خاطره اي از سرتيپ خلبان "سيداسماعيل موسوي"

کد خبر: ۱۱۶۶۳۵
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵:۳۳ - 08May 2008
جنگ تحميلي تازه آغاز شده بود. در نخستين روز جنگ، تهاجم کوبنده هواپيماي شکاري بمب افکن نيروي هوايي عليه هدف هاي گوناگون در عمق خاک عراق، پاسخي به حملات هوايي کور دشمن بود. من نيز به عنوان يکي از رزمندگان جبهه نور، هر روز در ماموريتي عليه دشمن باطل شرکت مي کردم. يکي از روزها به من ماموريت داده شد تا همراه يکي ديگر از خلبانان، تاسيسات نظامي دشمن در منطقه نوپيران عراق را بمباران کنيم. بعلاوه من ماموريت داشتم که پس از بمباران هدف، از هواپيماي شماره 2 جدا شده و به تنهايي به شناسايي بصري پادگان زاخو پرداخته و نتيجه را براي طرح ريزي حملات بعدي گزارش کنم.

به سمت دشمن پرواز کرديم و آن جا را بمباران کرديم
توجيهات لازم صورت گرفت و در بعد از ظهر آن روز، با پروازي دو فروندي باند پايگاه را به سوي هدف ترک کرديم. پرواز در ارتفاع کم انجام گرفت. ارتفاعات مرزي را پشت سر گذاشتيم و راه منطقه مورد نظر را در پيش گرفتيم.
هدف در تيررس ما قرار گرفت. از يکدگير جدا شديم و برابر توجيه انجام شده يورش خويش ر ا آغاز کرديم. گلوله هاي پدافند پادگان، بي امان به طرف ما شليک مي شد. هدف را به دقت بمباران کرديم و با همان سرعت منطقه را ترک کرديم. دود و آتش، پادگان را در برگرفته بود براي آخرين بار هدف را مورد بررسي قرار داديم. بمباران به خوبي انجام شده بود و خوشحال و راضي در مسير طرح ريزي شده قرار گرفيتم.

براي ماموريت دوم آماده شدم ولي...
هنگام بازگشت و برابر برنامه بايد پادگان زاخو را شناسايي مي کرديم. به منظور جلوگيري از خطر بيشتر، هواپيماي شماره 2 را در مسير بازگشت به پايگاه قرار دادم و خود با گردش ملايم از او جدا شده و به سمت پادگان شدمن پرواز کرديم. بايستي به دقت وضعيت پادگان را ارزيابي مي کرديم. وسايل و تجهيزات مستقر در پادگان و سيستم دفاعي آن، از جمله مواردي بودند که بايد به دقت مشاهده کرده و گزارش مي کردم. پس از چند دقيقه پادگان را از دور مشاهده کردم. با پرواز بر فراز آن، محل را کاملا شناسايي کرده و سپس به سمت مرز تغيير جهت دادم.
حدود ده مايل با مرز فاصله داشتم که صداي دو انفجار مهيب در زير هواپيما کنترل، آن را ازدستم خارج کرد. ناخودآگاه دستم به طرف دستگيره صندلي پران رفت تا هواپيما را ترک کنم. لحظه اي به خود آمدم و از اين کار منصرف شدم. سعي کردم هواپيما را به هر طريق ممکن در کنترل داشته باشم. با خود گفتم تا لحظاتي ديگر در خاک کشورم خواهم بود. تلاشم بر اين بود که هواپيما را به داخل خاک ميهن بکشانم.
هواپيما در شرايط بدي قرار داشت
با نگاهي به نشان دهنده هاي موتورها، وضعيت موتورها وضعيت آنها را قابل کنترل و مناسب براي ادامه پرواز يافتم. خيالم تا حدودي از جانب موتورها آسوده شد و احساس کردم از اين جهت خطري هواپيما را تهديد نمي کند. فرامين هواپيما را به حرکت در آوردم. اشکال کلي نداشتند. صداهاي زيادي از بدنه هواپيما به گوش مي رسيد و وضعيت هواپيما به گونه اي بود که پرواز راحت با آن امکان پذير نبود. بايد سرعت را کم مي کردم تا از خطرهاي بعدي جلوگيري مي شد. با کاهش سرعت شرايط بهتر شد. ارتفاعات مرزي جلوي رويم بود. از دين آنها احساس شعف و شادي خاصي داشتم. خود را به مرز کشاندم. ديگر نگراني نداشتم. احساس مي کردم که خطر اصلي را پشت سر گذاشته ام و اين توانايي را دارم که هواپيما را به پايگاه برگردانم. پس از تماس با هواپيماي شماره 2 که در حوالي پايگاه بود، دريافتم که کمبود بنزين به او اجازه بازگشت و همرامي با من را نمي دهد.

موفق شدم هواپيما را به زمين بنشانم و ...
به تنهايي مسير پايگاه را در پيش گرفته و بدون اعلام حالت اضطراري، خود را به باند پايگاه رساندم. هواپيمايم شرايط قابل کنترلي داشت و من بدون اشکال عمده اي آن را روي باند به زمين نشاندم و متوقف ساختم. سپس به سمت آشيانه تاکسي کردم و هواپيما را به محل پارک هدايت کردم.
دوستان پس از خروج من از هواپيما مرا بر روي دوش خويش قرار داده و با ابراز احساسات و صلوات و شعارهاي کوبنده، به حرکت در آمدند. با اصرار زياد مرا بر روي زمين قرار دادند. به سمت هواپيما رفتم، براستي که معجزه اي رخ داده بود. موشک زمين به هواي دشمن، موتور راست هواپيما را هدف قرار داده و پس سوز موتور را کاملا منفجر کرده بود. ترکش هاي موشک باعث انفجار مخزن سوخت خارجي و شکستن سطح بسيار مقاوم سرعت شکن هواپيما شده بود. همچنين بدنه و سکان هاي عمودي و افقي و سطوح محافظ سيستم هاي هيدروليک نيز آسيب فراواني ديده بودند. شکرگذار خداوندي شدم که لطف و عنايتش مرا موفق ساخته بود تا يک فروند از هواپيماهاي شکاري جمهوري اسلامي ايران را به ميهن عزيز برگردانم.
Image
ماموريتي ديگر
دو ماه پس از اين واقعه، در صبح يک روز پاييزي ماموريت يافتم که در يک دسته سه فروندي، نيروهاي عراقي را در منطقه پنجوين بمباران کنيم. پس از توجيهات لازم همگي آماده پرواز شديم. در اين حال خبر رسيد که يکي از هواپيماهاي شکاري در ماموريت برون مرزي دچار سانحه شده است. ماموريت ما به حالت تعليق درآمد و تا ظهر آن روز، همه چيز تحت الشعاع رسيدگي به امور اين سانحه قرار گرفت و احتمال لغو ماموريت نيز مي رفت.
به ياد دارم که در آن روز براي ناهار تعدادي مهمان داشتيم. براي حضور در جمع آنها و صرف ناهار، راهي منزل شدم. به هنگام صرف غذا تلفن زنگ زد و مرا براي اجراي ماموريت به فرماندهي فرا خواندند. با خون سردي و عذرخواهي از مهمانان، خداحافظي کرده و در جمع دوستان آماده اجراي عمليات شدم. دل شوره عجيبي داشتم. با اين که تصميم به اجراي ماموريت گرفته شده بود، اما عمليات در آن روز را به مصلحت نمي دانستم.

به سمت هدف پرواز کرديم و آن جا را بمباران کرديم
با توکل به خداوند و پس از انجام وارسي هاي لازم، از زمين برخاسته و به سمت هدف به پرواز درآمديم. از فراز جنگل هاي گلابي در منطقه سردشت عبور کرديم. مرز را پشت سر گذاشتيم و به فضاي شرق سليمانيه وارد شديم. تصميم داشتيم که دشمن را از غرب به شرق مورد حمله قرار دهيم. از لحظه ورود به خاک عراق، آتش سنگين پدافند هوايي دشمن را از دور شاهد بوديم. به نظر مي رسيد که آنان در انتظار ما به سر مي بردند. بي توجه به تهديدها، به مسير خود ادامه داديم و در نزديکي هدف، آرايش تاکتيکي به خود گرفتيم. نيروهاي دشمن به خوبي قابل رويت بودند. در اين زمان با تهاجم بي امان ما، بمب ها بر سر دشمن فرو ريخته شد.

موشک به هواپيمايم برخورد کرد
يکي از هواپيماها با فريادهاي هشدار دهنده مرا متوجه موشکي کرد که به سويم رها شده بود. گردشي گرد را شروع کردم. ولي ديگر دير شده بود. موشک به هواپيما برخورد و آن را با تکان بسيار شديدي به بالا پرتاب کرد.
براي چند لحظه کنترل هواپيما از دستم خارج شد، اما با توجه به سابقه و تجربه قبلي از اصابت موشک، کاملا خون سردي خويش را حفظ کرده و هواپيما را به کنترل خود درآوردم. به طرف شهر مريوان ادامه مسير دادم و ليدر دسته پروازي را از وضعيت خود با خبر ساختم. با عبور از مرز و ورود به خاک کشورمان، هواپيما را به ارتفاع بالاتر هدايت و از هواپيماي هم پروازم درخواست کردم که به من ملحق شود و هواپيمايم را بررسي کند. ليدر دسته پروازي پس از الحاق به من، هواپيما را وارسي کرده و اطلاع داد:
- فعلا وضعيت عادي است.
مطمئن بودم که هواپيما خسارت زيادي ديده و هدف ليدر دسته، حفظ آرامش و خون سردي من است. خود را به خداي خويش سپردم و به پرواز به طرف پايگاه ادامه دادم.

به هر نحو ممکن هواپيما را به زمين نشاندم و ديدم ...
به هر صورت ممکن هواپيما را در باند پروازي فرود آوردم. پس از تخليه باند متوجه شدم هواپيما قابل تاکسي کردن نيست و اصلا چرخ دماغه هواپيما کار نمي کند. هواپيما را در محل خاموش کرده و از کابين خارج شدم. با مشاهده هواپيما، دريافتم که موشک دشمن هر دو موتور هواپيما را هدف قرار داده و باعث صدمه کلي به اگزوز موتورها شده بود. محفظه چتر دم منهدم و چتر نيز به بيرون پرتاب شده بود، همچنين سکان هاي عمودي و افقي زير بال و بدنه هواپيما بر اثر ترکش هاي متعدد سوراخ سوراخ شده و سکان عمودي هواپيما به دليل خسارات زياد از کار افتاده و قابليت آن براي کنترل هواپيما از بين رفته بود.
وضعيت غريبي بود. اين هواپيما با هر حساب و کتاب و معياري بايد سقوط مي کرد و تنها لطف بي پايان ذات احديت باعث نجات من شده بود.
در اين رويداد نيز مثل هميشه الطاف خاص خداوند از بروز يک سانحه حتمي جلوگيري و جان يک سرباز بي مقدار را حفظ کرده بود.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین