي گيرم.
و از من خواست بعد از مخفي کردن امانت ها در جايي مطمئن،فوري بروم پيش او و کمکش کنم.
بعد از مخفي کردن سلاح ها و مدارک،سوار ماشين شدم و همراهش رفتم.در راه
برايم گفت:
ـ شهرباني را تصرف کرديم کلي مواد مخدر توي ساختمان شهرباني پيدا کرديم.بهتر است از بين ببريم تا دست کسي نيفتد.
از اين که مورد اعتماد او قرار گرفته بودم ،حال خوشي داشتم.البته اين اعتماد بي علت و بدون سابقه نبود.بهروز قبلاً هم رازداري ام را آزموده بود.چند ماه پيش از آن ،بهروز تحت تعقيب قرار گرفته و از قائم شهر متواري شده بود .با هم به خليف آباد رفته بوديم و بهروز چند هفته در خانه ما ماند تا آب ها از آسياب افتاد.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ،فعاليت هاي سياسي و اجتماعي بهروز بيش تر شد و او همه ي زندگ اش را وقف انقلاب و خدمت به مردم کرد.
بهروز با جمع آوري نيرو هاي مؤمن و متعهد ،حفاظت از شهر و مناطق روستايي و جنگلي را بر عهده گرفت.او از موسسان گارد جنگل در قائم شهر بود.
او که در کوران انقلاب تجربه هاي ارزش مندي کسب کرده بود و در اثر مراوده ،بحث و گفتگو با خواص مطالعه ي مستمر کتاب هاي مذهبي ،از جريان هاي التقاطي و انحرافي شناخت کاملي داشت،هرگز جذب جريان هاي معاند نشد و علاوه بر آن ،با توطئه هاي سياسي به مبارزه
لینک کپی شد
نظر شما
