عطش
قدم زنان به سوى خاكريزهاى بلند گام برمى دارم. احسان ديدن دوباره توى رگهاى بدنم مى جوشد. گرم مى شوم. جاهايى را كه تا زمانى نه چندان پيش ديدارشان هر لحظه برايم تكرار مى شد، دوباره ديدنشان تازگى دارد. بادى نيمه گرم حضور خودش را با وزشى آرام اعلام مى كند.
روى زمينها اين طرف وآن طرف مى دويد. لابه لاى خاكريزها مى پيچيد، پشت سرم دوان دوان مى آيد تا به من برسد ولى زورش تمام مى شود. از خاكريز كوچكى بالا مى روم و روى آن ولو مى شوم.
شنها دانه دانه سرخوران روى سر هم مى ريزند تا چشم كار مى كند خاكريزهاى خاطره است كه ايستاده اند. دريچه ذهنم تكانى مى خورد و گذشته ها دهان باز مى كند مى بلعدم.
قبلاً خاكهاى اين سرزمين شب و روز عجيبى داشتند. دائم روى تنشان گرما مى روييد. از هر سو آتش مى باريد. گلوله بودپشت گلوله كه ناغافل از جلوى رويت مى گذشت.
حتماً مى بايستى سرت راپايين مى گرفتى. بعضى از بچه ها درون كانالها آشفته بودند و خسته دل داده هايى كه به سينه كانال تكيه زده بودند. چشم به دهانت داشتند تا حرفى بزنى.
از تنه خاكريز پايين مى لغزم. چاله هاى تن تبدار دشت، دست نخورده باقيست. كمى جلوتر مى روم. هرم خورشيد به حريم زمينهاى سوراخ سوراخ و تركش خورده نفوذ مى كند.
تيزترين پرتويش را به اميد يافتن قطره آبى براى بخار در آن فرو مى برد. ديدگانم بلنداى خاكريزها را در چشمهاى خاك آلود و دستهاى ملتمس مى بيند.
از كوچه پس كوچه هاى ذهنم به سالهاى دود و آتش برمى گردم. قلبم پشت خاكريزها و داخل كانالها مى تپد. به ديواره روبرويى كانال خيره مى شوم. كم كم برايم آشنا مى شود. خسته نباشى … روى پيشانى او نقش گلوله ايست به چهره اش دقيق مى شوم. به ياد مى آورمش. شبها كه تاريك مى شد تك و تنها راهى دشت شب مى گشت. روى خاكها، سر به مهر پيشانى به خاك مى يافتمش. شبها نمى شد. بسيجى ها را توى هسنگرها پيدا كرد. آن دوروبرها يك گوشه اى آرام بى صدا به باغ سبز بهشت مى رفتند نمى دانم، به چشمان پررازش زل مى زنم. نورانى ترين و معصوم ترين چشمهايند. به خود نهيب مى زنم چه كسى ما را فرمانده اينها گذاشته بود. مى شكنم، سر به زير مى افكنم تا نورش و عصمتش خجلم نكند. سر بركه مى دارم ديگر نيست. همان خاك ديواره سر رو و خشن هميشگى كانال. راه مى افتم، آب و گل به هم مى آو يزند. مرواريدهاى درون بارانشان مى گيرد. كانال به پيچ مى رسد، دو راهى مى شود. شب است… عمليات براى رسيدن به بهشت آغاز شده. فشار دشمن بسيار سنگين.شوخى هاى بسيجى به ذهنم هجوم مى آورد. روز جمعه بسيجى نوجوانى مى گفت: فرمانده! جمعه ها جنگ تعطيل نيست! پيرمرد پاكدل و عارفى متولى سوله بزرگ بود كه در آن نماز خوانده مى شد.
اسم امام حسين(ع) را كه مى آورد ى اشكش سيلابى به پا مى كرد. امروز كه بعد از گذشت چند سال از جنگ به خط مى آورم تا شلمچه خونين را ببينم دو طرف جاده بمبهايى كه تا گلو در زمين بودند را به راحتى مى شد مى ديد. از جا برمى خيزم. كسى از پشت اسمم را صدا مى زند. نگاه برمى گردانم. دوستم را كه صبح با من به خط براى بازديد آمده بود مى بينم. ياد روزهاى پاتك مى افتم. توى خط به بسيجى اى كه صورتش پرخون بود و بادگيرش رنگ خون داشت گفتم: من را دعا كن. با تبسمى دعا كرد و رفت و من نيز روحيه گرفتم. با شوق و ذوق و تبسم دوباره اسمم را صدا زد. نگاهم رابه او دوختم. در چندمترى ايستاده بود. تقريباً داد كشيد برويم! لبخندى گوشه لبم شكفت. از درون كانالها از كنار خاكريزها كه مى گذريم چهره هاى رفته در قالب گل شلمچه جم مى شوند. به من چشم مى دوزند. همان قيافه هاى ساده و متواضع بسيجى هاى آرام و عارف … دلم از سوز وداع مى گريد. بسيجى هاى شهيد كنار مسلسل و ميدان مين!ماشين كه حركت مى كند هزاران هزار چشم و دل ازپشت خاكريزهاى بلند خاطره به من مى نگرند كه دور مى شوم. دلم جا مى ماند. پاهايم سنگين اند. نگاهم دل نمى كند از اين همه شقايق و داغ. باران مى بارد و ابرهاى بسيج چشمهايم را دوره مى كنند. من مى آيم اما دلم جا مى ماند.
امير حسينى
منبع: روزنامه ايران
روى زمينها اين طرف وآن طرف مى دويد. لابه لاى خاكريزها مى پيچيد، پشت سرم دوان دوان مى آيد تا به من برسد ولى زورش تمام مى شود. از خاكريز كوچكى بالا مى روم و روى آن ولو مى شوم.
شنها دانه دانه سرخوران روى سر هم مى ريزند تا چشم كار مى كند خاكريزهاى خاطره است كه ايستاده اند. دريچه ذهنم تكانى مى خورد و گذشته ها دهان باز مى كند مى بلعدم.
قبلاً خاكهاى اين سرزمين شب و روز عجيبى داشتند. دائم روى تنشان گرما مى روييد. از هر سو آتش مى باريد. گلوله بودپشت گلوله كه ناغافل از جلوى رويت مى گذشت.
حتماً مى بايستى سرت راپايين مى گرفتى. بعضى از بچه ها درون كانالها آشفته بودند و خسته دل داده هايى كه به سينه كانال تكيه زده بودند. چشم به دهانت داشتند تا حرفى بزنى.
از تنه خاكريز پايين مى لغزم. چاله هاى تن تبدار دشت، دست نخورده باقيست. كمى جلوتر مى روم. هرم خورشيد به حريم زمينهاى سوراخ سوراخ و تركش خورده نفوذ مى كند.
تيزترين پرتويش را به اميد يافتن قطره آبى براى بخار در آن فرو مى برد. ديدگانم بلنداى خاكريزها را در چشمهاى خاك آلود و دستهاى ملتمس مى بيند.
از كوچه پس كوچه هاى ذهنم به سالهاى دود و آتش برمى گردم. قلبم پشت خاكريزها و داخل كانالها مى تپد. به ديواره روبرويى كانال خيره مى شوم. كم كم برايم آشنا مى شود. خسته نباشى … روى پيشانى او نقش گلوله ايست به چهره اش دقيق مى شوم. به ياد مى آورمش. شبها كه تاريك مى شد تك و تنها راهى دشت شب مى گشت. روى خاكها، سر به مهر پيشانى به خاك مى يافتمش. شبها نمى شد. بسيجى ها را توى هسنگرها پيدا كرد. آن دوروبرها يك گوشه اى آرام بى صدا به باغ سبز بهشت مى رفتند نمى دانم، به چشمان پررازش زل مى زنم. نورانى ترين و معصوم ترين چشمهايند. به خود نهيب مى زنم چه كسى ما را فرمانده اينها گذاشته بود. مى شكنم، سر به زير مى افكنم تا نورش و عصمتش خجلم نكند. سر بركه مى دارم ديگر نيست. همان خاك ديواره سر رو و خشن هميشگى كانال. راه مى افتم، آب و گل به هم مى آو يزند. مرواريدهاى درون بارانشان مى گيرد. كانال به پيچ مى رسد، دو راهى مى شود. شب است… عمليات براى رسيدن به بهشت آغاز شده. فشار دشمن بسيار سنگين.شوخى هاى بسيجى به ذهنم هجوم مى آورد. روز جمعه بسيجى نوجوانى مى گفت: فرمانده! جمعه ها جنگ تعطيل نيست! پيرمرد پاكدل و عارفى متولى سوله بزرگ بود كه در آن نماز خوانده مى شد.
اسم امام حسين(ع) را كه مى آورد ى اشكش سيلابى به پا مى كرد. امروز كه بعد از گذشت چند سال از جنگ به خط مى آورم تا شلمچه خونين را ببينم دو طرف جاده بمبهايى كه تا گلو در زمين بودند را به راحتى مى شد مى ديد. از جا برمى خيزم. كسى از پشت اسمم را صدا مى زند. نگاه برمى گردانم. دوستم را كه صبح با من به خط براى بازديد آمده بود مى بينم. ياد روزهاى پاتك مى افتم. توى خط به بسيجى اى كه صورتش پرخون بود و بادگيرش رنگ خون داشت گفتم: من را دعا كن. با تبسمى دعا كرد و رفت و من نيز روحيه گرفتم. با شوق و ذوق و تبسم دوباره اسمم را صدا زد. نگاهم رابه او دوختم. در چندمترى ايستاده بود. تقريباً داد كشيد برويم! لبخندى گوشه لبم شكفت. از درون كانالها از كنار خاكريزها كه مى گذريم چهره هاى رفته در قالب گل شلمچه جم مى شوند. به من چشم مى دوزند. همان قيافه هاى ساده و متواضع بسيجى هاى آرام و عارف … دلم از سوز وداع مى گريد. بسيجى هاى شهيد كنار مسلسل و ميدان مين!ماشين كه حركت مى كند هزاران هزار چشم و دل ازپشت خاكريزهاى بلند خاطره به من مى نگرند كه دور مى شوم. دلم جا مى ماند. پاهايم سنگين اند. نگاهم دل نمى كند از اين همه شقايق و داغ. باران مى بارد و ابرهاى بسيج چشمهايم را دوره مى كنند. من مى آيم اما دلم جا مى ماند.
امير حسينى
منبع: روزنامه ايران
لینک کپی شد
نظر شما
