گلوله ها را خدا هدايت كرد
عراقي ها از جاده كمربندي بيرون شهر به سمت دبيرستان «دورقي» آمده بودند. همان جايي كه روزهاي گذشته، خانه ها را با نارنجك و آرپي جي روي سرشان خراب كرده بوديم. عراقي ها با تقسيم شدن به چند گروه، حيله جديدي را به كار مي بردند. گروهي از آن ها قصد داشتند به فلكه شهدا و فلكه دروازه بروند و عده اي ديگر به سمت مسجد جامع و خيابان چهل متري.
به پيشنهاد سرگرد «شريف نسب» به خيابان چهل متري و اطراف گل فروشي رفتيم و از آن جا خود را به «خيام» رسانديم. آن روز از فاصله بسيار نزديكي با عراقي ها درگير شديم و موقع بازگشت از خيام، هنوز به مسجد نرسيده بوديم كه بچه ها فرياد زدند:
از خيابون رد نشيد!
دود و گرد و غبار خمپاره از مسجد بلند بود. فهميديم كه آن جا را زده اند. عده زيادي مجروح شده بودند و تركش پاي چند نفر را قطع كرده بود. گلوله هاي دشمن هنوز از سمت گل فروشي به طرف بچه ها روانه بودند. يكي ازبچه ها آن جا ايستاده بود و تضعيف روحيه مي كرد.
- چه فايده داره بجنگيم؟ شهر سقوط مي كنه. به خدا همه مون كشته مي شيم. فايده اي نداره!...
با عصبانيت گفتم:
- تو چكاره اين مملكتي؟!
- منم مثل شما.
- پس اين جا وايسادي لااقل حرف مفت نزن. اگه عرضه جنگيدن نداري راهت رو بكش برو، چرا روحيه بچه ها رو ضعيف مي كني؟!
خيلي عصباني بودم. اما ناراحتي ام، بيشتر به خاطر مسجد جامع بود. تصميم گرفتيم به خيابان فخررازي برويم و از آن جا به فردوسي و دست آخر، اگر بشود مسجد را دور بزنيم. تا خيابان فردوسي پيش رفتيم، اما دوباره به چهار راه انقلاب برگشتيم. آتش دشمن سنگين بود و خمپاره ها كف خيابان را شخم مي زدند. در مسير لب شط، سرگرد را ديدم كه به دنبال ماشين مي گشت. پس از آن كه مجروحين را از خيابان امام خميني جمع كرديم، به همراه سرگرد راه افتاديم. اما در بين راه از رفتن خود پشيمان شديم:
- جناب سرگرد، شما بريد. ما بر مي گرديم طرف شهر.
- نه. هدف من اين نيست كه از پل بريم اون طرف. من مي خوام برم سركشي كنم.
- شما سركشي تون رو بكنيد. ما بر مي گرديم.
دوباره به شهر برگشتيم. دركنار مسجد جامع بچه ها سنگر گرفته بودند وبي هدف رگبار مي زدند. مسجد ديگر خالي شده بود و وضع به هم ريخته اي داشت. كف مسجد از بقاياي كمك هاي ارسالي مردم شكل ديگري به خودگرفته بود، روغن با پودر لباسشويي، شكر با حبوبات ، و همه آن ها با خون مخلوط شده بودند. خمپاره ها پي در پي صحن مسجد را مي شكافتند و بچه ها بي هدف رگبار مي زدند. به مرتضي گفتم:
- اين تيراندازي ها بيخوده. بيا بريم!
- كجا؟!
- تا عراقي ها سرگرم اين جا هستن بريم و از يه راهي غافلگير شون كنيم.
مرتضي قبول كرد. چند گلوله آرپي جي، چند ژ3 و يك دوربين برداشتيم و راه افتاديم. خمپاره ها مرتب در مسجد فرود مي آمدند. در گل فروشي، داخل يك ساختمان سه طبقه شديم و با كندن سوراخي در ديوار، پشت بام هاي اطراف را زير نظر گرفتيم. ساعت يازده صبح بود. ناگهان چشمم به دو عراقي افتاد و آن ها را به مرتضي نشان دادم. او با عجله دوربين را از دستم گرفت:
- راست مي گي؟!
هنوز حرف مرتضي تمام نشده، گلوله آرپي جي ام در ميان دو عراقي، كه با دوربين مسجد جامع را زير نظر داشتند و بچه ها را به رگبار بسته بوند، نشست و آن ها را به درك فرستاد. هدف را بدون دوربين زده بودم، اما من كاره اي نبودم. گلوله ها را خدا هدايت مي كرد.
به پيشنهاد سرگرد «شريف نسب» به خيابان چهل متري و اطراف گل فروشي رفتيم و از آن جا خود را به «خيام» رسانديم. آن روز از فاصله بسيار نزديكي با عراقي ها درگير شديم و موقع بازگشت از خيام، هنوز به مسجد نرسيده بوديم كه بچه ها فرياد زدند:
از خيابون رد نشيد!
دود و گرد و غبار خمپاره از مسجد بلند بود. فهميديم كه آن جا را زده اند. عده زيادي مجروح شده بودند و تركش پاي چند نفر را قطع كرده بود. گلوله هاي دشمن هنوز از سمت گل فروشي به طرف بچه ها روانه بودند. يكي ازبچه ها آن جا ايستاده بود و تضعيف روحيه مي كرد.
- چه فايده داره بجنگيم؟ شهر سقوط مي كنه. به خدا همه مون كشته مي شيم. فايده اي نداره!...
با عصبانيت گفتم:
- تو چكاره اين مملكتي؟!
- منم مثل شما.
- پس اين جا وايسادي لااقل حرف مفت نزن. اگه عرضه جنگيدن نداري راهت رو بكش برو، چرا روحيه بچه ها رو ضعيف مي كني؟!
خيلي عصباني بودم. اما ناراحتي ام، بيشتر به خاطر مسجد جامع بود. تصميم گرفتيم به خيابان فخررازي برويم و از آن جا به فردوسي و دست آخر، اگر بشود مسجد را دور بزنيم. تا خيابان فردوسي پيش رفتيم، اما دوباره به چهار راه انقلاب برگشتيم. آتش دشمن سنگين بود و خمپاره ها كف خيابان را شخم مي زدند. در مسير لب شط، سرگرد را ديدم كه به دنبال ماشين مي گشت. پس از آن كه مجروحين را از خيابان امام خميني جمع كرديم، به همراه سرگرد راه افتاديم. اما در بين راه از رفتن خود پشيمان شديم:
- جناب سرگرد، شما بريد. ما بر مي گرديم طرف شهر.
- نه. هدف من اين نيست كه از پل بريم اون طرف. من مي خوام برم سركشي كنم.
- شما سركشي تون رو بكنيد. ما بر مي گرديم.
دوباره به شهر برگشتيم. دركنار مسجد جامع بچه ها سنگر گرفته بودند وبي هدف رگبار مي زدند. مسجد ديگر خالي شده بود و وضع به هم ريخته اي داشت. كف مسجد از بقاياي كمك هاي ارسالي مردم شكل ديگري به خودگرفته بود، روغن با پودر لباسشويي، شكر با حبوبات ، و همه آن ها با خون مخلوط شده بودند. خمپاره ها پي در پي صحن مسجد را مي شكافتند و بچه ها بي هدف رگبار مي زدند. به مرتضي گفتم:
- اين تيراندازي ها بيخوده. بيا بريم!
- كجا؟!
- تا عراقي ها سرگرم اين جا هستن بريم و از يه راهي غافلگير شون كنيم.
مرتضي قبول كرد. چند گلوله آرپي جي، چند ژ3 و يك دوربين برداشتيم و راه افتاديم. خمپاره ها مرتب در مسجد فرود مي آمدند. در گل فروشي، داخل يك ساختمان سه طبقه شديم و با كندن سوراخي در ديوار، پشت بام هاي اطراف را زير نظر گرفتيم. ساعت يازده صبح بود. ناگهان چشمم به دو عراقي افتاد و آن ها را به مرتضي نشان دادم. او با عجله دوربين را از دستم گرفت:
- راست مي گي؟!
هنوز حرف مرتضي تمام نشده، گلوله آرپي جي ام در ميان دو عراقي، كه با دوربين مسجد جامع را زير نظر داشتند و بچه ها را به رگبار بسته بوند، نشست و آن ها را به درك فرستاد. هدف را بدون دوربين زده بودم، اما من كاره اي نبودم. گلوله ها را خدا هدايت مي كرد.
لینک کپی شد
نظر شما
