روز ارتش در خراسان شمالي گرامي داشته شد
شهید« محمد باقر رحمانی» ،فرزند مرحوم آیت الله« حسینعلی رحمانی» در سال 1331 در شهرستان «بیجار» زاده شد. در سال 1337 به مدرسه رفت .مقطع ابتدایی رادر« بیجار» گذرانید وسپس به« تبریز »مهاجرت کرد و در رشته ی ریاضی به تحصیل ادامه داد .پس از مدتی به دبیر ستان «دارالفنون»در« تهران» رفت و در سال 1351 موفق به در یافت مدرک دیبلم ریاضی شد .در همان سال در مدرسه ی عالی ریاضیات و مدیریت اقتصاد کرج پذیرفته شد و به ادامه تحصیل پرداخت .در خرداد ماه سال 1355تحصیلات خود را خاتمه داد وموفق به اخذ لیسانس مدیریت اقتصاد شد .در همان سال به خد مت سر بازی رفت و درپایگاه نیروی دریایی ارتش در کرج خد مت کرد .بعد از آنکه خدمت سر بازی را به پایان رسانید در کرج ازدواج کرد و در همان شهر مشغول کار شد .در اوایل سال 1357 در فعالیتهای سیاسی علیه رژیم منفور پهلوی حضور یافت و به جمع حامیان انقلاب پیوست . با شعله ور تر شدن آتش خشم نردم بر علیه حکومت شاه ، شهید رحمانی نیز کار خود را در کرج تعطیل کرد و همراه سایر مردم در شهر های تهران و کرج به تظا هرات و راهپیمایی علیه رژیم ستمشاهی پر داخت .در جریان تشییع جنازه ی استاد کامران نجات اللهی که از همدوره های او در دبیرستان دارالفنون تهران به شمار می رفت ، حرکت گسترده مردم را علیه مزدوران رژیم سازماندهی کرد و با وجود آنکه عوامل رژیم ستمشاهی ،تشییع کنندگان را به رگبار گلوله بستند ؛اوبا یاری مردم انقلابی و با عنایت به ایثار و شجاعت سر شاری که از خود نشان دادند؛ موفق شدند جنازی مطهر آن شهید گرانقدر را تشییع کنند .بعد از حادثه ی روز 12 محرم سال 1357 که طی آن چماقداران رژیم منحوس پهلوی به منزل مسکونی پدر بزرگوار او در شهرستان بیجار حمله کرده بودند ؛از کرج به بیجار آمد و در مقابل ناراحتی مادر محترمه اش گفت :مادر جان ،حمله طاغو طیان به منزل ما افتخار است و باید آماده ی مصیبتهای سنگین تری باشید و دل به خدا ببندید.پس از پیروزی انقلاب باتشخیص مقامات انقلاب به ساوه رفت و ضمن سازمان بخشیدن به او ضاع آشفته ساوه ،کمیته انقلاب اسلامی رادر آن شهر تشکیل داد و دوباره به کرج باز گشت .اومدتی بعد به بیجار آمد و علی رغم مشکلات و موانع عدیده ای که وجود داشت ،سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آن شهرستان راتاسیس کرد و خود به عنوان اولین فر مانده آن سپاه انتخاب شد .در تاریخ 29/5/58/برابر 26 رمضان 1400 ه ق که هنوز چند ماهی از تاسیس سپاه بیجار نگذشته بود به شهید خبر می رسد که چند نفر از نیرو های سپاه زنجان در منطقه تکاب مورد محاصره ی نیرو های ضد انقلاب قرار گرفته اند .شهید رحمانی هم درنگ را جایز نمی داند و بلافاصله همراه پنجاه نفر از نیرو های سپاه ابهر وبیجار به سوی منطقه ی تکاب حرکت می کند. وقتی که به دو راهی سقز، تکاب می رسند میان آنها و نیرو های ضد انقلاب در گیری شدیدی رخ می دهد و در جریان همین در گیری فرمانده و موسس سپاه بیجار با زبان روزه به شهادت می رسد و با گلوله و خون افطار می نماید
او بیش از اندازه شجاع و پر جنب و جوش بود . وقتی که از وقو ع در گیری اطلاع می یا فت ،آنچنان خوشحال می شد که تعجب همگان را بر می انگیخت .او زندگی را در مبارزه و حرکت خلاصه می کرد و همواره در حال پیکار و سازندگی بود . هنگامی که در راهپیمایی های ضد رژیم شاه شرکت می کرد ، درصف اول قرارمی گرفت و نقش مهمی را ایفا می کرد . پر تحرک بود، آرامش چندانی نداشت . به جرات می توان او را یکی از مصادیق بارز این ضرب المثل معروف دانست که می گویند :(فلانی به کام شیر هم می رود )شهید رحمانی بسیار صبور و مقاوم بود . در برابر مشکلات خود را نمی باخت و با صبر و درایت در صدد رفع آنها بر می آمد . با دقت برنامه ریزی می کرد . هیچ کاری را بدون برنامه انجام نمی داد و با تعمل و تعمق خاصی نسبت با انجام هر کاری اقدام می نمود .علاقه ی عجیبی به ورزش کشتی داشت . او ورزش را وسیله ای برای کشتن غرور نفسانی و تقویت رو حیه تواضع و کمتر بینی می دانست . هر چند در مسا بقات سراسری کشتی دانشجو یی کشور در سال 1352
مقام نایب قهرمانی را تصا حب کرد و مدال نقره گرفت اما هیچ گاه کشتی راراهی برای رسیدن به مقام و مدال ندانست و به ذات کشتی اندیشید .تواضع و فرو تنی در وجود او موج می زد .او به نیرو های تحت امر خود توصیه می فر مود : هنگام وارد شدن به مساجد یا سایر اماکن نهایت خشوع و تواضع رارعایت نمایند و در پایین ترین قسمت مجلس قرار گیرند. .شهید رحمانی سپاه را به خاطر پول و سایر امکانات مالی نمی خواست . او سپاه را مکانی برای رسیدن به ا هداف متعالی میدانست.در غیر این صورت می توانست با مدرک تحصیلی وشرایطی که داشت در پر در آمد ترین شغلها استخدام شود .
او بیش از اندازه شجاع و پر جنب و جوش بود . وقتی که از وقو ع در گیری اطلاع می یا فت ،آنچنان خوشحال می شد که تعجب همگان را بر می انگیخت .او زندگی را در مبارزه و حرکت خلاصه می کرد و همواره در حال پیکار و سازندگی بود . هنگامی که در راهپیمایی های ضد رژیم شاه شرکت می کرد ، درصف اول قرارمی گرفت و نقش مهمی را ایفا می کرد . پر تحرک بود، آرامش چندانی نداشت . به جرات می توان او را یکی از مصادیق بارز این ضرب المثل معروف دانست که می گویند :(فلانی به کام شیر هم می رود )شهید رحمانی بسیار صبور و مقاوم بود . در برابر مشکلات خود را نمی باخت و با صبر و درایت در صدد رفع آنها بر می آمد . با دقت برنامه ریزی می کرد . هیچ کاری را بدون برنامه انجام نمی داد و با تعمل و تعمق خاصی نسبت با انجام هر کاری اقدام می نمود .علاقه ی عجیبی به ورزش کشتی داشت . او ورزش را وسیله ای برای کشتن غرور نفسانی و تقویت رو حیه تواضع و کمتر بینی می دانست . هر چند در مسا بقات سراسری کشتی دانشجو یی کشور در سال 1352
مقام نایب قهرمانی را تصا حب کرد و مدال نقره گرفت اما هیچ گاه کشتی راراهی برای رسیدن به مقام و مدال ندانست و به ذات کشتی اندیشید .تواضع و فرو تنی در وجود او موج می زد .او به نیرو های تحت امر خود توصیه می فر مود : هنگام وارد شدن به مساجد یا سایر اماکن نهایت خشوع و تواضع رارعایت نمایند و در پایین ترین قسمت مجلس قرار گیرند. .شهید رحمانی سپاه را به خاطر پول و سایر امکانات مالی نمی خواست . او سپاه را مکانی برای رسیدن به ا هداف متعالی میدانست.در غیر این صورت می توانست با مدرک تحصیلی وشرایطی که داشت در پر در آمد ترین شغلها استخدام شود .
منبع:"اسوه های استقامت" نشر شاهد،13860تهران
خاطرات
مجید سرکانی:
شهید محمد باقر رحمانی فرزند حسینعلی دانشجوی رشتة مهندسی بودند و از دانشجویان پیرو خط امام بودند که در سال 58 از طرف امام (قدس سره) به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان بیجار منصوب گردیدند .
آن شهید بزرگوار مردی مؤمن ، پاک و پیرو خط ولایت فقیه بودند . ودر عین اینکه از نظر معنوی در مرتبة بسیار والایی قرار داشتند و هیچ وقت نماز شبشان ترک نمی شد بسیار شوخ طبع نیز بودند . اخلاق و رفتار بسیار نیکو وحسنه ای داشتند و پیوسته دیگران را به تقوا و پرهیزگاری دعوت می کردند و همیشه بازبان نیک و به نرمی با دیگران صحبت می کردند و همین اخلاق خوب و مانند مولایش علی بودن دیگران را به طرف او جذب میکرد بطوری که همه از هم صحبتی و هم نشینی با او لذت می بردند .آن بزرگوار همیشه شاداب و خندان بودند و مصداق بارز « اَلمؤمِنُ بِشرُهُ فِی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِی قَلبِهِ » بودند البته حزن ایشان شهادت بود که بالاخره به بشر تبدیل شد و به دیدار معشوق شتافت «یاد و خاطره اش جاوید باد » .
از خاطرات دیگر شهید رحمانی خواب عجیبی بود که دربارة آن شهید بزرگوار دیدم . خواب به این صورت بود که بعد از شهادت آن شهید بزرگوار چند ماه بیشتر نگذشته بود که من ایشان را در حالت رؤیا دیدم به این ترتیب که: من همراه عدة زیادی از مردم که در بین ما پدر شهید رحمانی نیز حضور داشتند به سمت گلزار شهدا در حرکت بودیم که برسر مزار شهدا برویم و من جلوتر از همة آنها حرکت می کردم وقتی که به قبور شهدا نزدیک شدیم من به سمت قبر شهید رحمانی دویدم ناگهان دیدم در قبر باز شد و نوری از قبر ساطع شد و آن شهید گرانقدر در حالیکه یک لباس پلنگی نو و تمیز بر تن و یک جام زرد طلایی در دست داشتند از قبر بیرون آمدند من جلو رفته سلام کردم و ایشان جواب مرا دادند و سؤال کردند که : « آقای سرکانی این جمعیت کجا می آیند ؟ « فرمودم: سر قبر شهدا .فرمودند : برگردید و به این مردم بگویید که ما نمرده ایم و زنده ایم ببینید که من نمرده ام و من همراه دیگر شهدا قبل از اینکه شما بیایید آماده شده بودیم که برویم غذا بخوریم اما من همینکه شما را دیدم آمدم که این را بگویم » بعد آن شهید گرامی داخل قبر شدند در قبر بسته شد من نیز فریاد زدم که ای مردم آقای رحمانی می فرمایند : ما زنده ایم ودر همین هنگام بود که از خواب پریدم و این خواب بر یقین من افزود که : شهیدان زنده اند الله اکبر .
از خاطرات دیگر آن بزرگوار این است که : هر موقع که در سپاه می خواستیم نهار یا شام بخوریم ، از ویژگیهای آن شهید بزرگوار این بود که هر وعده غذا را با یکی از برادران میل می فرمودند . یک روز که نوبت من بود که با ایشان غذا را صرف کنم من رفتم و مقداری آب سرد و چند تا نان نرم و تازه آوردم ناگهان دیدم که آن شهید گرامی بلند شدند و رفتند . من گفتم آقای رحمانی کجا می روید ؟ فرمودند :شما بنشینید من الآن بر می گردم « دیدم که رفتند و مقداری نان خشک و یک پارچ آب معمولی آوردند . گفتم من که آب و نان آورده بودم چرا شما دوباره زحمت کشیدید ؟ اما ایشان باز با آن بیان زیبای خویش فرمودند : « ما این آب و نان را به یاد کسانی که یخچال ندارند که آب یخ بخورند و فقیرانی که پول ندارند که نان نرم و تازه بخورند می خوریم و بعد از ذکر خدا ثنای او شروع کردند به خوردن آن .
از دیگر خاطرات شیرین و بیاد ماندنی آن شهید بزرگوار اینکه در آن زمان سپاه وسیله ای برای عملیات و دیگر امور داخل و خارج از شهر نداشت و از ماشین مازادی اینجانب استفاده می کردیم . لذا آن شهید بزرگوار بعد از مدتی به من گفتند که : «آقای سرکانی شما که ماشین خودتان را وقف امور سپاه کرده اید لااقل پول بنزین آن را از جیب خودتان پرداخت نکنید تا ما از بودجة سپاه به شما بدهیم . »
اما من قبول نکردم . لذا آن شهید بزرگوار فرمودند :« من نیز اجر و مزدی ندارم که در قبال این کار به شما بدهم و اَجرِکُم عِندَ اللهِ . »
واما نکته جالب این بود که یک روز که با چند تا از بچه های سپاه با همان ماشین مازادی من جهت دستگیری عوامل ضد انقلاب به روستاهای اطراف رفته بودیم هنگام غروب که به شهر (بیجار) برگشتیم چون جاده ها خاکی بود ماشین در خاک گم شده بود بطوریکه شیشه های آن دیده نمی شد لذا من ماشین را داخل حیاط سپاه نزدیک شیر آب پارک کردم که مقداری آن را خصوصاً شیشه هایش را بشویم و مشغول شستن شیشه های آن بودم که ناگهان دیدم که شهید رحمانی در حالیکه می دویدند و حالت مضطرب و نگرانی داشتند و به طرف من می آمدند فریاد زدند که آقای سرکانی فوراً شیر آب را ببندید و بیایید که با شما کار دارم من نیز که فکر کردم حتماً مشکلی پیش آمده فوراً شیر آب را بسته ونزد ایشان رفتم . سؤال کردم که باقر جان مشکلی پیش آمده ؟ ایشان در جواب فرمودند : « نه نگران نباشید فقط یک کار کوچک با شما داشتم »
گفتم بفرمائید و ایشان باز هم با همان سخنان زیبا و دلنشین خود که مصداق :« آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند » بود فرمودند : « آقای سرکانی شما که شیر آب را باز کرده اید که ماشین را بشویید آیا هیچ فکر کرده اید که همین حالا ممکن است که پیر زن یا یک بچه یا هر فرد دیگری در یکی از نقاط پایین شهر آب را باز کند و آب نیاید دلش بشکند ؟ آیا شما در قیامت جوابگو هستید ؟ « من نیز بالافاصله گفتم نه !
لذا آن شهید بزرگوار فرمودند پس اکنون بروید که من برای ماشین هم فکری کرده ام و یک کهنة نم دار به من دادند که ماشین را پاک کنم من نیز در حالیکه سخنان شهید در قلبم نشسته بود و از طرفی هم خوشحال بودم که آب زیادی را مصرف نکرده ام رفتم و شروع به پاک کردن ماشین کردم .
یکبار در ماه مبارک رمضان نزدیک افطار همراه آن شهید بزرگوار به خانة ایشان رفتم . من دَمِ در حیاط داخل ماشین منتظر ایشان شدم که با هم به سپاه برگردیم آخه آن شب قرار بود بعد از افطار جهت عملیات به تکاب بروند لذا آمده بودند که از خانواده خداحافظی کنند ایشان برگشتند ودر حالیکه مادر گرامیشان نیز پشت سر ایشان جهت بدرقة آن بزرگوار بودند فرمودند : پسرم باقر جان : « فَا اللهُ خَیرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الَّراحِمین »
اما شهید رحمانی با آن بیان زیبا و دلنشین و نافذ و جذاب خویش اینگونه فرمودند نه مادر جان اینطور نگویید ، بلکه بگویید : « إنَّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ »
دوباره مادرشان فرمودند پسرم خوب بود که امشب را در خانه افطار کنی و شهید رحمانی فرمودند نه مادر جان چگونه خدا راضی می شود که من در خانه ودر کنار خانواده افطار کنم و حال آنکه دوستان دیگر در سپاه افطار کنند نه ! پسر همان بهتر که من نیز کنار آنها باشم واز مادرشان خداحافظی کرده و سوار ماشین شدند و حرکت کردیم به سمت سپاه . در بین راه که می رفتیم من به ایشان گفتم که : آقای رحمانی اجازه دهید من نیز در این عملیات همراه شما باشم اما ایشان در جواب فرمودند :« نه بهتر است که شما تشریف نیاورید »
من علت را سؤال کردم و ایشان فرمودند :« من می خواهم اولین شهید سپاه بیجار باشم چون اگر شما ها شهید شوید من چگونه طاقت و تحمل نگاه کردن به صورت بچه ها و پدر و مادر و یا دیگر اقوام شما را داشته باشم ؟ و آنوقت است که من از روی آنها شرمنده ام پس بهتر است که من شهید شوم .» آنشب بعد از افطار همراه چند تن دیگر از برادران راهی عملیات شدند و همانطور هم که خود آن بزرگوار فرمودند روز بعد ایشان در گردنة گوربابالی به درجة رفیع شهادت نائل شدند و اولین شهید سپاه بیجار بودند . و به دیدار معشوق شتافتند و به وصال حق رسیدند .
خاطرات
مجید سرکانی:
شهید محمد باقر رحمانی فرزند حسینعلی دانشجوی رشتة مهندسی بودند و از دانشجویان پیرو خط امام بودند که در سال 58 از طرف امام (قدس سره) به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان بیجار منصوب گردیدند .
آن شهید بزرگوار مردی مؤمن ، پاک و پیرو خط ولایت فقیه بودند . ودر عین اینکه از نظر معنوی در مرتبة بسیار والایی قرار داشتند و هیچ وقت نماز شبشان ترک نمی شد بسیار شوخ طبع نیز بودند . اخلاق و رفتار بسیار نیکو وحسنه ای داشتند و پیوسته دیگران را به تقوا و پرهیزگاری دعوت می کردند و همیشه بازبان نیک و به نرمی با دیگران صحبت می کردند و همین اخلاق خوب و مانند مولایش علی بودن دیگران را به طرف او جذب میکرد بطوری که همه از هم صحبتی و هم نشینی با او لذت می بردند .آن بزرگوار همیشه شاداب و خندان بودند و مصداق بارز « اَلمؤمِنُ بِشرُهُ فِی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِی قَلبِهِ » بودند البته حزن ایشان شهادت بود که بالاخره به بشر تبدیل شد و به دیدار معشوق شتافت «یاد و خاطره اش جاوید باد » .
از خاطرات دیگر شهید رحمانی خواب عجیبی بود که دربارة آن شهید بزرگوار دیدم . خواب به این صورت بود که بعد از شهادت آن شهید بزرگوار چند ماه بیشتر نگذشته بود که من ایشان را در حالت رؤیا دیدم به این ترتیب که: من همراه عدة زیادی از مردم که در بین ما پدر شهید رحمانی نیز حضور داشتند به سمت گلزار شهدا در حرکت بودیم که برسر مزار شهدا برویم و من جلوتر از همة آنها حرکت می کردم وقتی که به قبور شهدا نزدیک شدیم من به سمت قبر شهید رحمانی دویدم ناگهان دیدم در قبر باز شد و نوری از قبر ساطع شد و آن شهید گرانقدر در حالیکه یک لباس پلنگی نو و تمیز بر تن و یک جام زرد طلایی در دست داشتند از قبر بیرون آمدند من جلو رفته سلام کردم و ایشان جواب مرا دادند و سؤال کردند که : « آقای سرکانی این جمعیت کجا می آیند ؟ « فرمودم: سر قبر شهدا .فرمودند : برگردید و به این مردم بگویید که ما نمرده ایم و زنده ایم ببینید که من نمرده ام و من همراه دیگر شهدا قبل از اینکه شما بیایید آماده شده بودیم که برویم غذا بخوریم اما من همینکه شما را دیدم آمدم که این را بگویم » بعد آن شهید گرامی داخل قبر شدند در قبر بسته شد من نیز فریاد زدم که ای مردم آقای رحمانی می فرمایند : ما زنده ایم ودر همین هنگام بود که از خواب پریدم و این خواب بر یقین من افزود که : شهیدان زنده اند الله اکبر .
از خاطرات دیگر آن بزرگوار این است که : هر موقع که در سپاه می خواستیم نهار یا شام بخوریم ، از ویژگیهای آن شهید بزرگوار این بود که هر وعده غذا را با یکی از برادران میل می فرمودند . یک روز که نوبت من بود که با ایشان غذا را صرف کنم من رفتم و مقداری آب سرد و چند تا نان نرم و تازه آوردم ناگهان دیدم که آن شهید گرامی بلند شدند و رفتند . من گفتم آقای رحمانی کجا می روید ؟ فرمودند :شما بنشینید من الآن بر می گردم « دیدم که رفتند و مقداری نان خشک و یک پارچ آب معمولی آوردند . گفتم من که آب و نان آورده بودم چرا شما دوباره زحمت کشیدید ؟ اما ایشان باز با آن بیان زیبای خویش فرمودند : « ما این آب و نان را به یاد کسانی که یخچال ندارند که آب یخ بخورند و فقیرانی که پول ندارند که نان نرم و تازه بخورند می خوریم و بعد از ذکر خدا ثنای او شروع کردند به خوردن آن .
از دیگر خاطرات شیرین و بیاد ماندنی آن شهید بزرگوار اینکه در آن زمان سپاه وسیله ای برای عملیات و دیگر امور داخل و خارج از شهر نداشت و از ماشین مازادی اینجانب استفاده می کردیم . لذا آن شهید بزرگوار بعد از مدتی به من گفتند که : «آقای سرکانی شما که ماشین خودتان را وقف امور سپاه کرده اید لااقل پول بنزین آن را از جیب خودتان پرداخت نکنید تا ما از بودجة سپاه به شما بدهیم . »
اما من قبول نکردم . لذا آن شهید بزرگوار فرمودند :« من نیز اجر و مزدی ندارم که در قبال این کار به شما بدهم و اَجرِکُم عِندَ اللهِ . »
واما نکته جالب این بود که یک روز که با چند تا از بچه های سپاه با همان ماشین مازادی من جهت دستگیری عوامل ضد انقلاب به روستاهای اطراف رفته بودیم هنگام غروب که به شهر (بیجار) برگشتیم چون جاده ها خاکی بود ماشین در خاک گم شده بود بطوریکه شیشه های آن دیده نمی شد لذا من ماشین را داخل حیاط سپاه نزدیک شیر آب پارک کردم که مقداری آن را خصوصاً شیشه هایش را بشویم و مشغول شستن شیشه های آن بودم که ناگهان دیدم که شهید رحمانی در حالیکه می دویدند و حالت مضطرب و نگرانی داشتند و به طرف من می آمدند فریاد زدند که آقای سرکانی فوراً شیر آب را ببندید و بیایید که با شما کار دارم من نیز که فکر کردم حتماً مشکلی پیش آمده فوراً شیر آب را بسته ونزد ایشان رفتم . سؤال کردم که باقر جان مشکلی پیش آمده ؟ ایشان در جواب فرمودند : « نه نگران نباشید فقط یک کار کوچک با شما داشتم »
گفتم بفرمائید و ایشان باز هم با همان سخنان زیبا و دلنشین خود که مصداق :« آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند » بود فرمودند : « آقای سرکانی شما که شیر آب را باز کرده اید که ماشین را بشویید آیا هیچ فکر کرده اید که همین حالا ممکن است که پیر زن یا یک بچه یا هر فرد دیگری در یکی از نقاط پایین شهر آب را باز کند و آب نیاید دلش بشکند ؟ آیا شما در قیامت جوابگو هستید ؟ « من نیز بالافاصله گفتم نه !
لذا آن شهید بزرگوار فرمودند پس اکنون بروید که من برای ماشین هم فکری کرده ام و یک کهنة نم دار به من دادند که ماشین را پاک کنم من نیز در حالیکه سخنان شهید در قلبم نشسته بود و از طرفی هم خوشحال بودم که آب زیادی را مصرف نکرده ام رفتم و شروع به پاک کردن ماشین کردم .
یکبار در ماه مبارک رمضان نزدیک افطار همراه آن شهید بزرگوار به خانة ایشان رفتم . من دَمِ در حیاط داخل ماشین منتظر ایشان شدم که با هم به سپاه برگردیم آخه آن شب قرار بود بعد از افطار جهت عملیات به تکاب بروند لذا آمده بودند که از خانواده خداحافظی کنند ایشان برگشتند ودر حالیکه مادر گرامیشان نیز پشت سر ایشان جهت بدرقة آن بزرگوار بودند فرمودند : پسرم باقر جان : « فَا اللهُ خَیرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الَّراحِمین »
اما شهید رحمانی با آن بیان زیبا و دلنشین و نافذ و جذاب خویش اینگونه فرمودند نه مادر جان اینطور نگویید ، بلکه بگویید : « إنَّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ »
دوباره مادرشان فرمودند پسرم خوب بود که امشب را در خانه افطار کنی و شهید رحمانی فرمودند نه مادر جان چگونه خدا راضی می شود که من در خانه ودر کنار خانواده افطار کنم و حال آنکه دوستان دیگر در سپاه افطار کنند نه ! پسر همان بهتر که من نیز کنار آنها باشم واز مادرشان خداحافظی کرده و سوار ماشین شدند و حرکت کردیم به سمت سپاه . در بین راه که می رفتیم من به ایشان گفتم که : آقای رحمانی اجازه دهید من نیز در این عملیات همراه شما باشم اما ایشان در جواب فرمودند :« نه بهتر است که شما تشریف نیاورید »
من علت را سؤال کردم و ایشان فرمودند :« من می خواهم اولین شهید سپاه بیجار باشم چون اگر شما ها شهید شوید من چگونه طاقت و تحمل نگاه کردن به صورت بچه ها و پدر و مادر و یا دیگر اقوام شما را داشته باشم ؟ و آنوقت است که من از روی آنها شرمنده ام پس بهتر است که من شهید شوم .» آنشب بعد از افطار همراه چند تن دیگر از برادران راهی عملیات شدند و همانطور هم که خود آن بزرگوار فرمودند روز بعد ایشان در گردنة گوربابالی به درجة رفیع شهادت نائل شدند و اولین شهید سپاه بیجار بودند . و به دیدار معشوق شتافتند و به وصال حق رسیدند .
لینک کپی شد
نظر شما
