خاطره اي از صمد عباسي
گفتم « دروغم چيه . بيا از خودش بپرس . »
گفت « يك كاري كن من هم بيايم . »
حميد هم با ما بود . آن موقع مسئول جهاد سازندگي منطقه بود . قرار بود برويم پاكسازي منطقه . ماشينمان خراب شد . در هر حال رفتيم رسيديم به منطقهي سِرو . جايي كه پنجاه و پنج كيلومتر با مرز تركيه فاصله داشت . آقا مهدي ميخواست آنجا مقرهايي ايجاد كند براي امنيت منطقه . نگران هم بود . يك جا برگشت به من گفت « اسلحهات را مسلح كن آماده باش ! »
خودش هم نارنجك از داشبورد برداشت گرفت دستش .
گفتم « چي شده مگر، آقا مهدي ؟ »
گفت « حرف نزن ! شيشه را بده پايين محكم بشين ! هر وقت گفتم شليك كن ميگويي چشم . »
گفتم « چشم . »
از آن راه كه گذشتيم از نگراني در آمد .
گفتم « چه خبر بود اينجا مگر ؟ »
گفت « اينجا مسير حركت ضد انقلابست . حس كردم خطر بايد بيخ گوشمان باشد . چارهي ديگري جز اين كار نداشتم . »
نارنجك را گذاشت توي داشبورد گفت « ناراحت نباش . راحت باش . تمام شد ديگر . »
از آن روز كار من با آقا مهدي شروع شد . كه برويم شناسايي براي پاكسازي منطقه . يك بار منتظر هليكوپتر بوديم . نتوانست بيايد . بچهها من و آقا مهدي را بردند گذاشتند جلو لشكر 64 اروميه . هليكوپترها آنجا بودند . اذان ظهر رسيديم .
آقا مهدي گفت « برويم اول داخل ثواب شويم . »
رفتيم وضو گرفتيم .
گفتم « برو جلو ، آقا مهدي ، بگذار نمازم جلا پيدا كند ! »
گفت « نداشتيم آ . برو فرادا بخوان ! »
گفتم « ميگويند جماعت ثوابش بيشترست . »
برگشتنا از آنجا تا محل هليكوپترها يك دور تسبيح « مرگ بر آمريكا » گفت . گفت « آقاي مشكيني گفته ثواب گفتن « مرگ بر آمريكا » كمتر از نماز نيست . »
هليكوپتر آن روز پرواز نكرد .
گفتند « هوا مناسب نيست . خطر دارد . باشد بعد . »
هر جوري بود رفتيم شناسايي . موفق هم از آب درآمديم . آنجا ديدم آقا مهدي چطور با مردم عادي كرد ميجوشد . باشان نشست و برخاست ميكرد . ميگفت و ميخنديد ، تا بتوانند به هم اعتماد كنند و اگر فريب خوردهاند ،يا اگر اسلحه دارند ، بيايند طرف ما . خاطرم هست يك بار يك پير مرد كرد آنقدر به آقا مهدي علاقه پيدا كرد كه پياده از روستاش آمده بود آنجا . رفتنا يك تسبيح يادگاري داد به او ، صورتش را بوسيد ، براش دعا كرد . آقا مهدي تسبيح را بوسيد و وقتي خبر آوردند پيرمرد برگشتنا رفته روي مين خيلي ناراحت شد . حتي گريه كرد. گفت « تقصير من بود . خدا كند از من بگذرد ! »
هميشه خودش را در كوتاهيها مقصر ميدانست . حتي وقتي نگهباني حق ما بود ميآمد ميگفت «پس سهم ما چي ميشود از اين ثواب ؟ »
ما شبها خانهيي داشتيم كه آنجا استراحت ميكرديم . من بودم و چند نفر از بچهها كه دم در نگهباني ميداديم . خانه كوچك بود . جا نداشتيم . آقا مهدي جاي خواب ما را انداخت ، خودش رفت تو كيسه خواب خوابيد . نصب شب بلند شد آمد گفت « چرا مرا بيدار نكرديد ؟ »
گفتم « براي چي ؟ »
گفت « يادت رفته ؟ نگهباني . »
گفتم « مگر ما مردهايم كه شما بيايي نگهباني بدهي ؟ »
گفت « اين حرفها نيست . ما توي منطقهايم ، با هميم ، امنيتش را هم بايد با هم حفظ كنيم . »
به وقتش جدي ميشد و به وقتش شوخ . توي همين منطقهيي كه نگهباني ميداديم نيروهامان دو قسمت بودند ، يكي ژاندارمري يكي سپاه .
آقا مهدي به من گفت « برو بپرس اسم شب امشب چيه ! »
گفتند « چه فرقي ميكند . آقاي مهندس بگويد . »
گفتم « او گفته شما بگوييد . »
گفتند « حالا كه اين طور شد اسم شب امشب سوسنست . »
آقا مهدي گفت « خب چي شد ؟ »
گفتم « ميگويند سوسن . »
خنديد گفت « اه ! هنوز هيچي نشده ياد خانه افتادهاند كه اسم زن گذاشتهاند روي اسم شبشان ؟ »
فرداش خود آقا مهدي رفت پيششان .
گفتند « يك اسمي خودتان ميگذاشتيد ديگر . شهنازي شهيني مهيني چيزي . »
آقا مهدي گفت « شهين مهين چيه ؟ بگذار شمشير ، تا ياد شمشير بيفتيم ، كه ببرد ، كه برش داشته باشيم . نه اين كه ياد شهناز كوره بيفتيم . »
يا آنبار ، توي جنوب ، بچههاي شناسايي آمدند گفتند « آقامهدي ! ما نتوانستيم نقطهيي براي عبور پيدا كنيم . چي كار كنيم ؟ »
خودش و حميد سه شب ناپديد شدند . با دست پر برگشتند . به بچههاي اطلاعات گفتند « از همين مسير بايد برويد . »
روي نقشه نشانشان دادند .
آقا مهدي گفت « اين مسير را رد ميكني ، كمينها را ميزني و … »
يكي گفت « اگر نشد ؟ »
گفت « كمين را دور ميزني . »
يكي ديگر گفت « اگر باز هم نشد ؟ »
گفت « الله بندهسي ! چرا اينقدر از صدام طرفداري ميكني ؟ وقت كردي يك كم هم با ما باش . »
آن يكي گفت « آخر اينجا … »
گفت « توكل كه داشته باشي تمام اين اما و اگر ها جمع ميشوند ميروند خانهي خاله . »
من خودم خيلي بهش علاقه داشتم . هر چي ميگفت ميگفتم چشم . فكر كنم در جنوب بود كه به همه دستور دادند بايد كلاه آهني سرشان بگذارند . من خوشم نميآمد نميگذاشتم . اما وقتي گفتند آقا مهدي دستور داده ، آنقدر كلاه آهني سرم گذاشتم و برنداشتم كه همه فكر كردند حنا گذاشتهام ، خجالت ميكشم كلاهم را از سر بردارم .
اين علاقه البته دو طرفه بود . اما نه به اين معني كه كارهاي سخت را از روي شانهي ما بردارد . بلكه بر عكس . نظرش اين بود كه كارهاي سخت را بايد به بچههاي آشنا داد . سختترين كاري كه گردن من گذاشت كندن كانال بود ، آن هم با بيل و كلنگ و جلوتر از خط مقدم ، تا نيروها ازش عبور كنند بروند جلو .
گفت « صمد ! خوش دارم تا شب رو سفيدم كني . ميكني ؟ »
كانال را دم دماي غروب ميرفتيم جلو ميكنديم . دو سه روز طول كشيد . رفتم پيشش .
گفت « الله بندهسي ! كانالتان چرا اين قدر كوتاهست ؟ من با اين نيم وجب قدم كمرم شكست بس كه دولا شدم . »
گفتم « زود رفتي ديدي . ما تازه شروع كردهايم . وقت ميبرد . »
گفت « وقتي نداريم ، صمد جان . دست بجنبان . »
نميشد . كند پيش ميرفتيم .
رفتم گفتم « آقا مهدي ! اين نيروهايي كه به ما دادي زيادي دود از كندهشان بلند شده . تا يك بيل ميزنند فيلشان ياد هندوستان ميكند ميافتند به گريه ، ميگويند اي خدا ما ميخواهيم با بيل و كلنگ راه كربلا را باز كنيم . »
خنديد گفت « باشد . باشد بعد . »
كه بعد ، وقتي از خط برميگشتم ، ديدم دارد سفارش ميكند كه « به صمد نيروي عملياتي بدهيد ! »
همين كارها را ميكرد كه مرا هم مثل خودش كرده بود . هر چي بچهها اصرار ميكردند بروم بخوابم بگذارم بقيه كار كنند ميگفتم « وقتي آقا مهدي ميگويد تمامش كن ، يعني زود تمامش كن . »
هميشه حس ميكردم پشت سرم ايستاده دارد نگاهم ميكند . هيچ وقت از كار كم نميگذاشتم . خودش يك بار گفت « اگر ميخواهي بگويي مظلوم واقع شدهاي و حقت دارد پامال ميشود فقط با كارت به همه بگو ، نه با فرياد . »
كسي كه حرفش با عملش يكي باشد ، شما باشي عاشقش نميشوي ؟ شما باشي كارت و منطقهات را ول نميكني بيايي سراغشان ؟ من ميآمدم . من توي منطقهي جنوب زياد پيش آقا مهدي و حميد نبودم . مرخصي ميگرفتم ميرفتم ديدنشان . يك بار كه رفتم هيچ كدامشان دم دست نبودند . حميد سه روز رفت خط و دم اذان صبح بود كه پيرمردي آمد توي چادر به من گفت « حميد آمده اگر كارش داري . »
رفتم توي چادرش ديدم دارد نماز ميخواند ، قرآن ميخواند ، دعا ميكند . خيلي منتظر شدم . تا مرا ديد خنديد گفت « آمدهاي كه آمده باشي يا فقط تشريف آوردهاي ؟ »
منظورش اين بود كه آمدهام مستقر شوم يا اين كه فقط سر بزنم .
گفتم « نه عزيز . فقط تشريف آوردهام . »
بيسيم به صدا در آمد . حميد رفت باش حرف زد گفت « صمد هم اينجاست . »
حرفشان كه تمام شد گفت « تو هم بيا برويم صمد . »
گفتم « كجا ؟ »
گفت « مگر نميخواهي مهدي را ببيني ؟ همين الآن گفت برش دار بياورش پيش من اين صمد فراري را . »
رفتم مهدي را ديدم . از ديدن هم خوشحال شديم . كلي گفتيم و خنديديم .
شايد به خاطر همين علاقه بود كه آقاي علايي مرا خواست گفت « بايد يك نفر را پيدا كني براي حفاظت از جان آقا مهدي . »
خمسهلويي را معرفي كردم .
گفت « پس شما از اين به بعد هيچ كاري نداريد جز حفظ جان آقا مهدي . تمام . »
خوشحال به آقا مهدي گفتم « شنيدي چي گفتند ؟ »
گفت « شوخي نكنيد ديگر . ما را چه به اين اداها . »
يك بار داشت با خانمش از نماز جمعه برميگشت كه خيلي طول كشيد و ماشين گيرشان نيامد . به خودم جرأت دادم رفتم گفتم « شما با موتور برو ، من بعد ميآيم . »
گفت « لازم نيست . خودمان ميرويم . »
اصرار كردم . فايده نداشت . اما ردشان را زدم . حتي قبل از اين كه برسند به خانهشان ، رفتم توي مغازهيي را چك كردم . مرا ديد . آمد جلوم را گرفت گفت « نگفتم نيا دنبالم ؟ »
گفتم « ما داريم به وظيفهمان عمل ميكنيم . »
گفت « پس حالا كه اين طور شد بايد ناهار پيش ما بماني ، »
گفتم « وظيفهام گفته امروز ناهار خانهي خمسهلويي باشم . »
خمسهلويي گفت « راست ميگويد . مهمان منست . »
گفتم « ولي دليل نميشود دعوت شما را قبول نكنيم . »
خمسه لويي گفت « چي داري ميگويي ؟ »
گفتم « ممكنست ديگر اين لحظه گيرمان نيايد . »
رفتيم . خانهشان يك خانهي خالي بود ، كه فقط به پنجرههاش پرده زده بودند . حميد هم آنجا بود . ناهار را خورديم . خمسهلويي به بهانهيي كلت آمريكايياش را در آورد تميز كرد . گفت « كاش فشنگش را هم داشتيم . »
آقا مهدي گفت « مگر نداريد ؟ »
گفتم « كم . خيلي كم . »
گفت « چرا زودتر نگفتيد ؟ »
رفت با دو مشت پر از فشنگ كلت برگشت .
آن روزها ما زياد حميد را نميشناختيم . بعد فهميديم كي بوده . همه ميگفتند يك روح بودهاند در دو بدن . من مدرك هم دارم . نمونهي امضاي هر دوشان را اگر مقايسه كنيد ميبينيد چقدر به هم شبيهاند .
وقتي قسمت شد رفتيم جنوب ، اولين خبري كه آورد اين بود « حميد توي مجنون شهيد شده . »
خيلي متأثر شدم . خيلي تلاش كردم آقا مهدي را ببينم بروم بهش تسلي خاطر بدهم . تا اين كه رفتم ديدم حضرت امام دارد از راديو صحبت ميكند و مهدي روي دو زانو نشسته و سراپا گوشست . انگار كه او مخاطب باشد .
صبحانه كه آوردند شنيدم گفت « مگر حميد كجا رفته ؟ رفته آنجا كه آرزوش را داشت . پس ديگر اينقدر با سكوتتان آزارم ندهيد . مطمئن باشيد جاش خيلي بهتر از جاي الآن من و شماست . »
آقا مهدي بعد از شهادت حميد نتوانست يا نخواست برود اروميه . ولي بعدش به كريم طريقت سفارش كرد برود قم براي خانوادهي حميد خانهي خوبي اجاره كند تا آسايش داشته باشند . بعد از شهادت خودش هم صفيه خانم رفت آنجا .
فكر كنم بعد از كربلاي پنج بود كه رفتيم قم ، رفتيم دم در خانهي آنها . احسان حميد را صدا زديم . همانجا بود كه فهميديم فردا براي هر دوشان مراسم گرفتهاند . خوشحال شديم كه به موقع آمدهايم . احسان را برداشتيم برديم زيارت و تفريح . برگشتنا خواستيم خداحافظي كنيم كه صفيه خانم تعارف كرد بمانيم .
گفتيم « نه . مزاحم نميشويم . »
گفت « اگر مهدي الآن اينجا بود جرأت داشتيد بگوييد نه ؟ »
گفتيم « نه . »
گاهي خيلي دلم براي آقا مهدي تنگ ميشود . ميروم خودم را سرگرم كارهايي ميكنم كه بعد پير مردي بيايد مچم را بگيرد بگويد « اين كارها كار تو نيست . كار مهديست . معلومست شاگرد خوبي براش بودهاي . »
گفت « يك كاري كن من هم بيايم . »
حميد هم با ما بود . آن موقع مسئول جهاد سازندگي منطقه بود . قرار بود برويم پاكسازي منطقه . ماشينمان خراب شد . در هر حال رفتيم رسيديم به منطقهي سِرو . جايي كه پنجاه و پنج كيلومتر با مرز تركيه فاصله داشت . آقا مهدي ميخواست آنجا مقرهايي ايجاد كند براي امنيت منطقه . نگران هم بود . يك جا برگشت به من گفت « اسلحهات را مسلح كن آماده باش ! »
خودش هم نارنجك از داشبورد برداشت گرفت دستش .
گفتم « چي شده مگر، آقا مهدي ؟ »
گفت « حرف نزن ! شيشه را بده پايين محكم بشين ! هر وقت گفتم شليك كن ميگويي چشم . »
گفتم « چشم . »
از آن راه كه گذشتيم از نگراني در آمد .
گفتم « چه خبر بود اينجا مگر ؟ »
گفت « اينجا مسير حركت ضد انقلابست . حس كردم خطر بايد بيخ گوشمان باشد . چارهي ديگري جز اين كار نداشتم . »
نارنجك را گذاشت توي داشبورد گفت « ناراحت نباش . راحت باش . تمام شد ديگر . »
از آن روز كار من با آقا مهدي شروع شد . كه برويم شناسايي براي پاكسازي منطقه . يك بار منتظر هليكوپتر بوديم . نتوانست بيايد . بچهها من و آقا مهدي را بردند گذاشتند جلو لشكر 64 اروميه . هليكوپترها آنجا بودند . اذان ظهر رسيديم .
آقا مهدي گفت « برويم اول داخل ثواب شويم . »
رفتيم وضو گرفتيم .
گفتم « برو جلو ، آقا مهدي ، بگذار نمازم جلا پيدا كند ! »
گفت « نداشتيم آ . برو فرادا بخوان ! »
گفتم « ميگويند جماعت ثوابش بيشترست . »
برگشتنا از آنجا تا محل هليكوپترها يك دور تسبيح « مرگ بر آمريكا » گفت . گفت « آقاي مشكيني گفته ثواب گفتن « مرگ بر آمريكا » كمتر از نماز نيست . »
هليكوپتر آن روز پرواز نكرد .
گفتند « هوا مناسب نيست . خطر دارد . باشد بعد . »
هر جوري بود رفتيم شناسايي . موفق هم از آب درآمديم . آنجا ديدم آقا مهدي چطور با مردم عادي كرد ميجوشد . باشان نشست و برخاست ميكرد . ميگفت و ميخنديد ، تا بتوانند به هم اعتماد كنند و اگر فريب خوردهاند ،يا اگر اسلحه دارند ، بيايند طرف ما . خاطرم هست يك بار يك پير مرد كرد آنقدر به آقا مهدي علاقه پيدا كرد كه پياده از روستاش آمده بود آنجا . رفتنا يك تسبيح يادگاري داد به او ، صورتش را بوسيد ، براش دعا كرد . آقا مهدي تسبيح را بوسيد و وقتي خبر آوردند پيرمرد برگشتنا رفته روي مين خيلي ناراحت شد . حتي گريه كرد. گفت « تقصير من بود . خدا كند از من بگذرد ! »
هميشه خودش را در كوتاهيها مقصر ميدانست . حتي وقتي نگهباني حق ما بود ميآمد ميگفت «پس سهم ما چي ميشود از اين ثواب ؟ »
ما شبها خانهيي داشتيم كه آنجا استراحت ميكرديم . من بودم و چند نفر از بچهها كه دم در نگهباني ميداديم . خانه كوچك بود . جا نداشتيم . آقا مهدي جاي خواب ما را انداخت ، خودش رفت تو كيسه خواب خوابيد . نصب شب بلند شد آمد گفت « چرا مرا بيدار نكرديد ؟ »
گفتم « براي چي ؟ »
گفت « يادت رفته ؟ نگهباني . »
گفتم « مگر ما مردهايم كه شما بيايي نگهباني بدهي ؟ »
گفت « اين حرفها نيست . ما توي منطقهايم ، با هميم ، امنيتش را هم بايد با هم حفظ كنيم . »
به وقتش جدي ميشد و به وقتش شوخ . توي همين منطقهيي كه نگهباني ميداديم نيروهامان دو قسمت بودند ، يكي ژاندارمري يكي سپاه .
آقا مهدي به من گفت « برو بپرس اسم شب امشب چيه ! »
گفتند « چه فرقي ميكند . آقاي مهندس بگويد . »
گفتم « او گفته شما بگوييد . »
گفتند « حالا كه اين طور شد اسم شب امشب سوسنست . »
آقا مهدي گفت « خب چي شد ؟ »
گفتم « ميگويند سوسن . »
خنديد گفت « اه ! هنوز هيچي نشده ياد خانه افتادهاند كه اسم زن گذاشتهاند روي اسم شبشان ؟ »
فرداش خود آقا مهدي رفت پيششان .
گفتند « يك اسمي خودتان ميگذاشتيد ديگر . شهنازي شهيني مهيني چيزي . »
آقا مهدي گفت « شهين مهين چيه ؟ بگذار شمشير ، تا ياد شمشير بيفتيم ، كه ببرد ، كه برش داشته باشيم . نه اين كه ياد شهناز كوره بيفتيم . »
يا آنبار ، توي جنوب ، بچههاي شناسايي آمدند گفتند « آقامهدي ! ما نتوانستيم نقطهيي براي عبور پيدا كنيم . چي كار كنيم ؟ »
خودش و حميد سه شب ناپديد شدند . با دست پر برگشتند . به بچههاي اطلاعات گفتند « از همين مسير بايد برويد . »
روي نقشه نشانشان دادند .
آقا مهدي گفت « اين مسير را رد ميكني ، كمينها را ميزني و … »
يكي گفت « اگر نشد ؟ »
گفت « كمين را دور ميزني . »
يكي ديگر گفت « اگر باز هم نشد ؟ »
گفت « الله بندهسي ! چرا اينقدر از صدام طرفداري ميكني ؟ وقت كردي يك كم هم با ما باش . »
آن يكي گفت « آخر اينجا … »
گفت « توكل كه داشته باشي تمام اين اما و اگر ها جمع ميشوند ميروند خانهي خاله . »
من خودم خيلي بهش علاقه داشتم . هر چي ميگفت ميگفتم چشم . فكر كنم در جنوب بود كه به همه دستور دادند بايد كلاه آهني سرشان بگذارند . من خوشم نميآمد نميگذاشتم . اما وقتي گفتند آقا مهدي دستور داده ، آنقدر كلاه آهني سرم گذاشتم و برنداشتم كه همه فكر كردند حنا گذاشتهام ، خجالت ميكشم كلاهم را از سر بردارم .
اين علاقه البته دو طرفه بود . اما نه به اين معني كه كارهاي سخت را از روي شانهي ما بردارد . بلكه بر عكس . نظرش اين بود كه كارهاي سخت را بايد به بچههاي آشنا داد . سختترين كاري كه گردن من گذاشت كندن كانال بود ، آن هم با بيل و كلنگ و جلوتر از خط مقدم ، تا نيروها ازش عبور كنند بروند جلو .
گفت « صمد ! خوش دارم تا شب رو سفيدم كني . ميكني ؟ »
كانال را دم دماي غروب ميرفتيم جلو ميكنديم . دو سه روز طول كشيد . رفتم پيشش .
گفت « الله بندهسي ! كانالتان چرا اين قدر كوتاهست ؟ من با اين نيم وجب قدم كمرم شكست بس كه دولا شدم . »
گفتم « زود رفتي ديدي . ما تازه شروع كردهايم . وقت ميبرد . »
گفت « وقتي نداريم ، صمد جان . دست بجنبان . »
نميشد . كند پيش ميرفتيم .
رفتم گفتم « آقا مهدي ! اين نيروهايي كه به ما دادي زيادي دود از كندهشان بلند شده . تا يك بيل ميزنند فيلشان ياد هندوستان ميكند ميافتند به گريه ، ميگويند اي خدا ما ميخواهيم با بيل و كلنگ راه كربلا را باز كنيم . »
خنديد گفت « باشد . باشد بعد . »
كه بعد ، وقتي از خط برميگشتم ، ديدم دارد سفارش ميكند كه « به صمد نيروي عملياتي بدهيد ! »
همين كارها را ميكرد كه مرا هم مثل خودش كرده بود . هر چي بچهها اصرار ميكردند بروم بخوابم بگذارم بقيه كار كنند ميگفتم « وقتي آقا مهدي ميگويد تمامش كن ، يعني زود تمامش كن . »
هميشه حس ميكردم پشت سرم ايستاده دارد نگاهم ميكند . هيچ وقت از كار كم نميگذاشتم . خودش يك بار گفت « اگر ميخواهي بگويي مظلوم واقع شدهاي و حقت دارد پامال ميشود فقط با كارت به همه بگو ، نه با فرياد . »
كسي كه حرفش با عملش يكي باشد ، شما باشي عاشقش نميشوي ؟ شما باشي كارت و منطقهات را ول نميكني بيايي سراغشان ؟ من ميآمدم . من توي منطقهي جنوب زياد پيش آقا مهدي و حميد نبودم . مرخصي ميگرفتم ميرفتم ديدنشان . يك بار كه رفتم هيچ كدامشان دم دست نبودند . حميد سه روز رفت خط و دم اذان صبح بود كه پيرمردي آمد توي چادر به من گفت « حميد آمده اگر كارش داري . »
رفتم توي چادرش ديدم دارد نماز ميخواند ، قرآن ميخواند ، دعا ميكند . خيلي منتظر شدم . تا مرا ديد خنديد گفت « آمدهاي كه آمده باشي يا فقط تشريف آوردهاي ؟ »
منظورش اين بود كه آمدهام مستقر شوم يا اين كه فقط سر بزنم .
گفتم « نه عزيز . فقط تشريف آوردهام . »
بيسيم به صدا در آمد . حميد رفت باش حرف زد گفت « صمد هم اينجاست . »
حرفشان كه تمام شد گفت « تو هم بيا برويم صمد . »
گفتم « كجا ؟ »
گفت « مگر نميخواهي مهدي را ببيني ؟ همين الآن گفت برش دار بياورش پيش من اين صمد فراري را . »
رفتم مهدي را ديدم . از ديدن هم خوشحال شديم . كلي گفتيم و خنديديم .
شايد به خاطر همين علاقه بود كه آقاي علايي مرا خواست گفت « بايد يك نفر را پيدا كني براي حفاظت از جان آقا مهدي . »
خمسهلويي را معرفي كردم .
گفت « پس شما از اين به بعد هيچ كاري نداريد جز حفظ جان آقا مهدي . تمام . »
خوشحال به آقا مهدي گفتم « شنيدي چي گفتند ؟ »
گفت « شوخي نكنيد ديگر . ما را چه به اين اداها . »
يك بار داشت با خانمش از نماز جمعه برميگشت كه خيلي طول كشيد و ماشين گيرشان نيامد . به خودم جرأت دادم رفتم گفتم « شما با موتور برو ، من بعد ميآيم . »
گفت « لازم نيست . خودمان ميرويم . »
اصرار كردم . فايده نداشت . اما ردشان را زدم . حتي قبل از اين كه برسند به خانهشان ، رفتم توي مغازهيي را چك كردم . مرا ديد . آمد جلوم را گرفت گفت « نگفتم نيا دنبالم ؟ »
گفتم « ما داريم به وظيفهمان عمل ميكنيم . »
گفت « پس حالا كه اين طور شد بايد ناهار پيش ما بماني ، »
گفتم « وظيفهام گفته امروز ناهار خانهي خمسهلويي باشم . »
خمسهلويي گفت « راست ميگويد . مهمان منست . »
گفتم « ولي دليل نميشود دعوت شما را قبول نكنيم . »
خمسه لويي گفت « چي داري ميگويي ؟ »
گفتم « ممكنست ديگر اين لحظه گيرمان نيايد . »
رفتيم . خانهشان يك خانهي خالي بود ، كه فقط به پنجرههاش پرده زده بودند . حميد هم آنجا بود . ناهار را خورديم . خمسهلويي به بهانهيي كلت آمريكايياش را در آورد تميز كرد . گفت « كاش فشنگش را هم داشتيم . »
آقا مهدي گفت « مگر نداريد ؟ »
گفتم « كم . خيلي كم . »
گفت « چرا زودتر نگفتيد ؟ »
رفت با دو مشت پر از فشنگ كلت برگشت .
آن روزها ما زياد حميد را نميشناختيم . بعد فهميديم كي بوده . همه ميگفتند يك روح بودهاند در دو بدن . من مدرك هم دارم . نمونهي امضاي هر دوشان را اگر مقايسه كنيد ميبينيد چقدر به هم شبيهاند .
وقتي قسمت شد رفتيم جنوب ، اولين خبري كه آورد اين بود « حميد توي مجنون شهيد شده . »
خيلي متأثر شدم . خيلي تلاش كردم آقا مهدي را ببينم بروم بهش تسلي خاطر بدهم . تا اين كه رفتم ديدم حضرت امام دارد از راديو صحبت ميكند و مهدي روي دو زانو نشسته و سراپا گوشست . انگار كه او مخاطب باشد .
صبحانه كه آوردند شنيدم گفت « مگر حميد كجا رفته ؟ رفته آنجا كه آرزوش را داشت . پس ديگر اينقدر با سكوتتان آزارم ندهيد . مطمئن باشيد جاش خيلي بهتر از جاي الآن من و شماست . »
آقا مهدي بعد از شهادت حميد نتوانست يا نخواست برود اروميه . ولي بعدش به كريم طريقت سفارش كرد برود قم براي خانوادهي حميد خانهي خوبي اجاره كند تا آسايش داشته باشند . بعد از شهادت خودش هم صفيه خانم رفت آنجا .
فكر كنم بعد از كربلاي پنج بود كه رفتيم قم ، رفتيم دم در خانهي آنها . احسان حميد را صدا زديم . همانجا بود كه فهميديم فردا براي هر دوشان مراسم گرفتهاند . خوشحال شديم كه به موقع آمدهايم . احسان را برداشتيم برديم زيارت و تفريح . برگشتنا خواستيم خداحافظي كنيم كه صفيه خانم تعارف كرد بمانيم .
گفتيم « نه . مزاحم نميشويم . »
گفت « اگر مهدي الآن اينجا بود جرأت داشتيد بگوييد نه ؟ »
گفتيم « نه . »
گاهي خيلي دلم براي آقا مهدي تنگ ميشود . ميروم خودم را سرگرم كارهايي ميكنم كه بعد پير مردي بيايد مچم را بگيرد بگويد « اين كارها كار تو نيست . كار مهديست . معلومست شاگرد خوبي براش بودهاي . »
لینک کپی شد
نظر شما
