ناصري,محمد ناصر

کد خبر: ۱۱۶۹۸۷
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۲۰ - 24May 2008
در يكي از كوهستان هاي اطراف روستاي گازاردر شهرستان بيرجند، شبي از شب هاي بهار 1340ه ش ،انبوهي ازابرهاي سياه،آسمان را فرا مي گيرند.پس ازبرخوردهاي پي در پي شان با يكديگرو ايجاد رعدوبرق هاي مهيب،باراني سيل آسا شروع به باريدن مي كند. رودخانه اي در آن اطراف بوده كه هر آن بيم طيغانش مي رفته است. در اين ميان، مادري مريض احوال همراه زني از بستگانش ، براي در امان ماندن از سيل و طوفان و صاعقه ، به زحمت و به سختي خود را به دامنه كوه مي رساند و در غاري كوچك پناه مي گيرد. ساعاتي بعد،در همان غار نوزادي قدم به عرصه هستي مي نهدكه نام او را محمدناصر مي گذارند تا به موجب اراده حقيقت جويش، به زودي درزمره ناصرين دين حق و در زمره جنود الهي قرار بگيرد.محمدناصر سنين طفوليت را در روستاهاي گازار و سيستانك سپري مي كند و براي گذراندن دوران ابتدايي، به روستاي اسفدن مي رود كه در بيست و چهار كيلومتري سيستانك واقع شده است. با تمام مشقاتي كه در راه ادامه تحصيلش وجود داشته، علاقه وافري از خود به درس خواندن نشان ميدهد. يكي از آن مشقات،دوري از پدر و مادر بوده است.شاگرد ممتاز بودن در طول سال هاي دبستان و قبولي يك ضرب در امتحانات نهايي كلاس پنجم ونيز نبودن مدرسه راهنمايي در آن اطراف،پدرش را وا مي دارد تا شرايط ادامه تحصيل وي را در شهر بيرجندفراهم نمايد.در حالي كه نوجواني دوازده ساله بوده،راهي آن ديار مي شود و باجديت پي درسش را مي گيرد.
از دوران دبيرستان،در زمره نيروهاي موثر انقلاب قرار مي گيردو به زودي سر منشاءاقدامات جمعي زيادي ،مثل تظاهرات و يا حمله به يگان هاي نظامي مي گردد.
يكي از خصوصيات بارز او در ايام مبارزه اين است كه با به خرج دادن همتي بالا،درعين انجام فعاليت هاي چشمگير انقلابي ، هرگز از درس خواندن باز نمي ماند و هرسال تحصيلي را با نمرات خوب و معدل بالا پشت سر مي گذارد.پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، در تاسيس كميته انقلاب اسلامي (سابق)و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند نقشي كليدي ايفاء مي نمايد و در حالي كه به عضويت سپاه در مي آيد، موفق به اخذ ديپلم نيز مي گردد.
سخن گفتن از سردار شهيد، محمد ناصر ناصري ، بدون پرداختن به ارتباطات و تعلقات خاطر آن بزگوار به افغانستان و افغاني ها ،قطعا كاري ناقص خواهد بود.اوكه از دوران كودكي با زندگي در نوار مرزي ايران و افغانستان، كم و بيش با مردمان آن سامان برخورد هايي داشته، همزمان با تجاوز شوروي سابق به آن كشور، در جبهه خدمت به مردم محروم و مجاهدين افغاني نيز فعال مي گرددو به شكل گسترده اي اقدام به حمايت از نهضت جهادي آنان مي كند.در عين حال، از انجام وظيفه در حراست از دستاورد هاي انقلاب اسلامي نيز باز نمي ماند.
در همين راستا مي توان به نقش درخشان او در خاتمه دادن به شورشهاي منافقين در شهر هاي بيرجند و قائن و نواحي اطراف آنها اشاره نمود. سال هاي پنجاه و نه و شصت ،ضمن قبول مسئوليت سپاه زيركوه و حل و فصل نمودن مشكلات حاد آن، سفري به دو شهر«شيندند»و «فراه» مي كندو ضمن گفت وگوبا مسئولين جهادي افغانستان، راهكارهاي كمك به آنها را بيشتر و بهتر بررسي مي نمايد. در همان ايام كه فرماندهي سپاه زيركوه را به عهده داشته، با دختري از خانواده مذهبي ازدواج مي نمايد.پس از شروع جنگ تحميلي،با تمام مشغله اي كه داشته انجام وظايف سنگين ديگري را هم بردوش خود احساس مي كند. با اينكه به خاطر وجود مسائل خاص در بيرجند و اطراف آن و نياز ضروري به حضور فيزيكي او در آن جا، مسئولين مانع رفتنش به خط مقدم مي شده اند، ولي در عين حال به صورت پراكنده و كوتاه چند باري عازم مناطق جنگي مي شود، و از طرفي هم ضمن پشتيباني هاي تداركاتي، در شهر هاي بيرجند، قائن و گناباد، نقش بسيار مهمي را در بسيج نيروهاي مردمي و اعزام آنها به جبهه ايفا مي كند.
سال 1363 ، با حفظ سمت قبلي ، فرماندهي سپاه بيرجند را نيز مي پذيرد و همچنان از حضور در جبهه هاي جنگ باز نمي ماند كه در همين سال ، ضمن عهده دار شدن مسؤليت يكي از محورهاي اطلاعات و عمليات تيپ بيست و يك امام رضا (سلام الله عليه ) در عمليات عاشورا (ميمك ) هم شركت مي كند كه به سختي از ناحيه كتف و پا مجروح مي شود.
سال 1364 ، سردار پر آوازه دفاع مقدس ، شهيدمحمود كاوه وقتي اوصاف ناصري را از دوستانش مي شنود و استعداد بالاي او را شناسايي مي كند ، براي جذب وي به تيپ ويژه شهدا تلاش مي نمايد .نهايتا موفق مي شود او را به تيپ ويژه بياورد و رياست ستاد را بر عهده اش بگذارد.
بنا به شهادت همرزمان و اسناد به جاي مانده از آن دوران ، هرگز نقش شهيد ناصري را در هر چه شكوفاتر شدن تيپ ويژه شهدا نمي توان ناديده گرفت .البته ارتباط عرفاني و معنوي او با محمود كاوه ،در تحقق يافتن اين مهم بي تاثير نيست.حجت الاسلام ابراهيمي در اين باره مي گويد: ارتباط بسيار زيبايي بين او و شهيد كاوه بود.شايد بتوان گفت در يك آن ، شهيد كاوه مراد بود و شهيد ناصري مريد، و در لحظه ي ديگر ناصري مراد مي شد و كاوه مريد .هر دو به يكديگر عشق مي ورزيدند و حال و هواي زيبايي در ميدان نبرد و مبارزه داشتند.
او تا پايان جنگ، چهار بار گرفتار مجروحيت هاي سخت مي گردد كه برخي تركش هاي آن دوران در بدنش به يادگارمي ماند و نهايتا در حالي دعوت حق را لبيك مي گويد كه هنوز از مجروحيت پا و كمر رنج مي برده است.
پس از پايان جنگ ، همچنان با روحيه اي خستگي ناپذير، در سنگرهاي مختلفي مشغول خدمت به نظام و انقلاب مي شود. در اين ميان با استفاده از اوقات اندكي كه براي استراحتش باقي مي ماند، مشغول ادامه تحصيل نيز مي شود كه حاصل آن ، اخذ مدرك ليسانس در رشته مديريت است.
اما در نگارش زندگي نامه شهيد ناصري ، نكته اي كه هيچ گاه نمي شود از آن غفلت نمود، فداكاري و ايثار همسر اوست كه چون خود آن بزرگوار مي تواند براي تمام زناني كه شوهران شان به نوعي در حال خدمت به اسلام و انقلاب هستند، اسوه و الگو باشد.
اجر و پاداش اين زن فداكار، اگر بيشتر از اجر و پاداش شهيد ناصري نباشد، قطعا كمتر هم نخواهد بود.در اين باره حجت الاسلام سالك مي گويد: اگر مرحوم شهيد ناصري در ابعاد معنوي به مقامات عاليه رسيد، اين را مرهون ايثار و قدرت ايماني همسرش است.
در واقع اين زن ، هم مادر بود و هم پدر بود براي بچه ها ، و با آگاهي و سازگاري اش چنان روحيه و آرامشي به شوهرش مي داد كه او با خاطر جمع مي توانست در راه قدم بزند و مشغول كسب توفيقات باشد.
سرانجام اين انسان خستگي ناپذير در روز هفدهم مرداد 1377 ، توفيق اين را يافت تا در شهر مزار شريف ، به نحوي بسيار مظلومانه و به دست نيروهاي طالبان که افرادي شقي و بي منطق هستند،شهد شيرين شهادت را بنوشد.
آقاي شاهسون ، تنها بازمانده آن واقعه ، درباره آخرين لحظه هاي زندگي شهيد ناصري و شهداي ديگر كنسولگري جمهوري اسلامي ايران ،چنين مي گويد:
طالبان وارد خيابان كنسولگري شده بودند و هر موجود ي را كه مي ديدند ، به طرفش تير اندازي مي كردند .دود ناشي از انفجارهاي متعدد ، از همه جاي شهر سر به آسمان كشيده بود . صداي تيراندازها هر لحظه به ما نزديك تر مي شد.
شهيد ناصري از چند روز قبل ، با وزارت امور خارجه در تماس بود .آن روز هم چند بار با آنها تماس گرفت .مي گفتند: پاكستان حفظ جان شما را تضمين كرده است.
و از هر لحاظ خاطر ما را جمع كردند كه در صورت سقوط شهر ،اتفاقي براي مان نخواهد افتاد.
به اعتبار همين ضمانت ها، هنگامي كه گروه كوچكي از طالبان ،در كنسولگري را به صدا در آوردند ، ما در را به روي شان باز كرديم . آنها وحشيانه در مي زدند و يكريز .اين نشان مي داد كه اگر در را باز هم نمي كرديم ،به زور وارد مي شدند.
در بين اين گروه كوچك، چند نفر پاكستاني هم به چشم مي خورد كه بعدها فهميدم بعضي از آنها از اعضاي گروهك صحابه پاكستان بودند.به هر حال ،آنها هم مثل ساير طالب ها خشن بودند و بي منطق ،و به زبان پشتون صحبت مي كردند.
با اين كه برخورد ما از ابتدا با آنها خوب بود ، ولي آنها بدون هيچ دليلي معترض ما شدند و با ضرب و شتم ،همه مان را بردند داخل اتاقي در زيرزمين كه يك در آهني داشت .قفل بزرگ و محكمي به آن زدند و رفتند.
شايد بيراه نباشد اگر بگويم از همه ما آرام تر ، ناصري بود .همان بزرگوار هم بود كه گفت : اينها كار را تمام خواهند كرد.
مشخص بود كه اين گروه كوچك براي كار خاصي آمده اند و انگار از طرف خود ملا عمر ماموريت ويژه اي به شان واگذار شده است .كه البته من بعدها فهميدم واقعيت امر هم چيزي جز اين نبوده است.
در آن اتاق ،يك گوشي تلفن بود كه طالب ها متوجه اش نشده بودند .وقتي خاطرمان جمع شد كه آنها رفته اند بالا ، ناصري بلافاصله و براي چندم ،مشغول تماس شد.
آن روز او يك بار ديگر هم موفق شد با ايران تماس بگيرد و موقعيت مان را براي شان توضيح بدهد .آنها هم قول دادند تمام تلاش شان را به كار بگيرند تا خطري متوجه ما نشود .اين آخرين تماس ما با ايران بود. چرا كه طالب ها كلا تمام سيستم هاي ارتباطي را از بين بردند.
آنها از همان ابتداي كار، شروع كرده بودند به سرقت تمام اموالي كه در كنسولگري بود؛از ماشين ها گرفته تا مواد غذايي ، و حتي ظروف غذاخوري بچه ها.
چهل ،پنجاه دقيقه بعد ،يك جوان طالب آمد پايين .آمارمان را گرفت.وقتي مي خواست برود بيرون ،با لهجه غليظ پشتون و با لحني پر از كينه ،چيزي گفت و رفت .يكي از بچه ها كه به زبان پشتوني وارد بود ،گفت: انگار برادرش قاچاقچيه .
وقتي از علت اين حرفش پرسيدم ،فهميدم كه برادر آن جوان در ايران ،در شهر زاهدان زنداني است .او گفته بوده كه انتقام برادر زنداني اش را از ما خواهد گرفت!
طولي نكشيد كه همان جوان دوباره آمد پايين. اين بار صورتش را پوشانده بود و فقط چشم هايش پيدا بود . فاصله ما تقريبا چهار متر بود. دو ميز آهني وسط اتاق بود كه بين ما و او حايل مي شد. ماهنوز به قولي كه پاكستاني ها به وزارت امور خارجه ايران داده بودند، دلخوش بوديم . اما اين بار جوان طالب ،همين كه روبه روي ما قرارگرفت ،با اسلحه اي كه در دست داشت، دوسه تير به طرف سقف شليك كرد و بعد هم سر اسلحه را گرفت رو به ما و در كمال بي رحمي همه را بست به رگبار .
درست در لحظه اي كه او به سقف شليك كردو سر اسلحه اش را آورد پايين،من توانستم خودم را پرت كنم روي زمين. در همين حين،شايد در كمتر از يك ثانيه ،همه بچه ها گلوله خوردند.يك تير هم كه كمان كرده بود،خورده بود به پاي من ، كه البته اين را چند ساعت بعد فهميدم؛اولش فكر مي كردم كه من هم گلوله خورده ام.
در آن لحظه نفسم را در سينه حبس كرده بودم.چند تا از همکاران در دم شهيد شده بودند. ازسه، چهار نفرشان صداي ناله به گوش ميرسيد. يكي از آنها ناصري بود كه بدن مطهر و خونينش افتاده بود روي من. معلوم بود دارد آخرين نفس ها را مي كشد.با همان آخرين رمقش ،مشغول شد به گفتن ذكر مقدس حضرت سيدالشهدا (سلام الله عليه). صداي (يا حسين ، ياحسين) گفتنش، هنوز هم توي گوشم است. هرآن انتظارمي كشيدم آن جوان طالب براي زدن تير خلاص به مجروح ها بيايد. ولي در كمال تعجب،ديدم هيچ صدايي بلند نمي شود.
شايد نيم ساعت به همان حال ماندم و جرات تكان خوردن پيدا نكردم.كم كم فهميدم كه آن نيروي طالب،گورش را گم كرده است،در را هم باز گذاشته بود.انگار خاطرش جمع شده بود كه مجروح ها ، به تدريج ، در اثر خون ريزي جان خواهند داد.
لحظه اي كه تصميم گرفتم بلند شوم،ناصري روحش پرواز كرده بود.
منبع:مسافر ملکوت ،نوشته ي سعيد عاکف،نشر کاتبان،مشهد-1383



خاطرات
محمد حسن صادقي:
يك روز شهيد ناصرى به محل كار آمد و گفت: « بچه‏ها يك نامه برايم نوشته‏اند كه بابا به ما هم برسيد و آن را روى ميز تلويزيون گذاشته‏اند و خودشان خوابيده‏اند. » من به شهيد ناصرى پيشنهاد كردم ، كه خانواده را همراه اردويى كه مى‏رود ببرد، تا تنوعى برايشان ايجاد شود . ايشان هم قبول كردند؛ ولى روزى كه قرار بود حركت كنند پنج شنبه بود و شهيد ناصرى گفت : «من پنج شنبه‏ها جلسه دارم. بگذار يك روز ديگر مى‏رويم . » باز هم نشد. مشغله زياد شهيد ناصرى نگذاشت كه خانواده اش را به يك اردوى تنوعى ببرد.

مصطفي اعتمادي:
يك زن ايرانى در مزار شريف بود كه پنج - شش تا بچه داشت و شوهرش در درگيري ها كشته شده بود و از نظر مالى ، وضعيت اقتصادى نامناسبى داشتند. من به شهيد ناصرى خبر دادم كه چنين خانواده‏اى اين جا هست؛ اگر مى‏شود اين ها را منتقل كنيم به ايران تا در آن جا زندگى كنند. سردار ناصرى گفت: « با مسؤوليت من پيگيرى كن و برايشان پاسپورت بگير و مقدارى وجه نقد از پول شخصى خودش به اين خانواده كمك كرد.

قاسم جاويد:
بهار سال 1377 بود كه آقاى ناصرى گفتند: « من براى انجام كارى به ايران مى‏روم و برمى‏گردم. » پس از گذشت چند روزى وقتى برگشتند، ديدم انگشت دست ايشان باند پيچى شده و با فنر بسته است. پرسيدم : «چى شده است؟ خير باشد. » گفت: « مى‏خواستم اثاثيه منزل را از داخل كوچه جابجا كنم، انگشتم زير كمد ماند و جراحت برداشت ، كه به بهدارى مراجعه كردم تا پانسمان كردند.» مى‏گفت: « الان انگشت من سياه شده است و معلوم نيست خوب شود يا نه.»

: سيد محمد رضوي
يادم هست که در شب عمليات كربلاى 2 در منطقه حاج مران (ارتفاع 2519)نيروها همه در مكان‏هاى از پيش تعيين شده مستقر شده و منتظر فرمان عمليات بودند . آن شب مراسم عرفانى دعا و نيايش، در سنگر اجتماعى فرماندهى برپا شده بود و نيروها حالى پيدا كرده بودند و هر كدام با خدا به نحوى به راز و نياز مشغول بودند ، از آن جمله آقاى ناصرى را ديدم كه در گوشه‏اى نشسته و به راز و نياز و دعا و نيايش با خالق خويش مشغول است و مانند ابر بهار اشك از چشمانش جارى است - حالت معنوى خاصى پيدا كرده بود - پس از فرمان عمليات، آقاى ناصرى آمد و گفت: « بلند شويد برويم. ببينيم در محور چه خبر است ونيروهاچكارمى‏كنند؟ » عراقى‏ها آن شب آتش زيادى روى نيروهاى ما ريختند ؛ به نحوى كه تعدادى شهيد و مجروح داديم . از جمله ي شهدا ، سردار بزرگوار الهيار جابرى بود كه به شهادت رسيده بود. وقتى چشم آقاى ناصرى به پيكر مطهر شهيد جابرى افتاد، در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود ،عرضه داشت: « جابرى شما رفتيد و ما مانديم.»

حاج محسن فقيه:
يك سال براى انجام كارى به تهران رفتم، شب قرار بود در منزل يكى از افراد آشنا بخوابم. سردار ناصرى از آمدن من و اين كه شب در كجا خواهم بود ، مطلع شد. حدود ساعت 9 شب همراهان به استراحت پرداختند. لحظاتى بعد سردار ناصرى به آن خانه آمد. حال و احوالپرسى به عمل آمد و نشست. مجلس انس ما تا ساعت 12 شب به طول انجاميد . در بين صحبت ، ميزبان از محمد ناصر پرسيد: « شما منزل يا خانه‏اى ندارى يا دارى؟ » او گفت: همسرم مى‏گويد، من به تنگ آمده‏ام، خسته شده‏ام از بس كه از اين منزل به آن منزل اسباب و اثاثيه‏ام را جابجا كردم. » محمد ناصر در آن شب نزديك به 9 تا 10 استخاره از من درخواست كرد و من استخاره گرفتم . ظاهراً موضوعات استخاره هم خريد آپارتمان، زمين و... بود كه همه‏اش هم بد مى آمد. من از اين نتيجه‏ى استخاره سخت به حيرت افتاده بودم . ميزبان ما هم وقتى از محتواى استخاره‏ها و صحبت‏هاى بين ما دونفر مطلع شد سخت تعجب كرده بود و مى‏گفت: « چطور مى‏شود كه آقاى ناصرى با اين درجه و مسئوليتى كه دارد هنوز هم صاحب خانه و مسكن و... نشده است؟»

حسين حميدي:
چند روزى از حضور ما در افغانستان مى‏گذشت و به دليل كم تحركى مقدارى چاق شده بوديم. يك روز سردار ناصرى به من گفت: « فلانى، ما داريم چاق مى‏شويم، چكار كنيم؟»گفتم: «حاجى برنامه ورزش مى‏گذاريم و هر روز ورزش مى‏كنيم. » يك ميز پينگ پنگ تهيه كرديم و به اتفاق ايشان روزها چند دقيقه‏اى بازرسى كرديم. چون سردار با اين بازى آشنايى نداشت و كار نكرده بود ، خيلى علاقه به اين ورزش از خودش نشان نمى‏داد. تا اين كه يك روز گفت: « من اين ورزش رادوست ندارم » و از ما درخواست يك جفت كفش ورزشى كرد. ما يك جفت كفش ورزشى براى ايشان تهيه كرديم و روزانه چند دقيقه را در محوطه مهمان سرايى كه مستقر بوديم مى‏دويد. هنگام دويدن لباس هايش را در مى‏آورد و با زيرپوش و شلوار مى‏دويد. يك آهويى هم در مهمان سرا داشتيم كه با سردار آشنا شده و به دنبال ايشان مى‏دويد. افغانى‏ها هم با ديدن اين صحنه به تماشا مى‏نشستند. به محض اين كه حاجى خسته مى‏شد و مى‏نشست، آهو هم مى‏آمد و از سر و كله حاجى بالا مى‏رفت. يك روز سردار ناصرى به من گفت: « فلانى، با كفش دويدن برايم مشكل است و از اين به بعد مى‏خواهم بدون كفش بدوم. »يك روز يك قسمتى از زمين مهمانسرا بر اثر ريختن گازوئيل لغزنده شده بود. حاجى وقتى مى‏دويد ، با برخورد به اين محيط لغزنده نقش بر زمين شد. آهو هم كه پشت سر حاجى مى‏دويد ، نتوانست خودش را كنترل كند و روى بدن حاجى افتاد. نزديك حاجى رفته و پرسيدم چه شده است؟ گفت: « زمين لغزنده بود افتادم. با توجه به اين كه فهميد چه كسى گازوئيل‏ها را ريخته اما هيچ گونه برخوردى با او نكرد.

:مهدي پيرايش
يك وقت براى سفر حج عازم بوديم، در فرودگاه هر كسى را مى‏ديدى به دنبال كار و رفع گرفتارى‏اش بود . ولى ديدم سردار ناصرى در يك گوشه نشسته است . رفتم پهلوى ايشان ديدم دارد قرآن مى‏خواند. سوال كردم كه چه كار مى‏كنى؟ شهيد ناصرى گفت: « فعلاً ياد گرفتم كه فقط قرآن بخوانم و الان به هيچ چيز ديگرى فكر نمى‏كنم.»

علي صلاحي:
سال 1362 به علت اختلافى كه بين نيروهاى سپاه گناباد افتاده بود ؛ مسئوولين سپاه استان خراسان، شهيد ناصرى را به فرماندهى سپاه گناباد منصوب كردند. شهيد ناصرى با طراحى مدبرانه، عده‏اى از نيروهاى جبهه را فرخوانى كرد و به سازماندهى پايگاه هاى بسيج شهر و روستا پرداخت. كه اين خود باعث تشكيل دوباره بسيج شد. در حدى كه مسئوولين سپاه استان خراسان متعجب شده بودند!

سيد محمد رضوي:
يك روز تعدادى نيروى تازه نفس به لشكر ويژه شهدا آمده بود و قرار بود با نيروهاى مستقر در خط تعويض شوند. وقتى نيروها به طرف خط حركت كردند. در يك لحظه چشمم به آقاى ناصرى افتاد كه باچشمان اشكبار از سنگر بيرون آمد و نيروها را نگاه مى‏كند. من به نزد ايشان مراجعه كرده و پرسيدم: « آقاى ناصرى، چه خبر شده است؟مشكلى پيش آمده؟ مطلب چيست؟ » ايشان در جواب گفتند:« به اين نكته دارم فكر مى‏كنم كه اين جوان‏ها با شور و هيجان به طرف خداى خود شان در حال حركتند و ما خودمان را درگير كارهاى پشتيبانى كرده‏ايم.» يادم است در آن لحظه به نزد سردار كاوه رفت تا از ايشان اجازه بگيرد كه به خط مقدم برود.

:حسن هاشمي
سفر آخرى كه سردار ناصرى عازم افغانستان بود، براى خداحافظى از حاج آقاى فقيه به زير كوه آمده بود. خودم شنيدم كه از حاج آقاى فقيه خواهش كرد، كه دعا كند كه اين آخرين سفرشان باشد. مى‏گفت: « حاج آقا قلب شما پاك است، دعا كنيد كه من ديگر برنگردم.»

علي كاظمي:
يادم هست پنج شب قبل از آن حادثه تلخ ( سقوط مزار شريف) ، به من خبر دادند كه سردار ناصرى آمده است. ساعت 12 شب بود و من خيلى تعجب كردم، احساس كردم بايد خبرى يا حرف خاصّى باشد كه ايشان تشريف آورده اند. با هم نشستيم و صحبت كرديم، تازه بنده متوجه شدم كه ايشان حرف خاصى ندارد ، فقط دلش گرفته است. برادر ناصرى نظر مرا در مورد وقايع افغانستان خواست و من هم نظر خودم را گفتم و ايشان هر از چند گاهى و هر چند لحظه‏اى مى‏گفت: « خدايا آزادم کن ، خدايا آزادم كن، دلم گرفته، نفسم به گلويم رسيده.» شما از هر كسى كه روزهاى آخر ايشان را ديده بود سئوال كنيد، از تغيير روحيه ايشان براى شما خواهد گفت.

:احمد رباني
در دوران كودكى، وقتى به اتفاق دوستان به مدرسه مى‏رفتيم، در بين راه بچه‏ها وارد باغ‏هاى ميوه مردم مى‏شدند ، ميوه مى‏چيدند و مى‏خوردند. ناصرى هم كه آن روزها همكلاسى ما بود، تنها كسى بود كه دست به اين كارها نمى‏زد و بچه‏ها را هم از انجام دادن اين كارها نهى مى‏كرد و مى‏گفت: « اگر دوباره وارد باغ شويد، من با شما راه نمى‏روم .»

:محمد حسن صادقي
شب شهادت شهيد ناصرى، خواب ديدم كه ايشان از مشهد به تهران آمده و جلو قرارگاه ايستاده. وقتى رفتم بيرون ديدم شهيد ناصرى وسط موى سرش سفيد است و محاسنش هم سفيد شده است. گفتم: «حاج آقا مشهد به شما نساخته، خيلى پير شدى، اگر ناراحت هستى برگرد به تهران بيا. » آقاى ناصرى گفت: « نه من راحت شدم. » بعد چند تا زن سياه پوش هم دورش بودند ؛ كه يكى از آنها دستى به سر ناصرى كشيد و تمام موى سر و محاسن شهيد ناصرى سياه و زيبا و نورانى شد. صبح كه بيدار شدم متوجه شدم كه همسرم و پسرم نيز خواب شهيد ناصرى را ديده‏اند . به محل كار كه آمدم به من گفتند که او شهيد شده است.

: علي پردل
يك روز عصر آقاى ناصرى در قائن منزل ما آمدند و قرار شد به زير كوه قائن رفته و از حاج آقاى فقيهى( امام جمعه ) احوالى بپرسند. وقتى مى‏خواست كفش هايش را بپوشد ، ديد يكى از كفش هايش پاره است . به نحوى كه وقتى پايش كرد شصت پايش از كفش بيرون آمد . بعد يك نگاهى به من كرد و گفت: « اين دوروبر كفشى نيست كه من بپوشم ؟» و از روى مزاح و شوخى ادامه داد : « ما براى خودمان كلى رئيس هستيم ، حالا بايد با اين كفش پاره خدمت امام جمعه برسيم. به دنبال پيدا كردن كفش بودم كه يك دفعه يادم آمد كه اخيراً يك جفت كفش از ستاد آزادگان براى ما هديه آورده‏اند. فوراً رفته و اين كفش‏ها را آوردم و به آقاى ناصرى دادم . اتفاقاً كفش‏ها اندازه پايش بود. كفش‏ها را پوشيد و خداحافظى كرد و از منزل خارج شد . ولى ديدم دوباره به داخل حياط آمد و گفت: « اين كفش خيلى رئيسى شد .» شروع كرد كف كفش‏ها را داخل باغچه منزل به خاك و گل ماليدن تا اين كه كفش‏ها از حالت براقيت خارج شد. سپس به طرف منزل امام جمعه حركت كرد.

: مظفري
يك دفعه خستگى روحى شديدى پيدا كرده بودم و خيلى مايل بودم كه به زيارت حضرت معصومه(س) بروم تا تسكين پيدا كنم. به دفتر آقاى ناصرى مراجعه كرده و موضوع را با دفتردار ايشان در ميان گذاشتم . اما ايشان مخالفت كردند تا اين كه خود آقاى ناصرى را ديدم . ايشان فرمودند: « آقاى مظفرى مى‏خواهى به قم بروى؟ » گفتم: « آرى.» گفت:« چطور مى‏خواهى بروى؟» گفتم: «پول گرد و بازار دراز .» گفت: « منظورم اين بود كه چگونه مى‏خواهى بروى؟ » گفتم: « به ترمينال رفته و ضمن تهيه بليط با اتوبوس مى‏روم. » گفت: «نه، آقاى مظفرى شما از همين جا ماشين بگير و با خرج خودم برو و زيارت بكن و ما را هم دعا كن و برگرد. »

اسماعيل حسين پور:
زمانى كه در بيرجند بوديم امام جمعه وقت با پسرش در بيرجند بودند و شهيد ناصرى از اين پسر حركات نامناسب با شأن امام جمعه ديده بود . ايشان به من گفت : « بيا برويم و به امام جمعه تذكر بدهيم چون اين حركات پسر امام جمعه با مقام امام جمعه و موقعيت اجتماعى ايشان تناقض دارد. » گفتم: « من حرفى ندارم ، ولى ممكن است امام جمعه ناراحت بشود. » شهيد ناصرى گفت: « اين يك مسأله اخلاقى، وجدانى و شرعى است . ما كه تعارف نداريم .» بالاخره رفتيم و جريان را به امام جمعه گفتيم و امام جمعه هم از ما مكدر شد . تا زمانى كه امام جمعه از بيرجند به تهران رفته بود ؛ ما به منزل ايشان رفتيم و ايشان به ما بسيار محبت كردند و به خاطر تذكر رُك و روشن ما خيلى تشكر كردند.

: علي صلاحي
قبل از آمدن شهيد ناصرى به گناباد ، سپاه گناباد دچار يك دوگانگى شده بود . عده‏اى فقط پذيرش شده بودند براى جبهه و عده‏اى هم فقط براى پشت جبهه و اين خود باعث ضعف در اعزام نيرو شده بود . از زمانى كه شهيد ناصرى فرمانده سپاه گناباد شد ، بيشتر در بين بسيجى‏هاى منطقه رفت و آمد كرد . نيروهاى بسيج را سازماندهى و پايگاههاى متعددى افتتاح كرد و در مسئوولين پايگاه ها نيز تجديد نظرى كرد به طورى كه در اولين اعزامى كه پس از فرماندهى شهيد ناصرى داشتيم ، گناباد به تعداد يك گردان نيرو اعزام كرد. در حالى كه تعداد نيروهاى اعزامى تا قبل از آن از ده نفر تجاوز نمى‏كرد .

: حسين ناصري
يكى از دوستان محمد ناصر تعريف مى‏كرد که يک دفعه در كردستان يك منافق را اسير كرده بوديم و ايشان در حال صحبت كردن با آن اسير بودند. بچه‏ها هم دور و برايشان جمع شده بودند و به سؤالات آقا ناصر گوش مى‏كردند. ما فكر كرديم كه آن منافق مى‏خواهد با آقا ناصر دست بدهد يا دست ايشان را ببوسد ؛ ولى ناگهان با صداى يا زهراى شهيد ناصرى متوجه شديم كه دست ايشان در دهان آن منافق قرار دارد و دندان هاى او به هم رسيده است. بلافاصله بچه‏ها او را از آقا ناصر جدا كردند و ايشان در همان حال بدى كه داشتند، حتى نگذاشتند آن منافق را كتك بزنند و بچه‏ها مى‏گويند به شدت از اين كار جلوگيرى كردند.

: علي پردل
يك روز آقاى ناصرى يكى از نيروهايى را كه سيگارى بود، صدا كرد . اما نه به خاطر اين كه سيگار مى‏كشد، بلكه كار ديگرى با او داشت. وقتى چشم آن شخص به آقاى ناصرى افتاد، سيگار روشن را با دستش داخل جيبش گذاشت. آقاى ناصرى كه بوى سيگار را استشمام كرد، گفت: «بوى ناخن سوزى مى‏آيد.ناخن چه كسى دارد مى‏سوزد؟ » بدين وسيله آقاى ناصرى به آن شخص فهماند كه مى‏داند سيگارمى‏كشد.

: سيد محمد هاشمي
سال 1375 يك شب در منزل شهيد ناصرى بودم، ايشان مى‏گفت: « همسر بنده از هر گناهى پاك شده است. » گفتم: « چرا؟ » گفت: « درست پانزده سال، يعنى از سال 1359-60 تا الان تمام زحمت اسباب‏كشى منزل ما به عهده همسرم بوده . از حاجى آباد و تهران و كردستان و اروميه و مرز افغانستان و غيره. »

: مرادعلي احساني
در سال 1373 به حج مشرف شده بوديم و شهيد ناصرى نيز در آن سال با ما بودند. يكى از دوستان افغانى ما مى‏گفت كه سردار ناصرى را ديدم با يك سياه پوست عكس مى‏گيرد. پليس عربستان آمد و دوربين را كه متعلق به سردار ناصرى بود گرفت كه با خود ببرد؛ همان فرد سياه پوست رفت و با آن پليس صحبت كرد و زمانى كه پليس را خوب سرگرم كرد ، دوربين را از دستش قاپيد و در ميان جمعيت گم شد. نهايتاً آن فرد سياه پوست مى‏رود و خيمه شهيد ناصرى را پيدا مى‏كند و دوربين را به ايشان مى‏دهد.

: حسين حميدي
يك روز به اتفاق سردار ناصرى نزد آقاى محقق رفتيم - محقق تازه براى سومين بار ازدواج كرده بود - يك دفعه ديديم آقاى محقق عرق ريزان و نفس زنان آمد . آقاى ناصرى به ايشان گفت: «حاجى چه شده است؟ » گفت: « از زمانى كه ازدواج كرده‏ام نفسم مى‏گيرد. » آقاى ناصرى گفت: « شما پيرى، تو را چه به ازدواج و عروسى مجدد كردن. تو بايد يك گوشه‏اى بنشينى و عبادت كنى. عروسى از آن ما جوانان است. » در جلسه مقدارى بادام در پيش دستى گذاشته و جلوى افراد چيده بودند. آقاى محقق ، همين طور كه صحبت مى‏كرد، بادام‏هاى سمت خودش را هم مى‏خورد. وقتى بادام‏هاى پيش دستى محقق تمام شد ، من ظرف آقاى ناصرى را با محقق جابه جا كردم. حتى ظرف بادام خودم را هم جلوى آقاى محقق گذاشتم و ايشان خورد. آقاى ناصرى كه متوجه قضيه شده بود اشاره‏اى به محقق كرد و گفت: « حاجى ماشاءا... اشتهايت هم باز شده است. » وقتى افراد حاضر در آن جلسه متوجه عمل محقق شدند همه شروع به خنديدن كردند. آقاى ناصرى به محقق گفت: « معلوم است قواى بدنى‏ات خيلى كم شده و ضعيف شده‏اى. »

علي صلاحي:
پس از شهادت شهيد ناصرى، من با همسر ايشان تماس گرفتم تا احوالى بپرسم . ايشان گفتند : « شب آخرى كه ناصرى به شما زنگ زد، داشتيم از بيرون مى‏آمديم . رفته بوديم
بيرون شام بخوريم ؛ وقتى كه خواست پول شام را حساب كند ، پولش كم آمد. از كيفى كه همراه داشت مقدارى پول برداشت و پول شام را حساب كرد . فرداى آن شب به مأموريت رفت . پس از مدتى زنگ زد و من گوشى را برداشتم و از حال و كارش پرسيدم . شهيد ناصرى گفت : «اول برو 763 تومان از فلان جا كه پول داريم بردار و بگذار فلان جا كه پول قرارگاه است. » من پول را برداشتم و روى پول قرارگاه گذاشتم. بعد گوشى را برداشتم شهيد ناصرى گفت: « پول را گذاشتى؟ » گفتم: « بله.» گفت: « حالا مى‏گويم كه به محل مأموريت رسيدم و حالم خوب است.

: فاطمه بيگم هاشمي
سال 77 شب عيد نوروز بود كه ما به خانه آقاى ناصرى رفتيم. آقاى ناصرى در آن موقع افغانستان بودند . خواهرم (همسرآقاى ناصرى) به فرزندم مبلغى به عنوان عيدى داد . حدود يك هفته بعد كه آقاى ناصرى به ايران برگشته بود به منزل ما آمدند و ايشان هم مبلغى را به عنوان عيدى به فرزندم دادند. چند روز بعد هم يك عيد ديگرى بود كه آقاى ناصرى به همراه خانواده به منزل ما آمدند و براى بار دوم به فرزندم عيدى داد. در ضمن از پسرم مى‏پرسيد که مى‏دانى امروز چه روزى است؟ بعد از چند روز ولادت يكى از ائمه بود كه آقاى ناصرى به خانه ما آمدند و براى بار سوم به پسرم عيدى دادند. اين دفعه من به آقاى ناصرى اعتراض كردم و گفتم: « حاجى قرار نيست كه به هر مناسبتى شما به فرزند ما عيدى بدهيد . شايد از هفت روز هفته ، شش روزش عيد باشد .» آقاى ناصرى در جواب من گفت: «الان وضعيت جامعه به گونه‏اى است كه تا مى‏توانيم بايد اين اعياد مذهبى را در ذهن بچه‏ها زنده نگهداريم. »

: عبدالحق شفق
در بهمن سال 1376 بين ژنرال دوستم از يك طرف و آقايان محقق حكمت يار و احمد شاه مسعود و استاد عطا از طرف ديگر اصطحكاك هايى به وجود آمده بود ، كه شمال افغانستان را آبستن حوادث خطرناك كرده بود . حضور سردار ناصرى و رايزنى‏هاى ايشان باعث نزديك شدن اين افراد به يكديگر شد و ازيك جنگ داخلى جلوگيرى كرد. ولى دست دشمن در اين جريان خيلى قوى بود و باز آقاى محقق با ژنرال دوستم با يكديگر در گير شدند كه باعث كشته شدن و بى خانمان شدن عده زيادى از هموطنان ما شد.

شكرالله احمدي:
خاطره‏اى را از همسر شهيد ناصري اين گونه براى من نقل مى‏كردند که نيمه‏هاى شب از خواب بيدار شدم. ديدم دختر چهار ساله شهيد داخل اتاق نيست . به جستجو پرداختم؛ اما خبرى از او نيافتم . سراغ كمد و آشپزخانه و ديگر اتاق‏ها هم رفتم اما اثرى از او نبود . با نااميدى به خودم گفتم: «به خانه پدرم بروم و از آنها كمك بگيرم . شايد بتوانم اين دختر شهيد را پيدا كنم. » وقتى مى‏خواستم از درب حياط خارج شوم ، ديدم پشت درب خوابيده است . او را از خواب بيدار كردم و در آغوش گرفتم و دست نوازش برسرش كشيده ، او را بوسيدم و گفتم: «مادر چرا اينجا خوابيده‏اى؟» گفت: «به اين دليل اين جا خوابيده‏ام كه اگر پدرم آمد و در زد؛ من اولين كسى باشم كه درب را براى او باز مى‏كنم.»

: فاطمه ناصري
جمعه ي قبل از تاسوعا و عاشورا در تهران بوديم كه اتفاقاً امامت نماز جمعه ي آن روز به عهده ي حضرت آيت ا... خامنه‏اى بود . آقاى ناصرى وقتى كه فهميدند ايشان امام جمعه هستند ، ااين كه صبح شنبه امتحان داشتند و درسى هم بود كه در طول سال اصلاً وقت نكرده بودند که مطالعه كنند ، به سر كلاسهايش هم نرفته بودند و بين نماز جمعه و امتحان مردّد بودند . ولى با توجه به علاقه‏اى كه به نماز جمعه و مقام معظم رهبرى داشتند به اتفاق ما به نماز جمعه آمدند و شب تا صبح بيدار بودند و خود را براى امتحان فردا آماده كردند.

:مهدي پيرايش
يك هفته قبل از سقوط مزار شريف در قرارگاه انصار، خدمت سردار ناصرى رسيدم . ايشان به من گفت: « اوضاع شمال افغانستان نامساعد است. آيا تو هم مى‏آيى برويم افغانستان؟» جواب دادم: « شما برويد، اگر لازم بود تماس بگيريد تا من هم بياييم. » شهيد ناصرى گفت: « مگر من با شهادتم بتوانم به نهضت افغانستان كمك كنم. » ايشان رفتند و ما نيز به عزم افغانستان، عازم مشهد شديم كه خبر شهادت ايشان به ما رسيد .

:مهدي راشدي
شهيد ناصرى دائما دچار سردردهاى مضمنى مى‏شد. تا اين كه ايشان به دكتر مراجعه كرد و وضعيت جسمى اش را توضيح داد . دكتر بعد از معاينه شهيد ناصرى گفت: « اين سردردهاى شما در اثر بيدارى زياد و كار فراوان است. لذا بايد اين بي خوابى را ترك كنيد و بيشتر استراحت كنيد.

حاج اسماعيل قاآني:
يادم است يك روز عصر به اتفاق سردار ناصرى و دو نفر از برادران مسؤول افغانى به يكى از مناطق درگيرى افغانستان رفتيم ، تا اوضاع را از نزديك بررسى كنيم. در آن منطقه‏اى كه ما ايستاده بوديم، مردم زندگى مى‏كردند و طرفين جنگ ، مواضع يكديگر را زير آتش گرفته بودند. چند لحظه‏اى از ايستادن ما در آن منطقه نگذشته بود ، كه ديدم سردار ناصرى چند قدم از من دورتر رفتند و به بچه‏اى كه آن جا ايستاده بود نگاه مى‏كردند. وقتى برگشت از مردمى كه آن جا ايستاده بودند سؤال كرد كه صورت اين بچه چرا زخمى شده است ؟ _تقريباً نصف صورت بچه زخمى بود_ با ديدن اين صحنه سردار ناصرى با تأسف و تأثر شديدى گفت: «معلوم نيست اين بچه با اين وضعيت چند روز ديگر زنده باشد. » در ادامه گفت: « اگر آدم همه كارها را كنار بگذارد و چند دستگاه آمبولانس با تجهيزات درمانى بياورد و به مشكلات درمانى مردم افغانستان رسيدگى كند ، باارزش‏تر از كارهايى است كه ما داريم انجام مى‏دهيم.

حدادي :
يادم مى‏آيد يك شب يك كار فورى پيش آمد كه لازم بود با شهيد ناصرى مشورت كنم . به اتاق ايشان رفتم . تصور مى‏كردم ايشان خواب هستند . اما وقتى وارد شدم ديدم يك شمع روشن كرده‏اند و مشغول نماز و دعا هستند.

مهدي دوستي :
يادم هست يك روز در محل كار شهيد ناصرى در خدمتشان بوديم (ساختمانى در خيابان ولى عصر) . آقاى ناصرى تلفن مى‏زد. اگر مكالمات شخصى بود يك جايى يادداشت مى‏كرد كه آخر ماه مكالمات شخصى را خودش حساب كند.

فاطمه ناصري :
يك دفعه پدرم به اتفاق آقاى ناصرى به دنبال من آمدند، تا بعد از امتحانات به همراه آنان به روستا برويم . در راه برگشت به روستا ساعت حدود 10 شب بود كه در ماشين نشسته بوديم . ايشان راديو ماشين را روشن كردند ، كه در حال پخش كردن دعاى كميل بود. وقتي كه دعا خوانده مى‏شد ، ايشان با صداى بلند گريه مى‏كردند و يك حال و هواى ديگرى داشتند. با وجود اين كه در ماشين در حال رانندگى بودند ولى باز هم در همان حال و هواى معنوى قرار گرفته بودند ؛ كه باعث تعجب ما شده بود.

خاضع :
خاطره‏اى را از قول زهرا (دختر كوچك سردار ناصرى ) اين گونه نقل مى‏كنندکه ، آخرين مرخصى كه سردار ناصرى آمده بود يك روز دخترش زهرا به پدر مى‏گويد: « بابا من يك عروسكى را در مغازه ديده‏ام و دوست دارم كه آن را براى من خريدارى كنيد، اما خجالت مى‏كشم به شما بگويم كه آن را براى من بخريد. » پدر به دخترش مى‏گويد: « دخترم چرا خجالت مى‏كشيد؟ » دختر در جواب پدر مى‏گويد: « چون قيمت آن زياد است. » پدر مى‏گويد: «دخترم قيمت عروسك هر چقدر كه باشد پرداخت مى‏كنم. » پدر به اتفاق دختر سوار ماشين شده و به مغازه موردنظر مراجعه مى‏كنند و عروسك را به مبلغ 50 تومان براى دخترش خريدارى مى‏كند. با خريدن عروسك زهرا خيلى خوشحال مى‏شود و به پدر مي گويد: « بابا از اين كه عروسك را براى من خريده‏ايد خيلى خوشحال هستم. شما از خدا چه مى‏خواهيد كه براى شما دعا كنم؟ » سردار ناصرى در جواب دخترش مى‏گويد: « از خدا بخواه كه شهادت را نصيب من كند. » ا ين قضيه دقيقاً قبل از آخرين مأموريت ايشان اتفاق مى‏افتد ودر اين مأموريت ناصرى در مزار شريف با آن وضع فجيع به صورت ناجوانمردانه‏اى ، مظلومانه به شهادت مى‏رسد.

سرافرازي:
سال 1366 در جريان كشتار مكه ، بنده در خدمت سردار ناصرى بودم ، كه ايشان در آن جريان خيلى خدمت كرده بودند . من در حرم پيغمبر خدمتشان بودم و ايشان تعريف مى‏كرد و مى‏گفت: « من بسيارى از زن و بچه‏هاى مردم و ناموس مردم را راهنم
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین