مقالات قطعنامه 598 - راز جام زهر

کد خبر: ۱۱۷۸۱۷
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۳۸۶ - ۱۵:۵۱ - 11July 2007


علل وقوع جنگ
مناقشه ايران و عراق تا پيش از بروز دفاع هشت ساله به دو دوره مشخص تقسيم مي شود. اصولا مرزهاي شرقي ايران هميشه محل اختلاف ايران با دولت هاي همجوار در اين بخش جغرافيايي بوده است. در دوره اول درگيري هاي متعددي با سلاطين عثماني که اين اختلافات و مناقشات بين دو دولت ايران و عثماني، تا پايان حاکميت پهلوي ادامه پيدا مي کند و سرانجام به يک آرامش نسبي درمرزها مي انجامد.
دوره دوم، همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي آغاز مي شود که عراق در مرزهاي غربي، اقدام به تحريکاتي مي¬کند، به ويژه در مساله کردستان وارد مي شود. شواهدي از همکاري پنهان عراق با ضد انقلابيون دراين بخش از مرزهاي غربي همچنين در منطقه خوزستان در دست است. در همان اوايل سال 59، اين مساله به جنگ کنسولگري بين سفارت ايران و عراق انجاميد. در کرمانشاه سفارت عراق مورد تعرض قرار گرفت و در منطقه مقابل آن به يکي از مدارس متعلق به عراقي¬ها که به هموطنان عرب ما در اين محل آموزش نظامي داده مي شد، حمله اي صورت گرفت. به دنبال آن در مريوان و دهلران درگيري هاي مرزي در تير و مرداد 1359 بوجود مي آيد و سرانجام در 31 شهريور همين سال، حمله سراسري عراق به خاک ايران آغاز شد.

تحريکات خارجي
درکنار عوامل مرزي، مي بايست تحريکات خارجي را نيز به اين جنگ افروزي اضافه کرد. کشورهاي بزرگ و در کنار آنها دولت هاي منطقه اتفاقاتي را که در ايران بروز کرده بود را به دقت دنبال مي کردند و از قدرتمندتر شدن انقلاب اسلامي ابراز نگراني مي کردند.
اساسا دولت هاي بزرگ نمي خواستند که با استقرار نظام جمهوري اسلامي، نظام جديدي در منطقه شکل بگيرد. دراينجا بايد به نقش آمريکا اشاره کرد که قصد داشت بدون درگيري مستقيم با ايران بر جمهوري اسلامي فشارهايي را وارد کند تا در نهايت ايران را پشت ميز مذاکره و رابطه اي که آمريکايي ها درآن دست برتر را دارند بکشاند. بنابراين وقوع جنگي که در آن ايران مانند کشور شکست خورده تلقي شود و به دادن امتيازات راضي شود براي آمريکا مطلوب بود.

طرح شعار صدور انقلاب
نمي توان گفت که صدور شعارهاي آرمانگرايانه مانند صدور انقلاب در ايجاد جنگ تاثير گذارنبود، ولي انگيزه هاي تسريع جنگ، بيش از اين شعارها آغاز شده بود، پيش از اينکه بحث صدور انقلاب مطرح شود، دولت عراق دشمني هاي خود را با ايران با حضور در آشوب هاي کردستان آغاز کرد. حتي پيش از اين نيز جريان اخراج امام از عراق پيش آمده بود. درماه هاي آخر پيروزي نهضت مردمي ايران هم شاهد اختلاف جدي اين دولت با بحث انقلاب اسلامي بوديم. البته در سال 56 به خاطر رقابت هايي که بين رژيم بعث و محمد رضا پهلوي وجود داشت، عراقي ها به دنبال فرصتي براي بهره برداري از نهضت و به همين واسطه گرفتن امتيازاتي از شاه بودند، اما در سال 1357 با توجه به اينکه نهضت، گام هاي موثري را براي رسيدن به پيروزي برداشته بود و شاه نيز در مقابل اراده مردم، تسليم و مجبور به ترک کشور شده بود، بعثي ها به هراس افتادند. چون در هر حال عراق، يکي از مراکز مهم تجمع شيعيان بود و پيروزي يک نهضت تحت حاکميت رهبران شيعي،مي¬توانست زنگ خطري براي دولت هاي همجوار به ويژه عراق باشد.
از اينجا به بعد مخالفت هاي صدام با ايران آغاز شد. اساسا استراتژي سياسي برخي دولت¬ها اين بود که تا پيش از پيروزي نهضت مردم، از انقلاب رويگردان شوند. اسناد فراواني در اين زمينه وجود دارد، حتي در اين¬باره مي توان به اظهار نظر رسمي مقامات رژيم عراق اشاره کرد که در سالهاي آخر پيروزي انقلاب، حمايت جدي خود را از شاه اعلام کردند. پس از استقرار نظام نيز به فاصله کوتاهي، همکاري صدام با ضد انقلابيون در کردستان و خوزستان آغاز شد. درحقيقت زماني شعارهاي صدور انقلاب طرح شد که ماهها پيش از آن،عراقي ها ضديت خود را با نهضت مردمي ايران آغاز کردند.
بنابراين شايد بتوان گفت که اگر بحث صدور انقلاب مطرح نمي شد، ما مي توانستيم با ديپلماسي، تنش هاي موجود با دولت هاي منطقه را تا حدود زيادي کاهش دهيم اما نمي توان ادعا کرد که مدعيان ايران مبني بر اشاعه و انتشار انقلاب، عامل و انگيزه اصلي بروز جنگ بود، هر چند بسياري از تحليگران عرب که ديدگاه خاصي مبتني بر انديشه هاي عروبتي دارند، اين مساله را مطرح و عده اي از روشنفکران داخل نيز همان حرف ها را تکرار مي کنند،اما به نظر مي رسد طرح چنين مباحثي کاملا غير علمي و متعصبانه باشد.

توسعه طلبي عراق
عامل ديگر، توسعه طلبي دولت عراق بود که گمان مي کرد، روابط ايران پس از انقلاب با دولت هاي منطقه و آمريکا سرد است و الان بهترين موقعيت براي زير پا گذاشتن قرارداد 1975 و طرح ادعاهاي ارضي است. بنابراين تصرف قسمت هايي از خاک ايران و تغيير اوضاع در اين کشور، به شرايط پيش از پيروزي انقلاب با کينه و انتقام جويي که عليه ايران در سطح منطقه وجود داشته، مجموعه عوامل و انگيزه هاي بروز جنگ را تشکيل مي دهد.

قطعنامه 1975 الجزاير
قراردادهاي بين المللي در قطعي کردن مرزها نقش موثر است و هر چه که دقيق تر و فني تر نوشته شود، امکان مخاصمه کاهش پيدا مي¬کند. اما قرارداد 1975 بسيار روشن بود و مورد تاييد سازمان هاي بين المللي قرار گرفت و اتفاقا تا مدتها مورد تاييد صدام حسين نيز بود. امروزه در دنيا کمتر مرز بدون اختلافي وجود دارد. ايران در نواحي شرقي و شمالي نيز به لحاظ مرزي با کشورهاي همجوار اختلافاتي دارد. عربستان با قطر، يمن و بحرين اختلافات مرزي دارد و وضعيت ديگر کشورها نيز به همين صورت است. بنابراين تنها به خاطر مسايل مرزي، بين دو دولت جنگي به وقوع نمي پيوندد. البته اين نظريه دور از ذهن نبود که پس از پايان جنگ اگر دوباره صدام فرصتي پيدا مي کرد به ايران حمله ور مي شد.
پيروزي احتمالي صدام در جنگ با کويت مي توانست، انگيزه مهمي براي وي باشد تا ديگر ادعاهاي ارضي در خصوص ايران و استان خوزستان را مطرح کند و به تجاوز دوباره اي دست زد.
اين نشان مي دهد که عوامل تاريخي وجود دارد، اما مي توان تنش هاي موجود را با قراردادهاي بين المللي يا توسعه روابط فرهنگي، سياسي تحت الشعاع قرار داد که البته بين ما و عراق هيچ گاه اين اتفاق نيفتاد و آنها به اين گونه مناسبات تن ندادند. حتي در زماني که قرارداد 1975 مورد پذيرش مجدد صدام قرار گرفت، بازهم سفر زوار ايراني به عراق با محدوديت هايي مواجه بود. اين مساله حکايت از آن داشت که در صورت فراهم بودن شرايط، عراق تصور حمله دوباره به ايران را در سر مي پروراند.

مواضع کشورها در مقابل ايران وعراق
نخست بايد بازيگران اصلي را بشناسيم که عبارت بودند از آمريکا، شوروي، اروپايي ها به ويژه فرانسه، کشورهاي منطقه مخصوصا عربستان، کويت و اردن که البته تمايلاتي نسبت به عراق داشتند و در مقابل آنها سوريه ، ليبي و کره شمالي که از مواضع ايران حمايت مي کردند.
در اين ميان چين به هر دو کمک مي کرد. البته روابط بهتري با عراق داشت، اما کمکهايي هم به ايران مي کرد. در مورد ادامه يا توقف جنگ، چين سياست فعالي نداشت.
بنابراين با بازيگران موثري روبرو بوديم که همه آنها در ابتداي جنگ، موضع صدام را تأييد مي کردند.
پس از تصرف بخش هايي از ايران، بين اين بازيگران اختلاف نظر افتاد. آمريکايي ها موافق تجربه ايران نبودند وليکن بسياري از کشورهاي عربي و خود عراق موافق تجزيه به خصوص در منطقه خوزستان بودند. طرح موضوع آتش بس در هفته دوم جنگ به شدت از سوي امريکايي ها دنبال مي شود، تا در همين مرحله جنگ متوقف شود اما دولت عراق و کشورهاي عربي خواهان اين بودند که عمليات ادامه پيدا کند. اگرچه نمي خواستند استمرار پيروزي عراق، باعث به وجود آمدن يک قدرت پرخطرتر از جمهوري اسلامي در منطقه شود، اما به هر دليل به دنبال اين بودند که جنگ از سوي عراق آغاز شود و ايران در موقعيت ضعف قرار گيرد. به همين خاطر از نظام جديد سياسي خود دست بکشد و بر سر ميز مذاکره، از نظر امريکا پيروي کند، بنابراين در اين مرحله، آمريکا به دنبال انگيزه هاي سياسي بود اما عراق علاوه بر انگيزه هاي سياسي، خواسته هاي جغرافيايي را نيز در سر مي پرواند.
در اين ميان شواهد نشان مي دهد که روس ها در اوايل جنگ، فريب آمريکا را خوردند. چون آنها در حمله به افغانستان، با چالش آمريکايي ها مواجه شدند و خواهان اين بودند که با دادن يک امتياز به دليل اشغال افغانستان، از فشار آمريکا نسبت به خود بکاهند. حمله عراق به ايران، اين ذهنيت را در دولتمردان شوروي ايجاد کرد که اگر به اين تجاوز روي خوش نشان دهند و در اين زمينه با آمريکا همگامي داشته باشند، از يک طرف از فشار اين کشور خلاصي پيدا خواهند کرد و از سوي ديگر با توجه به وابستگي هاي نظامي عراق به شوروي، از اين موقعيت مناسب براي نفوذ هر چه بيشتر در اين کشور استفاده خواهند کرد. ولي حوادث بعدي نشان داد که امتيازي که شوروي براي تثبيت خودشان در افغانستان به آمريکايي ها دادند، اصلاً در بردارنده منافع آنها نبود. بنابراين شوروي نيز در ابتدا، موافق حمله عراق بودند، اما در ادامه جنگ، مخالفت خود را اعلام کردند. البته بايد در نظر داشت که ادامه روند جنگ، باعث تجزيه و تحليل هاي متفاوت شد.
بر اساس يک تحليل توقف جنگ با پيروزي ايران پايان يابد و بنابر تحليل دوم، قرار آتش بس بدون نتيجه مثبت يا منفي براي طرفين پايان پذيرد. به عبارت ديگر در ابتداي جنگ، بازيگران اصلي صحنه سياست، موافق آغاز جنگ به وسيله عراق بودند اما در ادامه روند آن، با هم اختلاف نظر پيدا کردند. در پايان جنگ - که ايران دست برتر را در زمينه نظامي داشت- باز هم اختلافات جديدي در مورد ادامه يا توقف جنگ به وجود آمد.
سياست آمريکا تا پيش از آزادي خرمشهر، اين بوده که دستور آتش بس صادر شود. پس از پيروزي ايران در خرمشهر آمريکا معتقد بود که اين جنگ نمي بايست برنده اي داشته باشد. وقتي که نيروهاي ايران موفق به عبور از مرزهاي بين المللي شدند، استراتژي امريکا بر اين نظريه قرار گرفت که ايران نبايد برنده جنگ باشد.
در آن زمان مهم تري بحث اين بود که کوچک ترين پيروزي ايران در جنگ، اين کشور را به عنوان يک قدرت در منطقه مطرح خواهد کرد. در چنين صورتي کشورهاي منطقه به لحاظ سياسي، از ايران تبعيت مي کردند. حال تصور کنيد که وقتي انگيزه اصلي وقوع جنگ، تضعيف ايران باشد و در موقعيت جديد، ايران به لحاظ نظامي به شرايط برتر رسيده بود. آيا اين مسأله مي توانست براي قدرت هاي بزرگ مطلوبيت داشته باشد؟
لذا آمريکا پي از فتح خرمشهر، خواهان توقف جنگ، بدون انتخاب برنده اصلي بود. در اين ميان ايران به دنبال مسايل ديگري بود و در پي آن بود که به لحاظ سياسي، نظامي و حقوقي وضعيت مشخص تري پيدا کند.
تعيين خسارات جنگي و به رسميت شناختن مرزهاي بين المللي، از جمله اهداف مورد نظر ايران بود که آمريکايي ها در مقابل آن ايستادگي مي کردند، چون نمي خواستند ايران به عنوان قدرت برتر منطقه مطرح شود و چنين شد که از فتح خرمشهر، ايران تحت فشار قرار گرفت تا آتش بس را بپذيرد و شرايط «نه جنگ نه صلح» حاکم شود، بدون اينکه امتيازي براي ما در نظر گرفته شود.
اگر در چنين وضعي ايران با اين درخواست موافقت مي کرد، معلوم نمي شد شرايط «نه جنگ نه صلح» چه موقع پايان مي پذيرفت و ساليان سال وقت صرف اين مسأله مي شد که ايران يا عراق، هر کدام به دادن امتيازاتي راضي شوند. مانند چنين شرايطي اکنون در منطقه بلندي هاي جولان حاکم است.
ايران با توجه نيروهاي آماده اي که در اختيار داشت، فريب اين ترفند را نخورد. چون قصد نداشت فرصت را از دست بدهد و از طرفي هم نمي شد به صدام اعتبار کرد که مجددا فکر تجاوز را در سرنپروراند. چون اين شخص از هر فرصتي براي حمله دوباره به ايران استفاده مي کرد. حمله عراق به کويت نشان داد که اين ارزيابي از وضع موجود درست بوده است. البته يکي ديگر از اهدافي که آمريکا از برقراري آتش بس داشت کنترل صدام بود. چون حضور نيروهاي عراقي در خاک ايران توجه اين کشور به سمت کويت را تحت الشعاع قرار مي دهد، بنابراين، اين سياست که جنگ نبايد برنده اي داشته باشد، کاملاً دقيق و در راستاي کنترل دوطرف درگير بود. اما آن چيزي که باعث بر هم زدن اين معادله شد، اراده جمهوري اسلامي پس از آزادي خرمشهر بود. يعني دو تشخيص درست به وسيله ايران صورت گرفت، يکي درباره آمريکا و دومي در مورد صدام. ايران و رهبري آن در مورد صدام معتقد بودند که اين فرد در صورت داشتن فرصت، ايران را مجددا مورد تهاجم قرار خواهد داد. تشخيص بعدي اين بود که آمريکا يقيناً پس از برقراري آتش بس، ما را براي احقاق حقوق خود در مجامع بين المللي با مانع مواجه مي کند. آنها در صدد اشکال تراشي بودند. بنابراين براي رويارويي با آمريکا، مي بايست با تمام قدرت از حقوق خود در جنگ دفاع مي کرديم، فتح خرمشهر بهترين فرصت براي برقراري صلح بود تا دو کشور به مرزهاي بين الملل بازگردند. اما اين مسأله از سوي دولت هاي منطقه پي گيري نشد. به همين خاطر مي بينيم که پس از آزادي خرمشهر، تا پنج سال هيچ پيشنهاد صلحي ارايه نشد. قطعنامه هاي زيادي صادر شد اما هيچ کدام به عنوان پيشنهاد صلح مطرح نگرديد.

اولين پيشنهاد صلح
در عرف بين الملل در مورد صلح، آتش بس و حتي متارکه تعريف مشخصي وجود دارد.
قعطنامه 598 اولين پيشنهاد مشخص براي صلح بين ايران و عراق بود. چون تا پيش از اين، هر گاه بحث صدور قطعنامه و يا صحبت از آتش بس به ميان مي آمد، از بازگشت به مرزهاي بين المللي و تعيين خسارت هاي جنگي و مشخص شدن متجاوز سخني به ميان نمي آمد. اما در قطعنامه 598 براي نخستين بار بازگشت به مرزهاي بين المللي مطرح شد
که تغيير و تحول ناشي از تغيير استراتژي کشورهاي بزرگ – در طول جنگ - از موارد نادري بود که در قرن بيستم اتفاق مي افتاد. اگر به استراتژي کشورهاي بزرگ در مورد وقايع بين المللي دقت کنيم آنها از يک استراتژي و برنامه مشخصي تبعيت مي کنند اما در مورد جنگ ايران و عراق اين گونه نبود.
نيم¬نگاهي به هشت بند قطعنامه 598 مذکور مشخص مي کند که بيشتر بندها به نفع ايران تنظيم شده است و علت اينکه دولت عراق در ابتدا اين قطعنامه را قبول نکرد نيز همين مساله بود. تفاوت صلح و آتش بس اين است که آتش بس براي جنگ نيمه تمام است و ممکن است، آتش جنگافروزي در ماهها و سال هاي آتي شعله¬ور شود و اساسا در آتش بس براي جنگ تعيين تکليف نمي شود. مضاف بر اين که آتش¬بس هميشه دوطرفه نيست. اما خاصيت صلح اين است که نه تنها آتش بس برقرار مي شود، بلکه به جنگ هم فيصله داده مي شود و آنگاه در مورد اختلاف مرزهاي بين المللي و مسايل طرفيني بحث مي شود. بنابراين قطعنامه 598 اولين پيشنهاد صلح به ايران بود و قطعا پذيرش آن از سوي ايران به عنوان پيروزي تلقي مي شد. هرچند برابر با آرمان¬ها و اهداف ما فتح نماياني نبوده اما به حداقل امتيازات و نايل شدن به پيروزي را براي ايران داشته است.

جنگ رواني
در بحث آرمان ها هيچ ملت و کشوري نيست که آرمان هاي بين المللي نداشته باشد. معمولاً کشورهاي بزرگ منطقه اي و جهاني داراي آرمان هايي هستند. عموم اين آرمان ها نيز توسعه طلبانه است و هيچ کشوري نيست که آرمان هاي توسعه طلبانه و فراتر از مرزهاي بين المللي خود را نداشته باشد. برخي به آن جنبه ايدئولوژيک مي دهند، مثلاً ليبرال دموکراسي که به وسيله بنيانگذاران و طرفداران آن مطرح مي شود و مدعي هستند که بايد اين نظريه در سراسر جهان گسترده شود. مسلمانان هم ايدئولوژي اسلامي را در پهنه گسترده اي از جهان مطرح مي کنند. نکته دوم اين است که بايد به تبليغات رواني نيز توجه داشت. جنگ رواني به عنوان يک ابزار تبليغاتي مطرح مي شود. نکته سوم اينکه به لحاظ ديپلماسي مي بايستي مسايلي مد نظر قرار گيرد. ديپلماسي، معمولاً خودش را با برنامه هاي عملي تطبيق مي دهد، نه با آرمان ها و تبليغات رواني.
ايران از هر سه سطح تبليغات استفاده کرد. در طول 8 ساله دفاع جنگ هم به تبليغات آرمانگرايانه هم به شيوه هاي تبليغاتي رواني خود را مجهز کرده بود و در عرصه ديپلماسي هم فعال بود.
همه اينها را دنياي سياست مي شناسد و از همديگر تفکيک مي کند. البته ممکن بود که مجامع بين المللي و کشورهاي بزرگ در مواجهه با جنگ ايران و عراق، با شيطنت، تاکتيک تبليغات ايران را ديپلماسي بپندارند. آنها در جنگ رواني، براي آنکه ايران را مقصر جلوه دهند، اين شعارها را مطرح مي کردند اما در ديپلماسي، اين سه مقوله را جدا ميکردند. يکي از ظرايفي که در بررسي جنگ ايران و عراق مي بايست مورد توجه قرار گيرد، تفکيک اين سه مقوله است. مجامع بين المللي کاملاً شاهد بودند که ايران در سياست خارجي بر پايه واقعيات و حداقل امتيازات گام بر مي داشت و اصلاً امتيازات بزرگ و اساسي که در شعارهاي آرمان گرايي مطرح مي شد، در مذاکرات ديپلماسي بروز نمي کرد.
در اين مذاکرات به خوبي مشخص است که طرف هاي ايراني و خارجي بر اساس چه معيارها و محورهايي بحث کرده اند.
اين را بايد مد نظر داشت که اگر در عرصه سياست خارجي به ديپلماسي ايران توجه نمي شد، دنيا با نيروهايي مواجه بود که بر اساس آرمان هاي خود حاضر بودند، از همه موانع عبور کنند.

آرايش سياسي نيروهاي داخلي
ماه اول جنگ تقريباً همه نيروهاي داخل، براي مواجهه با عراق يکسو بودند و عليه اشغال ايران، موضع گرفتند. اعم از مارکسيست ها، ملي گراها، مذهبيون و ...
پس از ماه اول، کم کم اپوزيسيون درباره جنگ سکوت کرد و تحرکي از خود نشان نداد و معلوم شد که موضع گيري اوليه آنان، بر اين بود که به عنوان افراد ساکت قلمداد نشوند. از ماه سوم اختلاف در بين نيروهاي درون حکومت در خصوص نحوه اداره جنگ آغاز شد. يک جناح، مربوط به بني صدر و برخي اعضاي دولت بود و در مقابل جناح شهيد بهشتي و مجلس قرار داشت که تا خرداد سال 1360 اين آرايش سياسي ادامه پيدا کرد. تا پيش از اين چالش هاي شديدي بين اين دو جريان وجود داشت که با پيوستن منافقين به بني صدر به اوج خود رسيد، به حدي که با بروز درگيري هاي داخلي به خصوص در منطقه کردستان به دنبال توافق بني صدر، مسعود رجوي و قاسملو مسأله جنگ تحت الشعاع منازعه داخلي قرار گرفت. يعني در تابستان 1360 جنگ به مدت چند ماه به فراموشي سپرده شد اما در شهريور همان سال دوباره جنگ به عنوان مسأله اصلي نظام مطرح شد.
در اين دوره با آرايش جديد نيروها در سه قوه روبرو بوديم. برخي از مقامات برکنار و عده اي از مسئولان – مثل دکتر بهشتي- به شهادت رسيدند و مي بايست نيروهاي جديد جانشين عناصر قبلي مي شدند، از مهر 1360 عملاً در سه قوه با نيروهاي جديد روبه رو شديم.
نيروهايي هم که منشأ درگيري هاي داخلي بودند، به اپوزيسيون پيوستند. در حقيقت سال دوم جنگ، زماني شروع شد که حکومت با يک سري افراد جديد در همه عرصه به نقش آفريني سياسي مي پرداخت. در بخش نظامي نيز همه فرماندهان عوض شده بودند. اين روند تا پيروزي خرمشهر - سال 61- ادامه يافت. به عبارت ديگر مي توان گفت سال دوم جنگ، مسنجم ترين سال دوران سياست خارجي ايران بود.
از يک طرف نيروهاي رزمنده ما در مرزها پيروزي هاي بسياري نصيبشان شد و از سوي ديگر هم در اين نيروهاي سياسي انسجام خوبي برقرار شد. طبعاً اقبال عمومي مردم نيز در چنين وضعيتي فوق العاده بالا است. ولي از آزادي خرمشهر آرام آرام توجهات از جنگ، به مسايل پشت جبهه معطوف شد. به طوري که از سالهاي 62 و63 زمزمه هاي اختلاف ديگري شنيده مي شد.در اين سالها با انتخابات مجلس و بحث تغيير در کابينه مواجه بوديم. اين مسأله باعث شد که در بين فرماندهان سپاه احساس خطر ايجاد شود. چون بيم آن مي رفت که ادامه چنين روندي، باعث کاهش حضور بسيجيان و نيروهاي داوطلب در جبهه ها شود. البته در آن مقطع مساله ادامه جنگ، هنوز هم مساله اول سياست خارجي مسوولان ايران بود و نيروهاي درون نظام در اين مورد متفق القول بودند. اما در عرصه سياست داخلي، اختلاف بين مجلس و دولت به لحاظ سياسي و اقتصادي وجود داشت. اينکه به هر صورت چه گروه هايي در مجلس باشند و چه گروههايي در دولت نقش ايفا کنند.اوج اين اختلافات به طرح بحث تعويض آقاي مير حسين موسوي منجر شد. چالش بر سر تعيين نخست وزير نيروهاي داخلي را به دو دسته تقسيم کرد. يکي جبهه سياست داخلي و ديگري جنگ. چون در اين ميان نيروهاي اصلي جنگ عمدتاً شامل بسيجيان مي شد، اين تفکيک و دسته بندي به ضرر جنگ تمام شد. با اين وضعيت عملا قادر به ادامه جنگ نبوديم.
لذا فرماندهان سپاه پيشنهادي را خدمت امام ارايه کردند مبني بر اينکه " ايشان مستقيما در اين زمينه دخالت کنند و زمينه ادامه حضور مير حسين موسوي را در کابينه بعدي به عنوان نخست وزير فراهم آورند تا شايد بدين صورت، به اين منازعات پايان داده شود. والا شکل گيري و ادامه اين روند بر مساله جنگ تأثير خواهد گذاشت و از سويي ديگر، اين تنش ها باعث خواهد شد که در سياست داخلي، نيز با تبعات و آثار منفي روبه رو شويم." با دخالت امام اين مساله تحت کنترل قرار گرفت. از اين به بعد بحث منازعات داخلي کاهش پيدا کرد و مجدا مساله جنگ در صدر توجهات قرار گرفت.

ارايه دو نظريه در بين سياسيون
در اين دوره در مورد جنگ دو نظريه وجود داشت: يک نظر اين بود که تا محرز نشدن دستاورد محکم و مطمئن در ديد بين المللي نبايد جنگ را رها کرد. نظر دوم اين بود که ابتدا شرايط آتش بس را بپذيريم و پس از آن دنبال اين باشيم که در عرصه بين المللي به حقوق خود دست يابيم.
موافقان آتش بس مي گفتند که" ما نخست آتش بس برقرار کنيم و به دنبال آن مجامع جهاني به دعاوي ايران توجه خواهند داشت."
اما برخي ديگر معتقد بودند که "آتش بس و توقف جنگ مي بايست، به طور همزمان صورت گيرد، چون مجامع بين المللي قابل اعتماد نيستند. از کجا معلوم که پس از پذيرش آتش بس، احقاق حقي صورت بگيرد و اساساً چه تضميني وجود دارد که پس از يک فاصله چند ماهه يا چند ساله دوباره جنگ در وضعيتي که اصلاً آمادگي نداريم از سر گرفته نشود."
نظر امام و دولت اين بود و رييس جمهور وقت و سپاهيان از اين نظر تبعيت مي کردند. هاشمي رفسنجاني معمولا بينابين اين نظرات حرکت مي کرد.
گروهي که معتقد بودند ابتدا آتش بس برقرار شود و آنگاه نسبت به احقاق حقوق در مجامع جهاني اقدام شود، هيچ گاه نمي توانستند براي اثبات نظريه خود، مستندات محکمي ارايه دهد و از طرف نامشخص بودن اين افراد باعث مي شد که نتوان صف بندي مشخص شکل بگيرد تا مذاکرات هر چه سريع تر به هدف برسد. علت عدم شفافيت اين قسمت هم مربوط به اين مي شود که معتقدان بر قراري آتش بس، به صورت يک چهره شاخص به ارايه نظرات خود نمي پرداختند.
در مقابل امام فرموده بودند که" ابتدا فرمان عقب نشيني تا مرزهاي بين المللي به نيروها صادر شود و آنگاه متجاوز معرف و کميته تعيين خسارت جنگي نيز مشخص شد." بنابراين يک طرح 4 ماده اي به وسيله امام ارايه شد.

پذيرش قطعنامه 598
دو نگاه در خصوص قطعنامه 598 وجود داشت در نگاه اول مقايسه اي بين اين قطعنامه و ديگر قطعنامه هايي که از سوي شوراي امنيت صادر مي شده صورت مي گيرد و سرانجام با توجه به تنظيم نکاتي در قطعنامه 598 آن را تا حدودي به نفع ايران تعبير مي کنند و به همين واسطه مورد پذيرش مقامات قرار مي گيرد. براساس نگاه دوم، شرايط نظامي در سال هاي اواخر جنگ، به گونه اي بود که ايران در موضع ضعف قرار گرفت. از يک طرف عراق درازدستي هايي به لحاظ نظامي در مرزهاي ايران داشت و حتي قسمت هايي از خاک ايران را به تصرف خود درآورده بود و از سويي ديگر، آمريکا با آوردن ناوگان جنگي خود، منطقه خليج فارس را به کانون بحران تبديل کرده بود. بنابراين ادامه جنگ در چنين صورتي کاملا به زيان ايران بود، بنابراين بهترين راه ممکن براي جلوگيري از ضررهاي احتمالي آتي، پذيرش قطعنامه 598 است.
هر دو نگاه در پذيرش قطعنامه دخالت داشت. يعني اگر قطعنامه 598 صادر نمي شد و اين فشارها وجود داشت بازهم جنگ ادامه پيدا مي کرد و اگر قطعنامه 598 صادر مي شد، اما از فشارهاي قدرت هاي خارجي و عوامل نظامي خبري نبود، بازهم جنگ ادامه پيدا مي کرد. هردو اينها موثر بود. منتهي از زمان صدور قطعنامه 598 تا زمان پذيرش آن از سوي ايران هشت- نه ماهي فاصله است. در اين مدت ايران تلاش مي کرد که نکاتي که در قطعنامه هست داراي صراحت بيشتري باشد. به عبارت ديگر ايران به دنبال صدور قطعنامه 599 بود که صراحت بيشتري نسبت به برخي جملات قطعنامه قبلي داشته باشد. ايران درخصوص تعيين کميته خسارات و کميته تعيين آغازگر جنگ مي گفت که "اين مساله براي ما مشخص است. بنابراين بهتر است در قطعنامه بعدي نوشته شود. متجاوز کسي است که از مرزهاي بين المللي عبور کرده باشد" و در مورد تعيين خسارات جنگي، تاکيد ايران اين بود که مي بايست خسارات پرداخت شود. اين تلاش ها تا حمله دوباره عراق به قسمت هايي از خاک ايران ادامه پيدا کرد و در نهايت ايران به اين نتيجه رسيد که به همان حداقل¬هاي قطعنامه 598 اکتفا کند.

نقش شلمچه
تصرف شلمچه در جريان جنگ، نقش تعيين کننده اي داشت. ايران درعمليات کربلاي پنج به هفده کيلومتري بصره رسيد و فاصله هاي خود را با اين شهر کم کرد. فاو به خاطر موقعيتي که در شمال خليج فارس داشت داراي اهميت بود و عمليات کربلاي 5 و گرفتن شلمچه ما را به بصره نزديک کرده بود. بنابراين پذيرش آتش بس پس از فتح فاو از سوي مجامع بين المللي، عراق و کشورهاي منطقه ضعف ايران تلقي مي شود. ايران تا زمان صدور قطعنامه 598 صبر کرد و سرانجام اين قطعنامه را پذيرفت که البته عراق در ابتدا نمي خواست اين مساله را بپذيرد.
در اين ميان فشارهايي وجود داشت تا ايران پس از پذيرش قطعنامه به حق و حقوق خود دست نيابيم اما به هر حال اين مساله به عنوان يک قرار بين المللي در اختيار ايران است و هميشه مي تواند با استناد به اين قطعنامه، از حقوق خود دفاع کند.

غرامت جنگي
شايد هيچ کشوري به اندازه اي که ايران نسبت به عراق يک قرار بين المللي دراختيار دارد، از چنين موقعيتي برخوردار نباشد که لازم است دستگاه ديپلماسي در اين زمينه فعال تر ظاهر شود.
به نظر مي رسد پيگيري نامناسب اين حقوق در عرصه بين المللي، حکايت از ضعف دستگاه سياست خارجي باشد. اگرچه ديگر رژيم بعث و صدام بر مصدر کار نيستند و رهبران جديد عراقي قدرت را به دست گرفته اند اما طبعا بايد بحث غرامت جنگي مدنظر ويژه دستگاه ديپلماسي ايران قرار گيرد.
 
منبع:پايگاه اينترنتي دکتر محسن رضايي
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین