شبي... و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد

کد خبر: ۱۱۵۷۹۷
تاریخ انتشار: ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۶:۱۸ - 02March 2008
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييده با حسرت جدا کردم و تو را در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي ، دلم حيران و سرگردان چشم هايي است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم ، تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم.
همين بود آخرين حرفت ، و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم. نمي دانم چرا رفتي ، نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا ، تا کي و براي چي ، ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنچره با مهرباني دانه بر مي داشت ، تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد.
و بعد از رفتن تو، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت.
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم ماند.
و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد ، کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد ، هنوز آشفته چشمان آبي و زيباي توام ، برگرد؛
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد ، کسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت : تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتي ما بين اشک وحسرت و ترديد، کنار انتظاري بدون پاسخ و ترديد ، کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر، نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز ، براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعا کردم.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین