ناصري ,مهدي
سال 1341 در يك خانواده مذهبي پا به عرصه وجود گذاشت. پس از اخذ مدرك ديپلم به خيل جهادگران سازندگي پيوست ، با شروع جنگ در كسوت سبزپوشان توحيد درآمد و در جبهه هاي نور عليه ظلمت ، روشني ها را در نورديد.
در عمليات مختلف ، از جمله رمضان ، بيت المقدس ، والفجر مقدماتي ، والفجرهاي 1، 2 ، 3 ، 4 ، 8 ، خيبر و بدر ، كربلاي 4 و 5 حضور يافت و با پذيرش مسووليتهاي خطيري همچون فرماندهي گردان ولي عصر (عج) ، قائم مقامي فرماندهي سپاه ساوه و ... كارداني و پشتكار خويش را در خدمت و دفاع آرمانهاي مقدس و معنوي اثبات نمود.
شلمچه – فتلگاه آن شهيد – عطر خون و حماسه او را هنوز در مشام خويش دارد.
ونقطه نقطه ي خاک مقدس ايران بزرگ ياد او و برادرش هادي را که قبل از او در راه دفاع از کشورومکتبش جاويد الاثر شد؛فراموش نخواهند کرد.
از نخلهاي تكيده و سوخته ، خاكريزهاي پياپي و خاك گرمناك جنوب تا كوههاي سر به آسمان كشيده و صخره هاي استوار غرب ، چشمه هاي در صولت زمستان جاري ، همه و همه به گونه اي خاطرات غبار گرفته ، ولي روشن حماسه پردازان ما را به ياد دارند و آن را فرياد مي زنند.
مگر مي تواني از استواري كوهها بگويي و نستوهي و بشكوهي بر و بچه هاي مقيم هشت سال دفاع مقدس ، به يادت نيايد؟! مگر مي تواني از شور شبهاي مجنون بگويي با آن خلوت خاص خودش كه دنيايي داشت- و از زمزمه هاي بچه هايي كه يك شبه ، طريق صد ساله را پيمودند و جاده سلوكي خونين را در نور ديدند ، به ياد نياري ؟! مگر مي تواني از رعد و برق آسمان غمناك شبهاي اروند يادكني و از خروش سهمناك او و موجهاي سهمگين و از خضوع او در برابر توفان شبانه بچه ها در شبهاي عمليات ، حرفي نزني ... ؟!
براستي جاي ، جاي خاك مقدس غرب و جنوب با لحظات و خلوت خوب خاطرات بچه هاي جنگ ، پيوند خورده است؛ بچه هايي كه چونان سرو بر زمين ، استوار و سرافراز ايستاند و سر بر آسمان حماسه افراشتند ... از كدامشان بگوئيم و چه بگوئيم؟!
اينان در صراط المستقيمي بودن كه هر روز بارها از خدايشان آن را طلب مي كردند و در آخر ، در همين طريق ، رفيق راه مرگ شدند. از مرگ گفتم و به ياد زندگي افتادم ! چرا كه مرگ اينان ، زندگي دوباره و برتري بود كه خدايشان به ايشان ، وعده كرده بود ، زندگي ، كه در جوار قرب ملكوتيان و جبروتيان ، فارغ از اين هم آشوب ناسوتيان بود – عند ربهم يرزقون - اينان عند مليك مقتدرند. اينان در صراط المستقيم ، گام نهادند و خود « صراط المستقيم » شدند. اينان سر الاسرار شهادتند ... اگر مي خواهي « حسين » را بشناسي ، اينها را بشناس ، اگر عاشورا را مي خواهي بفهمي . يك دو قدم با آنان باش ...
سيماي شهيدان و خاطرات آنان و غور در زندگي آنان ، آئينه تمام نمايي است كه مي تواند چهره تابناك حقيقت و طريقت عاشقي و رسيدن به صراط المستقيم را نشان دهد.
دوران طلايي دفاع مقدس در اين فرصت هاي كوتاه و با اين قلم هاي الكن ، قابل توصيف نيست. نمي توان گفت چه بود و چه شد ؛ فقط مي توان در سايه روشن هايي ، از شعاعهايي كه از آن نور مقدس ، باقي مانده حرفهايي زد ؛ آن نورمقدس نام و ياد و خاطرات شهيدان است. « شهيد » را نمي توان وصف كرد، اما مي شود از خاطراتي كه از آنها مانده ، از يادگارهاي آنان و ... حرف و صحبتي داشت و راهي به بارگاه خاطر آنان يافت.
« شهيد مهدي ناصري » از آن بر و بچه هاي جنگ بود كه خود « صراط مستقيم » شد. او دست به انتخاب بزرگي زد و در طريق هدايت گام نهاد و به حقيقت رسيد. اما چگونه ؟ شنيده اي كه مي گويند « چشم دل » باز كن كه جان بيني ... »؟! كافي است كه چشم دل را باز كني و مسووليت عظيم انسان بودن را درك كني ... فهم تكليف الهي كه بر دوش انسان گذاشته شده ، محدود به زمان و مكان خاصي نيست ؛آنگاه كه خودت را شناختي و باور كردي كه چنين مسووليتي بر دوش تو گذاشته شده ، ديگر روي پاي خودت بند نيستي ، مي خواهي در هر جا حضور و تعهد خودت را ثابت كني.انسانهاي كامل ، هميشه در برابر مسايل و حوادث ، احساس تكليف و تعهد كرده ، شانه از زير بار آن خالي نمي كنند. « آقا مهدي » هم ثابت كرد كه انسان مي تواند به جايي برسد كه جز « خدا » نبيند ؛ شرطش اين است كه چشم دل باز نمايد و تكاليف الهي اش را درك كند ؛آن وقت رضايت الهي را - كه فوق همه رضايت هاست – به دست آورده است.
مگر مي توان ظلم را ديد و ساكت نشست ، مگر مي توان گفت كه من نوجوانم و تكليف من نيست ! پس ديگران چه كاره اند ...! « مهدي » در تمام دوران حياتش « تعهد » در خون و رگ و پي اش ، سيلان داشت ... در دوران فعاليت هاي مردمي عليه رژيم طاغوت ، با مردم همراه شد و فعاليت بسياري نمود ، با آن كه سن و سال كمي داشت و اين كارها اصلاً به او نمي آمد!
وقتي مي فهمد ، جبهه نياز دارد ، پرخاش مي كند كه « مگر من مرده ام ؟! » و فرداي همان روز او را در مناطق جنگي مي بينند كه آماده رزم شده است و مصمم در دفاع ؛ بيش از اين نمي توان گفت ؛ فقط بايد دم در بست و در برابر اين عظمت روح و شكوفايي جان ، خضوع كرد و آفرين گفت!
« شهيد ناصري » به اطاعت از فرماندهان ، مشهور شده بود و هميشه فرماندهي لشكر از او و گردان او راضي بود. و هميشه با يك اطمينان قلب خاصي ، ماموريت هاي مشكل را به او و نيروهايش مي سپرد. به چهره « مهدي » كه نگاه مي كردي هرگز روحيه و حالت تمرد ، خستگي و ياس و يا شانه از زير بار ماموريت خالي كردن را نمي ديدي... هر چه بود استقامت و شجاعت و دلاوري بود. هر وقت با او پشت بي سيم ، صحبت مي شد با روحيه اي عالي مي گفت : « ما در اينجا تا آخرين لحظه و تاپاي جانمان مي ايستيم و نمي گذاريم كه دشمن حركتي داشته باشد ... » احساس مسووليت زيادي مي كرد و هميشه حرفش اين بود كه اينها ( بسيجي ها ) امانتهاي مردم در دست ما هستند و من بايد از همه جهت مواظب اينها باشم ... از اين جهت بعد از هر عمليات ، خيلي حساسيت داشت كه پيكر شهدا در منطقه جا نماند و شايد بتوان گفت كه به خاطر اين روحيه عالي « آقا مهدي » ساوه قهرمان ، نسبت به ديگر شهرهاي شهيد پرور ، مفقود الاثر كمتري داشته باشد ... »(1)
جبهه و جنگ براي « آقا مهدي » دانشگاهي شده بود براي رسيدن به مرحله كمال – كمال مطلق و حقيقت تعالي - براي او كه درس خواندن و مدرك گرفتن آن هم در رشته معماري و چه و چه ، كه شايد خيلي ها براي آن سر مي شكنند ، در كنار مبارزه و تحصيل در دانشگاه جنگ و دفاع و شهادت ، آنقدر بي مفهوم بود كه اصلاً حاجتي به شرح ندارد ! خيلي ها به او سفارش مي كردند كه « حالا كه موفقيت تحصيل فراهم است و... چرا چسبيدي به جنگ !( وقس علي هذا ) يعني اين كه چرا به فكر آينده ات نيستي !
يعني اين كه ... اين حرفها آنقدر براي او معمولي و تكراري بود كه نمي توانست مانع بزرگي در برابر تصميم بزرگ و انتخاب هميشگي او باشد. جواب « آقا مهدي » واضح و روشن بود : « درس را بعداً هم مي شود خواند؛ الان جنگ مهم است و در راس همه امور. »
اين گونه حرف زدن و تصميم گرفتن ، احتياج به يك ايمان قوي ، نفس مطمئنه وهمت عالي نياز دارد كه آدمي بتواند همه شبح ها ، سراب ها ، و مظاهر فريب و جاذبه هاي آنچناني را ببيند و به آنها توجهي نكند ؛ همانطور كه او توجه نكرد. براي او درس عزيز بود و درس خواندن مهم ؛ اما اسلام عزيزتر و مهمتر ! وقتي كه جان تو را مي طلبند و زكات هستي تو را مي خواهند ، ديگر نمي شود به فكر اين مسائل بود ... « مهدي » انتخاب كرد و چه انتخاب عظيمي! او نه فقط جنگ را بر درس و كرسي دانشگاه ، ترجيح داد كه حتي در چگونه زيستن و چگونه مردن خود هم به انتخاب بزرگ هميشگي ، دست زد ؛ او آن گونه زيست كه مردان خدا مي زيند و آن گونه مرد كه ... او به دنبال علم عاشقي و فلسفه شيفتگي بود و در اين راه برگهاي زرين كتاب عاشقي را يك يك ، مرور كرد ؛ در طريقت عشق به حقيقت زندگي رسيد ومرگي را برگزيد كه در آن طنين نبض زندگي را در هزار توي آن مي توان شنيد - شهادت را مي گويم!
زمزمه او يارانش در ترك سياهه هاي دنيوي و انتخاب علم عشق اين بود كه :
بشوي اوراق ، اگر همدرس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد!
و به بياني ديگر :
صفايي ندارد ارسطو شدن
خوشا پركشيدن پرستو شدن!
منبع:عرشيان،نوشته ي ،سيد مهدي حسيني،نشرلشگر17علي ابن ابي طالب(ع)،قم-1382
وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحيم
ان الله اشتري من المومنين باموالهم و انفسهم بان لهم الجنه.
قرآن کريم
در اين لحظات حساس كه لشكريان اسلام ، مي روند تا با دادن جان خويش از آرمانهاي الهي و ميهني خود پاسداري كنند ، وصيت نامه خويش را آغاز مي كنم . شب هنگام است ؛ در ميعادگاه عاشقان حسين ، همه در حال وداعند ، اين آخرين ديدار است ؛ كوله بر دوش و آماده رزم ، منتظر طلوع فجر ... در دست بسيجيان ، اسلحه بر زمين افتاده شهدايمان است و در دلهاشان نور ايمان ، مي توان نور خدا را بر جبينهاشان ديد ... اين خيل مشتاق ، گويي به سراغ معشوق خود مي روند ، اين گونه كه آرام و قرار ندارند...
گاهي اوقات فكر مي كنم كه بايد روزي هزاران هزار بار ، شكرالهي را به جاي آورد كه در چنين موقعيتي زنده هستم و مي توانم در راه حق جهاد كنم و جان ناقابل خود را – كه امانتي بيش نيست – در راه قرآن و اسلام فدا نمايم.
اي جوانان عزيز ! اي امت قهرمان !
فرصت ها را غنيمت بشماريد و راه شهداي عزيز را ادامه دهيد كه تنها مايه عزت ما ، همين جهاد در راه خداست. مبادا كه دست از امام دست برداريد ؛ او بود كه اسلام را نجات داد .
و شما اي پدر و مادر عزيزم!
بدانيد كه من آگاهانه به اين راه ، قدم گذاشتم و مي خواهم – اگر خدا قبول كند – همچون حضرت « علي اكبر (ع) » در كربلاي ايران ، خونم ريخته شود ... اگر خداوند ، توفيق شهادت را نصيبم كرد ، شما صبور و بردبار باشيد كه خداوند صابران را دوست دارد ؛ و خداي را شاكر باشيد ، كه امانت الهي را باز پس داده ايد.
و شما برادران و خواهرانم !
اميدوارم كه شما نيز هميشه موفق و مويد بوده باشيد و راهي را برويد كه رضاي خداوند در آن است .التماس دعا
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته مهدي ناصري 20/12/1363
خاطرات
علي اصغر يزدي:
بعد از عمليات « كربلاي چهار » به عنوان پزشكيار به گردان ولي عصر ، مامور شدم. باين كه « آقا مهدي ناصري » مرا نمي شناخت ، با اين حال بسيار مرا احترام كرد وبه بچه هاي بهداري معرفي نمود .در هنگام عمليات ، چون وسايل رزمي وحفاظتي به همراه نداشتم به نزد « آقاي ناصري » رفتم و درخواست كلاه ايمني نمودم ؛ ايشان كلاه خود را به اصرار به من داد ، هرچه گفتم خودتان بيش از من به آن احتياج داريد ، نپذيرفت ... بعدها متوجه شدم كه ايشان در تمام طول عمليات بدون كلاه ايمني بوده است .
قاسم احمدي:
شهيد « مهدي ناصري » هميشه سفارش داشت كه نيروها و اعضاي كادر گردان هميشه يار و غمخوار هم باشند و صميميت را در هر حال حفظ كنند. گاهي اوقات هم برنامه هايي ترتيب مي داد كه به نحوي اين هدف تحقق يابد. مثلاً پيشنهاد مي كرد گروهاني ، اعضاء گروهان ديگر را به نهار دعوت كند و ... در اين موقع ، خود نيز آستين بالا مي زد و در شمار خادمان نيروها در اين ميهماني ها در مي آمد. اين حركت شايسته او ، موجب فزوني صميميت بچه ها نسبت به هم و تاليف قلوب آنان مي گرديد و اثرات فراواني را به دنبال داشت.
موسي مطهري:
خيلي علاقه داشت كه مانند و هم رنگ بسيجيان باشد – ساده و بي آلايش - ، و از پوشيدن لباس جور واجور نظامي پرهيز مي كرد ؛به ياد دارم كه يكبار دوستانش كه در عمليات هاي برون مرزي شركت مي كردند ، يك لباس پلنگي زيبا برايش هديه آوردند. « آقا مهدي » بعد از اينكه اين هديه را قبول كرد ، به يك فرد ديگري بخشيد و خود آن را نپوشيد.
يداله مظفر:
بعد از عمليات « كربلاي پنج » كه در حال پدافند. منطقه شلمچه به سر مي برديم ، يك روز « آقا مهدي » ناراحتي شديدي از ناحيه كليه پيدا كرد ، البته اين ناراحتي سابقه داشت ، اما اين بار شدت درد ، بيشتر شده بود لذا با اصرار، او را به درمانگاهي كه در عقبه خط مقدم بود ، رسانديم در آنجا بلافاصله يك آمپول مسكن تزريق كردند و برگه اعزام ايشان به بيمارستان شهيد بقايي اهواز ، صادر شد ؛ وقتي كه به وي اطلاع داديم كه قرار است به بيمارستان اعزام شوي و مورد عمل جراحي قرار بگيري ، ناراحت شد و به من گفت : « زود موتور سيكلت را روشن كن برويم! » در راه كه مي رفتيم جملاتي را گفت كه بيانگر علاقه بسيار او به بسيجيان بود ؛ او مي گفت: « اگر من در شديدترين تالمات روحي و جسمي قرار بگيرم ، هنگامي دردهايم تسكين پيدا مي كند كه چشمم به جمال نوراني بسيجيان مي افتد ؛ وقتي با بسيجيان گردان ، صحبت مي كنم گويي تمام دردهايم از تنم بيرون مي رود ... »
يكبار هم شاهد بود كه از سوي فرماندهي محترم لشكر 17 علي ابن ابي طالب(ع) درسال 1366 پيكي به گردان آمد، به « آقا مهدي » گفت كه « فرماندهي شما را خواسته اند. » او گفت كه « مي دانم! فرماندهي لشكر مي خواهد مسووليت يكي از تيپها را به من واگذار كند ... شما به ايشان بگوييد كه « ناصري » مي گويد اگر صد سال هم به لشكر بيايم فقط فرماندهي گردان ولي عصر (عج) را قبول مي كنم چون علاقه من به بسيجي ها بيشتر از علاقه به مسووليت است. » و با اين هدف و روحيه ، عاقبت در جوار بسيجيان به خون خفته به ديدار معبود خود شتافت. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
مرتضي دبيري:
« شهيد ناصري » هميشه ظاهري آراسته و سرو روي مرتبي داشت ؛ من هيچ وقت آن بزرگوار را ، نه در شهر و نه در جبهه ، با لباس نامرتب و ظاهري ناآراسته نديدم ، حتي در شب شهادت نيز يك دست لباس نو كه پلنگي هم بود به تن داشت و با همان زيبايي و آراستگي درآن شب به سوي معبود خود پر كشيد.
عبدالله منصوري بيگدلي:
درسال 1363 در « جزيره مجنون » در خدمت شهيد بزرگوار « مهدي ناصري » بودم. در اولين نماز جماعتي كه به هنگام صبح در يكي از سنگرهاي دسته جمعي برپا شده بود ، در پايان نماز ، نگاهم را براي جستجوي برادر « مهدي ناصري » در صف اول ، افكندم ، اما او را نيافتم ، نمي دانم كه چطور شد كه متوجه پشت سر شدم ، او را در آخرين صف نماز جماعت ديدم ؛ پيش خود گفتم كه « شايد دير رسيده باشد ... » اما بعدها هم او را هميشه در صف هاي آخر ديدم.
بعد ها متوجه شدم كه وي به خاطر تواضع و فروتني و اخلاصي كه دارد ، رعايت مي كرده و در صف آخر مي ايستاده است.
علي بسكار:
در عمليات « كربلاي 4 » بود كه نيروها دستور عقب نشيني تاكتيكي داشتند ؛ با آنكه خط شكسته شده بود اما نتوانسته بودند پيشروي داشته باشند. در حال عقب نشيني ، ديدم بچه ها جنازه شهيد « ماهياري »را از نهر خين » آورده بودند و بين مرز گذاشته بودند و « آقا مهدي » هم بالاي سر او مانده بود تا نيرويي برسد و جنازه را به عقب ببرد تا حتي الامكان به دست عراقي ها نيفتد.
جنازه را با كمك بچه ها به عقب رسانديم ؛ در آن حال با خود فكر مي كردم كه « آقا مهدي » چه دقت و تامل قابل توجهي دارد و در موقعيتي كه هر كس به فكر خود وجان خويش است ، به فكر مجروحين و رساندن پيكر شهيدان به عقب خط است.
حجت الله وكيلي :
در منطقه « مهران » بر اصابت تركش ، دو پا و يك دست خود را از دست داده و در بيمارستان بستري بودم. ساعت 11 شب ، پرستار من در حال تعويض پانسمان دست و پايم بود كه « شهيد ناصري » باتفاق برادرم و ديگر عزيزان پاسدار ، از شهرستان ساوه به عيادت آمدند. وقتي كه چشم « شهيد ناصري » به من افتاد بيدرنگ شروع كرد به گريه كردن ؛ آنقدر گريه كرد كه پرستار به او تذكر داد و گفت كه « ديگر مجروحين از خواب بيدار مي شوند!» و من نيز به او گفتم :« آقاي ناصري ناراحت نشو!دست و پايم را به خاطر خداوند سبحان از دست داده ام »
گريه « شهيد ناصري » مرا به فكر فرو برد ، با خود گفتم كه « آقاي ناصري » عجب فرمانده اي است ! او يكبار بيشتر مرا در گردان ، نديده چطور مرا بجا آورده و اينقدر به فكر من است و حالا اينقدر به خاطر من اندوهگين و گريان شده است ! اين اخلاق و روحيه هميشگي او بود ؛ به خاطر عشق وافري كه به بسيجيان داشت نمي توانست اندوه آنان را تحمل كند.
حسين كاجي:
در منطقه عملياتي « والفجر 8 » در حركت بوديم و هر لحظه صداي انفجار گلوله توپ و خمپاره ، گوشمان را نوازش مي داد ؛ هر چند صد متر ، يك ماشين دشمن منهدم شده بود و تعدادي از بعثيون روي زمين افتاده بودند. بعد از مدتي به كارخانه نمك رسيديم ، آتش دشمن در آن منطقه نسبتاً زياد بود و بچه هاي لشكر هم سخت مشغول كارزار بودند ، در آن زمان ديدم كه يكي از رزمندگان ، خيلي تلاش مي كند ؛ به او گفتم ؛ « برادر ! مسوول دسته هستي ؟! » خيلي مودبانه گفت : « بفرمائيد! چند تذكر به او دادم و ايشان با متانت پذيرفت و از هم جدا شديم.
فرداي آن روز به همراه بچه هاي تخريب ، جهت يك ماموريت به خط مي رفتيم كه همان شخص را ديدم و به او گفتم « ببخشيد! فرمانده گردان ولي عصر را كار دارم .» او لبخندي زد و گفت : « بفرمائيد! » گفتم « كاري داريم كه بايد با فرمانده گردان هماهنگ كنيم ؛ شما كه مسئول دسته هستيد!» ايشان لبخندي زد و گفت « راستش را بخواهيد من مسئول دسته هم نيستم!» در اين هنگام بي سيم چي ها و پيك گردان ولي عصر آمدند من تازه همه چيز برايم روشن شده بود و از تذكراتي كه ديروز به او داده بودم خيلي ، خيلي خجالت كشيدم و شرمنده شدم پيش خودم گفتم كه « عجب تواضعي داشت! »
اسماعيل رنجبر:
بعد از عمليات « كربلاي 5 » بعد از اين كه ايشان مجروح شده و پشت جبهه ، انتقال پيدا كرده بود ، گردان از خط به مقر پشت جبهه بازگشت و آماده رفتن به مرخصي شد.
همين كه نيروها آماده سوار شدن به اتوبوسها بودند ، ديدم كه « آقامهدي » عصا بدست ، دارد مي آيد. تازه از بيمارستان مرخص شده و دوباره به جمع گردان پيوسته بود و نگذاشته بود كه او را به عقب منتقل كنند.
بعد از سلام و عليك ، پرسيد « چه خبر ! » گفتم : « خبري نيست ؛ گردان را آماده كرده ايم كه به مرخصي برود ... » پرسيد : « سراغ جنازه مفقودين رفته ايد؟» گفتم : « خير ؛ امكانش نبود » با حالتي خاص در جوابم گفت : « الان كه گردان به مرخصي مي رود ؛ من چه جوابي براي خانواده شهدا و مفقودين ببرم؟! ما بايد تلاش خودمان را بكنيم كه جنازه مفقودين را به هر صورت ممكن به عقب بياوريم. » آن عزيز ، چون داغ هجران برادر را بر دل داشت دقيقاً مي توانست اندوه خانواده مفقودين را درك كند به همين خاطر ، در بازگرداندن مجروحين و پيكر شهدا به عقب ، پشتكار خاصي به خرج مي داد.
عباس لشگري:
روزي در جبهه شلمچه به او گفتم: « آقا مهدي ! از ساوه مي آمدم ، پدرت را ديدم ، از شما گله داشت و مي گفت كه به « مهدي » ما بگو : « خوش انصاف ! اين رسم روزگارست؟! چرا سري نمي زني ؟! » سكوتي كرد و آرام گفت : « از زماني كه « هادي » ( برادرم ) مفقود شده ، هر زمان كه به خانه مي روم ، از پدر و مادر خجالت مي كشم ! به همين جهت ، آنقدر در اين خط ها مي گردم تا بلكه اثري از « هادي » برايشان ببرم ؛ حاجي ! نيستي ببيني كه شبها در تنهائي ، روي خاكريز مي نشينم و مي خوانم : « گلي گم كرده ام مي جويم او را ... » با اين حرف « آقا مهدي » اندوهي عميق در جانم ريشه دواند. يك لحظه احساس كردم كه درد جانسوز او را درك مي كنم ... نگاهي به او كردم ، ديدم غرق در خاطرات هميشه خود شده است.
علي قرباني:
اطاعت پذيري ايشان از فرماندهان و مسوولين به حدي بود كه دستورات را بدون چون و چرا انجام مي دادند ؛ بعضي از مواقع هم چون نيروهاي گردان ، دوست داشتند كه در عمليات ها بيشتر در شكستن خطوط دشمن نقش داشته باشند ، به ايشان اعتراض داشتند كه « چرا شما قبول كردي كه در خطوط پدافندي ماموريت داشته باشيم؟ » ايشان افراد را به هر شكلي بود قانع مي كردند و مطرح مي كردند كه « اينجا فقط فرماندهي لشكر ، تصميم مي گيرند كه گردانها چگونه ماموريت انجام بدهند ولي بنده هم به عنوان فرماندهي گردان ، اعلام آمادگي كردم كه مي توانيم ماموريتهاي بيشتري انجام دهيم و به خط دشمن هم بزنيم. »
به واسطه « شهيد ناصري » گردان ولي عصر يكي از بهترين گردانها از نظر اطاعت پذيري به شمار مي رفت. اين حقيقت را بارها خود مسوولين نيز توجه داشته و به آن اشاره كردند.
رجبعلي عسگري:
در عمليات « كربلاي پنج » يكي از بسيجيهاي شهر محلات به نام « مهدي شاه محمدي » در نزديكيهاي شهرك « دوئيجي » مفقود شده بود.
بعد از عمليات كه خط پدافندي در اختيار لشكر بود ، « شهيد ناصري » مكرراً برادران را جمع كرد و منطقه را بررسي نمود اما با وجود سه ماه تلاش مداوم ، ديگر تقريباً نااميد شده بود و بسيار ناراحت به نظر مي رسيد.
نزديكيهاي اذان مغرب بود كه همه برادران سوار بر ماشين ، نااميدانه به مقر بازمي گشتيم ؛ با توجه به نشانيهاي كه « شهيد ناصري » از شهيد مذكور داده بود ، يك تكه از بادگير شهيد از زير خاك بيرون آمده بود و من ديدم ، سريعاً از ماشين پياده شده و مشغول به جابجا كردن خاكها شدم كه بالاخره جنازه آن شهيد را در زير خاكهايي كه عراقيها زمان عقب نشيني نيروهاي ايراني به روي جنازه شهيد ، ريخته بودند يافتم. در اين هنگام ، « شهيد ناصري » را ديدم كه خوشحال و مسرور ، سر به آسمان برده و از ته دل خدا را شكر مي كند و مي گويد: « الحمدالله ! الحمدلله كه ديگر پدر و مادرش چشم براه نمي مانند ... »
اهميتي كه اين سردار رشيد ، به مساله مجروحين و بازگشت پيكر شهدا به عقب مي داد باعث شد كه شهرستان ساوه از كمترين تعداد مفقود الاثر برخوردار باشد.
صمد فربد:
در تابستان 1364 با سه نفر از همشهريهايمان در يكي از روستاهاي دورافتاده كردستان در 50 كيلومتري سردشت – ميرآباد ، به طور داوطلب بسيجي ، مشغول انجام وظيفه بودم.
يك شب با بچه ها درباره عمليات پاكسازي شب قبل ، صحبت مي كرديم كه ناگهان صحبت ، راجع به فرماندهان گروهانهاي گردان ولي عصر (عج) شد و يادي از آنها كرديم ؛ يكي از بچه ها گفت : « اگر جنوب بوديم ، اوضاع خيلي بهتر بود و همه رفقاي آشنا را هم مي ديديم اينجا همه ما را فراموش كرده اند ! كي حوصله دارد به اين كوره دهاتهاي كردستان بيايد و سراغ ما را بگيرد و ... »
اما به هر حال ، همه يكديگر را راضي كرديم كه خدمت هر جا كه باشد و هر چه سخت تر باشد ، اجرش بيشتر است و ...
اما آن شب ، دلتنگي خاصي سراسر وجودم را گرفت و به ياد « آقا مهدي ناصري » و « حاج مهدي نظر فخاري » دلم گرفت ... آن شب ، خسته از كار طاقت فرساي روزانه بودم و خوابيدم. در خواب ديدم كه « آقا مهدي ناصري » از بالاي تپه اي به سوي من آمدند با خنده اي مليح به من گفتند: « خسته نباشيد! شاهكار كرديد! عمليات ديشب ، صدايش در همه جا پيچيد ، و تمام بچه ها درخواست كرده اند كه اينجا بيايند. »
بعد از آن « آقا مهدي » بادگيري به من هديه داد و گفت كه « حتماً اين را در عمليات بعدي به تن داشته باش » يك جفت پوتين هم « حاج مهدي » به من داد.
داشتند باز مي گشتند كه من صدا زدم : « حاجي !چرا مي رويد ؟ بيائيد ! بچه هاي ديگر منتظرند. اتفاقاً صحبت شما بود و آنها گفتند كه حاج مهدي و ديگران ما را فراموش كرده اند و از نظر تداركات هم خيلي ضعيف هستيم و ...
« آقا مهدي » نگاهي به آسمان و نگاهي به من كرد و گفت. « اينجا چي كم داريد؟ مگر ناصري مرده ؟! » من خجالت كشيدم كه چرا اين حرف را زدم اما او مجدداً سوال كرد و من از روي سادگي گفتم : « الان ميوه ساوه ، طالبي است ! دلمان لك زده براي طالبي !» او از من خداحافظي كرد و دست « حاج مهدي نظرفخاري » را گرفت و چند قدمي كه رفتند ، هر دو برگشتند و گفتند : « فردا طالبي مي خوريد!» در اين حال با صداي نوحه اي كه از سنگر تبليغات پخش مي شد از خواب پريدم و خواب را براي بچه ها تعريف كردم بچه ها خنديدند و مزاح كردند ولي به من انگار الهام شده بود و گفتم : « بچه ها ! چون با وضو خوابيدم ، احساس مي كنم خوابم تعبيرش راست باشد. » بچه ها به شوخي گفتند كه « بادگير و پوتين ، مال خودت ، طالبي از ما ! »
چند ساعت بعد حدود ساعت 6 بعدازظهر ، ناگهان يكي از بچه ها فرياد زد : « صمد! صمد! بدو خوابت راست شد!» من فكر كردم شوخي مي كند ، حرفي نزدم ؛ ولي بعد ديدم دوباره مي گويد : « صمد! بخدا « ناصري » و « صالح رعيتي » آمده اند با يك تويوتا طالبي ! پاشو! » من باز اهميت ندادم. بعد از دو سه دقيقه اي ناگهان يك سايه داخل سنگر افتاد ، برگشتم و صورت زيباي « آقا مهدي ناصري » را با خنده ديدم كه گفت: « حالا ديگه ما را تحويل نمي گيري !» من خجالت كشيدم و از خوشحالي گريه كردم و در پوست خود نمي گنجيدم ناگهان به سويش آمدم او محكم مرا در آغوش گرفت وبعد دست مرا گرفت وبه سوي تويوتاي حامل طالبي برد و « حاج صالح رعيتي » نيز به سوي من آمد ؛ من او را نيز بوسيدم و گفتم : « چه عجب يادي از ما كرده ايد؟!» در جواب گفت : « حاجي هميشه به ياد شماست و چند روز است كه مي گويد: « سه چهار نفر از بچه ها در روستاي دورافتاده « سردشت » هستند حتماً دلشان براي طالبي لك زده ! هر طور شده بايد طالبي ها را به آنها برسانيم. »
همه بچه ها به من نگاه كردند و چون جريان خواب را مي دانستند يكسره مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند!« حاجي » كه متعجب شده بود نگاه معني داري كرد كه « يعني چه ؟! » بچه ها گفتند كه « صمد ، امرز خواب شما را ديده بوده و الان خوابش تحقق يافته! ».
من در ادامه صحبت بچه ها گفتم : « حاجي ! بايد يك بادگير هم به من هديه بدهي « شهيد ناصري » - كه خدايش رحمت كند- بادگير خودش را در آورد و گفت : « بفرما! » داشت پوتين خودش را هم از پا درآورد كه به دست و پايش افتادم و گفتم : « حاجي ! خجالتم نده ! بادگير را دادي ، پوتين باشد طلب من!» در جوابم گفت: « يادت باشد كه يك جفت پوتين از « حاج مهدي نظرفخاري » بگيري ... هميشه هم از اين خوابها ببين ؛ مبادا يك وقت خوابهاي گران قيمت ببيني ! »
اكبر نيكوكار:
در عمليات « كربلاي پنج » من از ناحيه كتف ، زخمي شدم كه مرا به بيمارستاني در نزديكي اهواز منتقل كردند. روي تخت دراز كشيده بودم كه ديدم « آقا مهدي » وارد شد ، در حاليكه زيربغل او را گرفته بودند ، ديدم از ناحيه پا مجروح شده است در اين حال ، پرستار فرمي آورد تا مشخصات او را بنويسد ؛ نزديك آمد؛ ديدم « آقامهدي » خود را اينطور معرفي مي كند: « مهدي ناصري ، اعزامي از ساوه ، رسته آرچي چي زن » من كه اين جملات را شنيدم ، دگرگون شدم و با خود گفتم : « اين ديگر كيست؟ ما اگر يك تيرانداز باشيم ؛ مي گوئيم معاون گروهان هستيم و ... اما او مي گويد « من آرپي چي زن هستم ! » به هر حال من نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم : « نه ! او فرمانده است ! او فرمانده گردان ولي عصر است ! » و در دل به اين تواضع او آفرين گفتم.
محمود اخوان:
طبق سفارش سردار رشيد اسلام شهيد « مهدي زين الدين » كشيدن سيگار در پادگان و جبهه ، اكيداً ممنوع شده بود؛ روي همين اصل ، وقتي كه ما به جبهه اعزام شديم ، بعد از سازمان دهي ، سردار شهيد « مهدي ناصري » در سخناني كه براي نيروهاي گردان داشتند ، تاكيد كرد كه « هيچكس نبايد در گردان ، سيگار بكشد. »
بعد از ساعتي همه مشغول برپاكردن چادر شديم ، كه اينكار تقريباً تا عصر طول كشيد ؛ بعد از برپا شدن چادرها من و يكي ديگر از برادران هوس كرديم كه به پشت چادر برويم و سيگار بكشيم ! لذا مخفيانه به پشت چادرها رفتيم با خيال راحت مشغول كشيدن سيگار شديم ؛ چون فكرمي كرديم كه ديگر « آقامهدي » به ما سر نمي زند كه ناگهان ايشان به پشت چادر آمد و ما را در حال كشيدن سيگار ديد!
به تصور غلط ، ما فكر كرديم كه الان باعتاب و خطاب ايشان مواجه مي شويم ولي بر عكس، ايشان با حجب و حياي بسيار ، سرخود را بزير انداخت و از ما دور شد مارا با كوله باري از خجالت و شرمندگي به حال خود رها كرد. همين امر باعث شد تا من و آن دوستم با هم قسم بخوريم كه تا مادامي كه در گردان ايشان هستيم ديگر سيگار نكشيم.
محسن خندان:
در شب عمليات كربلاي پنج ، « آقامهدي » عشاق را چنان هدايت كرد كه بدون دادن شهيد ، موفق به گرفتن مقر يكي از تيپهاي مستقر در منطقه شديم و صبح عمليات ، ضمن پيشروي و عبور از موانع ، از نهر دوعيجي عبور كرديم و در پشت كانال هاي سيماني كه سنگرهاي دشمن در آن قرار داشت ، مستقر شديم.
چند ساعت بعد ، نيروهاي عراق با ريختن آتش سنگيني و بكارگيري تجهيزات زرهي ، اقدام به پاتك از نواحي مختلف نمودند و تا چند متري كانال پيش روي كردند.
با شدت گرفتن پاتك ، « آقامهدي » براي سنجش وضعيت موجود به روي تپه اي از خاك رفت و نيروهاي عراقي را زيرنظر گرفت در اين هنگام رگبار گلوله هاي دشمن به سمت « آقامهدي » باريدن گرفت ، در همين موقع خواستم ، فرياد بزم كه « آقا مهدي ! مراقب باش !» كه به خود نهيب زدم كه « آيا بيناتر از او كسي در اينجا مي باشد؟» آري سر و جان به خدا سپرده بود و به دوردستها چشم دوخته بود ؛ چيزي را مشاهده مي كرد كه ما هرگز موفق به ديدنش نمي شديم. سپس « آقامهدي » با درايت خود نيروها را طوري آرايش داد كه موفق به دفع پاتك و حفظ مواضع شديم.
اسماعيل چاكري:
پس از انجام موفقيت آميز ماموريت ، گروهان را به عقبه خط انتقال داده بوديم ؛ شب پس از نماز مغرب و عشا ، « شهيد ناصري » از وضعيت مجروحين و شهدا سوال كرد ؛ در جواب گفتم : « مجروحين را كاملاً به عقب ، انتقال داده ايم ،ولي پيكر تعدادي از شهيدان در منطقه باقي مانده است ... »
با شنيدن اين خبر « آقا مهدي » بشدت پريشان شد و گفت : « همين امشب با تعدادي از نيروهاي تازه نفس به خط مقدم برگرد و شهداي باقيمانده را به عقب انتقال بده ، خانواده هاي آنها چشم براه هستند ... »احساس مسووليتي كه ايشان داشت ، باعث شد هر چه سريعتر شهدا به عقب انتقال پيدا كنند كه خود نيز در اين كار عمل شركت داشت.
محسن دوره گرد:
در سال 1366 فرماندهي وقت لشكر ، دستور داده بودند كه « گردانها وسائل اضافي خود را تحويل تداركات لشكر بدهند. » افرادي در گردان بودند كه مي گفتند: « آقامهدي ! ما اين وسائل را از تداركات لشكر نگرفته ايم كه بخواهيم تحويل بدهيم ؛ اينها را ستاد پشتيباني جنگ شهرستان ساوه براي ما فرستاده است و اگر بعداً خودمان احتياج داشته باشيم به اين راحتي نمي توانيم پس بگيريم !» ولي اين شهيد والا مقام در جواب گفت : « اين دستور فرماندهي مي باشد و ما بايد بدون چون و چرا انجام دهيم و براي فصل بعد ، خدا بزرگ است و باز هم مي توان تهيه كرد ؛ فعلاً تكليف ما تحويل دادن وسائل اضافي مي باشد . » همين اطاعت پذيري محض او ، باعث شده بود كه در ميان جمع فرماندهان لشكر ، به عنوان يك نقطه اطمينان به حساب آيد و دورنماي كاري كه به او محول مي شود ، از ابتدا روشن و واضح باشد.
سردار شهيد « مهدي ناصري » از افراد درس خوان و از دانش آموزان ممتاز بودند ، در سال 62 اين شهيد عزيز در رشته كارشناسي ارشد معماري دانشگاه علم و صنعت ايران پذيرفته شد ولي جنگ و دفاع از انقلاب و اسلام را مقدم بر درس خواندن دانست. يكبار به ايشان گفتم : « آقا مهدي ! رشته اي كه شما پذيرفته شده ايد خوب و در سطح بالاست ، بيا و درس را شروع كن !» در جوابم گفت: « بعد از جنگ اگر زنده مانديم مي شود درس خواند ؛ فعلاً حضور در جبهه ها ، واجب تر است. »
حسن چمرلو:
در سال 1364 بود كه گردان ما ماموريت يافت تا در جزاير شمالي « مجنون » مستقر شود ؛ پس از استقرار نيروها در غروب يكي از روزها آمد به پاسگاه سه و گفت : « دشمن جهت شناسائي منطقه ، چند سنگر جلوتر از خاكريزهاي خودش برقرار كرده و احتمال دارد كه بعد از اين آتش زيادي روي پاسگاهها بريزد ، بايد همي امروز اين سنگرها منهدم شود. »
من كه تيربارچي پاسگاه بودم با يك نفر آرپي جي زن ، مامور منهدم كردن آن سنگرها شديم ؛ به شهيد « ناصري » گفتم كه « الان وقت اينكار نيست و ... » ولي وي بر اين كار اصرار ورزيد و گفت كه خودش هم همراه ما خواهد آمد.
چيزي از حركت ما نگذشته بود كه به هدف رسيديم. با شهامتي و رشادتي كه داشت اولين گلوله آرپي جي را زد و اولين سنگر دشمن را منهدم كرد ما نيز در پي او و با روحيه اي كه از رشادت او يافته بوديم به انهدام سنگر دشمن پرداختيم.
بعدها من در « فاو » اسير دشمن شدم و خبري از « آقا مهدي » نداشتم تا اين كه خبر شهادت او را از راديو تلويزيون عراق شنيدم كه اعلام كرد:
« يكي از فرماندهان ارشد ايران به نام « مهدي ناصري » به قتل رسيده است ... » اين اعلان خبر شهادت توسط رسانه هاي عراق به اين مفهوم بود كه « آقا مهدي » يك فرمانده عادي و معمولي نبوده است! .
عباس لشكري:
يك روز پس از عمليات « كربلاي چهار » كه بچه ها به عقب آمده و در مقر « شهيد صادقي » بودند ، به آنجا رسيدم و دقيقاً چيزي كه در مقاتل از عصر عاشورا خوانده بودم درآنجا ديدم ... بسيجي هائي كه بامن دوست بودند ، هر يك به نحوي با شوخي و مزاح مي خواستند مرا از اتفاقي مطلع كنند.
يكي گفت : « امير ، شكلات پيچ شده!» ، يكي گفت :« سلام پدرشهيد!» يكي گفت: « بابا چيزي نشده كه ، خمپاره يا تير مستقيم خورده !»
ناگهان با « آقا مهدي » مواجه شدم ، با توجه به اينكه سعي مي كردم خودم را نبازم ، با او ديدار كردم . او مرا داخل يك چادر برد و بعد از احوالپرسي و صحبت هاي متفرقه ، به من گفت « ناراحت نباش! چيزي نيست ! امير ، مجروح شده و به شيراز منتقل شده است. » آرامش و اطمينان قلبي او باعث شد كه بسياري از بار اندوه اين خبر از دوش من برداشته شود و پذيرش آن براي من سهل و آسان گردد. متقابلاً من هم از او تشكر كردم و در دل ، اعتماد به نفس او را تحسين نمودم.
علي ميرگلوبيات:
در جبهه هاي مختلف با سردار شهيد « مهدي ناصري » بودم و از ميزان شجاعت او ، كم و پيش خبر داشتم ؛اما در عمليات فاو ، باورم شد كه او چقدر شهامت دارد و لياقت فرماندهي مي باشد.
در منطقه فاو ، با چند تن از نيروهاي « گردان ولي عصر » در كميني مستقر بوديم ؛ ساعت حدود ساعت يك بعد از نيمه شب بود كه ديدم « آقا مهدي » آمده و مي گويد كه « مي خواهد جلو بروم ؛ پلي در آن جلو هست كه مي ترسم. »
ما هرچه اصرار كرديم كه «ما هم همراه شما بيائيم وشما تنها نباشيد » گفت: « نمي شود ! من خودم بايد بروم اينكار را انجام بدهم و بيايم. »
و بعد ، همينطور با بچه ها با خنده روئي صحبت مي كرد و خسته نباشيد مي گفت و مي رفت بعد از ساعت 5/1 برگشت پيش ما و گفت كه « از اينطرف هم خيالتان راحت باشد اما هوشيار باشيد! پل را از اينطرف منهدم كرديم كه عراقيها نتوانند به شما حمله كنند. » من اندكي در حركات و رفتار او متعجب ماندم و با خود گفتم : « براستي چند نفر از ما چنين رشادت و استقامت و تعهدي را در خود سراغ داريم؟! » همين خصوصيات بارز ايشان بود كه در ميان نيروها او را محبوب و دوست داشتني كرده بود و هر كسي آرزو مي كرد كه بتواند روزي چون او باشد.
حسين اكبري:
« شهيد ناصري » را بيشتر به نام « آقامهدي » خطاب مي كردند و اين حاكي از صميميت و علاقه خاصي بود كه نيروها نسبت به او داشتند ، « آقا مهدي » بسيار خودماني و متواضع و به قول معروف « خاكي » بود و چنانچه كسي او را قبلاً نديده و نمي شناخت ، وي را از ديگر نيروها تشخيص نمي داد.
به ياد دارم كه براي انجام عمليات « والفجر 8 » از شهرك « بدر » به طرف منطقه حركت كرديم. در بين راه به يكي از مقرهاي لشكر، در ابتداي جاده اهواز – خرمشهر ، رسيديم و براي اقامه نماز مغرب و عشا و صرف شام توقف كرديم. پس از اقامه نماز ، بچه هاي گردان ولي عصر را ديدم كه مرتب و پشت سرهم ، سراغ « آقامهدي » را مي گرفتند پس از مدتي ديدم « آقا مهدي » پيدايش شد ؛ از « آقامهدي » پرسيدند كه « پس كجايي ؟! » گفت: « من تا مشكل بچه ها را حل نمي كردم و مطمئن نمي شدم كه همه شام دارند يا نه ، نمي آمدم . »
عده اي از بچه ها هم كه منتظر بودند تا « آقا مهدي » بيايد و با ايشان شام بخورند ، بسيار خوشحال شده و تبسم و لبخند زيبائي بر لبان و چهره با صفاي آنان نقش بسته بود چرا كه يكبار ديگر محفل باصفايش با حضور « آقامهدي » رونق هميشه خود را مي يافت.
عباس حاجيلو:
بعد از مرحله اول عمليات « كربلاي پنج » جهت تجديد قوا به مقر « شهيد صادقي » كه دركنار رود كارون بوديم رفتيم بعد از چند ساعتي صداي « آقامهدي » را شنيدم كه مرا صدا مي زد.
من سراسيمه از سنگر اجتماع فرماندهي گردان پابرهنه به بيرون آمدم و سريعاً به نزد او رفتم . دستور داد كه « سريع حاضر شويد برويم خط » گفتم : « آقامهدي حالا؟» منظور من اين بود كه تازه از خط برگشته و هنوز هيچ استراحتي نكرده ايم ... « آقامهدي » صبورانه و با لحني خاص در جوابم گفت : « حسيني بودن كه اين حرفها را ندارد ، سريع ، سوار ماشين شو كه برويم ... »
« آقا مهدي » رفت و بلافاصله به سمت خط مقدم ، راهي شديم و به مقر تاكتيكي ل 17 ع رفتيم ، من داخل ماشين ماندم ؛ بعد از چند دقيقه اي برگشت و گفت كه « بايستي خودمان ، اول ب
در عمليات مختلف ، از جمله رمضان ، بيت المقدس ، والفجر مقدماتي ، والفجرهاي 1، 2 ، 3 ، 4 ، 8 ، خيبر و بدر ، كربلاي 4 و 5 حضور يافت و با پذيرش مسووليتهاي خطيري همچون فرماندهي گردان ولي عصر (عج) ، قائم مقامي فرماندهي سپاه ساوه و ... كارداني و پشتكار خويش را در خدمت و دفاع آرمانهاي مقدس و معنوي اثبات نمود.
شلمچه – فتلگاه آن شهيد – عطر خون و حماسه او را هنوز در مشام خويش دارد.
ونقطه نقطه ي خاک مقدس ايران بزرگ ياد او و برادرش هادي را که قبل از او در راه دفاع از کشورومکتبش جاويد الاثر شد؛فراموش نخواهند کرد.
از نخلهاي تكيده و سوخته ، خاكريزهاي پياپي و خاك گرمناك جنوب تا كوههاي سر به آسمان كشيده و صخره هاي استوار غرب ، چشمه هاي در صولت زمستان جاري ، همه و همه به گونه اي خاطرات غبار گرفته ، ولي روشن حماسه پردازان ما را به ياد دارند و آن را فرياد مي زنند.
مگر مي تواني از استواري كوهها بگويي و نستوهي و بشكوهي بر و بچه هاي مقيم هشت سال دفاع مقدس ، به يادت نيايد؟! مگر مي تواني از شور شبهاي مجنون بگويي با آن خلوت خاص خودش كه دنيايي داشت- و از زمزمه هاي بچه هايي كه يك شبه ، طريق صد ساله را پيمودند و جاده سلوكي خونين را در نور ديدند ، به ياد نياري ؟! مگر مي تواني از رعد و برق آسمان غمناك شبهاي اروند يادكني و از خروش سهمناك او و موجهاي سهمگين و از خضوع او در برابر توفان شبانه بچه ها در شبهاي عمليات ، حرفي نزني ... ؟!
براستي جاي ، جاي خاك مقدس غرب و جنوب با لحظات و خلوت خوب خاطرات بچه هاي جنگ ، پيوند خورده است؛ بچه هايي كه چونان سرو بر زمين ، استوار و سرافراز ايستاند و سر بر آسمان حماسه افراشتند ... از كدامشان بگوئيم و چه بگوئيم؟!
اينان در صراط المستقيمي بودن كه هر روز بارها از خدايشان آن را طلب مي كردند و در آخر ، در همين طريق ، رفيق راه مرگ شدند. از مرگ گفتم و به ياد زندگي افتادم ! چرا كه مرگ اينان ، زندگي دوباره و برتري بود كه خدايشان به ايشان ، وعده كرده بود ، زندگي ، كه در جوار قرب ملكوتيان و جبروتيان ، فارغ از اين هم آشوب ناسوتيان بود – عند ربهم يرزقون - اينان عند مليك مقتدرند. اينان در صراط المستقيم ، گام نهادند و خود « صراط المستقيم » شدند. اينان سر الاسرار شهادتند ... اگر مي خواهي « حسين » را بشناسي ، اينها را بشناس ، اگر عاشورا را مي خواهي بفهمي . يك دو قدم با آنان باش ...
سيماي شهيدان و خاطرات آنان و غور در زندگي آنان ، آئينه تمام نمايي است كه مي تواند چهره تابناك حقيقت و طريقت عاشقي و رسيدن به صراط المستقيم را نشان دهد.
دوران طلايي دفاع مقدس در اين فرصت هاي كوتاه و با اين قلم هاي الكن ، قابل توصيف نيست. نمي توان گفت چه بود و چه شد ؛ فقط مي توان در سايه روشن هايي ، از شعاعهايي كه از آن نور مقدس ، باقي مانده حرفهايي زد ؛ آن نورمقدس نام و ياد و خاطرات شهيدان است. « شهيد » را نمي توان وصف كرد، اما مي شود از خاطراتي كه از آنها مانده ، از يادگارهاي آنان و ... حرف و صحبتي داشت و راهي به بارگاه خاطر آنان يافت.
« شهيد مهدي ناصري » از آن بر و بچه هاي جنگ بود كه خود « صراط مستقيم » شد. او دست به انتخاب بزرگي زد و در طريق هدايت گام نهاد و به حقيقت رسيد. اما چگونه ؟ شنيده اي كه مي گويند « چشم دل » باز كن كه جان بيني ... »؟! كافي است كه چشم دل را باز كني و مسووليت عظيم انسان بودن را درك كني ... فهم تكليف الهي كه بر دوش انسان گذاشته شده ، محدود به زمان و مكان خاصي نيست ؛آنگاه كه خودت را شناختي و باور كردي كه چنين مسووليتي بر دوش تو گذاشته شده ، ديگر روي پاي خودت بند نيستي ، مي خواهي در هر جا حضور و تعهد خودت را ثابت كني.انسانهاي كامل ، هميشه در برابر مسايل و حوادث ، احساس تكليف و تعهد كرده ، شانه از زير بار آن خالي نمي كنند. « آقا مهدي » هم ثابت كرد كه انسان مي تواند به جايي برسد كه جز « خدا » نبيند ؛ شرطش اين است كه چشم دل باز نمايد و تكاليف الهي اش را درك كند ؛آن وقت رضايت الهي را - كه فوق همه رضايت هاست – به دست آورده است.
مگر مي توان ظلم را ديد و ساكت نشست ، مگر مي توان گفت كه من نوجوانم و تكليف من نيست ! پس ديگران چه كاره اند ...! « مهدي » در تمام دوران حياتش « تعهد » در خون و رگ و پي اش ، سيلان داشت ... در دوران فعاليت هاي مردمي عليه رژيم طاغوت ، با مردم همراه شد و فعاليت بسياري نمود ، با آن كه سن و سال كمي داشت و اين كارها اصلاً به او نمي آمد!
وقتي مي فهمد ، جبهه نياز دارد ، پرخاش مي كند كه « مگر من مرده ام ؟! » و فرداي همان روز او را در مناطق جنگي مي بينند كه آماده رزم شده است و مصمم در دفاع ؛ بيش از اين نمي توان گفت ؛ فقط بايد دم در بست و در برابر اين عظمت روح و شكوفايي جان ، خضوع كرد و آفرين گفت!
« شهيد ناصري » به اطاعت از فرماندهان ، مشهور شده بود و هميشه فرماندهي لشكر از او و گردان او راضي بود. و هميشه با يك اطمينان قلب خاصي ، ماموريت هاي مشكل را به او و نيروهايش مي سپرد. به چهره « مهدي » كه نگاه مي كردي هرگز روحيه و حالت تمرد ، خستگي و ياس و يا شانه از زير بار ماموريت خالي كردن را نمي ديدي... هر چه بود استقامت و شجاعت و دلاوري بود. هر وقت با او پشت بي سيم ، صحبت مي شد با روحيه اي عالي مي گفت : « ما در اينجا تا آخرين لحظه و تاپاي جانمان مي ايستيم و نمي گذاريم كه دشمن حركتي داشته باشد ... » احساس مسووليت زيادي مي كرد و هميشه حرفش اين بود كه اينها ( بسيجي ها ) امانتهاي مردم در دست ما هستند و من بايد از همه جهت مواظب اينها باشم ... از اين جهت بعد از هر عمليات ، خيلي حساسيت داشت كه پيكر شهدا در منطقه جا نماند و شايد بتوان گفت كه به خاطر اين روحيه عالي « آقا مهدي » ساوه قهرمان ، نسبت به ديگر شهرهاي شهيد پرور ، مفقود الاثر كمتري داشته باشد ... »(1)
جبهه و جنگ براي « آقا مهدي » دانشگاهي شده بود براي رسيدن به مرحله كمال – كمال مطلق و حقيقت تعالي - براي او كه درس خواندن و مدرك گرفتن آن هم در رشته معماري و چه و چه ، كه شايد خيلي ها براي آن سر مي شكنند ، در كنار مبارزه و تحصيل در دانشگاه جنگ و دفاع و شهادت ، آنقدر بي مفهوم بود كه اصلاً حاجتي به شرح ندارد ! خيلي ها به او سفارش مي كردند كه « حالا كه موفقيت تحصيل فراهم است و... چرا چسبيدي به جنگ !( وقس علي هذا ) يعني اين كه چرا به فكر آينده ات نيستي !
يعني اين كه ... اين حرفها آنقدر براي او معمولي و تكراري بود كه نمي توانست مانع بزرگي در برابر تصميم بزرگ و انتخاب هميشگي او باشد. جواب « آقا مهدي » واضح و روشن بود : « درس را بعداً هم مي شود خواند؛ الان جنگ مهم است و در راس همه امور. »
اين گونه حرف زدن و تصميم گرفتن ، احتياج به يك ايمان قوي ، نفس مطمئنه وهمت عالي نياز دارد كه آدمي بتواند همه شبح ها ، سراب ها ، و مظاهر فريب و جاذبه هاي آنچناني را ببيند و به آنها توجهي نكند ؛ همانطور كه او توجه نكرد. براي او درس عزيز بود و درس خواندن مهم ؛ اما اسلام عزيزتر و مهمتر ! وقتي كه جان تو را مي طلبند و زكات هستي تو را مي خواهند ، ديگر نمي شود به فكر اين مسائل بود ... « مهدي » انتخاب كرد و چه انتخاب عظيمي! او نه فقط جنگ را بر درس و كرسي دانشگاه ، ترجيح داد كه حتي در چگونه زيستن و چگونه مردن خود هم به انتخاب بزرگ هميشگي ، دست زد ؛ او آن گونه زيست كه مردان خدا مي زيند و آن گونه مرد كه ... او به دنبال علم عاشقي و فلسفه شيفتگي بود و در اين راه برگهاي زرين كتاب عاشقي را يك يك ، مرور كرد ؛ در طريقت عشق به حقيقت زندگي رسيد ومرگي را برگزيد كه در آن طنين نبض زندگي را در هزار توي آن مي توان شنيد - شهادت را مي گويم!
زمزمه او يارانش در ترك سياهه هاي دنيوي و انتخاب علم عشق اين بود كه :
بشوي اوراق ، اگر همدرس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد!
و به بياني ديگر :
صفايي ندارد ارسطو شدن
خوشا پركشيدن پرستو شدن!
منبع:عرشيان،نوشته ي ،سيد مهدي حسيني،نشرلشگر17علي ابن ابي طالب(ع)،قم-1382
وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحيم
ان الله اشتري من المومنين باموالهم و انفسهم بان لهم الجنه.
قرآن کريم
در اين لحظات حساس كه لشكريان اسلام ، مي روند تا با دادن جان خويش از آرمانهاي الهي و ميهني خود پاسداري كنند ، وصيت نامه خويش را آغاز مي كنم . شب هنگام است ؛ در ميعادگاه عاشقان حسين ، همه در حال وداعند ، اين آخرين ديدار است ؛ كوله بر دوش و آماده رزم ، منتظر طلوع فجر ... در دست بسيجيان ، اسلحه بر زمين افتاده شهدايمان است و در دلهاشان نور ايمان ، مي توان نور خدا را بر جبينهاشان ديد ... اين خيل مشتاق ، گويي به سراغ معشوق خود مي روند ، اين گونه كه آرام و قرار ندارند...
گاهي اوقات فكر مي كنم كه بايد روزي هزاران هزار بار ، شكرالهي را به جاي آورد كه در چنين موقعيتي زنده هستم و مي توانم در راه حق جهاد كنم و جان ناقابل خود را – كه امانتي بيش نيست – در راه قرآن و اسلام فدا نمايم.
اي جوانان عزيز ! اي امت قهرمان !
فرصت ها را غنيمت بشماريد و راه شهداي عزيز را ادامه دهيد كه تنها مايه عزت ما ، همين جهاد در راه خداست. مبادا كه دست از امام دست برداريد ؛ او بود كه اسلام را نجات داد .
و شما اي پدر و مادر عزيزم!
بدانيد كه من آگاهانه به اين راه ، قدم گذاشتم و مي خواهم – اگر خدا قبول كند – همچون حضرت « علي اكبر (ع) » در كربلاي ايران ، خونم ريخته شود ... اگر خداوند ، توفيق شهادت را نصيبم كرد ، شما صبور و بردبار باشيد كه خداوند صابران را دوست دارد ؛ و خداي را شاكر باشيد ، كه امانت الهي را باز پس داده ايد.
و شما برادران و خواهرانم !
اميدوارم كه شما نيز هميشه موفق و مويد بوده باشيد و راهي را برويد كه رضاي خداوند در آن است .التماس دعا
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته مهدي ناصري 20/12/1363
خاطرات
علي اصغر يزدي:
بعد از عمليات « كربلاي چهار » به عنوان پزشكيار به گردان ولي عصر ، مامور شدم. باين كه « آقا مهدي ناصري » مرا نمي شناخت ، با اين حال بسيار مرا احترام كرد وبه بچه هاي بهداري معرفي نمود .در هنگام عمليات ، چون وسايل رزمي وحفاظتي به همراه نداشتم به نزد « آقاي ناصري » رفتم و درخواست كلاه ايمني نمودم ؛ ايشان كلاه خود را به اصرار به من داد ، هرچه گفتم خودتان بيش از من به آن احتياج داريد ، نپذيرفت ... بعدها متوجه شدم كه ايشان در تمام طول عمليات بدون كلاه ايمني بوده است .
قاسم احمدي:
شهيد « مهدي ناصري » هميشه سفارش داشت كه نيروها و اعضاي كادر گردان هميشه يار و غمخوار هم باشند و صميميت را در هر حال حفظ كنند. گاهي اوقات هم برنامه هايي ترتيب مي داد كه به نحوي اين هدف تحقق يابد. مثلاً پيشنهاد مي كرد گروهاني ، اعضاء گروهان ديگر را به نهار دعوت كند و ... در اين موقع ، خود نيز آستين بالا مي زد و در شمار خادمان نيروها در اين ميهماني ها در مي آمد. اين حركت شايسته او ، موجب فزوني صميميت بچه ها نسبت به هم و تاليف قلوب آنان مي گرديد و اثرات فراواني را به دنبال داشت.
موسي مطهري:
خيلي علاقه داشت كه مانند و هم رنگ بسيجيان باشد – ساده و بي آلايش - ، و از پوشيدن لباس جور واجور نظامي پرهيز مي كرد ؛به ياد دارم كه يكبار دوستانش كه در عمليات هاي برون مرزي شركت مي كردند ، يك لباس پلنگي زيبا برايش هديه آوردند. « آقا مهدي » بعد از اينكه اين هديه را قبول كرد ، به يك فرد ديگري بخشيد و خود آن را نپوشيد.
يداله مظفر:
بعد از عمليات « كربلاي پنج » كه در حال پدافند. منطقه شلمچه به سر مي برديم ، يك روز « آقا مهدي » ناراحتي شديدي از ناحيه كليه پيدا كرد ، البته اين ناراحتي سابقه داشت ، اما اين بار شدت درد ، بيشتر شده بود لذا با اصرار، او را به درمانگاهي كه در عقبه خط مقدم بود ، رسانديم در آنجا بلافاصله يك آمپول مسكن تزريق كردند و برگه اعزام ايشان به بيمارستان شهيد بقايي اهواز ، صادر شد ؛ وقتي كه به وي اطلاع داديم كه قرار است به بيمارستان اعزام شوي و مورد عمل جراحي قرار بگيري ، ناراحت شد و به من گفت : « زود موتور سيكلت را روشن كن برويم! » در راه كه مي رفتيم جملاتي را گفت كه بيانگر علاقه بسيار او به بسيجيان بود ؛ او مي گفت: « اگر من در شديدترين تالمات روحي و جسمي قرار بگيرم ، هنگامي دردهايم تسكين پيدا مي كند كه چشمم به جمال نوراني بسيجيان مي افتد ؛ وقتي با بسيجيان گردان ، صحبت مي كنم گويي تمام دردهايم از تنم بيرون مي رود ... »
يكبار هم شاهد بود كه از سوي فرماندهي محترم لشكر 17 علي ابن ابي طالب(ع) درسال 1366 پيكي به گردان آمد، به « آقا مهدي » گفت كه « فرماندهي شما را خواسته اند. » او گفت كه « مي دانم! فرماندهي لشكر مي خواهد مسووليت يكي از تيپها را به من واگذار كند ... شما به ايشان بگوييد كه « ناصري » مي گويد اگر صد سال هم به لشكر بيايم فقط فرماندهي گردان ولي عصر (عج) را قبول مي كنم چون علاقه من به بسيجي ها بيشتر از علاقه به مسووليت است. » و با اين هدف و روحيه ، عاقبت در جوار بسيجيان به خون خفته به ديدار معبود خود شتافت. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
مرتضي دبيري:
« شهيد ناصري » هميشه ظاهري آراسته و سرو روي مرتبي داشت ؛ من هيچ وقت آن بزرگوار را ، نه در شهر و نه در جبهه ، با لباس نامرتب و ظاهري ناآراسته نديدم ، حتي در شب شهادت نيز يك دست لباس نو كه پلنگي هم بود به تن داشت و با همان زيبايي و آراستگي درآن شب به سوي معبود خود پر كشيد.
عبدالله منصوري بيگدلي:
درسال 1363 در « جزيره مجنون » در خدمت شهيد بزرگوار « مهدي ناصري » بودم. در اولين نماز جماعتي كه به هنگام صبح در يكي از سنگرهاي دسته جمعي برپا شده بود ، در پايان نماز ، نگاهم را براي جستجوي برادر « مهدي ناصري » در صف اول ، افكندم ، اما او را نيافتم ، نمي دانم كه چطور شد كه متوجه پشت سر شدم ، او را در آخرين صف نماز جماعت ديدم ؛ پيش خود گفتم كه « شايد دير رسيده باشد ... » اما بعدها هم او را هميشه در صف هاي آخر ديدم.
بعد ها متوجه شدم كه وي به خاطر تواضع و فروتني و اخلاصي كه دارد ، رعايت مي كرده و در صف آخر مي ايستاده است.
علي بسكار:
در عمليات « كربلاي 4 » بود كه نيروها دستور عقب نشيني تاكتيكي داشتند ؛ با آنكه خط شكسته شده بود اما نتوانسته بودند پيشروي داشته باشند. در حال عقب نشيني ، ديدم بچه ها جنازه شهيد « ماهياري »را از نهر خين » آورده بودند و بين مرز گذاشته بودند و « آقا مهدي » هم بالاي سر او مانده بود تا نيرويي برسد و جنازه را به عقب ببرد تا حتي الامكان به دست عراقي ها نيفتد.
جنازه را با كمك بچه ها به عقب رسانديم ؛ در آن حال با خود فكر مي كردم كه « آقا مهدي » چه دقت و تامل قابل توجهي دارد و در موقعيتي كه هر كس به فكر خود وجان خويش است ، به فكر مجروحين و رساندن پيكر شهيدان به عقب خط است.
حجت الله وكيلي :
در منطقه « مهران » بر اصابت تركش ، دو پا و يك دست خود را از دست داده و در بيمارستان بستري بودم. ساعت 11 شب ، پرستار من در حال تعويض پانسمان دست و پايم بود كه « شهيد ناصري » باتفاق برادرم و ديگر عزيزان پاسدار ، از شهرستان ساوه به عيادت آمدند. وقتي كه چشم « شهيد ناصري » به من افتاد بيدرنگ شروع كرد به گريه كردن ؛ آنقدر گريه كرد كه پرستار به او تذكر داد و گفت كه « ديگر مجروحين از خواب بيدار مي شوند!» و من نيز به او گفتم :« آقاي ناصري ناراحت نشو!دست و پايم را به خاطر خداوند سبحان از دست داده ام »
گريه « شهيد ناصري » مرا به فكر فرو برد ، با خود گفتم كه « آقاي ناصري » عجب فرمانده اي است ! او يكبار بيشتر مرا در گردان ، نديده چطور مرا بجا آورده و اينقدر به فكر من است و حالا اينقدر به خاطر من اندوهگين و گريان شده است ! اين اخلاق و روحيه هميشگي او بود ؛ به خاطر عشق وافري كه به بسيجيان داشت نمي توانست اندوه آنان را تحمل كند.
حسين كاجي:
در منطقه عملياتي « والفجر 8 » در حركت بوديم و هر لحظه صداي انفجار گلوله توپ و خمپاره ، گوشمان را نوازش مي داد ؛ هر چند صد متر ، يك ماشين دشمن منهدم شده بود و تعدادي از بعثيون روي زمين افتاده بودند. بعد از مدتي به كارخانه نمك رسيديم ، آتش دشمن در آن منطقه نسبتاً زياد بود و بچه هاي لشكر هم سخت مشغول كارزار بودند ، در آن زمان ديدم كه يكي از رزمندگان ، خيلي تلاش مي كند ؛ به او گفتم ؛ « برادر ! مسوول دسته هستي ؟! » خيلي مودبانه گفت : « بفرمائيد! چند تذكر به او دادم و ايشان با متانت پذيرفت و از هم جدا شديم.
فرداي آن روز به همراه بچه هاي تخريب ، جهت يك ماموريت به خط مي رفتيم كه همان شخص را ديدم و به او گفتم « ببخشيد! فرمانده گردان ولي عصر را كار دارم .» او لبخندي زد و گفت : « بفرمائيد! » گفتم « كاري داريم كه بايد با فرمانده گردان هماهنگ كنيم ؛ شما كه مسئول دسته هستيد!» ايشان لبخندي زد و گفت « راستش را بخواهيد من مسئول دسته هم نيستم!» در اين هنگام بي سيم چي ها و پيك گردان ولي عصر آمدند من تازه همه چيز برايم روشن شده بود و از تذكراتي كه ديروز به او داده بودم خيلي ، خيلي خجالت كشيدم و شرمنده شدم پيش خودم گفتم كه « عجب تواضعي داشت! »
اسماعيل رنجبر:
بعد از عمليات « كربلاي 5 » بعد از اين كه ايشان مجروح شده و پشت جبهه ، انتقال پيدا كرده بود ، گردان از خط به مقر پشت جبهه بازگشت و آماده رفتن به مرخصي شد.
همين كه نيروها آماده سوار شدن به اتوبوسها بودند ، ديدم كه « آقامهدي » عصا بدست ، دارد مي آيد. تازه از بيمارستان مرخص شده و دوباره به جمع گردان پيوسته بود و نگذاشته بود كه او را به عقب منتقل كنند.
بعد از سلام و عليك ، پرسيد « چه خبر ! » گفتم : « خبري نيست ؛ گردان را آماده كرده ايم كه به مرخصي برود ... » پرسيد : « سراغ جنازه مفقودين رفته ايد؟» گفتم : « خير ؛ امكانش نبود » با حالتي خاص در جوابم گفت : « الان كه گردان به مرخصي مي رود ؛ من چه جوابي براي خانواده شهدا و مفقودين ببرم؟! ما بايد تلاش خودمان را بكنيم كه جنازه مفقودين را به هر صورت ممكن به عقب بياوريم. » آن عزيز ، چون داغ هجران برادر را بر دل داشت دقيقاً مي توانست اندوه خانواده مفقودين را درك كند به همين خاطر ، در بازگرداندن مجروحين و پيكر شهدا به عقب ، پشتكار خاصي به خرج مي داد.
عباس لشگري:
روزي در جبهه شلمچه به او گفتم: « آقا مهدي ! از ساوه مي آمدم ، پدرت را ديدم ، از شما گله داشت و مي گفت كه به « مهدي » ما بگو : « خوش انصاف ! اين رسم روزگارست؟! چرا سري نمي زني ؟! » سكوتي كرد و آرام گفت : « از زماني كه « هادي » ( برادرم ) مفقود شده ، هر زمان كه به خانه مي روم ، از پدر و مادر خجالت مي كشم ! به همين جهت ، آنقدر در اين خط ها مي گردم تا بلكه اثري از « هادي » برايشان ببرم ؛ حاجي ! نيستي ببيني كه شبها در تنهائي ، روي خاكريز مي نشينم و مي خوانم : « گلي گم كرده ام مي جويم او را ... » با اين حرف « آقا مهدي » اندوهي عميق در جانم ريشه دواند. يك لحظه احساس كردم كه درد جانسوز او را درك مي كنم ... نگاهي به او كردم ، ديدم غرق در خاطرات هميشه خود شده است.
علي قرباني:
اطاعت پذيري ايشان از فرماندهان و مسوولين به حدي بود كه دستورات را بدون چون و چرا انجام مي دادند ؛ بعضي از مواقع هم چون نيروهاي گردان ، دوست داشتند كه در عمليات ها بيشتر در شكستن خطوط دشمن نقش داشته باشند ، به ايشان اعتراض داشتند كه « چرا شما قبول كردي كه در خطوط پدافندي ماموريت داشته باشيم؟ » ايشان افراد را به هر شكلي بود قانع مي كردند و مطرح مي كردند كه « اينجا فقط فرماندهي لشكر ، تصميم مي گيرند كه گردانها چگونه ماموريت انجام بدهند ولي بنده هم به عنوان فرماندهي گردان ، اعلام آمادگي كردم كه مي توانيم ماموريتهاي بيشتري انجام دهيم و به خط دشمن هم بزنيم. »
به واسطه « شهيد ناصري » گردان ولي عصر يكي از بهترين گردانها از نظر اطاعت پذيري به شمار مي رفت. اين حقيقت را بارها خود مسوولين نيز توجه داشته و به آن اشاره كردند.
رجبعلي عسگري:
در عمليات « كربلاي پنج » يكي از بسيجيهاي شهر محلات به نام « مهدي شاه محمدي » در نزديكيهاي شهرك « دوئيجي » مفقود شده بود.
بعد از عمليات كه خط پدافندي در اختيار لشكر بود ، « شهيد ناصري » مكرراً برادران را جمع كرد و منطقه را بررسي نمود اما با وجود سه ماه تلاش مداوم ، ديگر تقريباً نااميد شده بود و بسيار ناراحت به نظر مي رسيد.
نزديكيهاي اذان مغرب بود كه همه برادران سوار بر ماشين ، نااميدانه به مقر بازمي گشتيم ؛ با توجه به نشانيهاي كه « شهيد ناصري » از شهيد مذكور داده بود ، يك تكه از بادگير شهيد از زير خاك بيرون آمده بود و من ديدم ، سريعاً از ماشين پياده شده و مشغول به جابجا كردن خاكها شدم كه بالاخره جنازه آن شهيد را در زير خاكهايي كه عراقيها زمان عقب نشيني نيروهاي ايراني به روي جنازه شهيد ، ريخته بودند يافتم. در اين هنگام ، « شهيد ناصري » را ديدم كه خوشحال و مسرور ، سر به آسمان برده و از ته دل خدا را شكر مي كند و مي گويد: « الحمدالله ! الحمدلله كه ديگر پدر و مادرش چشم براه نمي مانند ... »
اهميتي كه اين سردار رشيد ، به مساله مجروحين و بازگشت پيكر شهدا به عقب مي داد باعث شد كه شهرستان ساوه از كمترين تعداد مفقود الاثر برخوردار باشد.
صمد فربد:
در تابستان 1364 با سه نفر از همشهريهايمان در يكي از روستاهاي دورافتاده كردستان در 50 كيلومتري سردشت – ميرآباد ، به طور داوطلب بسيجي ، مشغول انجام وظيفه بودم.
يك شب با بچه ها درباره عمليات پاكسازي شب قبل ، صحبت مي كرديم كه ناگهان صحبت ، راجع به فرماندهان گروهانهاي گردان ولي عصر (عج) شد و يادي از آنها كرديم ؛ يكي از بچه ها گفت : « اگر جنوب بوديم ، اوضاع خيلي بهتر بود و همه رفقاي آشنا را هم مي ديديم اينجا همه ما را فراموش كرده اند ! كي حوصله دارد به اين كوره دهاتهاي كردستان بيايد و سراغ ما را بگيرد و ... »
اما به هر حال ، همه يكديگر را راضي كرديم كه خدمت هر جا كه باشد و هر چه سخت تر باشد ، اجرش بيشتر است و ...
اما آن شب ، دلتنگي خاصي سراسر وجودم را گرفت و به ياد « آقا مهدي ناصري » و « حاج مهدي نظر فخاري » دلم گرفت ... آن شب ، خسته از كار طاقت فرساي روزانه بودم و خوابيدم. در خواب ديدم كه « آقا مهدي ناصري » از بالاي تپه اي به سوي من آمدند با خنده اي مليح به من گفتند: « خسته نباشيد! شاهكار كرديد! عمليات ديشب ، صدايش در همه جا پيچيد ، و تمام بچه ها درخواست كرده اند كه اينجا بيايند. »
بعد از آن « آقا مهدي » بادگيري به من هديه داد و گفت كه « حتماً اين را در عمليات بعدي به تن داشته باش » يك جفت پوتين هم « حاج مهدي » به من داد.
داشتند باز مي گشتند كه من صدا زدم : « حاجي !چرا مي رويد ؟ بيائيد ! بچه هاي ديگر منتظرند. اتفاقاً صحبت شما بود و آنها گفتند كه حاج مهدي و ديگران ما را فراموش كرده اند و از نظر تداركات هم خيلي ضعيف هستيم و ...
« آقا مهدي » نگاهي به آسمان و نگاهي به من كرد و گفت. « اينجا چي كم داريد؟ مگر ناصري مرده ؟! » من خجالت كشيدم كه چرا اين حرف را زدم اما او مجدداً سوال كرد و من از روي سادگي گفتم : « الان ميوه ساوه ، طالبي است ! دلمان لك زده براي طالبي !» او از من خداحافظي كرد و دست « حاج مهدي نظرفخاري » را گرفت و چند قدمي كه رفتند ، هر دو برگشتند و گفتند : « فردا طالبي مي خوريد!» در اين حال با صداي نوحه اي كه از سنگر تبليغات پخش مي شد از خواب پريدم و خواب را براي بچه ها تعريف كردم بچه ها خنديدند و مزاح كردند ولي به من انگار الهام شده بود و گفتم : « بچه ها ! چون با وضو خوابيدم ، احساس مي كنم خوابم تعبيرش راست باشد. » بچه ها به شوخي گفتند كه « بادگير و پوتين ، مال خودت ، طالبي از ما ! »
چند ساعت بعد حدود ساعت 6 بعدازظهر ، ناگهان يكي از بچه ها فرياد زد : « صمد! صمد! بدو خوابت راست شد!» من فكر كردم شوخي مي كند ، حرفي نزدم ؛ ولي بعد ديدم دوباره مي گويد : « صمد! بخدا « ناصري » و « صالح رعيتي » آمده اند با يك تويوتا طالبي ! پاشو! » من باز اهميت ندادم. بعد از دو سه دقيقه اي ناگهان يك سايه داخل سنگر افتاد ، برگشتم و صورت زيباي « آقا مهدي ناصري » را با خنده ديدم كه گفت: « حالا ديگه ما را تحويل نمي گيري !» من خجالت كشيدم و از خوشحالي گريه كردم و در پوست خود نمي گنجيدم ناگهان به سويش آمدم او محكم مرا در آغوش گرفت وبعد دست مرا گرفت وبه سوي تويوتاي حامل طالبي برد و « حاج صالح رعيتي » نيز به سوي من آمد ؛ من او را نيز بوسيدم و گفتم : « چه عجب يادي از ما كرده ايد؟!» در جواب گفت : « حاجي هميشه به ياد شماست و چند روز است كه مي گويد: « سه چهار نفر از بچه ها در روستاي دورافتاده « سردشت » هستند حتماً دلشان براي طالبي لك زده ! هر طور شده بايد طالبي ها را به آنها برسانيم. »
همه بچه ها به من نگاه كردند و چون جريان خواب را مي دانستند يكسره مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند!« حاجي » كه متعجب شده بود نگاه معني داري كرد كه « يعني چه ؟! » بچه ها گفتند كه « صمد ، امرز خواب شما را ديده بوده و الان خوابش تحقق يافته! ».
من در ادامه صحبت بچه ها گفتم : « حاجي ! بايد يك بادگير هم به من هديه بدهي « شهيد ناصري » - كه خدايش رحمت كند- بادگير خودش را در آورد و گفت : « بفرما! » داشت پوتين خودش را هم از پا درآورد كه به دست و پايش افتادم و گفتم : « حاجي ! خجالتم نده ! بادگير را دادي ، پوتين باشد طلب من!» در جوابم گفت: « يادت باشد كه يك جفت پوتين از « حاج مهدي نظرفخاري » بگيري ... هميشه هم از اين خوابها ببين ؛ مبادا يك وقت خوابهاي گران قيمت ببيني ! »
اكبر نيكوكار:
در عمليات « كربلاي پنج » من از ناحيه كتف ، زخمي شدم كه مرا به بيمارستاني در نزديكي اهواز منتقل كردند. روي تخت دراز كشيده بودم كه ديدم « آقا مهدي » وارد شد ، در حاليكه زيربغل او را گرفته بودند ، ديدم از ناحيه پا مجروح شده است در اين حال ، پرستار فرمي آورد تا مشخصات او را بنويسد ؛ نزديك آمد؛ ديدم « آقامهدي » خود را اينطور معرفي مي كند: « مهدي ناصري ، اعزامي از ساوه ، رسته آرچي چي زن » من كه اين جملات را شنيدم ، دگرگون شدم و با خود گفتم : « اين ديگر كيست؟ ما اگر يك تيرانداز باشيم ؛ مي گوئيم معاون گروهان هستيم و ... اما او مي گويد « من آرپي چي زن هستم ! » به هر حال من نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم : « نه ! او فرمانده است ! او فرمانده گردان ولي عصر است ! » و در دل به اين تواضع او آفرين گفتم.
محمود اخوان:
طبق سفارش سردار رشيد اسلام شهيد « مهدي زين الدين » كشيدن سيگار در پادگان و جبهه ، اكيداً ممنوع شده بود؛ روي همين اصل ، وقتي كه ما به جبهه اعزام شديم ، بعد از سازمان دهي ، سردار شهيد « مهدي ناصري » در سخناني كه براي نيروهاي گردان داشتند ، تاكيد كرد كه « هيچكس نبايد در گردان ، سيگار بكشد. »
بعد از ساعتي همه مشغول برپاكردن چادر شديم ، كه اينكار تقريباً تا عصر طول كشيد ؛ بعد از برپا شدن چادرها من و يكي ديگر از برادران هوس كرديم كه به پشت چادر برويم و سيگار بكشيم ! لذا مخفيانه به پشت چادرها رفتيم با خيال راحت مشغول كشيدن سيگار شديم ؛ چون فكرمي كرديم كه ديگر « آقامهدي » به ما سر نمي زند كه ناگهان ايشان به پشت چادر آمد و ما را در حال كشيدن سيگار ديد!
به تصور غلط ، ما فكر كرديم كه الان باعتاب و خطاب ايشان مواجه مي شويم ولي بر عكس، ايشان با حجب و حياي بسيار ، سرخود را بزير انداخت و از ما دور شد مارا با كوله باري از خجالت و شرمندگي به حال خود رها كرد. همين امر باعث شد تا من و آن دوستم با هم قسم بخوريم كه تا مادامي كه در گردان ايشان هستيم ديگر سيگار نكشيم.
محسن خندان:
در شب عمليات كربلاي پنج ، « آقامهدي » عشاق را چنان هدايت كرد كه بدون دادن شهيد ، موفق به گرفتن مقر يكي از تيپهاي مستقر در منطقه شديم و صبح عمليات ، ضمن پيشروي و عبور از موانع ، از نهر دوعيجي عبور كرديم و در پشت كانال هاي سيماني كه سنگرهاي دشمن در آن قرار داشت ، مستقر شديم.
چند ساعت بعد ، نيروهاي عراق با ريختن آتش سنگيني و بكارگيري تجهيزات زرهي ، اقدام به پاتك از نواحي مختلف نمودند و تا چند متري كانال پيش روي كردند.
با شدت گرفتن پاتك ، « آقامهدي » براي سنجش وضعيت موجود به روي تپه اي از خاك رفت و نيروهاي عراقي را زيرنظر گرفت در اين هنگام رگبار گلوله هاي دشمن به سمت « آقامهدي » باريدن گرفت ، در همين موقع خواستم ، فرياد بزم كه « آقا مهدي ! مراقب باش !» كه به خود نهيب زدم كه « آيا بيناتر از او كسي در اينجا مي باشد؟» آري سر و جان به خدا سپرده بود و به دوردستها چشم دوخته بود ؛ چيزي را مشاهده مي كرد كه ما هرگز موفق به ديدنش نمي شديم. سپس « آقامهدي » با درايت خود نيروها را طوري آرايش داد كه موفق به دفع پاتك و حفظ مواضع شديم.
اسماعيل چاكري:
پس از انجام موفقيت آميز ماموريت ، گروهان را به عقبه خط انتقال داده بوديم ؛ شب پس از نماز مغرب و عشا ، « شهيد ناصري » از وضعيت مجروحين و شهدا سوال كرد ؛ در جواب گفتم : « مجروحين را كاملاً به عقب ، انتقال داده ايم ،ولي پيكر تعدادي از شهيدان در منطقه باقي مانده است ... »
با شنيدن اين خبر « آقا مهدي » بشدت پريشان شد و گفت : « همين امشب با تعدادي از نيروهاي تازه نفس به خط مقدم برگرد و شهداي باقيمانده را به عقب انتقال بده ، خانواده هاي آنها چشم براه هستند ... »احساس مسووليتي كه ايشان داشت ، باعث شد هر چه سريعتر شهدا به عقب انتقال پيدا كنند كه خود نيز در اين كار عمل شركت داشت.
محسن دوره گرد:
در سال 1366 فرماندهي وقت لشكر ، دستور داده بودند كه « گردانها وسائل اضافي خود را تحويل تداركات لشكر بدهند. » افرادي در گردان بودند كه مي گفتند: « آقامهدي ! ما اين وسائل را از تداركات لشكر نگرفته ايم كه بخواهيم تحويل بدهيم ؛ اينها را ستاد پشتيباني جنگ شهرستان ساوه براي ما فرستاده است و اگر بعداً خودمان احتياج داشته باشيم به اين راحتي نمي توانيم پس بگيريم !» ولي اين شهيد والا مقام در جواب گفت : « اين دستور فرماندهي مي باشد و ما بايد بدون چون و چرا انجام دهيم و براي فصل بعد ، خدا بزرگ است و باز هم مي توان تهيه كرد ؛ فعلاً تكليف ما تحويل دادن وسائل اضافي مي باشد . » همين اطاعت پذيري محض او ، باعث شده بود كه در ميان جمع فرماندهان لشكر ، به عنوان يك نقطه اطمينان به حساب آيد و دورنماي كاري كه به او محول مي شود ، از ابتدا روشن و واضح باشد.
سردار شهيد « مهدي ناصري » از افراد درس خوان و از دانش آموزان ممتاز بودند ، در سال 62 اين شهيد عزيز در رشته كارشناسي ارشد معماري دانشگاه علم و صنعت ايران پذيرفته شد ولي جنگ و دفاع از انقلاب و اسلام را مقدم بر درس خواندن دانست. يكبار به ايشان گفتم : « آقا مهدي ! رشته اي كه شما پذيرفته شده ايد خوب و در سطح بالاست ، بيا و درس را شروع كن !» در جوابم گفت: « بعد از جنگ اگر زنده مانديم مي شود درس خواند ؛ فعلاً حضور در جبهه ها ، واجب تر است. »
حسن چمرلو:
در سال 1364 بود كه گردان ما ماموريت يافت تا در جزاير شمالي « مجنون » مستقر شود ؛ پس از استقرار نيروها در غروب يكي از روزها آمد به پاسگاه سه و گفت : « دشمن جهت شناسائي منطقه ، چند سنگر جلوتر از خاكريزهاي خودش برقرار كرده و احتمال دارد كه بعد از اين آتش زيادي روي پاسگاهها بريزد ، بايد همي امروز اين سنگرها منهدم شود. »
من كه تيربارچي پاسگاه بودم با يك نفر آرپي جي زن ، مامور منهدم كردن آن سنگرها شديم ؛ به شهيد « ناصري » گفتم كه « الان وقت اينكار نيست و ... » ولي وي بر اين كار اصرار ورزيد و گفت كه خودش هم همراه ما خواهد آمد.
چيزي از حركت ما نگذشته بود كه به هدف رسيديم. با شهامتي و رشادتي كه داشت اولين گلوله آرپي جي را زد و اولين سنگر دشمن را منهدم كرد ما نيز در پي او و با روحيه اي كه از رشادت او يافته بوديم به انهدام سنگر دشمن پرداختيم.
بعدها من در « فاو » اسير دشمن شدم و خبري از « آقا مهدي » نداشتم تا اين كه خبر شهادت او را از راديو تلويزيون عراق شنيدم كه اعلام كرد:
« يكي از فرماندهان ارشد ايران به نام « مهدي ناصري » به قتل رسيده است ... » اين اعلان خبر شهادت توسط رسانه هاي عراق به اين مفهوم بود كه « آقا مهدي » يك فرمانده عادي و معمولي نبوده است! .
عباس لشكري:
يك روز پس از عمليات « كربلاي چهار » كه بچه ها به عقب آمده و در مقر « شهيد صادقي » بودند ، به آنجا رسيدم و دقيقاً چيزي كه در مقاتل از عصر عاشورا خوانده بودم درآنجا ديدم ... بسيجي هائي كه بامن دوست بودند ، هر يك به نحوي با شوخي و مزاح مي خواستند مرا از اتفاقي مطلع كنند.
يكي گفت : « امير ، شكلات پيچ شده!» ، يكي گفت :« سلام پدرشهيد!» يكي گفت: « بابا چيزي نشده كه ، خمپاره يا تير مستقيم خورده !»
ناگهان با « آقا مهدي » مواجه شدم ، با توجه به اينكه سعي مي كردم خودم را نبازم ، با او ديدار كردم . او مرا داخل يك چادر برد و بعد از احوالپرسي و صحبت هاي متفرقه ، به من گفت « ناراحت نباش! چيزي نيست ! امير ، مجروح شده و به شيراز منتقل شده است. » آرامش و اطمينان قلبي او باعث شد كه بسياري از بار اندوه اين خبر از دوش من برداشته شود و پذيرش آن براي من سهل و آسان گردد. متقابلاً من هم از او تشكر كردم و در دل ، اعتماد به نفس او را تحسين نمودم.
علي ميرگلوبيات:
در جبهه هاي مختلف با سردار شهيد « مهدي ناصري » بودم و از ميزان شجاعت او ، كم و پيش خبر داشتم ؛اما در عمليات فاو ، باورم شد كه او چقدر شهامت دارد و لياقت فرماندهي مي باشد.
در منطقه فاو ، با چند تن از نيروهاي « گردان ولي عصر » در كميني مستقر بوديم ؛ ساعت حدود ساعت يك بعد از نيمه شب بود كه ديدم « آقا مهدي » آمده و مي گويد كه « مي خواهد جلو بروم ؛ پلي در آن جلو هست كه مي ترسم. »
ما هرچه اصرار كرديم كه «ما هم همراه شما بيائيم وشما تنها نباشيد » گفت: « نمي شود ! من خودم بايد بروم اينكار را انجام بدهم و بيايم. »
و بعد ، همينطور با بچه ها با خنده روئي صحبت مي كرد و خسته نباشيد مي گفت و مي رفت بعد از ساعت 5/1 برگشت پيش ما و گفت كه « از اينطرف هم خيالتان راحت باشد اما هوشيار باشيد! پل را از اينطرف منهدم كرديم كه عراقيها نتوانند به شما حمله كنند. » من اندكي در حركات و رفتار او متعجب ماندم و با خود گفتم : « براستي چند نفر از ما چنين رشادت و استقامت و تعهدي را در خود سراغ داريم؟! » همين خصوصيات بارز ايشان بود كه در ميان نيروها او را محبوب و دوست داشتني كرده بود و هر كسي آرزو مي كرد كه بتواند روزي چون او باشد.
حسين اكبري:
« شهيد ناصري » را بيشتر به نام « آقامهدي » خطاب مي كردند و اين حاكي از صميميت و علاقه خاصي بود كه نيروها نسبت به او داشتند ، « آقا مهدي » بسيار خودماني و متواضع و به قول معروف « خاكي » بود و چنانچه كسي او را قبلاً نديده و نمي شناخت ، وي را از ديگر نيروها تشخيص نمي داد.
به ياد دارم كه براي انجام عمليات « والفجر 8 » از شهرك « بدر » به طرف منطقه حركت كرديم. در بين راه به يكي از مقرهاي لشكر، در ابتداي جاده اهواز – خرمشهر ، رسيديم و براي اقامه نماز مغرب و عشا و صرف شام توقف كرديم. پس از اقامه نماز ، بچه هاي گردان ولي عصر را ديدم كه مرتب و پشت سرهم ، سراغ « آقامهدي » را مي گرفتند پس از مدتي ديدم « آقا مهدي » پيدايش شد ؛ از « آقامهدي » پرسيدند كه « پس كجايي ؟! » گفت: « من تا مشكل بچه ها را حل نمي كردم و مطمئن نمي شدم كه همه شام دارند يا نه ، نمي آمدم . »
عده اي از بچه ها هم كه منتظر بودند تا « آقا مهدي » بيايد و با ايشان شام بخورند ، بسيار خوشحال شده و تبسم و لبخند زيبائي بر لبان و چهره با صفاي آنان نقش بسته بود چرا كه يكبار ديگر محفل باصفايش با حضور « آقامهدي » رونق هميشه خود را مي يافت.
عباس حاجيلو:
بعد از مرحله اول عمليات « كربلاي پنج » جهت تجديد قوا به مقر « شهيد صادقي » كه دركنار رود كارون بوديم رفتيم بعد از چند ساعتي صداي « آقامهدي » را شنيدم كه مرا صدا مي زد.
من سراسيمه از سنگر اجتماع فرماندهي گردان پابرهنه به بيرون آمدم و سريعاً به نزد او رفتم . دستور داد كه « سريع حاضر شويد برويم خط » گفتم : « آقامهدي حالا؟» منظور من اين بود كه تازه از خط برگشته و هنوز هيچ استراحتي نكرده ايم ... « آقامهدي » صبورانه و با لحني خاص در جوابم گفت : « حسيني بودن كه اين حرفها را ندارد ، سريع ، سوار ماشين شو كه برويم ... »
« آقا مهدي » رفت و بلافاصله به سمت خط مقدم ، راهي شديم و به مقر تاكتيكي ل 17 ع رفتيم ، من داخل ماشين ماندم ؛ بعد از چند دقيقه اي برگشت و گفت كه « بايستي خودمان ، اول ب
لینک کپی شد
نظر شما
