زندگي نامه آزاده سرتيپ خلبان "محمديوسف احمدبيگي" (قسمت اول)

کد خبر: ۱۱۶۷۹۰
تاریخ انتشار: ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۸ - 19May 2008
در سال 1327 در روستاي "قلعه جعفر بيگ" از توابع شهرستان تويسرکان، در يک خانواده کشاورز و مذهبي به دنيا آمد.
محمد، تحصيلات ابتدايي را در شهر تويسرکان به اتمام رسانيد و براي ادامه تحصيل به تهران عزيمت کرد. تحصيلات متوسطه را در شهر تهران به پايان رسانيد و موفق به اخذ ديپلم شد. در سال 1348 وارد نيروي هوايي شد. در بدو ورود به نيروي هوايي در رسته همافري مشغول به خدمت شد. بعد از گذشت دو سال و بعد از اتمام دوره همافري به دليل علاقه وافري که به ياد گيري فن خلباني پيدا کرده بود، وارد دانشکده خلباني نيروي هوايي شد و مانند ديگر دانشجويان خلباني دوره مقدماتي پرواز را در ايران با موفقيت پشت سر گذاشت.
سال 1350 براي فراگيري دوره پيشرفته خلباني به کشور آمريکا اعزام شد. پس از گذراندن اين دوره، با اخذ گواهينامه خلباني با هواپيماي اف 4 به ايران بازگشت و با درجه ستواندومي در نيروي هوايي مشغول به خدمت گرديد.
وي دوران قبل از انقلاب را در پايگاه هاي نيروي هوايي سپري نمود و با پيروزي انقلاب و آغاز درگيري هاي خودفروختگان در کردستان، به پايگاه شهيد نوژه همدان منتقل شد.

يورش ناجوانمردانه عراق آغاز شد
در همين اوصاف درحالي که در پايگاه شکاري همدان مشغول به خدمت بود، عراق حمله ناجوانمردانه خود را به ايران آغاز نمود. محمد نيز همپاي ديگر خلبانان نيروي هوايي به مقابله با تجاوز دشمن پرداخت و چندين پرواز موفق برون مرزي را نيز پشت سر گذاشت.
دريکي از ماموريت ها، هواپيماي او يکي از چرخ هاي خود را از دست داد ولي او با مهارت خاصي هواپيما را سالم به زمين نشاند.
با شروع جنگ، خانواده را براي اطمينان بيشتر به شهر تهران مي فرستد ولي اين دوري زياد طولاني نيست و همسرش تصميم مي گيرد که به همراه تنها فرزندش و مادر محمد پيش او آمده و با هم زندگي کنند.
Image
خانواده در کنار احمدبيگي، روزجدايي 10 ساله نزديک است
با اطلاع از اين قضيه، او سعي مي کند که جلوي آمدن خانواده را بگيرد ولي موفق نمي شود. لذا وقتي اصرار همسرش را مي بيند، چاره را در تسليم شدن مي يابد.
در تاريخ بيست و هفتم آذرماه سال 1359 خانواده احمدبيگي وارد پايگاه مي شوند و زندگي جديد را شروع مي کنند.
صبح روز بعد (بيست و هشتم آذر ماه سال 1359) درحالي که هنوز يک روز از آمدن خانواده نگذشته بود، صداي زنگ تلفن همه را به خود آورد.
- جناب سروان احمدبيگي
- بله بفرمائيد
- جناب سروان ساعت 11 صبح در اتاق توجيهات قبل از پرواز پايگاه حضور داشته باشيد. شما فرمانده يک دسته پروازي هستيد.
- چشم الان مي آيم.
محمد بلافاصله حاضر شد و تصميم مي گيرد منزل را به طرف پست فرماندهي ترک کند. سکوت همه جاي خانه را فرا گرفته، همسرش سکوت را مي شکند:
- پرواز داري؟
- بله، مگه چيز عجيبيه؟ اين کار هر روز ماست.
- چه ساعتي؟
- فکر کنم ساعت 12.
- کي برمي گردي؟
- ان شاالله حدود يک بعدازظهر.
او ادامه مي دهد:
- من به شما گفتم تهران بمانيد، من هم هر شب زنگ مي زنم.
در اين هنگام دختر کوچکش درحالي که پلاک پدر را در دست دارد، مي آيد و مي گويد:
- بابا گردنبندت رو يادت رفت.
اين گردن بند همان پلاک شناسايي بود که مدت ها قبل توسط همسر محمد پنهان شده بود؛ زيرا او آن را به عنوان يک نشانه براي شناسايي جسد تعريف کرده بود.
به هرحال پلاک را گرفته، به گردن مي آويزد و به راه مي افتد.

عمليات ابلاغ مي شود و جنگنده ها به پرواز در مي آيند
سروان احمدبيگي وارد پست فرماندهي پايگاه مي شود. قرار بر اين است که زمين فوتبال شهر "بدره" که محل تجمع هلي کوپترهاي عراقي است، در يک فاصله 15 دقيقه اي، دوبار بمباران شود. با هماهنگي هاي لازم، قرار مي شود به خاطر خطرات احتمالي دو پرواز و به دليل اين که بعد از پرواز اول پدافند منطقه هوشيار مي شود، دو گروه در يک قالب 4 فروندي به يک باره به آن جا هجوم برده و اهداف را بمباران کنند.
سروان احمدبيگي با کمک خود سروان "ايوب حسين نژاد" و ديگر خلبانان به اتاق تجهيزات رفته و بعد از گرفتن ملزومات پرواز، راهي آشيانه شده و به پرواز در مي آيند.
همه چيز به خوبي پيش مي رود و هواپيماها با کم کردن ارتفاع، از مرز رد مي شوند. بعد از طي 15 مايل در خاک عراق، احمدبيگي متوجه يک پارک موتوري مي شود و تصميم مي گيرد که يکي از بمب ها را آن جا رها کرده و با تهيه فيلم، براي انهدام مابقي تجهيزات اقدام شود. احمدبيگي به روي هدف مي رود و دکمه رها سازي يک بمب را فشار مي دهد، در اين هنگام کمک وي مي گويد:
- تمام بمب ها رفت.
که احمدبيگي جواب مي دهد:
- من فقط يک بار دکمه رها سازي را زدم.

هواپيما از چندين جهت مورد اصابت قرار مي گيرد
احمدبيگي بعد از اين واقعه به راه خود ادامه داده و تصميم مي گيرد بر روي هدف رفته و با مسلسل آن جا را به رگبار ببندد؛ ولي به اين فکر مي افتد که اگر با هواپيماي دشمن برخورد کند، احتياج به مسلسل هواپيما دارد. لذا تصميم مي گيرد که گردش کند که ناگهان هواپيما مورد اصابت چندين گلوله ضد هوايي قرار مي گيرد.
هواپيما داراي لرزش هاي زيادي شده ولي احمدبيگي از کمک مي خواهد که خروج اضطراري نکند. در همين هنگام يک موشک به سمت راست قسمت عقب هواپيما برخورد مي کند. به محض برخورد موشک، هواپيما با فشار زياد شروع به اوج گيري مي کند و به دليل فشار زياد، احمدبيگي بي هوش مي شود. پس از چند لحظه احمدبيگي به هوش مي آيد. در اين لحظه دماغه هواپيما به صورت 80 درجه و رو به سمت زمين و هواپيما با سرعت زياد درحال سقوط بود. تلاش ها براي بازگرداندن هواپيما به وضع عادي ثمري ندارد و او تصميم مي گيرد در ارتفاع کم اقدام به خروج اضطراري از هواپيما کند. به دليل ارتفاع کم موقع خروج اضطراري، محمد به سختي فرود مي آيد و آسيب مي بيند.

در چنگال دشمن
درحالي که سعي مي کند خود را از چتر رها کند، دونفر عراقي خود را به بالاي سر او مي رسانند. او درحالي که در محاصره آن دو بود، بلند شده و به راه مي افتاد و همزمان سروان حسين ايوب نژادي را نيز مي بيند که سربازان مشغول کتک زدن او هستند. پس از لحظاتي ايوب نژادي هم به جمع آنها اضافه مي شود.
هر دو به مقر عراقي ها برده و براي بازجويي آماده مي شوند.
- ايراني هستي؟
- بله.
- چرا سقوط کردي؟
- هواپيمايم دچارمشکل شد.
- دچارمشکل يا شما را زدند؟
- به هرحال چه فرقي مي کنه الان در دست شما هستم.
- چند فروند بوديد؟
- چهارفروند.
- کجا را مي خواستيد بزنيد؟
- زمين فوتبال شهر بدره.
- يعني مردم را؟
- خير.
- پس چرا زمين فوتبال؟
- براي اين که آن جا هلي کوپترهاي شما پارک بودند.
- از کجا مي داني؟
- از کجايش به من مربوط نيست من فقط دستور را اجرا مي کنم.
- مي داني هر چهار فروند را سرنگون کرديم؟
- نه فقط هواپيماي من را زديد. بقيه رفتند.
- از کجا مي داني؟
- براي اين که با آنها صحبت کردم و گفتم پريدم بيرون (البته اين حرف احمدبيگي بلوف بود).

باجويي ها تازه شروع شده است
بعد از بازجويي، هر دو را به يک ساختمان ديگر مي برند در آن جا ژنرالي عراقي نشسته بود و رو به احمدبيگي مي کند و مي گويد:
- سروان ناهار خورديد؟
- خير.
- صبحانه را کجا خورديد؟
احمدبيگي که منظور او را متوجه شده بود مي گويد:
- شام را در بغداد مي خورم.
بعد از اتمام بازجويي، چشمان هر دو نفر را مي بندند و سوار اتومبيلي مي کنند. بعد از حدود 3 ساعت به ساختمان وزارت دفاع عراق مي رسند. احمدبيگي و ايوب نژادي را به داخل ساختمان مي برند.
در آن جا دوباره بازجويي ها آغاز مي شود. سرگردي عراقي اين بار وظيفه بازجويي را به عهده دارد:
- سروان اين جنگ تا کي ادامه دارد؟
- تا دفع تجاوز.
- ما که تجاوز نکرديم، شما جنگ را شروع کرديد.
- خير اين شما بوديد که وارد کشور ما شديد و تا نيروهاي شما از خاک ما بيرون نيايند اين جنگ ادامه دارد.
- مثلا چه مدت؟
- تا خروج شما از کشورمان.
در اين لحظه سرگرد عراقي نقشه اي را به احمدبيگي نشان مي دهد که درآن قسمت هاي زيادي از ايران ضميمه عراق شده بود و مي گويد:
- کشور شما از شمال به خراسان از جنوب به بندرعباس از شرق به پاکستان و افغانستان و از غرب به دامغان و کاشان منتهي مي شود، بقيه رو ما مي گيريم.
احمدبيگي جواب مي دهد:
- روياي خوبي است براي شما اگر تعبير شود.
سرگرد عراقي که انتظار چنين جوابي را نداشت، عصباني مي شود ولي جلوي خود را مي گيرد.
کيف احمدبيگي را جلوي خود مي آورد و وسايل آن را خارج مي کند و عکس خانواده احمدبيگي را به او مي دهد. در اين لحظه دکتري که بعدا مشخص شد از عوامل حفاظت اطلاعات عراق بوده، احمدبيگي را که از ناحيه دست مجروح شده بود، معاينه کرد و گفت احتياج به عکس دارد که سرگرد با اشاره سر به او مي گويد به بيرون برود؛ سپس زنگ را فشار مي دهد و سربازي مي آيد و بعد از بستن چشمان احمدبيگي او را مي برد.

در کنار ديگر اسرا
بعد از چند دقيقه حرکت، او را وارد اتاقي ديگر کرده و چشم هايش را باز مي کنند. او به محض ورود با توجه به اين که لباس خلباني داشت، مورد استقبال افراد حاضر در اتاق که همگي از اسراي ايراني بودند، قرار مي گيرد. آنها از او اسمش را مي پرسند و ماجرايي که برايش اتفاق افتاده که احمدبيگي بعد از بجا آوردن نماز، خود را معرفي کرده و ديگران هم خود را معرفي مي کنند.
"فيض الله امان الهي" درجه داري بود که به خاطر رشادت به درجه ستواني رسيده بود و بعدها در اردوگاه صلاح الدين به دست عراقي ها به شهادت مي رسد.
نفر بعد حاج آقا ابوترابي بود که درحال ديدباني در کوه هاي الله اکبر به اسارت درآمده بود.
نفر ديگر ستوان يک توراني بود که پايش در گچ بود. دو نفر از جوانان آباداني هم در آن جا بودند.

بعد از يازده روز بازجويي ها دوباره شروع مي شود
احمدبيگي مدت يازده روز در اين اتاق زنداني مي شود. بعد از آن او را از آن اتاق خارج کرده و بعد از سوار کردن به ماشين، به محل ديگري انتقال مي دهند. وارد يک ساختمان مي شوند که احتمالا ساختمان عمليات يکي از پايگاه هاي هوايي عراق بوده. سپس احمدبيگي را به اتاقي ديگر مي برند که اين يک اتاق بريفينگ (توجيهات قبل از پرواز ) بود. در آن جا يک سرگرد و دو سروان خلبان عراقي بودند.
دوباره بازجويي شروع مي شود:
- اسم؟
- محمديوسف احمدبيگي.
- چند فروند بوديد؟
- چهارفروند.
- مي داني همه را زديم؟
- خير فقط من را زديد.
- از کجا مي داني؟
- وقتي بيرون پريدم به آنها اطلاع دادم.
- با چه ارتفاعي وارد خاک عراق شديد؟
- 5 هزار پا.
در اين لحظه سرگردي که بازجويي مي کرد، عصباني مي شود و رو به احمدبيگي مي کند و مي گويد:
- کجا دوره ديدي؟
- آمريکا.
- چقدر پرواز داري؟
- حدود 1500 ساعت.
نگاهي به اطرافيانش مي کند و مي گويد:
- ليدر هستي؟
سپس ادامه مي دهد:
- داوود سلمان را مي شناسي؟ ( "داود سلمان" از دوستان خلبان احمدبيگي بود که قبل از او به اسارت درآمده بود)
- بله.
- او کجاست؟
- پيش شما.
- نه دست ما نيست او مرده است.
- دست شماست و سالم است.
- از کجا مي داني سالم است؟
- صحبت هايش را از راديوي شما گوش کردم.
- به هرحال مرده است.
- نه نمرده است.
- تو را هم مي کشيم.
- برايم فرقي نمي کند.
در اين لحظه يک سرتيپ وارد اتاق مي شود که همگي براي احترام بلند مي شوند ولي احمدبيگي از جاي خود تکان نمي خورد. سرتيپ رو به سرگرد کرده و چيزي از او مي خواهد. سرگرد هم بلافاصله از احمدبيگي سوال مي کند:
- سروان آن چه را از تو مي پرسم درست جواب بده. ليست خلبانان گردان 31 و 32 شاهرخي را براي مان بنويس.
احمد بيگي مي گويد:
- طبق قانون ژنو من فقط اسم و درجه و محل خدمتم را مي گويم و بيش از اين چيزي نمي گويم.
سرگرد با عصبانيت مي گويد:
- دستت را قطع مي کنم.
سپس به عربي چيزي به دو خلبان مي گويد و به همراه سرتيپ عراقي از اتاق خارج مي شود.
خلبان عراقي نزديک احمدبيگي مي شود و مي گويد:
- ببين جناب سروان اگر چيزهايي را که از تو مي خواهند درست نگويي و يا اين که اسامي خلبانان را ننويسي، تو را اذيت مي کنند.
احمد بيگي در جواب مي گويد:
- اين که مي گويي من دوست شما هستم قبول، ولي مي داني که ما چيزي نمي دانيم. به ما دستور را ابلاغ مي کنند و ما انجام مي دهيم. تصميم گيرنده رده هاي بالا هستند.
سپس اين بار سروان خلبان عراقي شروع به بازجويي مي کند:
- در پايگاه هوايي همدان چند تا هواپيما داريد؟
- نمي دانم متغير است.
- متغير؟ مگر مي شود تو تعداد آن را نداني؟
- نه نمي دانم جنگ است و هر روز تغيير مي کند.
با چه سرعتي وارد خاک عراق مي شويد؟
- 300 نات (اين درحالي بود که اکثرا هواپيماها با سرعتي بين 450 تا 500 نات وارد خاک عراق مي شدند).
- با چه ارتفاعي؟
- 5 هزارپا.
- 5 هزار پا؟
- بله.
- چند تا دوست نزديک داري؟
- همه با هم دوستيم.
- فرماندهان پايگاه را مي شناسي ؟
- خير.
- چرا؟
- براي اين که آنها از ما قديمي تر هستند و من تماس نزديک با آنها ندارم.
- گلچين را چطور؟ (جناب گلچين درآن موقع فرمانده پايگاه هوايي همدان بود.)
- ايشان فرمانده من هستند. فقط همين.
- او به رژيم معتقد است؟
- مگر مي شود يک فرمانده به رژيم معتقد نباشد؟
سپس دوباره دو کاغذ به احمدبيگي مي دهد و مي گويد:
- من صلاح مي دانم نام خلبان هاي گردان هاي شکاري پايگاه همدان را براي شان بنويسي چون اگر ننويسي اذيتت مي کنند.
سپس بيرون مي رود و پس از 10 دقيقه بر مي گردد و مي گويد:
- چرا ننوشتي؟
احمد بيگي جواب مي دهد:
- من مجاز نيستم اين کار را بکنم حتي اگر دستم را قطع کنيد نخواهم نوشت.
سروان عراقي به احمدبيگي مي گويد:
- من به تو گفتم. خود داني.
سپس احمدبيگي را بلند کرده و او را به اتاق مجاور راهنمايي مي کند. در اتاق مجاور همان سرگرد قبلي نشسته بود. کاغذهاي بازجويي را به او مي دهند و سرگرد شروع به مطالعه کاغذها مي کند. وقتي به سوال سرعت ورود به خاک عراق مي رسد، عصباني شده و مي گويد:
- دروغ گو دروغ گو ...
و سپس از اتاق خارج مي شود.

مصاحبه با سردبير روزنامه الجمهوريه
بعد از دقايقي دوباره چشمان احمدبيگي را بسته و او را به همان اتاق قبلي در وزارت دفاع عراق مي برند. احمدبيگي چند روزي در آن جا بود تا اين که روزي درجه داري وارد اتاق شده و چشمان احمدبيگي را بسته و او را وارد اتومبيل مي کند. بعد از سوار شدن به اتومبيل، او حدس مي زند که همکار خلبانش (حسين نژادي) نيز در اتومبيل باشد. تا مي آيد صحبت کندف نگهبان مانع مي شود. اتومبيل به راه افتاده و بعد از حدود بيست دقيقه جلوي ساختماني مي ايستد. هر دو را وارد ساختمان مي کنند و در نهايت به اتاقي برده و چشم بندشان را باز مي کنند. اتاق براي احمدبيگي آشنا بود. اين اتاق همان جايي بود که شهيد تند گويان (وزير نفت جمهوري اسلامي ايران که به دست عراقي ها اسير و به شهادت رسيد) را نيز قبل از شهادت به آن جا آورده بودند. احمدبيگي وقتي در بندرعباس خدمت مي کرده مصاحبه ايشان را از تلويزيون ابوظبي ديده بود.
در اين لحظه پير مردي وارد اتاق شد. او سردبير روزنامه "الجمهوريه" بود. مترجمي نيز با او بود. مترجم رو به خلبانان مي کند و مي گويد:
- اين آقا صحبت هايي دارند. من آنها را براي شما ترجمه مي کنم و شما جواب او را بدهيد.

پايان قسمت اول
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین