ازدواج و طلاق شاه ایران بر پایه مصالح انگلیس

فوزیه خواهر ملک فاروق پادشاه مصر بود که با سیاست‌ورزی‌های انگلیس با محمدرضا شاه ازدواج کرد، اما نوع رفتار ملک فارق چنان بود که انگلیسی‌ها تصمیم به سرنگونی او گرفتند و به همین دلیل زمینه‎های این جدایی را فراهم کردند. بدین ترتیب ازدواجی که بر پایه مصالح انگلیس صورت گرفته بود به جدایی کشیده شد. 
کد خبر: ۸۲۹۷۳۴
تاریخ انتشار: ۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰ - 26April 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند. چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

ازداوج و طلاق شاه ایران برپایه مصالح انگلستان

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

پرون و فراماسونری

پرون از بنیانگذاران فراماسونری و «لژ پهلوی» بود. تصور می‌کنم در سال ۱۳۳۳ بود که يک روز پرون مرا نزد شخصی برد که خانه‌اش در خیابان نادری در یک ۱۰ متری فرعی واقع بود. قبل از ورود پرون گفت: «این شخص رئیس فراماسونری است و وقتی دست داد دستش را ببوس» به اتاق وارد شدیم. فرد بلند قد و تنومندی روی پوستین نشسته بود و قلیان می‌کشید و اطراف اتاق تعدادی پشتی و چند صندلی قرار داشت. پرون تعظیم کرد و دستش را بوسید ولی من به توصیه او عمل نکردم و فقط دست دادم.

رئیس فراماسونری مرا می‌شناخت و چند جمله‌ای با من صحبت کرد (مسلماً پرون قبلا مرا تمام و کمال معرفی کرده بود. پرون در حضور او با من صحبت کرد و گفت: «ایشان پذیرفته‌اند که شما فراماسون شوی و این بزرگترین شانس توست و افزود که اشخاص مهمی از جمله بسیاری از وزراء موفق در سازمان ایشان اسم نوشته‌اند که از هم قطاران تو (نظامیان) هم هستند و از جمله مهدیقلی علوی مقدم را نام برد علوی مقدم‌ها دو برادر بودند.

مهدیقلی سپهبد و رئیس شهربانی شد و ناصر سپهبد و رئیس دادرسی ارتش شد وقتی خارج شدیم، پرون توضیح بیشتری داد و گفت: ایشان عراقی است و رئیس فراماسون‌های خاورمیانه است و هر کاری دلش بخواهد در این کشورها انجام می‌دهد و خیلی مناسب است که تو هم در این سازمان اسم بنویسی!»

بعدها متوجه شدم که این فرد محمد خلیل جواهری نام دارد و رئیس «لژ پهلوی» است که با اجازه محمدرضا تأسیس شده است. ماجرا را به محمدرضا گفتم. او گفت: «او را خوب می‌شناسم و خوب است که تو هم عضو شوی اما برای نام‌نویسی مجبور نیستی و هر طور راحت‌تری عمل کن! من نیز طبق سلیقه خود عمل کردم و دنبال موضوع را نگرفتم. بعدها فقط يک بار برون گفت که ایشان یعنی رئیس فراماسونری از تو احوالپرسی کردند. سپس پرون از من گلگی کرد که چرا موضوع را به محمدرضا گفتی او اطلاع داشت که من موضوع را به محمدرضا گفته‌ام و از من خواست که مسئله کاملا مخفی بماند.

پرون و جدایی فوزیه

فوزیه (همسر محمدرضا شاه و خواهر ملک فاروق پادشاه مصر) بسیار گوشه‌گیر و خجول بود. می‌توانم ادعا کنم که فوزیه زن زندگی بود عفیف و زیبا و تنها علاقه‌اش به زندگی‎اش بود. ولی محمدرضا به او علاقه ای نداشت. او ذاتاً زن‌های گستاخ و حراف را دوست داشت و فوزیه محجوب او را راضی نمی‌کرد، زندگی فوزیه به این نحو در دربار ادامه یافت تا اینکه سیاست انگلیسی‌ها عوض شد و جدایی محمدرضا از فوزیه در دستور کارشان قرار گرفت. در آن روزها به دلیل فساد ملک فاروق انگلیسی‌ها طرح برکناری او را آماده می‌کردند و می‌خواستند که با جدایی محمدرضا از فوزیه مسائل دو کشور از هم جدا شود و احیانا خطری سلطنت محمدرضا را تهدید نکند. به هر حال در ماجرای جدایی فوزیه ارنست پرون نقش اصلی را داشت.

در این سال‍ها محمدرضا معشوقه‌ای پیدا کرده بود به نام خانوادگی دیوسالار چگونه و به وسیله که؟ اطلاع ندارم ولی احتمال می‌دهم که مستقیماً به وسیله مادر دختر که عریضه‌ای برای تقدیم حضوری به محمدرضا داشته این رابطه آغاز شده بود. این دختر بسیار زیبا و لوند بود و شعر هم می‌گفت و کاملا زن مطلوب محمدرضا بود. من او را در ایران ندیدم، ولی در سفر سال ۱۳۲۸ به آمریکا معلوم شد که دیوسالار در لوس‌آنجلس است زیرا به هتل من تلفن کرد و خواهش کرد او را ببینم موضوع را به محمدرضا گفتم گفت: برو و حتماً او را ببین!» رفتم و زیبایی و حرافی او را در آنجا دیدم در حالی که چند سال پیرتر شده بود. دختری بود سفید خوش‌اندام بسیار جذاب و شاعر منش من هیچگاه از محمدرضا نپرسیدم که چگونه با او آشنا شد و او نیز هیچگاه به من نگفت.

اولین بار که از ماجرا مطلع شدم توسط پرون بود. روزی پرون گفت: «هیچ می‌دانی که محمدرضا مدت‌هاست با دختری به نام دیوسالار رابطه عاشقانه دارد؟!» گفتم: نه، هیچ اطلاعی ندارم، واسطه که بوده است؟ پرون نیز نمی‌دانست پرون گفت: من تحمل این وضع را ندارم که محمدرضا با داشتن چنین زن عفیفه‌ای (فوزیه) این رفتار را داشته باشد! او یا باید توبه کند و دنبال زن نرود و یا من ترتیبی می‌دهم که فوزیه از او جدا شود! همین مسئله نحوه رفتار پرون با محمدرضا و درجه گستاخی او را بخوبی نشان می‌دهد.

خلاصه پرون به فوزیه اطلاع داد که شوهرت رفیقه گرفته و به شما خیانت می‌کند و برای اینکه ادعای من ثابت شود باید شخصاً بیایید و ماجرا را ببینید!» این نقشه را برون کاملا از من مخفی کرد در حالیکه به من بسیار نزديک بود و کوچکترین مسائل را با من مطرح می‌کرد.

این پنهانکاری نشان می‌دهد که نقشه از جای دیگر طرح‌ریزی شده بود و پرون فقط مجری آن بود و به او دستور اکید داده بودند که مرا در جریان نگذارد. تنها بعد از اجرای طرح بود که پرون ماجرا را برایم تعریف کرد به هر حال پرون اطلاعات دقیق داشت. او مطلع بود که محمدرضا چه روزهایی به خانه دختر می‌رود آدرس منزل دختر کجاست چه ساعتی وارد و چه ساعتی خارج می‌شود در کدام اتاق ملاقات می‌کنند و تختخواب در کدام گوشه اتاق واقع شده است. اینها اطلاعاتی نیست که پرون بدست آورده باشد بلکه دقیقاً و قطعاً توسط سفارت انگلیس به او داده شده و نقشه توسط آنها طراحی گردیده بود.

پرون دوستی داشت به نام رفعتیان که سرهنگ ارتش بود. او زمانی که می دانست محمدرضا نزد دیوسالار است، فوزیه را با اتومبیل برداشت و به جای راننده رفعتیان را سوار کرد و به جلوی خانه دیوسالار رفت در آنجا به فوزیه گفت که شما مواظب باشید تا مطمئن شوید محمدرضا اینجاست. سپس به رفعتیان دستور داد که با اسلحه کمری يک تير به درون اتاق خواب شليک كند. رفعتیان شليک كرد و تیر به سقف اتاق اصابت نمود. مدتی بعد دختر که نگران شده بود، و لابد دختر جسوری هم بود جلوی پنجره آمد و پنجره را باز و بیرون را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی در خیابان نیست و محمدرضا بتواند خارج شود. پرون و فوزیه و رفعتیان در تاریکی منتظر ماندند و مدتی بعد محمدرضا با احتیاط از ساختمان خارج و سوار اتومبیلی شد و در حالیکه خودش رانندگی می‌کرد بدون اسکورت رفت. فوزیه همه این صحنه‌ها را دید.

محمدرضا تا سال ۱۳۵۷ هیچگاه این ماجرا را برایم تعریف نکرد. ولی همان شب، پرون پس از بازگشت مرا به اتاقش برد و جریان را دقیقاً و با آب و تاب گفت. من ناراحت شدم و گفتم: چطور به خودت اجازه می‌دهی با محمدرضا چنین رفتاری کنی؟ اگر گلوله به او خورده بود چه می‌شد؟ پرون گفت: حالا که نخورده و من وقتی احساساتم به غلیان می‌آید این چیزها حالیم نیست!» از رفتارش تعجب نکردم زیرا دفعه اولی نبود که تندخویی و خشونت او را با محمدرضا می‌دیدم.

آن شب شام با هم بودیم محمدرضا، فوزیه من و پرون. فوزیه اصولاً کم حرف بود، ولی آن شب به شکل محسوسی در هم بود و هیچ صحبتی نمی‌کرد محمدرضا هم حال عادی نداشت و فقط صحبت‌های معمولی می‌کرد. یک‌ماه از این واقعه گذشت و طی این مدت فوزیه نه در سر میز غذا و نه در سالن يک كلمه با محمدرضا صحبت نکرد و همیشه مغموم بود و بیشتر علاقه داشت سفیر مصر و خانمش را ببیند. پس از مدتی متوجه شدم که فوزیه می‌‎خواهد به مصر برود. از او پرسیدم که موضوع چیست؟ پاسخ داد که خسته شده‌ام و می‌خواهم برای يک ماه به مصر بروم و استراحت کنم و بعد از يک ماه بازمی‌گردم فوزیه به مصر رفت معلوم نشد در آنجا چه گذشت و شاید تحت تأثیر نصیحت مادر و خواهرانش پس از مدت کوتاهی به ایران بازگشت و تیر پرون به سنگ خورد.

با شکست این نقشه پرون نقشه دیگری را اجراء کرد گفتم که او با اصرار عجیب فردی به نام تقی امامی را وارد کاخ و محفل خصوصی محمدرضا کرده بود و امامی نیز به دلیل ورزشکار بودن توانسته بود با محمدرضا صمیمی شود مدتی پس از بازگشت فوزیه روزی برون مرا صدا زد و گفت: در کاخ جریاناتی می‌گذرد و بین تقی امامی و فوزیه روابط نامشروع است! گفتم این چه حرفی است که می‌زنی کو شاهدت؟

گفت: راننده فوزیه شاهد است و مسئله مسجل است و موضوع را بلافاصله به محمدرضا خواهم گفت. پرون معطل نشد و همان روز مسئله را به محمدرضا گفت. محمدرضا مرا خواست و گفت: برو راننده فوزیه را ببین و با فرصت کامل از او تحقیقات کن و به او هم اطمینان بده و هم تهدیدش کن که اگر دروغ بگوید مدارک دیگری هم هست و مجازات شدید می‌شود! 

من نیز ترتیب ملاقات با راننده فوزیه را دادم. او گفت: «مسئله صحت دارد و مدتی است که هفته‌ای دو شب و گاهی يک شب در میان و گاهی هر شب تقی امامی و فوزیه را به تپه‌های محمودیه می‌برم (محمودیه در آن زمان بیابان بود که بعداً خیابان پیراسته شد در آنجا به من دستور می‌دهند که پیاده و دور شوم تا خبرم کنند.

سپس راننده التماس کرد که من گناهی ندارم و فقط راننده‌ام و ملکه به من دستور می‌دهد و من باید اطاعت کنم. سخنان راننده را برای محمدرضا نقل کردم گفت: «به گارد دستور بده که دیگر تقی امامی را به کاخ راه ندهد من بلافاصله دستور را اجرا کردم و زمانی که تقی امامی مراجعه کرد گارد جلویش را گرفت که شما مجاز نیستید وارد شوید و دیگر هم مراجعه نکنید تا دستور بدهند فوزیه متوجه شد که دیگر تقی امامی به کاخ نمی‌آید و به هر صورت مسئله به گوشش رسید که درباره او چنین صحبت‌هایی هست با آن خصوصیات اخلاقی که داشت این شاید تنها مسئله‌ای بود که برای فوزیه غیر قابل تحمل بود.

او مجدداً ۱۰-۱۵ روز ساکت و مغموم شد و سپس اعلام کرد که برای استراحت به مصر می‌رود. به مصر رفت و دیگر مراجعت نکرد و پس از مدتی ملک فاروق برادرش به محمدرضا پیام داد که باید فوزیه را طلاق بدهی او نیز طلاق داد و بدین ترتیب ازدواجی که بر پایه مصالح انگلستان صورت گرفته بود. بر پایه همین مصالح و به دست ارنست پرون به جدایی کشیده شد. 

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین