قوامي,احمد

کد خبر: ۱۱۶۵۸۱
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۶ - 05May 2008
 يکم فروردين ماه سال 1335 ه ش در روستاي کاهو نزديک طرقبه دراستان خراسان,و درخانواده اي کشاورز به دنيا آمد . در کودکي به مکتبخانه رفت و به فراگيري قرآن پرداخت . در امور کشاورزي به پدرش کمک مي کرد. به دليل علاقه زياد به درس و نبود مدرسه، ايشان در ساختن ساختمان آن کمک زيادي مي کرد.
10 ساله بود که به علت وضع بد اقتصادي و نبود مدرسه راهنمايي در روستا به مشهد رفت و به تنهايي در خانه اجاره اي زندگي کرد تا بتواند درس بخواند.
همزمان در کارگاه نجاري مشغول کار شد . روزها سر کار مي رفت و شبها درس مي خواند، اما فقط توانست تا پايان دوره راهنمايي ادامه تحصيل دهد.
هفته اي دو شب براي شرکت در دوره هاي قرآن و دعاي توسل به مسجد مي رفت و در جلسات مذهبي و جلسات سخنراني حجت الاسلام قرائتي شرکت داشت.
در 19 سالگي به پيشنهاد پدرش با دختر عمه خود ازدواج کرد . زندگي مشترک آنان با سادگي شروع شد. در همان زمان همراه برادران همسرش به جلسات قرآن مي رفتند و در مبارزات عليه شاه شرکت مي کردند. بعد از شهادت برادر همسرش به نام تقي ضروري احمد عهد نامه اي نوشت و پشت قاب عکس شهيد گذاشت و گفت: هرگز سلاحت را زمين نخواهم گذاشت. بعد از انقلاب وارد سپاه شد و سرپرستي سپاه مشهد و خدمتگذاري خانواده هاي شهدا را پذيرفت.
زندگي مشترک او در خانه عمه اش بود. بسيار در تنگنا قرار داشت. در يکي از روزها که برادران بسيج براي برگزاري جلسات قرآن به منزل آنها رفته بودند، با ديدن اتاق هاي خالي و بدون فرش تعجب کردند. او مدتي را در سال 1362 در لبنان گذراند تا به رزمندگان لبناني آموزش نظامي بدهدودر اين راه کمکي براي آنها باشد تا بتوانند در مقابل اشغالگران اسرائيلي از خود وسرزمينشان دفاع کنند.
پدرش مي گويد: زماني که در لبنان بود، در گروهي حضور داشت که 14 نفر از اعضاي آن به شهادت رسيدند و احمد از ناحيه دست مجروح شد.
احمد قوامي مسئول تعاون تيپ21امام رضا(ع) در حالي که براي جمع آوري و برگرداندن پيکر شهدا رفته بود، در تاريخ 4 دي 1365 در عمليات کربلاي 4 به وسيله راکت هواپيما و اصابت ترکش به ناحيه پهلو راست به شهادت رسيد. پيکر مطهرش را در صحن آزادي حرم مطهر به خاک سپردند.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيت نامه
...خدايا! از گناهان من درگذر و مرگم را شهادت در راهت قرار بده.
و شما اي پدر و مادرم، من فرزندي نبودم که در زندگي دستگير شما باشم و از دستورات شما سرپيچي کردم. از شما تقاضا دارم که مرا ببخشيد. چرا که زحمات شبانه روزي شما را به خاطر دارم و اميد است از من راضي باشيد.
تو اي همسر من! آگاه هستي که امروز حضور من در جبهه، باعث رنج و مشقت خواهد شد؛ فرزندانم شما را اذيت مي کنند، ديگران زخم زبان مي زنند و مشکلات ديگر. مبادا تو را از ياد خدا غافل کند. فقط صبر کن و شکر خدا را به جا آور که همه ما در معرض امتحان الهي هستيم.
احمد قوامي



خاطرات
محمد قوامي،برادر شهيد:
احمد در دوران قبل از انقلاب هم قاري قرآن بود و هم همراه افراد در جلسات مسائل دين اسلام و قرائت قرآن شرکت داشتند و به بچه ها قرآن مي آموختند. مامورين ساواک تعدادي کتاب و نشريه از ايشان گرفتند. او بعضي از کتابها را از مشهد به روستا آورد و ما آنها را در منزل مخفي کرديم. در آن دوران به طور مداوم در تظارهرات شرکت داشتند و در پخش اعلاميه ها و نوارهاي حضرت امام فعال بودند، حتي اعلاميه ها را به روستا آوردند و من شبانه چادر سر کردم و آنها را داخل منازل مي انداختم.

همسرشهيد:
در مواقعي که کسي از کمبود و گراني شکايت داشت، احمد مي گفت: دلتان را جاي خانواده شهدا و جانبازان بگذاريد. يک روز که منزل آمدند و ناراحت بودند، علت را اين چنين بيان کردند: امروز شرمنده شدم، منزل پدر شهيدي رفتم که خانه اجاره اي و محقر داشتند و اثاثيه مختصري در آن خانه بود؛ گفتم آقا مبلغ دويست هزار تومان برايتان آوردم. گفت: اين پول را خرج رزمندگان بکن، ما رفتني هستيم، دعا کنيد دستمان از دامن ائمه کوتاه نشود.

اکبر کيخا :
بسيار به حضرت امام علاقه داشت. به طوري که تمام فرمايش ها و توصيه هايشان را سر لوحه کار خود قرار مي داد. به فرزندان شهدا نيز علاقه داشت؛ اگر جلسه اي براي بزرگداشت شهدا برگزار مي شد، اطراف او مملو بود از فرزندان شهدا که به احمد دلبستگي شديد داشتند.
او 5 فرزند داشت. به نام هاي علي، مرتضي، مجتبي، اعظم و زهرا.
رفتارش با آنها بسيار محبت آميز بود. هر گاه به منزل مي رفت توصيه مي کرد که رفتاري پيامبر گونه با کودکان داشته باشيد و گاهي بچه ها را پشت خود سوار مي کرد و مي گفت: هر پدري بايد به بچه هايش محبت کند. از خوبي‌هاي پدر و مادر اين است که بچه ها را زياد ببوسند.

علي،فرزند شهيد:
پدر، ما را بسيار دوست داشت. من در زمان جنگ همراه او با مادر بزرگم و خانواده شهدا به مناطق جنگي مي رفتيم. پدرم آن زمان مرا کناري کشيد و گفت: در طول سفر شما حق نداريد به من بابا بگوييد، خصوصا جلوي فرزندان شهدا به من بگو عمو، چون آنها دلشکسته هستند و با بيان اين کلمه، دلشان را به درد مي آوري.

پدرشهيد:
گويي به او وحي شده بود. مدام در فکر رفتن به جبهه بود و مي گفت که جنگ يک وظيفه واجب است و ادامه مي داد: پدر جان ما بنشينيم و صداميان به ناموس ما تعرض
کنند يا اينکه به جبهه برويم؟ من به ايشان مي گفتم: برو، خدا نگهدارت.

همسرشهيد:
هر گاه به منزل پا مي گذاشتند، عکس خود را در کنار عکس برادر شهيدم مي گذاشتند و مدتها به آن نگاه مي کردند و مي گفتند: مي خواهم روزي همسرم بگويد من هم همسر شهيد و هم خواهر شهيد هستم، اما من سعادت ندارم. ريگ درشتي هستم که غربال مي کنند و ريگهاي خوب و مرغوب مي روند و من باقي مي مانم. شما برايم دعا کنيد. چرا که لياقت شهادت را ندارم.

روزي بعد از چندين بار حضور در جبهه به من گفت: قرار است مدت يک سال در مشهد بمانم و من خوشحال شدم، ولي بعد از چند روز بسيار خوشحال به منزل آمد و گفت: قرار است چند نفر از مسئولان به جبهه بروند البته نگفتند خودشان مسئول هستند بلکه گفتند: دوست دارم من نيز همراه آنها در حمله شرکت کنم. روز موعود از من کسب اجازه خواستند و سپس بعد از ظهر حرکت کردند.

ابراهيم رشيدي زاده :
او توجه خاصي به مفقودين و رزمندگان داشت و با اينکه به عنوان مسئول واحد تعاون تيپ 21 امام رضا (ع) بود، خودش سکان قايق را در دست مي گرفت و همپاي بقيه بچه ها به جلو مي رفت و در جمع آوري شهدا و مجروحان کمک مي کرد.

اکبر کيخا:
شبي قبل از شهادتش او را ديدم که گفت: مي خواهم بروم جبهه. گفتم تو تازه آمدي، نمي گذارم بروي. صريحا گفت: اگر کسي از رفتنم جلوگيري کند در برابر خدا جوابگو خواهد بود.

پدر شهيد:
قبل از شهادت ايشان، من به روستاي مجاور رفته بودم و در منزل يکي از دوستان خوابيده بودم که ديدم احمد آمد. بلند شدم و گفتم همين حالا احمد اينجا بود، کجا رفت؟ دوستم گفت: حاج آقا خواب ديدي گفتم نه. همين حالا اينجا بود. مجددا خوابيدم همين صحنه را ديدم. صبح که بيدار شدم؛ سپيده نزده بود که خبر شهادتش را آوردند.

غلامرضا قنبري :
در زمان شهادت ايشان در مشهد بودم که نيمه هاي شب خواب ديدم چند تن از دوستان، آن طرف رودخانه هستند و برادر قوامي هم در کنارشان بود. ديدم که همگي وارد آب شدند و خودشان را به ما رساندند، ولي احمد قوامي نيامد. از دوستان پرسيدم، چرا او نيامد؟ گفتند: ما هر چه اصرار کرديم که بيا با هم برگرديم، نپذيرفت و گفت: شما برويد، من مي مانم. صبح که بيدار شدم مطلع شدم که آن شب او شهيد شده است.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین