خاطره اي از سرهنگ خلبان "عباس رمضاني"

کد خبر: ۱۱۶۱۳۷
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۸۷ - ۰۸:۲۲ - 09April 2008
خاطره از: سرهنگ خلبان، عباس رمضاني
23مرداد ماه 1365بود. با اين که در صبح آن روز ماموريت هاي انهدامي مختلفي توسط خلبانان شجاع نيروي هوايي بر روي چندين نقطه از مواضع مهم نظامي و اقتصادي عراق انجام شده بود، اما با اين حال در بعد از ظهر که از نظر دشمن زمان غير معقولي به نظر مي رسيد، از طريق فرماندهي عمليات ماموريتي به ما محول شد.
پروازهاي عصر هنگام تا زمان غروب آفتاب، به دلايل بسياري خطرناکند. در چنين زماني شرايط جوي براي پرواز مساعد نيست. چرا که هدف به خاطر ايجاد سايه هاي شديد و نيز گرد و خاکي بودن هوا به درستي نمايان نيست. ديد خلبانان نيز به خاطر زاويه تابش آفتاب کم است و در عوض دشمن، ديد کامل دارد.

به سوي هدف پرواز کرديم
فرماندهي عمليات مايل بود که با انجام عمليات در فواصل مختلف زماني حتي در زمان غير قابل انتظار براي عراقي ها، دشمن غافلگير شود. در ساعت 6بعد از ظهر آن روز من و يکي ديگر از همکاران خلبان (سرهنگ خلبان يوسف سمندريان) در غالب دو گروه پروازي، باند را به قصد بمباران اهداف از پيش تعين شده در خاک عراق ترک کرديم.
هواپيما از ميان قطعات پاره پاره ابرها به سرعت مي گذشت. اشعه طلايي خورشيد به داخل کابين مي تابيد و چشمانم را به شدت آزار مي داد. به ناچار هواپيما را در موقعيت مناسبي قرار دادم تا از نور مستقيم خورشيد در امان باشم. هماهنگي خود را با گروه پروازي شماره يک کاملا حفظ مي کردم. به نزديکي مرز عراق رسيديم. تا اين لحظه هيچ برخوردي با هواپيماهاي شکاري دشمن نداشتيم.
طبق دستورات صادر شده از فرماندهي عمليات ماموريت داشتيم مخازن سوخت دشمن را در شمال سليمانيه و در نقطه اي که از حساسيت خاصي برخوردار بود و توسط نيروهاي بعثي به شدت محافظت مي شد، بمباران نماييم.
Image
وارد خاک عراق شديم ولي هواپيماي شماره يک را زدند
به محض ورود به خاک عراق، عرض ارادتي به آقا اباعبدالله الحسين(ع) و اباالفضل العباس(ع) کرديم، آرايش پروازي خود را تغيير داده و به طرف غرب گردش کرديم. هنوز به هدف نرسيده بوديم که در ديد رادارهاي دشمن قرار گرفتيم. نيروهاي عراقي با ايجاد سدي از آتش مي خواستند ما را متواري کنند اما آتشباران آنها در تصميم و اراده ما خللي وارد نمي کرد.
گهگاه گلوله هاي ريز و درشت به هواپيما اصابت مي کردند که باعث تنفر يبشتر ما نسبت به دشمن مي شدند و ما را در انهدام هدف مصمم تر مي ساختند. هنوز چند مايل با هدف فاصله داشتيم، از دور دکل ها و تاسيسات به وضوح مشخص بودند. در اين حال به يکباره هواپيماي شماره يک را ديدم که توسط پدافند راداري و موشکي دشمن هدف قرار گرفته بود و آتشي به طول تقريبي 10متراز انتهاي آن زبانه مي کشيد و چون من در سمت راست هواپيما پرواز مي کردم او قادر به گردش به راست نبود. سريعا موقعيت خود را تغيير دادم و از طريق راديو، سمندريان را در جريان آتش گرفتن هواپيمايش قرار دادم. او در جريان سانحه بود و از من راهنمايي خواست. گفتم:
- بگرد به سمت راست در غير اين صورت از بالاي سليمانيه سر در مي آوري.
او گردش به راستي انجام داد و تا حدودي از مهلکه دور شد.
شرايط موجود به شدت آزارم مي داد. هنوز بمب هايم را بر روي هدف رها نکرده بودم و هواپيما سنگين بود. با سرعتي تقريبا معادل هزار کيلومتر در ساعت در حرکت بودم. مترصد فرصتي بودم تا به سمندريان کمک کنم. چه بايد مي کردم؟ انديشه هاي مختلفي به ذهنم خطور کرد اگر خداي نکرده تنها به پايگاه بر مي گشتم چگونه بايد وضعيت او را به زن و فرزندانش اطلاع مي دادم؟

هدف را بمباران کردم
از آن جا که ماموريت هاي مختلفي بر روي منطقه انجام داده بودم، آن جا را به خوبي مي شناختم. به همين دليل ابتدا بدون از دست دادن فرصت، منطقه از پيش تعيين شده را به شدت بمباران نمودم و پس از بمباران تمام افکارم را متوجه هواپيماي شماره يک ساختم.
با بحراني شدن اوضاع چه بايد مي کردم؟ به کلي خودم را گم کرده بودم. از طرفي دوست و همکارم دچار سانحه شده بود و از طرف ديگر در خاک دشمن پرواز مي کردم. در هر صورت به سمت پايگاه پرواز کردم مسيري که حدس مي زدم شماره يک هم همان را انتخاب کرده باشد.
با تغيير سمت 180درجه به دنبال شماره يک خود گشتم. او را نديدم از طريق راديو تماس گرفتم:
- شماره يک وضعيت خودت را به من اطلاع بده.
جوابي نشنيدم. مجددا به سمت راست گردش کردم. از دور شماره يک را ديدم که خيلي از هواپيماي من عقب افتاده و درحال پرپر زدن است. مشخص بود هواپيما ديگر توان آن را ندارد که حتي تا نزديک ترين پايگاه دوام بياورد.

شماره يک سقوط کرد
بار ديگر سراسيمه با او تماس گرفتم:
- شماره يک جواب بده.
و خلبان درحالي که از لحن صدايش آشکارا اضطراب و نگراني احساس مي شد در جمله کوتاهي گفت:
- هواپيما در کنترل من نيست.
از او خواستم سريعا هواپيما را ترک کند.
هنوز لحظه اي از آخرين تماس من با او نگذشته بود که ديدم هواپيمايش پايين و پايين تر رفت و با شيرجه اي محکم به زمين خورد و از ديد من خارج شد. خيلي منقلب شدم چرا که از سرنوشت همکارم چيزي نفهميدم. آيا او کابين را ترک کرده بود؟ ذهنم بسيار مغشوش بود. قطع اميد کردن از نجات دوستم سمندريان، برايم دشوار بود ولي در آن شرايط کاري از دستم ساخته نبود هيچ کاري جز دعا کردن براي سلامتي او . . .

ناگهان همه چيز بهم ريخت
سرانجام به قصد ترک منطقه دشمن ارتفاع پرواز را کاهش داده و بر سرعت خود افزودم. اما ناگهان هدف پدافند راداري و موشکي دشمن قرار گرفتم که از نوع پيشرفته اي بود و در اولين لحظه هواپيما را از کنترل من خارج کرد. هواپيما با سرعتي معادل 500نات، هر لحظه از بال چپ به بال راست در مي آمد. تمامي عقربه هاي نشان دهنده سير نزولي يافته و به سمت صفر در حرکت بودند. چراغ هاي اعلام وضعيت اضطراري روشن شده و همگي از وضعيت بد هواپيما خبر مي دادند. آژير وضعيت اضطراري هواپيما چون پتکي بر مغزم مي کوبيد و همه چيز مرا به ترک هواپيما فرا مي خواند. مهم تر از همه اين که هر دو موتور سمت چپ و راست هواپيما در آتش مي سوختند. هواپيما آتش گرفته بود و چرخ ها هم بي موقع باز شده بودند. . . . .
در آن لحظات پر اضطراب تمامي دستورالعمل هاي پروازي را در ذهنم مرور کردم. بايد سرعت خود را به حدي مي رساندم که امکان ترک هواپيما را بيابم. به همين دليل دست خود را محکم بر سر دسته فرمان(استيک) کوبيدم تا از سرعت خود بکاهم. هواپيما ناگهان از بال چپ به بال راست در آمد و من از بالاي کاناپي به عمق صندلي ام فرو افتادم. فرصتي پيش آمد که دستم را به دستگيره رها کننده صندلي برسانم اما براي لحظه اي حس کردم هواپيما به کنترل من در آمده است.

هواپيما را ترک کردم
با زدن دکمه اي باک مرکزي را که خالي هم بود به منظور کم کردن وزن هواپيما رها کردم. بار ديگر از بال راست به چپ در آمدم. در اين لحظات آن قدر ارتفاع پرواز کم بود که فکر مي کردم به زودي به صخره ها و ستيغ کوه ها برخورد خواهم کرد. در چنين شرايطي که با مرگ دست و پنجه نرم مي کردم توانستم خود را به آن سوي ارتفاعات مشرف بر منطقه سليمانيه برسانم.
بر روي دره عميقي قرار گرفتم هواپيما به کلي تعادل خود را از دست داد و از اختيار من خارج شد، ثانيه اي بعد نيز قفل کرد و به حالت شيرجه در آمد. دستي بر روي استيک زدم و همزمان در آخرين ارتباط راديويي ام با رادار، به او اطلاع دادم که آماده ترک هواپيما هستم. دماغه هواپيما 40درجه به پايين افتاد. پاها و سر خود را براي پرش آماده کردم. هر دو دستگيره صندلي و کاناپي را کشيدم و لحظه اي بعد خود را در دل آسمان يافتم.

به سختي فرود آمدم و بي هوش شدم
به سرعت درحال سقوط بودم. مکان فرودم دامنه اي جنگلي در کنار همان دره عميق بود. چتر نجات به آرامي باز شد و در همين لحظه هواپيماي من به صخره اي برخورد کرد و به کوهي از آتش تبديل شد. متوجه شدم که ساعد هر دو دست و مهره هاي گردنم به هنگام پرش به لبه کابين برخورد نموده و به شدت آسيب ديده است. اما خدا را شکر کردم که سقوط من در دره، باعث شده بود که ارتفاع لازم براي فرود را بيابم.
فکر مي کردم فرود مناسبي خواهم داشت، که ناگهان با ضربه اي محکم در فضايي خالي از درخت فرود آمدم. درد شديدي تمام بدنم را فرا گرفت. درحالي که زمين و آسمان دور سرم مي چرخيد، براي لحظاتي تعدادي از دوستان شهيدم پيش چشمم مجسم شدند. آنها را شناختم و سعي کردم صداي شان کنم ولي نتوانستم. تصويرها از پيش چشمم محو شدند. دوباره درد شديدي تمام بدنم را فرا گرفت و بي هوش شدم.

به بررسي اوضاع مشغول بودم که . . .
به هوش که آمدم ديدم در لبه پرتگاه عميقي قرار گرفته ام و چتر نجاتم که به صخره اي گير کرده بود مانع از سقوطم شده است. احساس مبهمي از غم و شادي، غوغاي عجيبي در دلم ايجاد کرده بود. شادي به خاطر نجات از هواپيماي در هم شکسته درحال سقوط و غم ناشي از احتمال اسارت. مي خواستم چتر نجاتم را که نقطه ديد خوبي براي افراد دشمن بود از صخره جدا کرده و در جايي مخفي کنم ولي قادر به اين کار نبودم. قلبم به شدت مي تپيد و خون ريزي و درد زياد به تدريج طاقتم را ربوده بود. با زحمت زياد جعبه کمک هاي اوليه را که به همراه داشتم باز نموده و به پانسمان موقت زخم هايم پرداختم.
آيا شانس نجات از دست دشمن را داشتم؟
با آن که به کمک خداوند بزرگ اميد داشتم اما زخمي بودنم، نامشخص بودن موقعيت خودم و عراقي ها، نزديک بودن تاريکي هوا و همچنين لاشه هواپيماي منهدم شده و چتر نجات که دشمن را به سوي من هدايت مي کرد، دست به دست هم داده بودند تا ياس و ترديد را در وجود من تقويت کنند.
به بررسي دقيق منطقه پرداختم و سعي کردم به وسيله قطب نما جهتي را براي حرکت انتخاب کنم. ناگهان صداهايي در دره پيچيد. صداي ماشين و صحبت کردن آدم ها بود. براي اين که اطلاعات کم تري به دشمن داده باشم، چاله اي کندم و لوازم غير ضروري و حتي نقشه و کاغذهاي درون کيفم را در آن دفن کردم. لحظاتي بعد صداها تقويت شدند.

توسط اعضاي "اتحاديه ميهني کردستان عراق" دستگير شدم
به جاده اي که در پايين دره قرار داشتف خيره شدم اتومبيل سفيد رنگي را ديدم که از فاصله تقريبا يک کيلومتري به سمت من مي آمد. لحظه اي بعد به من رسيده و توقف کرد. چند نفر از آن خارج شدند و گويي شکار زخم خورده اي را ديده باشند، با شتاب و هيجان از سينه کش کوه بالا آمدند. راه گريزي نبود چرا که قادر به بالا رفتن از کوه نبودم. چيزي به غروب آفتاب باقي نمانده بود. بدون ترديد سرنوشتي جز اسارت نداشتم. در همين فکر بودم که با صداي ناهنجاري از پشت سر، بر جايم ميخکوب شدم. درحالي که کوچک ترين حرکت حساب نشده اي مي توانست به سقوطم در پرتگاه منجر شود، رويم را بدان سوي برگرداندم. مردي را ديدم که با انواع و اقسام تجهيزات مسلح بود و درحالي که اسلحه خود را به سمت من گرفته بود به زبان کردي چيزهايي مي گفت که من نفهميدم.
زبانم که لاي دندان هايم گير کرده بود و خون ريزي داشت، قدرت سخن گفتن را از من سلب کرده بود. به همين دليل نمي توانستم جواب آن مرد کرد را که از من اسلحه مي خواست بدهم. او نيز عصباني شده و آماده شليک شد. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفت. با اشاره به او فهماندم که اسلحه ندارم و چاقويي را که به همراه داشتم براي او انداختم. با خشونت از من پرسيد ايراني هستم يا عراقي؟ و وقتي فهميد ايراني ام، رفتارش با من کمي نرم تر شد و کمکم کرد تا از خطر سقوط رهايي يابم.

کردهاي عراقي به من کمک کردند و مرا تحويل نيروهاي ايراني دادند
گروه کردها کامل شد و دور من حلقه زدند. يکي از آنها که فارسي مي دانست اسم و مشخصات مرا پرسيد و براي اطمينان از من کارت شناسايي خواست. وقتي از ايراني بودن من مطمئن شدند با هم مشورتي کردند و همان که فارسي مي دانست رو به من کرد و گفت:
- ناراحت نباش ما تو را پيش دوستانت خواهيم برد.
تعجب کردم من آن جا در خاک دشمن چه دوستاني مي توانستم داشته باشم؟ از آنها پرسيدم شما که هستيد؟ گفتند:
- ما اعضاي اتحاديه ميهني کردستان عراق هستيم.
کردها کمک زيادي به من کردند. آنها درحالي که هر لحظه خطر سر رسيدن عراقي ها وجود داشت، چتر را از من باز کردند و مرا از منطقه خطر خارج ساختند و به کلبه اي در همان حوالي بردند و لباس کردي بر من پوشاندند. حتي بعد از پانسمان زخم هايم دو سه روز در آن جا از من مراقبت نمودند تا کمي بهبود يافتم. سپس به وسيله قاطر مرا به نيروهاي سپاه پاسداران که در کردستان عراق مستقر بودند، تحويل دادند.

عراقي ها براي تحويل دادنم جايزه تعيين کرده بودند
در مدت اقامتم در خاک عراق و در کنار برادران کرد عراقي، هواپيماهاي شناسايي عراق هر روز بر فراز منطقه گشت مي زد و براي دستگيري من اطلاعيه اي نيز به طور مرتب از تلويزيون عراق پخش مي شد که از مردم عراق و ملت کرد مي خواست که با دستگيري و تحويل دادن من به دولت عراقف جوايز ارزنده اي دريافت نمايند. اما خوشبختانه من سالم به خاک ميهن اسلامي مان باز گشتم.

ورود به ميهن اسلامي
با ورود به ميهن و بازگشت به فضاي کار و زندگي، آن چه آزارم مي داد بي اطلاعي از سرنوشت دوست و همکارم يوسف سمندريان بود. من خروج او را از هواپيما نديده بودم اما از آن جا که سرعت ترک کابين توسط خلبان در لحظات اوليه بسيار زياد است و در اين شرايط نمي توان خلبان را با چشم غير مسلح ديد، احتمال مي دادم او نجات يافته و به دست عراقي ها اسير شده باشد. که همين گونه نيز بود. او هواپيما را ترک گفته و به اسارت نيروهاي عراقي درآمده بود و سرانجام با عزت و سر بلندي به همراه ديگر آزادگان سلحشور و قهرمان کشورمان، به خاک ميهن اسلامي باز گشت.
منبع: پاکبازان عرصه عشق
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین