خاطرات خلبان آزاده "هوشنگ شروين"
با شروع حمله هاي هوايي عراق، دلواپسي پيچيد توي خانه. مثل خيلي از نظاميان ديگر، باورم نمي شد عراق جرأت اين کار را داشته باشد. با خبرهايي که داشتم مي دانستم نمي تواند حريف ما در جنگ هوايي بشود. خيلي زود مي توانستيم نيروي هوايي اش را زمين گير کنيم. من و باقي خلبان هاي شجاع نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، حمله هوايي عراق را توهين به خلبان هاي ايراني مي دانستيم. روزي که اين خبر را شنيدم براي ديدن مادرم به تهران رفته بودم.
با خبر که شدم، فوري برگشتم به پايگاه همدان و آمادگي ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمي بود. بايد معني آژيرها و کارهايي را که موقع حمله هوايي بايد براي حفظ جان انجام بگيرد، آموزش مي دادم. بعد هم با پروازهايي که در خاک عراق داشتم فهميدم دفاع موشکي مستحکمي دارند.
مأموريت هايم زياد شده بود و کم تر مي توانستم خانواده ام را ببينم. توي اين مدت، پايگاه همدان هم چندبار با حمله هاي هوايي تهديد شده بود. يک شب بعد از پرواز، وقتي آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به اين ترتيب هم خيال من راحت مي شد، هم آنها از تنهايي و دوري در مي آمدند.
هدف پايگاه هوايي کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمي کند. صداي زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه هاي ساعت، که يک ربع به پنج بامداد را نشان مي دادند. راننده گردان پرواز، جلوي در منزل منتظر اوست. مأموريت مهمي است. او ليدر دسته پرواز است و قرار است پايگاه هوايي کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروين" هرگز فکر نمي کرد وقتي توي گوشي تلفن به خواهرش قول مي دهد که وقتي از عمليات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمي کرد بعد از اين تلفن، تا 10 سال نتواند صداي خواهرش را بشنود.
مأموريت بمباران پايگاه "کوت" بود. قرار بر اين بود همراه با سه فروند جنگنده ديگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآييم. ولي به دليل تغيير برنامه مأموريت، ساعت هشت و نيم صبح، من و شماره دو به مقصد پايگاه کوت عراق پرواز کرديم. طول مسير را در ارتفاع چهار هزارپايي طي کرديم. حدود بيست کيلومتري هدف، مطابق برنامه از پيش تعيين شده، شماره دو با فاصله کمي عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پايي تغيير وضعيت داديم. با سرعت سرسام آوري به سوي هدف پيش مي رفتيم.
با خبر که شدم، فوري برگشتم به پايگاه همدان و آمادگي ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمي بود. بايد معني آژيرها و کارهايي را که موقع حمله هوايي بايد براي حفظ جان انجام بگيرد، آموزش مي دادم. بعد هم با پروازهايي که در خاک عراق داشتم فهميدم دفاع موشکي مستحکمي دارند.
مأموريت هايم زياد شده بود و کم تر مي توانستم خانواده ام را ببينم. توي اين مدت، پايگاه همدان هم چندبار با حمله هاي هوايي تهديد شده بود. يک شب بعد از پرواز، وقتي آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به اين ترتيب هم خيال من راحت مي شد، هم آنها از تنهايي و دوري در مي آمدند.
هدف پايگاه هوايي کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمي کند. صداي زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه هاي ساعت، که يک ربع به پنج بامداد را نشان مي دادند. راننده گردان پرواز، جلوي در منزل منتظر اوست. مأموريت مهمي است. او ليدر دسته پرواز است و قرار است پايگاه هوايي کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروين" هرگز فکر نمي کرد وقتي توي گوشي تلفن به خواهرش قول مي دهد که وقتي از عمليات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمي کرد بعد از اين تلفن، تا 10 سال نتواند صداي خواهرش را بشنود.
مأموريت بمباران پايگاه "کوت" بود. قرار بر اين بود همراه با سه فروند جنگنده ديگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآييم. ولي به دليل تغيير برنامه مأموريت، ساعت هشت و نيم صبح، من و شماره دو به مقصد پايگاه کوت عراق پرواز کرديم. طول مسير را در ارتفاع چهار هزارپايي طي کرديم. حدود بيست کيلومتري هدف، مطابق برنامه از پيش تعيين شده، شماره دو با فاصله کمي عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پايي تغيير وضعيت داديم. با سرعت سرسام آوري به سوي هدف پيش مي رفتيم.

بمباران پايگاه با موفقيت کامل
با ديدن اولين نشانه پايگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پايي اوج گرفتم. حالا ديگر بالاي باند پايگاه کوت بودم و آشيانه ها و ساختمان هاي اداري اطراف باند و چند فروند هواپيما را مي ديدم. با زاويه تند شيرجه زدم. تکان هاي شديد هواپيما به چپ و راست مي توانست من و هواپيما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعيين شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپيما، رها شدن بمب ها را يکي بعد از ديگري حس مي کردم. تا رها شدن آخرين بمب بايد در حالت شيرجه باقي مي ماندم. پس مدام به زمين نزديک تر مي شدم. با قدرت تمام هواپيما را از شيرجه خارج کردم و چرخيدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتي را ديدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شيرجه رفتم و گرفتم شان زير رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم ديدم شماره دو مشغول شيرجه براي رها کردن بمب هاي هواپيمايش است و دو فروند ميگ عراقي در پس زمينه دارند دور مي زنند. آنها پوشش هوايي پايگاه کوت بودند.
درحال برگشت ناگهان ...
مأموريتم را انجام داده بودم. بايد سريع به ايران بر مي گشتم. از انجام مأموريتم احساس غرور مي کردم که ناگهان يک ضربه خشک و محکم دور هواپيما را گرفت و تعادلش را به هم ريخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابين عقب صحبت کردم. هواپيما از فرامين من اطاعت نمي کرد و با فشار زياد اوج مي گرفت، طوري که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگي و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش مي چرخيد. مثل قلوه سنگ مي رفتيم پايين. راه نجاتي براي هواپيما وجود نداشت.»
فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپيما ميان زمين و آسمان با صداي مهيبي ترکيد و تکه هاي آتش توي هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را ديدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار مي گشتم. آن پايين گله گوسفند براي خودش مي چريد. از دور يک جيپ نظامي مي آمد طرفم. عده اي هم دنبالش مي دويدند. آن قدر به فکر بررسي اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهميدم کي به زمين رسيدم. بدجوري فرود آمدم. کمرم تير کشيد و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نيامده بود که رسيدند بالاي سرم. جيپ ارتشي سبز رنگي 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالاي سرم ايستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمي توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتين کوبيد به پهلوم. درد کمر يادم رفت. زير بلغم را گرفت و با غيظ بلندم کرد. بعد از يک دقيقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توي جيپ. حال رضا را پرسيدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پايين. 8-7 کيلومتر رفتيم تا رسيديم به شهر کوت. جيپ جايي ايستاد که شبيه به کلانتري بود. پياده مان کردند. هر دوي ما را به داخل ساختماني کوتاه و پهن بردند و در بازديد بدني هر چه داشتيم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بيرون بردند. توي بنز آژيرداري هولمان دادند و راه افتاديم.
حرف نزني ضرر مي کني
نزديک 3 ساعت در راه بوديم. کمر درد امانم را بريده بود. سعي مي کردم چشم بندم را شل کنم. وارد يک پايگاه شديم. راننده براي رد گم کردن از لاي ساختمان ها مي رفت و مارپيچ مي راند. سرانجام جلوي ساختمان تک طبقه اي از ماشين پياده شديم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقي بردند و چشم هايم را باز کردند. يک سرگرد نيروي هوايي پشت ميز نشسته بود. مثل روز روشن بود که يک بازجويي طولاني را در پيش دارم، اما بعد از نيم ساعت سرگرد عراقي کف دو دستش را صاف گذاشت روي ميز. به هر دري زده بود مثل يک نظامي پاسخش را داده بودم. نمي خنديد ولي چشم هايش از آن چه بود به نظرم ريزتر مي آمد. زنگ روي ميزش را فشار داد. دستش را که از روي زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردي.
صداي دو قدم کوتاه آمد و در روي پاشنه چرخيد. نگهبان آمد تو. قبل از اين که دست و چشمم را ببندد، سيگار عرق کرده توي مشتم را گذاشتم کنار فندک طلايي روي ميزش. سرگرد داد کشيد
- ببرش بيرون!
من داشتم به لحظه اي فکر مي کردم که پاکت سيگار را با خوش رويي جلويم دراز کرده بود و گفته بود شما مي توانيد امروز و فردا زنده بودنت را از راديو اعلام کني تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط بايد کمي براي ما حرف بزنيد.
بعد از آن به جاهاي مختلف انتقالم دادند و در بدترين شرايط مورد بازجويي قرار گرفتم که بعد از مدتي طولاني به يکي از اردوگاه ها انتقال پيدا کردم و مدت 10 سال از بهترين سال هاي عمرم را در آن جا گذراندم.
بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضاي بيرون از زندان نگاه مي کردند و اتوبوس مي رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضي وقت ها پشت چراغ راهنمايي نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره مي خورد. اتوبوس از شهر آمد بيرون و پيچيد طرف بعقوبه. اين را از تابلوهاي کنار جاده فهميديم. هر کسي در خودش بود و با فکرهايش کلنجار مي رفت.
انگار همين ديروز بود که هواپيمايم را زدند. با چتر نجات پريدم و موقع فرود کمرم آسيب ديد. دستگيرم کردند و بردند به پايگاه کوت و ... ياد همدان افتادم و شبي که با همسرم در خيابان خانه هاي سازماني قدم مي زديم. آن شب زيباي مهتابي جلوي چشمم آمد. ياد خواهرم افتادم و تلفني که پيش از پروازم زد. ياد کشورم افتادم و اتفاق هايي که توي اين 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبيدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سيل، زلزله و.... از خودم پرسيدم:
يعني بعد از اين همه سال، کسي هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه اي از خانواده ام نداشته ام و نامه اي هم براي شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجايند الان؟ چه کار مي کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ يعني توانسته طاقت بياورد؟ او عمري يتيم داري کرده بود تا ما روزي عصاي دستش باشيم. قلبم از درد کشيدن هايش لرزيد.
دخترم چطور است؟ آزاده الان بايد 10 سالش باشد. يعني نبود من در روحيه اش تأثير گذاشته است؟ همسرم چه مي کند؟ مي داند من زنده ام؟ روزي که آمدم مأموريت، نه پول پس اندازي داشتم، نه خانه و زمين. حتماً سال هاي سختي را گذرانده است يا امام رضا! خودت واسطه من و خدايم باش!
خودت شفاعتم کن و از اين همه فکرهاي پريشان خلاصم کن. خدايا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشيده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان هاي بغل دستي ام، که مي گفت رسيده ايم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشيد دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسيديم به اردوگاهي و پياده شديم. از يکي از مسئول هاي عراقي شنيديم آخرين گروه اسراييم. فرستادندمان به سالني بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را ديديم و احوال پرسي و روبوسي کرديم. فهميديم آقاي مهندس يحيوي و مهندس بوشهري و حاج آقا ابوترابي هم ميان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کرديم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابي سخنراني کرد و از ارزش دفاع و مقاومت براي مان گفت، از خوشحالي تا صبح بيدار بوديم. با مهندس يحيوي به صحبت نشستم. از خاطره هاش برايم گفت. از سختي هايي که کشيده بود، 10 سال در سلول هاي بعثي و از شهادت مهندس تندگويان.
سرانجام صليب سرخي ها آمدند
فرداي آن روز چند نفر از خانم هاي صليب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامي داشتند و با اين کار احترام به قوانين کشور ما گذاشته بودند. فرم هايي دادند، براي انتخاب کشوري که مي خواهيم به آن جا برويم. معلوم بود. همه ايران را انتخاب کرديم. کارت هايي به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتاديم طرف مرز. براي نماز کنار رودخانه اي توقف کرديم و وضو گرفتيم و نماز خوانديم و هر چه به مرز نزديک مي شديم، شوق و دلهره ام بيشتر مي شد. سرانجام رسيديم به مرز و اتوبوس ها ايستادند. ايران رو به روي مان بود. ديدن خاکش قلب مان را آرام مي کرد. آمبولانسي با علامت هلال احمر از طرف ايران آمد و 100 متري ما ترمز کرد. چند نفر پياده شدند. در تاريک و روشن هوا دنبال پرچم ايراني مي گشتم. به آرم جمهوري اسلامي ايران روي ماشين نگاه کردم. پرچم ايران را دورتر تشخيص دادم، بوي آشناي خاک ايران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر مي زد. آنهايي که از آمبولانس پياده شده بودند، همراه چند عراقي آمدند پيش ما و به ما خوش آمد گفتند.
آزادگان به خانه خوش آمديد
آن جا ماندن مان يک ساعت طول کشيد. کارهاي قانوني مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شديم و حرکت کرديم طرف ايران. از مرز خسروي که گذشتيم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زير پرده اشک، پرچم زيباي ايران را روي اتوبوس ها ديدم. چراغ هاي اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسيرهاي عراقي را آن جا ديديم. از اين که بر مي گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهاي کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمديد."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجير
با ديدن اولين نشانه پايگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پايي اوج گرفتم. حالا ديگر بالاي باند پايگاه کوت بودم و آشيانه ها و ساختمان هاي اداري اطراف باند و چند فروند هواپيما را مي ديدم. با زاويه تند شيرجه زدم. تکان هاي شديد هواپيما به چپ و راست مي توانست من و هواپيما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعيين شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپيما، رها شدن بمب ها را يکي بعد از ديگري حس مي کردم. تا رها شدن آخرين بمب بايد در حالت شيرجه باقي مي ماندم. پس مدام به زمين نزديک تر مي شدم. با قدرت تمام هواپيما را از شيرجه خارج کردم و چرخيدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتي را ديدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شيرجه رفتم و گرفتم شان زير رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم ديدم شماره دو مشغول شيرجه براي رها کردن بمب هاي هواپيمايش است و دو فروند ميگ عراقي در پس زمينه دارند دور مي زنند. آنها پوشش هوايي پايگاه کوت بودند.
درحال برگشت ناگهان ...
مأموريتم را انجام داده بودم. بايد سريع به ايران بر مي گشتم. از انجام مأموريتم احساس غرور مي کردم که ناگهان يک ضربه خشک و محکم دور هواپيما را گرفت و تعادلش را به هم ريخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابين عقب صحبت کردم. هواپيما از فرامين من اطاعت نمي کرد و با فشار زياد اوج مي گرفت، طوري که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگي و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش مي چرخيد. مثل قلوه سنگ مي رفتيم پايين. راه نجاتي براي هواپيما وجود نداشت.»
فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپيما ميان زمين و آسمان با صداي مهيبي ترکيد و تکه هاي آتش توي هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را ديدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار مي گشتم. آن پايين گله گوسفند براي خودش مي چريد. از دور يک جيپ نظامي مي آمد طرفم. عده اي هم دنبالش مي دويدند. آن قدر به فکر بررسي اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهميدم کي به زمين رسيدم. بدجوري فرود آمدم. کمرم تير کشيد و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نيامده بود که رسيدند بالاي سرم. جيپ ارتشي سبز رنگي 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالاي سرم ايستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمي توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتين کوبيد به پهلوم. درد کمر يادم رفت. زير بلغم را گرفت و با غيظ بلندم کرد. بعد از يک دقيقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توي جيپ. حال رضا را پرسيدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پايين. 8-7 کيلومتر رفتيم تا رسيديم به شهر کوت. جيپ جايي ايستاد که شبيه به کلانتري بود. پياده مان کردند. هر دوي ما را به داخل ساختماني کوتاه و پهن بردند و در بازديد بدني هر چه داشتيم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بيرون بردند. توي بنز آژيرداري هولمان دادند و راه افتاديم.
حرف نزني ضرر مي کني
نزديک 3 ساعت در راه بوديم. کمر درد امانم را بريده بود. سعي مي کردم چشم بندم را شل کنم. وارد يک پايگاه شديم. راننده براي رد گم کردن از لاي ساختمان ها مي رفت و مارپيچ مي راند. سرانجام جلوي ساختمان تک طبقه اي از ماشين پياده شديم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقي بردند و چشم هايم را باز کردند. يک سرگرد نيروي هوايي پشت ميز نشسته بود. مثل روز روشن بود که يک بازجويي طولاني را در پيش دارم، اما بعد از نيم ساعت سرگرد عراقي کف دو دستش را صاف گذاشت روي ميز. به هر دري زده بود مثل يک نظامي پاسخش را داده بودم. نمي خنديد ولي چشم هايش از آن چه بود به نظرم ريزتر مي آمد. زنگ روي ميزش را فشار داد. دستش را که از روي زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردي.
صداي دو قدم کوتاه آمد و در روي پاشنه چرخيد. نگهبان آمد تو. قبل از اين که دست و چشمم را ببندد، سيگار عرق کرده توي مشتم را گذاشتم کنار فندک طلايي روي ميزش. سرگرد داد کشيد
- ببرش بيرون!
من داشتم به لحظه اي فکر مي کردم که پاکت سيگار را با خوش رويي جلويم دراز کرده بود و گفته بود شما مي توانيد امروز و فردا زنده بودنت را از راديو اعلام کني تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط بايد کمي براي ما حرف بزنيد.
بعد از آن به جاهاي مختلف انتقالم دادند و در بدترين شرايط مورد بازجويي قرار گرفتم که بعد از مدتي طولاني به يکي از اردوگاه ها انتقال پيدا کردم و مدت 10 سال از بهترين سال هاي عمرم را در آن جا گذراندم.
بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضاي بيرون از زندان نگاه مي کردند و اتوبوس مي رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضي وقت ها پشت چراغ راهنمايي نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره مي خورد. اتوبوس از شهر آمد بيرون و پيچيد طرف بعقوبه. اين را از تابلوهاي کنار جاده فهميديم. هر کسي در خودش بود و با فکرهايش کلنجار مي رفت.
انگار همين ديروز بود که هواپيمايم را زدند. با چتر نجات پريدم و موقع فرود کمرم آسيب ديد. دستگيرم کردند و بردند به پايگاه کوت و ... ياد همدان افتادم و شبي که با همسرم در خيابان خانه هاي سازماني قدم مي زديم. آن شب زيباي مهتابي جلوي چشمم آمد. ياد خواهرم افتادم و تلفني که پيش از پروازم زد. ياد کشورم افتادم و اتفاق هايي که توي اين 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبيدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سيل، زلزله و.... از خودم پرسيدم:
يعني بعد از اين همه سال، کسي هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه اي از خانواده ام نداشته ام و نامه اي هم براي شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجايند الان؟ چه کار مي کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ يعني توانسته طاقت بياورد؟ او عمري يتيم داري کرده بود تا ما روزي عصاي دستش باشيم. قلبم از درد کشيدن هايش لرزيد.
دخترم چطور است؟ آزاده الان بايد 10 سالش باشد. يعني نبود من در روحيه اش تأثير گذاشته است؟ همسرم چه مي کند؟ مي داند من زنده ام؟ روزي که آمدم مأموريت، نه پول پس اندازي داشتم، نه خانه و زمين. حتماً سال هاي سختي را گذرانده است يا امام رضا! خودت واسطه من و خدايم باش!
خودت شفاعتم کن و از اين همه فکرهاي پريشان خلاصم کن. خدايا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشيده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان هاي بغل دستي ام، که مي گفت رسيده ايم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشيد دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسيديم به اردوگاهي و پياده شديم. از يکي از مسئول هاي عراقي شنيديم آخرين گروه اسراييم. فرستادندمان به سالني بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را ديديم و احوال پرسي و روبوسي کرديم. فهميديم آقاي مهندس يحيوي و مهندس بوشهري و حاج آقا ابوترابي هم ميان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کرديم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابي سخنراني کرد و از ارزش دفاع و مقاومت براي مان گفت، از خوشحالي تا صبح بيدار بوديم. با مهندس يحيوي به صحبت نشستم. از خاطره هاش برايم گفت. از سختي هايي که کشيده بود، 10 سال در سلول هاي بعثي و از شهادت مهندس تندگويان.
سرانجام صليب سرخي ها آمدند
فرداي آن روز چند نفر از خانم هاي صليب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامي داشتند و با اين کار احترام به قوانين کشور ما گذاشته بودند. فرم هايي دادند، براي انتخاب کشوري که مي خواهيم به آن جا برويم. معلوم بود. همه ايران را انتخاب کرديم. کارت هايي به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتاديم طرف مرز. براي نماز کنار رودخانه اي توقف کرديم و وضو گرفتيم و نماز خوانديم و هر چه به مرز نزديک مي شديم، شوق و دلهره ام بيشتر مي شد. سرانجام رسيديم به مرز و اتوبوس ها ايستادند. ايران رو به روي مان بود. ديدن خاکش قلب مان را آرام مي کرد. آمبولانسي با علامت هلال احمر از طرف ايران آمد و 100 متري ما ترمز کرد. چند نفر پياده شدند. در تاريک و روشن هوا دنبال پرچم ايراني مي گشتم. به آرم جمهوري اسلامي ايران روي ماشين نگاه کردم. پرچم ايران را دورتر تشخيص دادم، بوي آشناي خاک ايران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر مي زد. آنهايي که از آمبولانس پياده شده بودند، همراه چند عراقي آمدند پيش ما و به ما خوش آمد گفتند.
آزادگان به خانه خوش آمديد
آن جا ماندن مان يک ساعت طول کشيد. کارهاي قانوني مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شديم و حرکت کرديم طرف ايران. از مرز خسروي که گذشتيم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زير پرده اشک، پرچم زيباي ايران را روي اتوبوس ها ديدم. چراغ هاي اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسيرهاي عراقي را آن جا ديديم. از اين که بر مي گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهاي کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمديد."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجير
لینک کپی شد
نظر شما
