خاطرات - جست و جوي گمشده

کد خبر: ۱۱۷۰۶۹
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۹:۵۵ - 30May 2008
صبح هنگام نور خورشيد در گرد و خاك انفجار گلوله‌هاي خمسه‌خمسة دشمن در آسمان خرمشهر ناپيدا بود. در آن حالت از روي پل خرمشهر پياده راه افتادم. خانه‌ها و كوچه‌ها و خيابانهاي خرمشهر شكل غريبي به خود گرفته بود. صداي انفجارها لحظه‌اي قطع نمي‌شد. در و ديوارها و پنجره‌هاي خانه‌ها در مقابل چشمان دوربينم با انفجارها فرو مي‌ريختند. هول و هراس دلم را پر كرده بود؛ اما دوربينم مي‌خواست ثابت كند كه مي‌تواند در ميان آن همه خون و انفجار حضور داشته باشد و انگيزة گرفتن عكس را در من بيدار مي‌كرد. در حقيقت آن زمان اولين تجربة حضور من در ميدان جنگ بود. وقتي گلوله‌ها از بالاي سرم عبور مي‌كردند، تنم را به زمين مي‌فشردم و چند لحظه بعد سرم را با ترس و تشويش بلند مي‌كردم و به اطرافم نگاه مي‌كردم وقتي خون در رگهايم جريان مي‌يافت، به آرامش مي‌رسيدم و مطمئن مي‌شدم كه زنده‌ام. اما تأثير مثبت حضورم را در آن وضعيت اين بود كه قادر بودم در غمها و دردها و رنجهاي فراوان مردان و زنان و كودكان شريك شوم و در آن اوضاع هولناك و در تهاجم با قدرت نظامي همساية نانجيب احساس مي‌كردم. جنگ روال عادي زندگي مردم بي‌دفاع شهر را مخدوش كرده بود. و آن تهاجم نظامي نابرابر كه باعث كشته شدن تعداد بي‌شماري از زنان و كودكان و سالخوردگان خرمشهر شده بود، صحنه‌هايي را مقابل لنز دوربينم قرار داده بود صحنه‌هايي از برخورد گلوله‌ها و تركش با جسم انسانها. در آن لحظات ديگر به نور و فرم و تقسيم كادر نمي‌توانستم فكر كنم؛ تنها موضوعيت انسانها در جنگ به من تحميل مي‌شد تا بتوانم به واسطة دوربين آنچه را كه مي‌گذرد، رو در روي تاريخ قرار دهم. در آن لحظات خشونت‌بار ميدان جنگ من دوربين به گردن خود را مثل يك سرباز مي‌دانستم و در آن شرايط مرگ را حقير مي‌شمردم. شهر زير پوتينهاي بدقوارة دشمن تسخير مي‌شد، همه فرياد مي‌زدند، مي‌دويدند، مي‌دويدند و خانه‌ها و كوچه‌ها و مدرسه‌ها و خيابانها و مسجدهاي شهر را گلوله‌هاي دشمن شخم مي‌زدند و مردان و زنان خرمشهري تنها با جانهايشان دفاع مي‌كردند.
همان روزها كه يگان مسجد جامع خرمشهر تأثير به سزايي در روند مقاومت در مرزها و درون شهر خرمشهر داشت، من و دوربينم جان مي‌گرفتيم و در شهر پياده راه مي‌افتاديم و سنگرهايي را مي‌ديديم كه با گوني پر از خاك ساخته بودند و روي هم چيده بودند و سر كوچه‌ها و خيابانها و ميدانهاي شهر جوانان خرمشهر تنها با اسلحه ژسه كنارشان ايستاده بودند و وقتي نگاهشان به من و دوربينم مي‌‌افتاد، با لبخندهايشان از ما پذيرايي مي‌كردند. و ما با حيرت نگاه مي‌كرديم. آن روزها من و دوربينم از پشت وانتها آويزان مي‌شديم و به همراه نيروهاي مردمي شهر به محورهاي شلمچه و پل نو و مارد مي‌رفتيم و در سنگرهاي ساده و معمولي كه با دست يا بيلچه‌هاي كوچك ساخته شده بودند پناه مي‌گرفتيم. روزها با شدت تابش خورشيد و داغي گلوله‌ها و تركشهاي دشمن مغز انسانها را از كار مي‌انداختند و شبها نيز از شدت سوز و سرماي منطقه همة نيروي بدن منجمد مي‌شد. من و دوربينم حقيقت واقعي و صداقت باطني ايمان و دفاع را مشاهده مي‌كرديم. دشمن در مقابل خود مقاومت دور از تصور مردم شهر مرزي خرمشهر را مي‌ديد. مردمي كه در زير بارش شديد گلوله در وضعيت بسيار سخت و بدون هيچ‌گونه امكانات و مهمات و آب و غذا و بدون سنگري مناسب و بدون داشتن ابزار‌آلات سنگرسازي تنها با اسلحة ژسه و تعدادي آر ‌پي جي معناي مقاومت را در ايمان و عقيدة خود به نمايش گذاشته بودند.
در آن روزها كه بيش از يك ماه از مقاومت مردمي در شهر خرمشهر مي‌گذشت، موجب تزلزل عمومي دشمن شده بود. و دنيايي براي از بين بردن انقلاب ايران به‌وسيلة ارتش بعث عراق و با تمام قوا و امكانات و تجهيزات و تسليحات نظامي بيشتر وسيع‌تر پيچيده‌تر معطل شده بود ـ در اين هنگام ارتش بعث با دگرگوني در وضعيت و با افزايش نيرو اطلاعات مناسبي از درون مقاومتهاي مردمي از شمال جاده اهواز و خرمشهر و از محور شلمچه و پل نو و اروند مي‌گرفت و شديدترين تهاجم نظامي خود را با حملاتي كه ديگر كسي قدرت فكر كردن به آن را نداشت، شهر خرمشهر را لبريز از درياي خون و اشك كرده بود و عاقبت بر شهر خرمشهر تسلط پيدا كرد. چنان‌كه هنوز با گذشت 25 سال از آن زمان فضاي اندوه‌بار آن روزها بر روح من و دوربينم حمل مي‌شود. بعد از آن روزهاي تلخ مدتها هر روز از طلوع تا غروب خورشيد مخفيانه از محل ديده‌باني با محور كوت شيخ با چشماني سرخ به همراه دوربين غمخوارم نگاهمان به شهر خونين شده دوخته مي‌شد. بعد از آنكه 18 ماه به عمرمان اضافه شد، من دوربينم با تجربه‌هاي فراوان در ديدگاهمان از زندگي روزمرة انسانها در جنگ، چگونگي دفاع را از زاوية‌ ديد آنها قاب گرفته بوديم. و احساس به انقلاب و ايران را از مردان سمبل استقامت و پايداري ثبت كرده بوديم. صحنه‌هايي از ميدانهاي جنگ كه با حماسه‌سازي مردان نبرد ديدگاهي به آينده بخشيدند تا در تاريخ موجوديت حيات يك ملت را به ثبت برسد.
من و دوربينم با تجربه‌هاي عكاسي از مناظر دفاع مقدس و جلوه‌هاي ايمان صادقانة بسيجيان آموختيم كه دوربين عكاساني كه از قدرتها حمايت مي‌كنند، نمي‌تواند نشانه‌اي يا اشاره‌اي به ظرفيتهاي زيبايي‌شناسي انسانها در ذات خود تجسم كند و به همين دليل اين عكاسان با تعيين دستمزدهاي كلان و ايجاد شرايط سفر به مناطق جنگي متناسب با جنس تصويرهاي سفارشي خود و عملكرد آنها به مناطق جنگي مي‌روند و وسعت، اندازه و ارتباط آن نوع عكسها تنها محدود به ظهور و چاپ است، بي‌آنكه احساساتي را درگير كند، گويي پشت آن دوربين عكاسي انساني وجود ندارد برخورد يك عكاس در جنگ نمي‌تواند با موضوع انسانها در جنگ عادي باشد و عكاسي در ميدان جنگ از طريق زاوية ديد مردان ميدان نبرد آن‌چنان منقلب مي‌شود كه مي‌خواهد از طريق عكسهايش در وضعيت جنگ به‌دنبال او باشد و رفتارها و پاسخهايش را به شكل بعدي تصاوير مانند چشمي روبه‌روي تاريخ قرار دهد. قابليتهاي روحي و توان فيزيكي يك عكاس در جنگ عاملي تعيين‌كننده است. عكاس بايد در حد و اندازة يك سرباز باشد تا تصاوير عكسهايش واقعيت لمس‌پذيري بيشتري را داشته باشد. مهم درك احساسات در جنگ است. در حقيقت آن چيزي را كه بر روي جنگ كشيده شده است به‌خوبي بايد ديد تا تصاوير عكسها كاملاً احساسات واقعي را منتقل كنند كه قابليت باورپذيري بيشتري را پيدا بكنند.

سرانجام يك روز پيش از عمليات روز نهم ارديبهشت سال 61، در منطقة دارخوين همنفس بسيجيان شديم و نيمه شب روز بعد از طريق محور عملياتي نصر؛ عمليات ا‌ِلي بيت‌المقدس با خروش رود كارون آغاز شد. من و دوربينم در ميان بسيجيان از زمين كنده شده از روي پل رودخانة كارون عبور كرديم. دشتهايي كه در تاريكي از آنجا عبور كرديم، هنوز در ذهن من و دوربينم باقي مانده است. خورشيد هنوز در خواب بود كه به خاكريزهاي كنار جادة خرمشهر اهواز رسيديم. تمركز نگاه من و دوربينم بر كف آسفالت جادة خرمشهر بود كه با انبوه جسدهاي دشمن فرش شده بود. خورشيد آرام آرام لبخندزنان در كنار رزمندگان ايستاده بود همهمة رزمندگان و سر و صداي شاتر دوربين آرامش صبح زود آن روز جمعه را به هم زده بود. من از خوشحالي دريچة شاتر دوربينم را تند تند باز و بسته مي‌كردم كه سر و صداي گويندة راديو كه خود را با خورشيد رسانده بود، با آهنگ مارش پيروزي خستگي را از تنمان خارج مي‌كرد. من و دوربين آن روز جمعه را به خوبي به ياد داريم، چون روز قبل براي پيروزي اشك ريخته بوديم و روزهاي قبل از آن هر جا قدم مي‌گذاشتيم، دشمن با توپخانه‌اش زمين را زير پاي ما مي‌لرزاند.
دشمن بعد از چند روز با ديدن قدرت مردان ميدان نبرد با خفت از پادگان حميد و منطقة هويزه و جفير تا خط مرزي عقب‌نشيني كرده بود؛ اما اين عقب‌نشيني اجباري بود تا استحكامات نظامي محورهاي شهر خرمشهر را تقويت كنند تا خرمشهر را از دست ندهند و عقب رفتن آنها با رسيدن پاتكهاي پي‌درپي همراه بود تا مانع پيشروي رزمندگان براي فتح خرمشهر بشوند، با گذشت 20 روز نبرد سنگين در محورهاي عملياتي در آن هياهوهاي گلوله‌ها و سر و صداي آمبولانسها و مجروحين محور جادة‌ شلمچه من و دوربينم خسته بر روي خاكريز افتاده بوديم. رنگ آسمان از تردد گلوله‌ها تيره شده بود. از چشم دوربين فضاي وهم‌انگيز منطقة نبرد شاهد تنهاي خسته مردان دفاع مقدس بود كه داغي سلاحشان حس مي‌شد. در همهمة گلوله‌ها صداي شاتر دوربينم محو شده بود. من به‌صورت نيم‌خيز به نقطه‌اي در مقابل خاكريز نگاه انداختم كه قابل تشخيص نبود در و‌لوله شليك گلوله‌هاي دشمن چند نفر خاكريز جديد براي نيروها مي‌زدند. دوربين به گردن به‌تدريج خودم را به آنها رساندم حضور من با دوربين توجه آن سه نفر را جلب كرده بود. و در كنار آنها شهيدي بر روي زمين افتاده بود. كه، خون تازه‌اش بر چهره و لباسهايش پاشيده شده بود. و يك نفر ديگر در فاصله 5 يا 6 متري بر روي لودر مشغول زدن خاكريز بود. دوربين با نگاه مبهوت خود فقط تماشا مي‌كرد. من بلافاصله گفتم خسته نباشيد و آنها با لبان خندان خود از من و دوربينم تشكر كردند و گفتند شما هم خسته نباشيد يكي از آنها گفت از اينجا جلوتر نرويد اينجا آخر خط است. با دشمن كمتر از دويست متر فاصله داريم. وقتي صحبتهاي ما تمام شد، دوربين كار خودش را آغاز كرد. در همان لحظات صداي انفجاري در نزديكي لودر به شدت زمين زير پايمان را به لرزه درآورد بدنم را روي خاكريز فشار دادم، تركشهاي داغ همراه گرد و غبار ما را به محاصره درآورده بودند و گوشهاي من ديگر قادر به شنيدن هيچ صدايي نبود و چيزي براي دوربين قابل تشخيص نبود. چند لحظه بعد از محو شدن گرد و غبارها در فضا، در اطرافم كسي را پيدا نمي‌كردم، تنها دوربين و شهيدي بر روي خاكريز در كنارم بودند. خودم را سريع از زمين كندم به سمت محل لودر چرخيدم. ناگهان بر جا منجمد شدم. در قاب نگاه من دو نفر از بالاي لودر پيكر خونين‌شدة رانندة جواني كه بر روي لودر خاكريز مي‌زد، پايين مي‌آوردند و خون از بدن و صورتش بر روي خاك ريخته بود. و من مبهوت و حيران مانده بودم كه آنها از برابر چشمانم گذشتند و به سمت شهيد قبلي رفتند و جوان شهيد را در كنارش به آرامي خواباندند. نگاهم به سمت لودر بود كه يكي از آنها به سرعت پشت آن قرار گرفت و لودر دوباره زوزه‌كشان به كار خود ادامه داد. من كه حيران مانده بودم ناگهان صداي يكي از بسيجيان را شنيدم كه مي‌گفت زود باش بيا اينجا پشت خاكريز! شدت آتش گلوله‌هاي دشمن امان را از زمين و آسمان بريده بود و من هاج واج روي خاكريز در كنار دو شهيد چشم به آسمان دوخته بودم. غروب نزديك بود و دشمن با ريختن انواع منورها به آسمان منطقه را روشن نگاه مي‌داشت، تا بتواند حركت نيروهاي رزمنده را ببيند. من و دوربينم هنوز كنار دو شهيد مانده بوديم و لودر در زير شليك گلوله‌هاي دشمن مشغول حفر خاكريز بود در فضاي تاريك آنجا نور به اندازه بينايي لنز دوربين من نبود. آن شب با جيرة غذايي آنها خودم را سير كردم يكي از بسيجيان گفت بهتر است نماز را هم بخوانيم. شايد اين آخرين نماز باشد. سردي هوا در آن تاريكي كم‌كم خودش را به من نشان مي‌داد. پشت خاكريز دوربينم را داخل كيف آن قرار داده و كز كرده بودم. كه از خستگي به خواب رفتم. در نيمه‌هاي شب با سر و صداي نيروهايي كه تازه به آن محور رسيده بودند، بيدار شدم صحبت از فرا رسيدن زمان حمله براي فتح خرمشهر داشتند. موج دلم سريع‌تر از چشمانم باز شد. از روي خاكها بلند شدم و به اطرافم كه نگاه كردم متوجه شدم دو شهيد كنارم را برده‌اند. من و دوربينم به ميان آن رزمندگان رفتيم. همگي آنها آماده نبرد نهايي براي فتح خرمشهر بودند و از چهره‌هايشان صداقت ايمان موج مي‌زد. به راه افتاديم بوي گلهاي سرخ رنگ كاغذي خرمشهر را احساس مي‌كرديم. و آن را با نفسهاي عميقمان به داخل بدنمان وارد مي‌كرديم. به چهره‌ها كه نگاه مي‌كردم، چهره‌هاي جوانان را مي‌ديدم و دوربين اين ؟ را ثبت مي‌كرد. انفجار گلوله‌هاي شليك‌شدة دشمن هنوز همراه ما بود. تاريكي شب خود را به گرگ ميش صبح رسانده بود كه نيروهايي در حين حركت و بر روي خاك منطقه با تجهيزات خود نماز صبح را خواندند. هوا هنوز كاملا‌ً روشن نشده بود كه از جاده خط مرزي شلمچه وارد خرمشهر شديم. شعله‌هاي نبرد به آسمان زبانه مي‌كشيدند. ما به شهر نزديك‌تر مي‌شديم و در آن هياهوي گلوله‌ها سر و صداي شاتر دوربينم شنيده‌ مي‌شد. در آن لحظات به چهره‌هاي مردان ميدانهاي نبرد نگاه مي‌كردم، كه خرمشهر را مي‌بوسيدند. هوا ديگر كاملا‌ً روشن شده بود، چشماني را كه از خوشحالي اشك مي‌ريختند، با لبان پر‌خنده خورشيد در هم آميخته مي‌شد. شادي دوربين با شادماني قاب مي‌بست و عكس مي‌گرفت با هر قدمي كه برمي‌داشتيم، كلاهها و پوتينهاي سربازان دشمن كه بر كف زمينهاي سوخته خرمشهر ولو شده بودند، به طرفي پرت مي‌شدند شهر به ويرانه تبديل شده بود. با نخلهاي سوخته‌اي كه همچنان ايستاده بودند كوچه و خيابانها مشخص نبودند خانه‌ها و كوچه‌هاي شهر به كانالي طولاني تبديل شده بود كه به اندازة يك آدم خم‌شده ارتفاع داشت. بر روي زمينهاي شهر مين كاشته بودند. نخلهاي سوخته براي دوربينم دست تكان مي‌دادند گل‌بوته‌هاي سرخ رنگ از خرابيها بالا رفته بودند و از شادي مي‌گريستند. كشتيهاي بزرگ پوسيده و سوراخ سوراخ شده در اروند از خواب بيدار شده بودند و مرغهاي سفيد بر روي اروند به پرواز درآمده بودند.

شهر سوخته و يكسره ويران‌شدة خرمشهر، غرق در نفسهاي بسيجيان پير و جوان بود كه گونه‌هايشان غرق در اشك و شادي شده بود. من و دوربينم زير چشمي به هم نگاه مي‌كرديم و هر دو به ياد روزهايي افتاده بوديم كه بر ما گذشته بود، در ميان كساني بوديم كه جانشان را براي آزادي خرمشهر به كف گرفته بودند و دوربين و چشمهايم خورشيد را ديد كه گلدسته‌هاي مسجد جامع خرمشهر را در ‌آغوش گرفته بود و نور خودش را بر چهره فاتحان خرمشهر كه مشغول وضو گرفتن بودند پاشيده بود. من آن‌چنان در شكوه تولد دوباره خرمشهر غرق بودم كه دوربينم يك‌تنه با اشتياق تركيب قابهايش را مي‌بست و من ذهنم در كوچه پس كوچه‌هاي شهر بود. دوربينم در جمع نماز مردان با ايمان در مسجد جامع بود. درختان اكاليپتوس با برگهاي سبز بادامي شكل خود بوي باروتهاي دشمن را از بين مي‌ب‍ُرد و سربازان دشمن با پاهاي برهنه با زير پيراهنهاي سفيدشان به پيشواز رزمندگان مي‌آمدند. دوربينم دستم را گرفت و راه افتاديم تا غروب آن روز در ميان شكوه فتح خرمشهر به جست‌وجوها پرداختيم و زيبايي فتح خرمشهر را در شكوه پيوند يك ملت يافتيم. با اين همه دوربينم به من گفت همه آنچه ديده‌ايم، همة حقيقت جنگ نيست من و تو نيمي از آن واقعيت دفاع مردمي را ديديم. من به دوربين گفتم بابت اين چيزها افسوس نمي‌خورم مهم اين است كه اين عكسها در تاريخ زنده است.

منبع: سايت سوره مهر
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین