مصاحبه - سردار غفاري
چون احتمال ميداديم ما را به كردستان اعزام كنند ، خدمت شهيد بروجردي رفته و از ايشان درخواست سلاح نموديم تا يك برنوي M1 يا مشابه آن به ما بدهد كه اگر به كردستان اعزام شديم ، از آن استفاده كنيم. بعد از اينكه با ما از مشكلات منطقه صحبت كردند ،فرمودند كه هيچ سلاحي حتي برنو هم نداريم كه به شما تحويل دهيم ؛ ماموريت شما كار فرهنگي است و شما فعلاً با نيروهايي كه در اختيار شما به جهت آموزش هستند ،كار خود را ادامه داده و اگر به كردستان اعزام شديد ، وظيفه شما سخنراني و تعيين مواضع جمهوري اسلامي است . خلاصه وظيفهتان كار فرهنگي است و كار با اسلحه و تجهيزات را از شما نميخواهيم.
نكتهاي در مورد صداقت شهيد بروجردي در رابطه با نامهاي كه ايشان به حضرت امام (ره) نوشته بودند ،عرض نمايم . ايشان ضمن اشاره به تحولات عراق عنوان كردند كه به اين موضوع در شوراي امنيت ملي اهميت داده نميشود و صحبتهايي از خيانت بعضي از مسئوولين من جمله رئيس جمهور آن زمان ، بنيصدر كرده و بعد ايشان درخواستي از امام (ره) كرده بودند : «كه اگر امكانات در اختيار من گذاشته شود ، امنيت اين منطقه را تضمين ميكنم و اگر دشمن قصد حمله داشت جلوي تجاوز دشمن را خواهيم گرفت»
مدتي در خدمت ايشان بوديم تا اينكه آخرين برخوردها با ايشان در منطقه سر پل ذهاب بود ، آن زمان شهر در دست دشمن افتاده و ما از قصر شيرين به كرمانشاه برگشته بوديم كه در آنجا خدمت ايشان رسيديم و فرمودند بايد به سمت سر پل ذهاب حركت و شهر را از دست دشمن خارج نمائيد . ايشان به تپهاي كه ما در آنجا مستقر بوديم آمدند. ما بطور كامل نسبت به اينكه عراق از كدام سمت حمله مي نمايد ، توجيه نبوديم كه ايشان ما را نسبت به موقعيت و جهت حمله دشمن آگاه نموده و گفتند كه به شدت مراقب باشيد كه در همانجا از ناحيه دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شدند . ديگر من خدمت ايشان نبودم تا اينكه در زمان محاصره سردشت كه عمليات آزادسازي محورهاي ورودي به شهر از جمله جاده بانه ـ سردشت ، آغاز شد و قرار بر اين بود كه شهيد كاوه ، شهيد قمي و شهيد ناصر كاظمي از سمت بانه به طرف سردشت حركت كرده و ما هم از سمت سردشت به نزديكيهاي پل شكسته كه ماموريتمان بود برويم. خلاصه جاده باز شد و پيشروي كرديم كه البته قرار بود سال قبل پاكسازي جاده انجام شود كه به زمستان برخورد كرد و پاكسازي به سال بعد موكول شد و به نظرم ارديبهشت ماه بود كه جاده باز شد و شهيد بروجردي به همراه ستوني از نظاميان وارد شهر شدند .ما پيش بيني يك سخنراني در نماز جمعه را براي ايشان نموديم. صبح جمعه به شوق اينكه حاجي تشريف ميآوردند ، در آمبولانس به كمك يك بلندگوي دستي شروع به تبليغات نموديم كه ستون نظامي امروز وارد شهر ميگردد و اين شهر از محاصره آزاد ميشود و قبل از نماز جمعه آقاي بروجردي سخنراني ميكنند . تبليغات تا ظهر طول كشيد و جمعيت زيادي از مردم نزديك ظهر به داخل مسجد آمده بودند . قرار بر اين شد كه شهيد بروجردي رضوان الله تعالي عليه براي آنها صحبت نمايد كه تيراندازي بسيار شديدي شروع شد ؛ معلوم نبود كه تيرها از كجا ميآيد و چه كسي تيراندازي ميكند ،خودي است يا دشمن ، فقط از زمين و آسمان گلوله ميباريد ؛ ما هم كه روي سقف آمبولانس نشسته بوديم ، ماشين را پايين برده به پايگاه كشاوزي رفتيم . آنجا يكي از 4 ـ 5 پايگاه استقراري سپاه بود كه آنجا شدت تيراندازي كم بود. وقتي كه ستون وارد شهر شد من به استقبال آنها رفته مشاهده كردم شهيد بروجردي بر روي جيپ ايستادهاند و تيرها از همه طرف نواخته ميشود . در نهايت شهيد بروجردي تشريف آورده گفتند كه برنامه چيست ؟ گفتم تشريف بياوريد داخل مسجد جامع و صحبت نمائيد ، اما وقتيكه داخل مسجد شديم ، ديديم كسي داخل مسجد نمانده وتيراندازي باعث شده كه همه قبل از شروع نماز جمعه فرار كنند كه امام جمعه پير سردشت آخرين نفري بود كه كفشهاي خود را برداشته و از آنجا خارج ميشد ؛من هم خيلي ناراحت شدم كه در آن روز نتوانستيم از شهيد بروجردي براي سخنراني استفاده نمائيم.
نكتهاي كه در مورد ايشان هميشه بياد دارم موضوع نماز ايشان بود. زمانيكه از قم و حوزه علميه به كرمانشاه اعزام شديم و آن زمان هم با تشكيلات سپاه و شهيد بروجردي و اينكه ايشان از بنيانگذاران سپاه است ، خيلي آشنا نبوديم. اما وقتي به كرمانشاه رفتيم هنگام نماز در سالن بزرگ آمفي تئاتر ، شهيد بروجردي با همان اوركتي كه روي دوشش بود وضو گرفته و بعنوان پيش نماز ميايستادند ؛ نماز مخلصانه شهيد بروجردي سبب ميشد كه احساس ملكوتي به ما دست بدهد كه فراموش شدني نيست.
مطلبي را خدمتتان عرض نمايم كه در زمان بازگشايي جاده بانه - سردشت ،پيش از شهادت شهيد طياره كه جا دارد از ايشان هم صحبت شود من به سمت همان پلي ميرفتم كه قرار بود شهيدان كاظمي و كاوه به ما ملحق شوند ؛ در حاليكه روي وانت سيمرغ ايستاده بودم ، برادر شهيد طياره را ديدم كه ايستاده بود و گريه مي كرد ، موضوع را پرسيدم گفتند از صبح تا حالا از برادرم مطلع نيستم ، بنده هم از شهادت ايشان آگاه بودم به برادر شهيد طياره گفتم : بيائيد بالا . ايشان را خدمت شهيد بروجردي برديم.
حاجي با همان چهره ملكوتي و خندان در حال نماز مغرب و عشاء بودند . پيش ايشان رفته گفتم : برادر شهيد طياره خيلي ناراحت هستند ما هم خبر شهادت برادرشان را به ايشان ندادهايم شما چند لحظه با ايشان صحبت كرده وقتي آرام شدند به گونهاي خبر شهادت را بدهيد زيرا جاده باز نيست و ما مجبوريم جنازه را به همراه ايشان با هليكوپتر به عقب برگردانيم. ديدم كه حاجي لبخندي زد و بعد با دستش محاسن خود را كشيد و به برادر شهيد طياره گفت : اينجا بيائيد ؛ در همين حال به خودم گفتم : چه زمينه سازي ميخواهد بكند؟ حاجي به برادر شهيد طياره گفت : همه يك روزي ميميرند. ايشان هم گفت ، بله درست ميفرمائيد بعد حاجي گفتند : برادر شما هم به شهادت رسيده . به همين سادگي.
ايشان مقداري گريه كرد و بعد او را كنار جنازه برديم ، خيلي خوب آرامشش را حفظ نمود در حاليكه با توجه به سن و سال پايين ، انتظار اين موضوع را از ايشان نداشتيم ، نميدانم شهيد بروجردي با ايشان چه كرد كه آرامش پيدا كردند و بالاخره ايشان را با جنازه برادرش به اصفهان فرستاديم.
نكتهاي در مورد صداقت شهيد بروجردي در رابطه با نامهاي كه ايشان به حضرت امام (ره) نوشته بودند ،عرض نمايم . ايشان ضمن اشاره به تحولات عراق عنوان كردند كه به اين موضوع در شوراي امنيت ملي اهميت داده نميشود و صحبتهايي از خيانت بعضي از مسئوولين من جمله رئيس جمهور آن زمان ، بنيصدر كرده و بعد ايشان درخواستي از امام (ره) كرده بودند : «كه اگر امكانات در اختيار من گذاشته شود ، امنيت اين منطقه را تضمين ميكنم و اگر دشمن قصد حمله داشت جلوي تجاوز دشمن را خواهيم گرفت»
مدتي در خدمت ايشان بوديم تا اينكه آخرين برخوردها با ايشان در منطقه سر پل ذهاب بود ، آن زمان شهر در دست دشمن افتاده و ما از قصر شيرين به كرمانشاه برگشته بوديم كه در آنجا خدمت ايشان رسيديم و فرمودند بايد به سمت سر پل ذهاب حركت و شهر را از دست دشمن خارج نمائيد . ايشان به تپهاي كه ما در آنجا مستقر بوديم آمدند. ما بطور كامل نسبت به اينكه عراق از كدام سمت حمله مي نمايد ، توجيه نبوديم كه ايشان ما را نسبت به موقعيت و جهت حمله دشمن آگاه نموده و گفتند كه به شدت مراقب باشيد كه در همانجا از ناحيه دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شدند . ديگر من خدمت ايشان نبودم تا اينكه در زمان محاصره سردشت كه عمليات آزادسازي محورهاي ورودي به شهر از جمله جاده بانه ـ سردشت ، آغاز شد و قرار بر اين بود كه شهيد كاوه ، شهيد قمي و شهيد ناصر كاظمي از سمت بانه به طرف سردشت حركت كرده و ما هم از سمت سردشت به نزديكيهاي پل شكسته كه ماموريتمان بود برويم. خلاصه جاده باز شد و پيشروي كرديم كه البته قرار بود سال قبل پاكسازي جاده انجام شود كه به زمستان برخورد كرد و پاكسازي به سال بعد موكول شد و به نظرم ارديبهشت ماه بود كه جاده باز شد و شهيد بروجردي به همراه ستوني از نظاميان وارد شهر شدند .ما پيش بيني يك سخنراني در نماز جمعه را براي ايشان نموديم. صبح جمعه به شوق اينكه حاجي تشريف ميآوردند ، در آمبولانس به كمك يك بلندگوي دستي شروع به تبليغات نموديم كه ستون نظامي امروز وارد شهر ميگردد و اين شهر از محاصره آزاد ميشود و قبل از نماز جمعه آقاي بروجردي سخنراني ميكنند . تبليغات تا ظهر طول كشيد و جمعيت زيادي از مردم نزديك ظهر به داخل مسجد آمده بودند . قرار بر اين شد كه شهيد بروجردي رضوان الله تعالي عليه براي آنها صحبت نمايد كه تيراندازي بسيار شديدي شروع شد ؛ معلوم نبود كه تيرها از كجا ميآيد و چه كسي تيراندازي ميكند ،خودي است يا دشمن ، فقط از زمين و آسمان گلوله ميباريد ؛ ما هم كه روي سقف آمبولانس نشسته بوديم ، ماشين را پايين برده به پايگاه كشاوزي رفتيم . آنجا يكي از 4 ـ 5 پايگاه استقراري سپاه بود كه آنجا شدت تيراندازي كم بود. وقتي كه ستون وارد شهر شد من به استقبال آنها رفته مشاهده كردم شهيد بروجردي بر روي جيپ ايستادهاند و تيرها از همه طرف نواخته ميشود . در نهايت شهيد بروجردي تشريف آورده گفتند كه برنامه چيست ؟ گفتم تشريف بياوريد داخل مسجد جامع و صحبت نمائيد ، اما وقتيكه داخل مسجد شديم ، ديديم كسي داخل مسجد نمانده وتيراندازي باعث شده كه همه قبل از شروع نماز جمعه فرار كنند كه امام جمعه پير سردشت آخرين نفري بود كه كفشهاي خود را برداشته و از آنجا خارج ميشد ؛من هم خيلي ناراحت شدم كه در آن روز نتوانستيم از شهيد بروجردي براي سخنراني استفاده نمائيم.
نكتهاي كه در مورد ايشان هميشه بياد دارم موضوع نماز ايشان بود. زمانيكه از قم و حوزه علميه به كرمانشاه اعزام شديم و آن زمان هم با تشكيلات سپاه و شهيد بروجردي و اينكه ايشان از بنيانگذاران سپاه است ، خيلي آشنا نبوديم. اما وقتي به كرمانشاه رفتيم هنگام نماز در سالن بزرگ آمفي تئاتر ، شهيد بروجردي با همان اوركتي كه روي دوشش بود وضو گرفته و بعنوان پيش نماز ميايستادند ؛ نماز مخلصانه شهيد بروجردي سبب ميشد كه احساس ملكوتي به ما دست بدهد كه فراموش شدني نيست.
مطلبي را خدمتتان عرض نمايم كه در زمان بازگشايي جاده بانه - سردشت ،پيش از شهادت شهيد طياره كه جا دارد از ايشان هم صحبت شود من به سمت همان پلي ميرفتم كه قرار بود شهيدان كاظمي و كاوه به ما ملحق شوند ؛ در حاليكه روي وانت سيمرغ ايستاده بودم ، برادر شهيد طياره را ديدم كه ايستاده بود و گريه مي كرد ، موضوع را پرسيدم گفتند از صبح تا حالا از برادرم مطلع نيستم ، بنده هم از شهادت ايشان آگاه بودم به برادر شهيد طياره گفتم : بيائيد بالا . ايشان را خدمت شهيد بروجردي برديم.
حاجي با همان چهره ملكوتي و خندان در حال نماز مغرب و عشاء بودند . پيش ايشان رفته گفتم : برادر شهيد طياره خيلي ناراحت هستند ما هم خبر شهادت برادرشان را به ايشان ندادهايم شما چند لحظه با ايشان صحبت كرده وقتي آرام شدند به گونهاي خبر شهادت را بدهيد زيرا جاده باز نيست و ما مجبوريم جنازه را به همراه ايشان با هليكوپتر به عقب برگردانيم. ديدم كه حاجي لبخندي زد و بعد با دستش محاسن خود را كشيد و به برادر شهيد طياره گفت : اينجا بيائيد ؛ در همين حال به خودم گفتم : چه زمينه سازي ميخواهد بكند؟ حاجي به برادر شهيد طياره گفت : همه يك روزي ميميرند. ايشان هم گفت ، بله درست ميفرمائيد بعد حاجي گفتند : برادر شما هم به شهادت رسيده . به همين سادگي.
ايشان مقداري گريه كرد و بعد او را كنار جنازه برديم ، خيلي خوب آرامشش را حفظ نمود در حاليكه با توجه به سن و سال پايين ، انتظار اين موضوع را از ايشان نداشتيم ، نميدانم شهيد بروجردي با ايشان چه كرد كه آرامش پيدا كردند و بالاخره ايشان را با جنازه برادرش به اصفهان فرستاديم.
لینک کپی شد
نظر شما


