احمد نژاد,رمضان علي

کد خبر: ۱۱۶۶۶۸
تاریخ انتشار: ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵:۳۱ - 11May 2008
در سال 1337 ه ش در شهر مشهد به دنيا آمد. در دامن خانواده اي رنج کشيده و مذهبي رشد يافت .او در سنين نوجواني همراه پدرش در کوره پز خانه کار مي کرد و از اين راه به امرار معاش خانواده کمک مي نمود .
رمضان علي احمد نژاد در جلسات مذهبي فعالانه شرکت مي نمود .او پس از طي مقاطع ابتدايي، راهنمايي و هنرستان ، در رشته الکترونيک در دانشگاه زاهدان ادامه تحصيل داد و همراه با تحصيل ، برنامه هاي مذهبي و اجتماعي را در انجمن دانشجويان در پيش گرفت .پس از تعطيلي دانشگاه ها و آغاز انقلاب فرهنگي ، در مسجد مراکز انجمن اسلامي و بسيج تشکيل داد و دوره هاي آموزش نظامي برگزار نمود .در همين اثنا منافقين که عملکرد وي را زير نظر داشتند ، بارها به او هشدار دادند و حتي او را به مرگ تهديد نمودند .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و فرمان امام خميني مبني بر حضور در جهاد سازندگي ، رمضان علي احمد نژاد در تاريخ 1/ 11/ 1359 به عنوان نيروي رسمي جذب جهاد سازندگي شد و مسؤليت بخش فرهنگي اين نهاد را پذيرفت .او در تشکيل شورا هاي اسلامي در روستاها نيز نقش بسزايي داشت .
رمضان علي احمد نژاد در راستاي مسؤليت خود در جهاد سازندگي که بخش فرهنگي را به عهده گرفته بود، زماني که مشغول بر پايي نمايشگاهي از تجاوز عراق به کشور جمهوري اسلامي ايران، در شهر مشهد بود ، مورد گلوله منافقين واقع شد و در تاريخ 27/ 2/ 1360 به درجه رفيع شهادت رسيد .پيکر وي در بهشت رضاي مشهد به خاک سپرده شد .
منبع:جهاد سازندگي خراسان در دفاع مقدس،نوشته ي عيسي سلماني لطف آبادي،نشر سلمان،1385-مشهد



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب رمضان علي احمد نژاد، فرزند محمد وصيت مي کنم که چون در حال رفتن به جبهه رفتن هستم و مي خواهم به خدا بپيوندم، اگر در راه خدا به فيض شهادت رسيدم، به وصيت نامه، آن طور که مي خواهم عمل کنيد.
از مادر، خواهرم و تمام اقوام خود تقاضا دارم که براي مرگ من گريه نکنند، بلکه بدانند که آنها نيز در اين راه خواهند آمد .حرکت تمام ما بسوي خدا مي باشد، پس بجاي گريه به خاطر من فکر سفر خود باشند .از تمام برادران که من را مي شناسند اگر نسبت به آنها بدي کردم ، تقاضا دارم که بدي من را ناديده بگيرند .از تمام ملت شهيد پروز ايران تقاضا دارم که امام امت را تنها نگذارند و خودشان را در قبال خون شهيدان و اين انقلاب که انقلابيست الهي مسؤل بدانند.از مادرم خواهش مي کنم که برادران کوچکم را خوب توجه کرده تا آنها سرباز اسلام و قرآن باشند .اگر من شهيد شدم هر کجا که مي خواهيد دفنم کنيد و اگر مقدور بود به شهر مشهد ببريد و اگر نه ، با خودتان است .
خدايا !چگونه با تو راز کنم ؛ زبانم قدرت ثناي تو را ندارد ؛ ولي از تو مي خواهم که تمام جوانان ايران را به راه راست هدايت کني و اين صدام تکريتي نوکر آمريکا و ديگر ابر قدرتها را بزودي سرنگون کني .درود بر شهيدان راه خدا که با ريختن خون خويش با رهبري امام امت خميني ، انقلاب را پيش بردند و مي برند.
خدمتگذار شما ، والسلام رمضان علي احمد نژاد



خاطرات
خواهر شهيد:
رمضان علي از کودکي بسيار متين و آرام ، صبور و مؤمن واقعي بود .او فعاليت هاي زيادي در زمان اوج گيري انقلاب نمود ،به طوري که در در زمان قبل از انقلاب در تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت مي کرد و بي باکانه در مقابل دژخيمان رژيم پهلوي مقاومت مي نمود ؛ مثلا در خيابان دانش مشهد ، مقابل مکتب نرجس (س) ميان مزدوران شاه ظالم و مردم درگيري ايجاد شده بود ، شهيد علي زير ضربه هاي مشت ، لگد و چوب قرار گرفت .

داماد شهيد :
يک روز نامه اي دستش بود .آن راخواندم ،اورا تهديد کرده بودند .پس از خواندن آن گفت :علي !مي داني اين نامه از کجا آمده است ؟من اظهار بي اطلاعي کردم که او مجددا گفت :اين نامه از سوي منافقين براي من فرستاده شده که در آن تذکر داده شده که اگر به کار خود عليه فئودالها و ارشاد مردم ادامه دهيد ،شما جزء ليست ترور ما محسوب خواهيد شد .او در اين مورد نظر مرا خواست که به او گفتم: انشاالله هيچ غلطي نخواهند کرد .او به من گفت :احسنت !خود من همين فکر را داشتم .از اين قضيه شش – هفت ماه نگذشته بود که مورد حمله منافقين قرار گرفت .او اغلب با دهان روزه در روستاها عليه فئودالها براي احقاق حق روستاييان تلاش مي کرد و شبها را به شب زنده داري و نماز و راز و نياز با پروردگارش سپري نمود .

يکي از همرزمانش مي گفت :
در زمان پيروزي انقلاب ، حضرت امام خميني دستور داد که تمام بسيجي ها آماده و هوشيار باشند تا مبادا دشمن ، اين انقلاب را از بين برد .به همين دليل ما به اتفاق شهيد احمد نژاد و ساير دوستان به اردوگاه سمنان رفتيم و حدود ده روز در آنجا دوره اسلحه شناسي ديديم و در پايان دوره به مشهد منتقل شديم .ما شبها در مساجد مشهد نگهباني مي داديم .

خواهر شهيد:
رمضان علي قسم ياد کرد که انتقام شهيدان را بگيرد .او گفت: خداوندا، اگر من بنده خوب تو هستم ، از تو مي خواهم که مرا نيز با اين شهداي عزيز محشور بگرداني .هنوز چهلم اين شهدا نشده بود که به آرزوي خود رسيد و به فيض عظيم شهادت نايل گشت .

داماد شهيد :
ظهر که از سر کار برگشتم ؛ ديدم او در منزل خواب است .از خواهرش پرسيدم چرا رمضان علي اين موقع روز خواب است .او هم اظهار بي اطلاعي کرد و گفت که امروز خيلي به فکر فرو رفته بود .من او را پس از مدتي براي ناهار بيدار کردم. طبق معمول با او شوخي کردم ولي ديدم حال شوخي ندارد .او رو به خواهرش کرد و گفت : شما خواهر جان ، فردا صبح به در منزل آن دختري که براي من خواسگاري نموديد ، برويد و عکس مرا بگيريد و بياوريد .هر چه علتش را پرسيديم ، ايشان چيزي نگفت .از ما خواست که به آنچه که مي گويد، عمل کنيم .من بعد از ناهار به محل کار رفتم .در بازگشت از محل کار ، يکي از برادران بسيجي به من گفت که براي رمضان اتفاقي افتاده است .به محل حادثه رفتيم ؛ اما اثري از او نبود .پيکر او را به بيمارستان امام رضا منتقل کرده بودند .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین