کتاب درباره شهيد - متن کتاب "چون کوه با شکوه" - در نيمه‌‌هاي شب

کد خبر: ۱۱۸۱۴۶
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۷:۱۸ - 26July 2008
ساعت از 2 بامداد گذشته بود كه دستي را روي شانه خودم احساس كردم . دست ، مثل هواي بيرون سرد بود . سراسيمه از خواب بيدار شدم و به ساعت نگاه كردم . فكر كردم وقت پست من رسيده و نگهبان قبلي است كه بيدارم كرده تا به سر پست بروم و يا شايد وقت نماز صبح رسيده و براي نماز بيدارم كرده‌اند .
هنوز توي خواب و بيداري بودم كه با لحني آرام و دوست داشتني گفت : «ساعت دو صبحه ،‌ناراحت نشو ،‌مشكلي نيست ،‌اما اينجا منطقه جنگيه ،‌بلند شو و لباست رو بپوش ، دو مرتبه بگير بخواب !»
صدايش را شناختم ،‌بروجردي بود . براي سركشي آمده بود . آن هم به خاطر حمله‌اي كه ضدانقلاب شب پيش كرده بود . ايشان براي اين كه جانب احتياط را از دست ندهد ، شب هنگام سر مي‌زد كه نكند نگهبانها به خواب رفته باشند و ضدانقلاب آنها را غافلگير كند .
از آن پس ، سعي مي‌كردم كه هيچ‌گاه بدون لباس كامل به رختخواب نروم !

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین