تو كجا بودي امير
- اگه مي تونين امشب يه ِسري كار چريكي بكنيد.
- كار چريكي ديگه چيه؟
- بهروز قيصري با چند تا از بچه ها رفته تا كارخونه ي سنگ بري. مي گه عراقيا اون جا ستاد زدن. اگر بتونيد با چند تا از بچه ها بريد يه شبيخون بهشون بزنيد، لااقل تو روحيه شون اثر مي ذاره. به فكرشون نمي رسه ما از اين كارا بكنيم.
- چي بگم؟ حالا ببينيم چه مي شه.
بچه ها خسته بودند. تازه، به جز چند نفر كسي آموزش چريكي نديده بود كه بخواهند شب به عراقي ها حمله كنند. خود نوراني كه مثلا مسؤول بچه ها بود، يك دوره پانزده روزه توي سپاه ديده بود، همين و بس. اما باز آمد پيش بچه ها و به همه گفت كه جهان آرا چه گفته.
- خب، حالا كي مي ياد ؟
همه بلند شدند.
- بابا همه كه نمي شه بيان. پنج – شيش نفر بيان كه اگر گير افتاديم، دست و پاي هم رو براي فرار نبنديم. اون جوري خداي نكرده يكي اگه بيفته، كي مي تونه بياردش عقب؟
راست مي گفت. فقط يكي را مي خواست كه از بين بچه ها چند نفر را جدا كند! بقيه شاكي مي شدند. چاره اي نبود. نوراني خودش شش نفر را انتخاب كرد: رسول بحرالعلوم، نادر طُبيجي، پرويز عرب، اسماعيل خسروي، جواد عزيزي با غلام بوشهري. آمدند راه بيفتند، اما امير رفيعي نمي گذاشت ؛ پيله كرده بود كه مرا هم ببريد. آخر سر هم با اين كه پايش هنوز مي لنگيد، نوراني مجبور شد ببردش.
نوراني ، پرويز عرب و يكي ديگر آرپي جي داشتند. بقيه هم ژ- 3. بايد سبُك مي رفتند. براي هر آرپي جي ، سه تا موشك برداشتند، براي هر اسلحه هم دو خشاب پر. راه افتادند سمت صد دستگاه. نمي خواستند از گمرك رد شوند؛ خطرش زياد بود. از جلوي خانه هاي صد دستگاه رد شدند رفتند سمت پاسگاه دوربند. پاسگاه دست عراقي ها بود. بي سر و صدا از پشت پاسگاه رد شدند رسيدند به نهر آب. روي نهر يك پل تخته اي كوچك بود. از روي پل رد شدند. رسول و جواد ماندند دم پل كه اگر عراقي ها آمدند، سريع به بچه ها خبر بدهند. بقيه رفتند نزديك اتاق فرماندهي عراقي ها. تا به حال چنين كاري نكرده بودند. صورت ها شده بود خيس عرق. صداي قلب خودشان را مي شنيدند. خيلي مي ترسيدند ؛ عراقي ها هنوز داشتند مي زدند. هوا هنوز تاريك تاريك نشده بود. عراقي ها را قشنگ مي ديدند. ناچار بودند صبر كنند تا هوا خوب تاريك شود. تاريك كه شد، آمدند جلوتر.
- بچه ها تا من با آرپي جي نزدم، كسي شليك نكنه.
نوراني بود. يك ضد هوايي آن طرف بود، يك تانك اين طرف. نادر و غلام رفتند سمت ضدهوايي، پرويز و اسماعيل هم رفتند جلوي تانك.
نوراني ماند و امير رفيعي. دو نفري داشتند مي رفتند كه يك منور توي هوا روشن شد. همه جا شد عين روز روشن. خوابيدند روي زمين. يك كاميون عراقي پر از نيرو داشت مي آمد طرف نوراني و امير. توي همان چند ثانيه اي كه منور روشن بود. ديدنش. ماشين آمد تا جايي كه نوراني و امير خوابيده بودند. آن جا نگه داشت. معلوم نبود مي خواست پياده كند يا سوار. نوراني امان نداد. بلند شد اولين آرپي جي را زد.
موشك مستقيم خورد به كاميون. آتش گرفت. بقيه هم كه منتظر اين شليك بودند، انگار دستشان روي ماشه خشك شده بود، تا صدا را شنيدند، زدند. محمد هنوز مي ترسيد. توي تاريكي امير رفت بغلش كرد. انگار نه انگار وسط دشمنند. دست گذاشت روي شانه هاي محمد و فشار داد.
- خيلي خوب بود محمد، يكي ديگه.
كپسول روحيه بود. بعد تند يك موشك ديگر آماده كرد داد دست محمد. محمد حالا مي فهميد كه چه خوب شد امير هم راهشان آمد .
موشك را گرفت گذاشت توي قبضه. دومي را هم شليك كرد. پرويز و نادر هم همين طور. ديگر جاي ماندن نبود. عراقي ها مثل ديوانه ها دور خودشان مي چرخيدند . و به عربي داد مي كشيدند. بچه ها دويدند سمت جواد و رسول، كنار نهر. هنوز راهي نرفته، دشت شد روز روشن. عراقي ها منور زده بوند. توي نور دنبال بچه ها مي دويدند. با هر چه دم دستشان بود مي زدند: آرپي جي، تيربار، كلاش. بچه ها خوابيدند زمين. سينه خيز رفتند تا رسيدند به يك نهر آب. پر لجن بود. رفتند توي لجن ها. تا گردن رفتند توي لجن. اما آتش بند نمي آمد. گلوله مي خورد توي نهر و اطراف، لجن و خاك مي پاشيد توي صورتشان. از نهر آمدند بيرون. دويدند تا رسيدند به يك خانه. از ديوار پريدند بالا و رفتند تو.
عراقي ها داشتند درست پشت سرشان مي آمدند. راه برگشت نبود. رفتند از در خانه بروند بيرون كه ديدند در قفل است. غلام مهلت نداد؛ با لگد زد توي در. دو لنگه در چهار طاق از هم باز شد. دويدند بيرون. خودشان را رساندند به شهر. خيلي خوشحال بودند.
- پس امير كو؟
به هم نگاه كردند. امير بينشان نبود. به عقب نگاه كردند. خبري نبود. جا مانده بود. يعني كجا؟ موقع فرار نفهميده بودند كجا مانده.
- مي گيد برگرديم بچه ها؟
كسي چيزي نمي گفت. با هم راه افتادند سمت عراقي ها . هنوز راهي نرفته بودند كه ديدند يك نفر توي تاريكي اسلحه اش را گذاشته روي كولش وقدم زنان مي آيد سمتشان. داشت با خودش سرود مي خواند:
«خميني اي امام خميني اي امام ...» مي خواند ومي آمد. پريدند بغلش كردند.
تو كجا بودي امير ؟
- كار چريكي ديگه چيه؟
- بهروز قيصري با چند تا از بچه ها رفته تا كارخونه ي سنگ بري. مي گه عراقيا اون جا ستاد زدن. اگر بتونيد با چند تا از بچه ها بريد يه شبيخون بهشون بزنيد، لااقل تو روحيه شون اثر مي ذاره. به فكرشون نمي رسه ما از اين كارا بكنيم.
- چي بگم؟ حالا ببينيم چه مي شه.
بچه ها خسته بودند. تازه، به جز چند نفر كسي آموزش چريكي نديده بود كه بخواهند شب به عراقي ها حمله كنند. خود نوراني كه مثلا مسؤول بچه ها بود، يك دوره پانزده روزه توي سپاه ديده بود، همين و بس. اما باز آمد پيش بچه ها و به همه گفت كه جهان آرا چه گفته.
- خب، حالا كي مي ياد ؟
همه بلند شدند.
- بابا همه كه نمي شه بيان. پنج – شيش نفر بيان كه اگر گير افتاديم، دست و پاي هم رو براي فرار نبنديم. اون جوري خداي نكرده يكي اگه بيفته، كي مي تونه بياردش عقب؟
راست مي گفت. فقط يكي را مي خواست كه از بين بچه ها چند نفر را جدا كند! بقيه شاكي مي شدند. چاره اي نبود. نوراني خودش شش نفر را انتخاب كرد: رسول بحرالعلوم، نادر طُبيجي، پرويز عرب، اسماعيل خسروي، جواد عزيزي با غلام بوشهري. آمدند راه بيفتند، اما امير رفيعي نمي گذاشت ؛ پيله كرده بود كه مرا هم ببريد. آخر سر هم با اين كه پايش هنوز مي لنگيد، نوراني مجبور شد ببردش.
نوراني ، پرويز عرب و يكي ديگر آرپي جي داشتند. بقيه هم ژ- 3. بايد سبُك مي رفتند. براي هر آرپي جي ، سه تا موشك برداشتند، براي هر اسلحه هم دو خشاب پر. راه افتادند سمت صد دستگاه. نمي خواستند از گمرك رد شوند؛ خطرش زياد بود. از جلوي خانه هاي صد دستگاه رد شدند رفتند سمت پاسگاه دوربند. پاسگاه دست عراقي ها بود. بي سر و صدا از پشت پاسگاه رد شدند رسيدند به نهر آب. روي نهر يك پل تخته اي كوچك بود. از روي پل رد شدند. رسول و جواد ماندند دم پل كه اگر عراقي ها آمدند، سريع به بچه ها خبر بدهند. بقيه رفتند نزديك اتاق فرماندهي عراقي ها. تا به حال چنين كاري نكرده بودند. صورت ها شده بود خيس عرق. صداي قلب خودشان را مي شنيدند. خيلي مي ترسيدند ؛ عراقي ها هنوز داشتند مي زدند. هوا هنوز تاريك تاريك نشده بود. عراقي ها را قشنگ مي ديدند. ناچار بودند صبر كنند تا هوا خوب تاريك شود. تاريك كه شد، آمدند جلوتر.
- بچه ها تا من با آرپي جي نزدم، كسي شليك نكنه.
نوراني بود. يك ضد هوايي آن طرف بود، يك تانك اين طرف. نادر و غلام رفتند سمت ضدهوايي، پرويز و اسماعيل هم رفتند جلوي تانك.
نوراني ماند و امير رفيعي. دو نفري داشتند مي رفتند كه يك منور توي هوا روشن شد. همه جا شد عين روز روشن. خوابيدند روي زمين. يك كاميون عراقي پر از نيرو داشت مي آمد طرف نوراني و امير. توي همان چند ثانيه اي كه منور روشن بود. ديدنش. ماشين آمد تا جايي كه نوراني و امير خوابيده بودند. آن جا نگه داشت. معلوم نبود مي خواست پياده كند يا سوار. نوراني امان نداد. بلند شد اولين آرپي جي را زد.
موشك مستقيم خورد به كاميون. آتش گرفت. بقيه هم كه منتظر اين شليك بودند، انگار دستشان روي ماشه خشك شده بود، تا صدا را شنيدند، زدند. محمد هنوز مي ترسيد. توي تاريكي امير رفت بغلش كرد. انگار نه انگار وسط دشمنند. دست گذاشت روي شانه هاي محمد و فشار داد.
- خيلي خوب بود محمد، يكي ديگه.
كپسول روحيه بود. بعد تند يك موشك ديگر آماده كرد داد دست محمد. محمد حالا مي فهميد كه چه خوب شد امير هم راهشان آمد .
موشك را گرفت گذاشت توي قبضه. دومي را هم شليك كرد. پرويز و نادر هم همين طور. ديگر جاي ماندن نبود. عراقي ها مثل ديوانه ها دور خودشان مي چرخيدند . و به عربي داد مي كشيدند. بچه ها دويدند سمت جواد و رسول، كنار نهر. هنوز راهي نرفته، دشت شد روز روشن. عراقي ها منور زده بوند. توي نور دنبال بچه ها مي دويدند. با هر چه دم دستشان بود مي زدند: آرپي جي، تيربار، كلاش. بچه ها خوابيدند زمين. سينه خيز رفتند تا رسيدند به يك نهر آب. پر لجن بود. رفتند توي لجن ها. تا گردن رفتند توي لجن. اما آتش بند نمي آمد. گلوله مي خورد توي نهر و اطراف، لجن و خاك مي پاشيد توي صورتشان. از نهر آمدند بيرون. دويدند تا رسيدند به يك خانه. از ديوار پريدند بالا و رفتند تو.
عراقي ها داشتند درست پشت سرشان مي آمدند. راه برگشت نبود. رفتند از در خانه بروند بيرون كه ديدند در قفل است. غلام مهلت نداد؛ با لگد زد توي در. دو لنگه در چهار طاق از هم باز شد. دويدند بيرون. خودشان را رساندند به شهر. خيلي خوشحال بودند.
- پس امير كو؟
به هم نگاه كردند. امير بينشان نبود. به عقب نگاه كردند. خبري نبود. جا مانده بود. يعني كجا؟ موقع فرار نفهميده بودند كجا مانده.
- مي گيد برگرديم بچه ها؟
كسي چيزي نمي گفت. با هم راه افتادند سمت عراقي ها . هنوز راهي نرفته بودند كه ديدند يك نفر توي تاريكي اسلحه اش را گذاشته روي كولش وقدم زنان مي آيد سمتشان. داشت با خودش سرود مي خواند:
«خميني اي امام خميني اي امام ...» مي خواند ومي آمد. پريدند بغلش كردند.
تو كجا بودي امير ؟
لینک کپی شد
نظر شما


