هرگز فراموشم مكن
مثلا موقع عمليات، كارهاى گروهى و… هرگز از هم جدا نمى شدند و يكديگر را در همه كارها يارى مى دادند و حسابى هواى همديگر را داشتند. من هم مثل تمام بچه هاى ديگر دوستى داشتم به نام مجيد كه خيلى با هم جور بوديم. صميميتى عجيب بين من و مجيد وجود داشت. هر دوى ما در واحد تخريب كار مى كرديم. واحد تخريب واحدى بود كه در خنثى كردن ميدان هاى مين كارى شده فعاليت داشت. شب قبل از عمليات من و مجيد بيرون سنگر نشسته و به آسمان صاف و پرستاره نگاه مى كرديم. شب بسيار زيبايى بود. بى مقدمه از مجيد پرسيدم: به نظر تو فردا كى شهيد مى شه؟
مجيد با لبخندى گرم گفت: خوب معلومه هر كسى كه زودتر به يك مين خراب برسه.
آن شب پس از مدتى گفت وگو، مشغول نمازخواندن شديم. صبح موقع حركت مجيد از كوله پشتى اش سربندى را كه روى آن يا زهرا نوشته بود درآورد و به پيشانى اش بست. چيزى در دلم فرو ريخت، آن روز صبح چهره مجيد با هميشه فرق داشت، دايما به فكر او بودم و در طول مسير يك لحظه چهره اش از جلوى چشمم دور نمى شد. به ميدان مين كه رسيديم، با فرمان فرمانده گروه، هر كدام مشغول كار خود شديم. هنوز لحظاتى نگذشته بود كه صداى انفجارى مهيب دشت را پر كرد. سر برگرداندم و بدن خون آلود مجيد را كه كنار سيم هاى خاردار اطراف زمين افتاده بود ديدم. به طرفش دويدم و آرام در آغوشش كشيدم. صورتش را غرق در بوسه كردم و با گريه گفتم: بى معرفت اين بود رسم رفاقت، چرا رفتى و تنهايم گذاشتى، مگر ما دوستان خيلى صميمى نبوديم. اما او ديگر صداى مرا نمى شنيد و گريه هم كارى از پيش نمى برد.
يادش گرامى
راوى: ايثارگر علويان
تنظيم: حوريه ملكى
ويژهنامه سروقامتان
مجيد با لبخندى گرم گفت: خوب معلومه هر كسى كه زودتر به يك مين خراب برسه.
آن شب پس از مدتى گفت وگو، مشغول نمازخواندن شديم. صبح موقع حركت مجيد از كوله پشتى اش سربندى را كه روى آن يا زهرا نوشته بود درآورد و به پيشانى اش بست. چيزى در دلم فرو ريخت، آن روز صبح چهره مجيد با هميشه فرق داشت، دايما به فكر او بودم و در طول مسير يك لحظه چهره اش از جلوى چشمم دور نمى شد. به ميدان مين كه رسيديم، با فرمان فرمانده گروه، هر كدام مشغول كار خود شديم. هنوز لحظاتى نگذشته بود كه صداى انفجارى مهيب دشت را پر كرد. سر برگرداندم و بدن خون آلود مجيد را كه كنار سيم هاى خاردار اطراف زمين افتاده بود ديدم. به طرفش دويدم و آرام در آغوشش كشيدم. صورتش را غرق در بوسه كردم و با گريه گفتم: بى معرفت اين بود رسم رفاقت، چرا رفتى و تنهايم گذاشتى، مگر ما دوستان خيلى صميمى نبوديم. اما او ديگر صداى مرا نمى شنيد و گريه هم كارى از پيش نمى برد.
يادش گرامى
راوى: ايثارگر علويان
تنظيم: حوريه ملكى
ويژهنامه سروقامتان
لینک کپی شد
نظر شما
