جنگ 33 روزه و نظام منطقهاي عربي
به گزارش خبرگزاري فارس، در نشست وزراي خارجه كشورهاي عضو اتحاديه عرب كه در تاريخ 15 ژوئيه 2006 در قاهره تشكيل شد، اين شكاف و اختلاف به صورت رسمي مشخص و مواضع وزيران در سه جهت تقسيم شد: گروه اول شامل مصر، اردن، عربستان، كويت، عراق، امارات، بحرين و رياست فلسطيني جلسه، حزب الله را مسئول تشديد وضعيت و اقدامي ميدانست كه «در زمان نامناسبي » انجام گرفته و ممكن است كل منطقه را به جنگي بزرگ بكشاند. جريان دوم شامل سوريه، لبنان و يمن اقدام حزب الله را مشروع و در چارچوب منشور سازمان ملل متحد ميدانست. اما، جريان سوم كه مغرب، سودان و ليبي را شامل مي شد معتقد بود كه حزب الله در به اسارت گرفتن دو سرباز اسرائيلي جرمي مرتكب نشده است، اما بايد اين كار خود را با دولت لبنان هماهنگ ميكرد. به هر حال ،اجلاس فوقالعاده بدي شوراي وزيران عرب در تاريخ 7 آگوست 2006 يعني نزديك به يك ماه پس از آغاز تجاوز اسرائيل در بيروت تشكيل شد.
اين نوع اختلاف و تاخير در تشكل جلسه جديد كشورهاي عربي براي مشخص كردن موضعشان در مورد موضوعي به اين مهمي، چيز جديدي نبود و قبل از آن نيز در آستانه جنگ آمريكا عليه عراق در سال 2003 اختلاف مشابهي بين كشورهاي عربي رخ داد و به دنبال اين جنگ هم دعوتي براي تشكيل جلسه فوقالعاده سران صورت نگرفت. در حالي كه در سال 2000 در اجلاس سران در قاهره تصويب شده بود كه اجلاس سران به صورت دورهاي برگزار شود. هم چنان كه بيان برخي احتياطهاي رسمي عربي نسبت به پيروزي جنبش حماس در انتخابات مجلس قانونگذاري فوريه 2006 نيز كاملا آشكار بود و برخي دولتهاي عربي مانعاز ديدار نخست وزير فلسطين - كه از جنبش حماس بود - از كشورشان شدند و نسبت به مواضع اروپا و آمريكا كه پس از پيروزي حماس خواستار قطع كمكها به مردم فلسطين شده بود، اعتراض نكردند.
بنابراين، ملاحظه ميشود پراكندگي بين رژيمهاي عربي منطقه، اختلاف مواضع حكومتهاي آنان در خصوص قضيهاي واحد و عدم دستيابي به يك اجماع (يا رسيدن به اجماعي كه خيلي دير حاصل ميشد) در سطح سران، در برابر جنگ اسرائيل عليه لبنان مسالهاي فوقالعاده و غافلگير كننده نبود،بلكه اين جنگ پرده از وضعيت بحراني برداشت كه اين رژيمها دچار آن شده بودند.در سالهاي گذشته، اين اختلافات و شكافها به صورت جزئي و تنها بين محور سوريه؛ عربستان و مصر وجود داشت كه در بررسي مسائل عربي مشترك حداقلها را حفظ كرده بودند؛ از جمله در موضوعاتي مثل مواضع اعراب در خصوص جنگ اسرايئل عليه لبنان در سال 1996 ، موضعگير در قبال كشورهاي همسايه (ايران وتركيه) و تعامل با پرونده فلسطين (مقاومت و تشكيلات خوگردان).
در سال 2005 پس از ترور رفيق حريري و مواضع آشكار مصر و عربستان عليه سوريه و فشار بر اين كشور براي خروج هر چه سريعتر نيروهايش از لبنان، اين محور دچار شكاف بيشتري شد. با افزايش فاصله بين اين كشورهاي عربي، سوريه به تقويت ائتلاف خود با ايران متمايل شد. به همين علت، پس از جنگ اسرائيل عليه لبنان بخشي از اهداف آمريكا تلاش براي دور كردن سوريه از ايران بود و در اين زمينه برخي پيشنهادها مانند حذف نام اين كشور از فهرست كشورهاي حامي تروريسم، ارائه كمكها و فتح باب مذاكره در خصوص بلندي هاي جولان داده شد.
در جريان اين جنگ، نظام منطقهاي عربي فعال نبود و چنان كه گفته شد، وزراي خارجه عرب نزديك به يك ماه پس از حمله اسرائيل به لبنان در تاريخ 7 آگوست 2006 در بيروت جلسه تشكيل دادند. هر چند كميته سه جانبهاي از وزيران عرب تشكل شد تا نظر اعراب را در خصوص شكل نهايي طرح قطعنامه فرانسه و آمريكا - كه در نهايت با عنوان قطعنامه 1701 صادر شد- به شوراي امنيت انتقال دهد، نتيجه و دستاورد موضع اعراب درباره تجاوز اسرائيل و روند تحولات سياسي و نظامي آن بسيار كمتر از چيزي بود كه حاصل شد. علاوه بر اين، قرار بود در نشست وزراي خارجه عرب اجلاس فوقالعاده سران نيز برگزار شود كه تا امروز عملي نشده است.رهبران عرب حتي از حضور در اجلاس سران كشورهاي اسلامي كه در مالزي و به منظور بررسي موضوع تجاوز اسرائيل به لبنان برگزار شد، خودداري كردند.
جنگ اخير كه باعث اختلاف در محور عربستان، مصر و سوريه شد، ثابت كرد كه اين كشورها به سختي ميتوانند رهبري جايگزيني براي نظام منطقهاي عربي تشكيل دهند. در حالي كه برخي تحليلگران در دوره مشخصي چنين انتظاري داشتند،به ويژه پس از آنكه به دنبال توافقنامههاي كمپ ديويد از نقش مصر كاسته شد.
شايان ذكر است كه مثلث عربستان، مصر و سوريه در بسياري از برههها و بحرانهايي كه منطقه عربي درگير آن بوده است - از تجاوز اسرائيل به لبنان در سال 1982 گرفته تا جنگ بين عراق و ايران در سالهاي 1980 تا 1988 و اشغال عراق توسط آمريكا درس ال 2003- نقش محوري نداشته است. البته اين بدان معنا نييست كه اين مثلث در حمايت از سوريه و مقاومت لبنان رد طول دوره اشغال لبنان توسط اسرائيل تا سال 2000، نقش مثبتي نداشته است . با اين حال، به طور قطع، «نظام عربي»در سطح رهبري خلائي را شاهدي بوده است كه جنگ عليه لبنان از حجم و پيچيدگيهاي آن پرده برداشت. براي مثال، كشور قطر در برابر عربستان سعودي موضعگيري و سياستي متفاوت با آن را اتخاذ كرد. رهبران اين كشور به حمايت از مقاومت پرداختند و خواستار حفظ سلاح آن شدند؛ در حالي كه عربستان سعودي در آغاز جنگ، اقدام حزب الله را «ماجراجويي حساب نشده» توصيف كرد .با مقايسهاي بين جايگاه دو كشور قطر و عربستان سعودي، بحران رهبري بين كشورهاي عربي مشخص ميشود.
به نظر ميرسدحتي پس از اين جنگ نيز در وضعيت نظام عربي و خلا موجود در سطح رهبري آن تغييري حاصل نشده است؛ هر چند براي مثلا در سال 2002 در اجلاس سران بيروت با پذيرش طرح سازش با اسرائيل نوعي هماهنگي نسبي ايجاد شد. با اين حال، تلاش براي پر كردن شكافهاي به وجود آمده ادامه دارد، چون همه نگراناند كه اوضاع به قطع كامل روابط منجر شود؛همچنان كه پس از سخنراني مشهور بشار اسد در تاريخ 15 آگوست 2006 نوعي بازگشت به همگرايي در روابط مصر و سوريه حاصل شد.
روي ديگر نظام منطقهاي عربي،وضعيت مردمي و افكار عمومي است كه فراتر از موضع دولتها ، از مقاومت لبنان بر ضد اسرائيل به طور كامل حمايت كرده است. در اكثر پايتختهاي عربي و اسلامي تظاهراتي برپا شد، شعارهايي در حمايت از حزب الله سر داده و تصاوير سيد حسن نصر الله برافراشته شد. بدين ترتيب، امكان ايجاد فضايي براي فتنه انگيزي مذهبي كه برخي قصد داشتند بر خطرناك بودن آن تاكيد كنند، از بين رفت. شايد اين موضع گسترده مرديم بيانگرد تمايل عميق براي پشت سر گذاشتن اساس دائمي شكست و ناكامي در برابر اسرائيل بود كه در طول دهههاي گذشته دولتهاي عربي باعث آن بودهاند و همچنان رسانهها در سطوح سياسي و رواني آن را دنبال مي كنند. پايداري حزب الله در اين جنگ اين تمايل قوي را نزد تمام مردم به حركت درآورد كه در تظاهرات مردمي تجلي يافت. مردم در اين تظاهراتها خواستار شركت در جنگ و مبارزه و به دست آوردن پيروزي بودند. در همين حال، شعارها در انتقاد از دولتهاي عربي افزايش يافت و تظاهر كنندگان آنها را به كوتاهي متهم كردند و از آنها خواستند مواضعي متناسب با آنچه در جنوب لبنان رخ ميدهد، اتخاذ كنند؛از جمله قطع رابطه با اسرائيل،فراخواني سفيران از اسرائيل،بيرون راندن سفراي اسرائيل از كشورهايي كه توافقنامه صلح با اين رژيم امضا كرده بودند،ارسال كمكها به حزب الله و فراهم كردن امكانات براي حضور داوطلبان در ميدان مبارزه .
اين تظاهرات باعث آشفتگي دولتهاي عربي شد و آنها را مجبور كرد تا برخي مواضع خود را در خصوص جنگ اصلاح كنند؛ به ويژه اينكه وقايع ميداني حاكي از شكست تهاجم نظامي اسرائيل و پيروزي مقاومت در پايداري در برابر متجاوزان بود.
آنچه در جريان جنگ 33 روزه رخ داد باعث شد تا خواستههاي مردمي به حركت درآيد و آنها به اين درك برسند كه چگونه ميتوان با اسرائيل برخورد كرد،در برابر ماشين نظامي آن پايداري كرد و اين رژيم را در رسيدن به اهدافش ناكام گذاشت. تحقق اين امر نيازمند كارايي بيشتر رهبران كشورهاي عربي در آينده است كه چنين پتانسيلي در اكثر كشورهاي عربي وجود ندارد. هر چند مقاومت در برابر اسرائيل باعث اين وحدت و حركت قدرتمندانه مردمي شد، احتمال دارد كه در ساير قضاياي عربي چنين وحدتي ايجاد نشود، به ويژه اينكه در داخل، مردم اين كشور ها با دولتهاي مستبد، ظالم و وابسته روبهرو هستند. چنان كه اين تحركات مردمي حتي در جريان جنگ نيز نتوانست به دولتها براي تغيير واقعي رفتارشان فشار بياورد، به گونهاي كه رابطه خود را با اسرائيل قطع يا به قطع روابط اقتصادي و موارد مشابه تهديد كنند. بنابراين، ملاحظه ميشود كه تحركات مردمي و مدني در جريان جنگ نقش مهمي در تاييد مقاومت و رهبر آن ايفا كرد و تاثيرات تبليغاتي، رواني و سياسي مثبتي بر مقاومت داشت. اما در صورتي ميتوان در آينده بر اين نقش تكيه كرد كه نيروهايي بتوانند آن را از يك اقدام خودجوش به عملي سازماندهي شده تبديل كنند؛ هر چند در كوتاه مدت موانع بسياري در برابر آن وجود دارد.
*منبع:فصلنامه مطالعات منطقه اي جهان اسلام
اين نوع اختلاف و تاخير در تشكل جلسه جديد كشورهاي عربي براي مشخص كردن موضعشان در مورد موضوعي به اين مهمي، چيز جديدي نبود و قبل از آن نيز در آستانه جنگ آمريكا عليه عراق در سال 2003 اختلاف مشابهي بين كشورهاي عربي رخ داد و به دنبال اين جنگ هم دعوتي براي تشكيل جلسه فوقالعاده سران صورت نگرفت. در حالي كه در سال 2000 در اجلاس سران در قاهره تصويب شده بود كه اجلاس سران به صورت دورهاي برگزار شود. هم چنان كه بيان برخي احتياطهاي رسمي عربي نسبت به پيروزي جنبش حماس در انتخابات مجلس قانونگذاري فوريه 2006 نيز كاملا آشكار بود و برخي دولتهاي عربي مانعاز ديدار نخست وزير فلسطين - كه از جنبش حماس بود - از كشورشان شدند و نسبت به مواضع اروپا و آمريكا كه پس از پيروزي حماس خواستار قطع كمكها به مردم فلسطين شده بود، اعتراض نكردند.
بنابراين، ملاحظه ميشود پراكندگي بين رژيمهاي عربي منطقه، اختلاف مواضع حكومتهاي آنان در خصوص قضيهاي واحد و عدم دستيابي به يك اجماع (يا رسيدن به اجماعي كه خيلي دير حاصل ميشد) در سطح سران، در برابر جنگ اسرائيل عليه لبنان مسالهاي فوقالعاده و غافلگير كننده نبود،بلكه اين جنگ پرده از وضعيت بحراني برداشت كه اين رژيمها دچار آن شده بودند.در سالهاي گذشته، اين اختلافات و شكافها به صورت جزئي و تنها بين محور سوريه؛ عربستان و مصر وجود داشت كه در بررسي مسائل عربي مشترك حداقلها را حفظ كرده بودند؛ از جمله در موضوعاتي مثل مواضع اعراب در خصوص جنگ اسرايئل عليه لبنان در سال 1996 ، موضعگير در قبال كشورهاي همسايه (ايران وتركيه) و تعامل با پرونده فلسطين (مقاومت و تشكيلات خوگردان).
در سال 2005 پس از ترور رفيق حريري و مواضع آشكار مصر و عربستان عليه سوريه و فشار بر اين كشور براي خروج هر چه سريعتر نيروهايش از لبنان، اين محور دچار شكاف بيشتري شد. با افزايش فاصله بين اين كشورهاي عربي، سوريه به تقويت ائتلاف خود با ايران متمايل شد. به همين علت، پس از جنگ اسرائيل عليه لبنان بخشي از اهداف آمريكا تلاش براي دور كردن سوريه از ايران بود و در اين زمينه برخي پيشنهادها مانند حذف نام اين كشور از فهرست كشورهاي حامي تروريسم، ارائه كمكها و فتح باب مذاكره در خصوص بلندي هاي جولان داده شد.
در جريان اين جنگ، نظام منطقهاي عربي فعال نبود و چنان كه گفته شد، وزراي خارجه عرب نزديك به يك ماه پس از حمله اسرائيل به لبنان در تاريخ 7 آگوست 2006 در بيروت جلسه تشكيل دادند. هر چند كميته سه جانبهاي از وزيران عرب تشكل شد تا نظر اعراب را در خصوص شكل نهايي طرح قطعنامه فرانسه و آمريكا - كه در نهايت با عنوان قطعنامه 1701 صادر شد- به شوراي امنيت انتقال دهد، نتيجه و دستاورد موضع اعراب درباره تجاوز اسرائيل و روند تحولات سياسي و نظامي آن بسيار كمتر از چيزي بود كه حاصل شد. علاوه بر اين، قرار بود در نشست وزراي خارجه عرب اجلاس فوقالعاده سران نيز برگزار شود كه تا امروز عملي نشده است.رهبران عرب حتي از حضور در اجلاس سران كشورهاي اسلامي كه در مالزي و به منظور بررسي موضوع تجاوز اسرائيل به لبنان برگزار شد، خودداري كردند.
جنگ اخير كه باعث اختلاف در محور عربستان، مصر و سوريه شد، ثابت كرد كه اين كشورها به سختي ميتوانند رهبري جايگزيني براي نظام منطقهاي عربي تشكيل دهند. در حالي كه برخي تحليلگران در دوره مشخصي چنين انتظاري داشتند،به ويژه پس از آنكه به دنبال توافقنامههاي كمپ ديويد از نقش مصر كاسته شد.
شايان ذكر است كه مثلث عربستان، مصر و سوريه در بسياري از برههها و بحرانهايي كه منطقه عربي درگير آن بوده است - از تجاوز اسرائيل به لبنان در سال 1982 گرفته تا جنگ بين عراق و ايران در سالهاي 1980 تا 1988 و اشغال عراق توسط آمريكا درس ال 2003- نقش محوري نداشته است. البته اين بدان معنا نييست كه اين مثلث در حمايت از سوريه و مقاومت لبنان رد طول دوره اشغال لبنان توسط اسرائيل تا سال 2000، نقش مثبتي نداشته است . با اين حال، به طور قطع، «نظام عربي»در سطح رهبري خلائي را شاهدي بوده است كه جنگ عليه لبنان از حجم و پيچيدگيهاي آن پرده برداشت. براي مثال، كشور قطر در برابر عربستان سعودي موضعگيري و سياستي متفاوت با آن را اتخاذ كرد. رهبران اين كشور به حمايت از مقاومت پرداختند و خواستار حفظ سلاح آن شدند؛ در حالي كه عربستان سعودي در آغاز جنگ، اقدام حزب الله را «ماجراجويي حساب نشده» توصيف كرد .با مقايسهاي بين جايگاه دو كشور قطر و عربستان سعودي، بحران رهبري بين كشورهاي عربي مشخص ميشود.
به نظر ميرسدحتي پس از اين جنگ نيز در وضعيت نظام عربي و خلا موجود در سطح رهبري آن تغييري حاصل نشده است؛ هر چند براي مثلا در سال 2002 در اجلاس سران بيروت با پذيرش طرح سازش با اسرائيل نوعي هماهنگي نسبي ايجاد شد. با اين حال، تلاش براي پر كردن شكافهاي به وجود آمده ادامه دارد، چون همه نگراناند كه اوضاع به قطع كامل روابط منجر شود؛همچنان كه پس از سخنراني مشهور بشار اسد در تاريخ 15 آگوست 2006 نوعي بازگشت به همگرايي در روابط مصر و سوريه حاصل شد.
روي ديگر نظام منطقهاي عربي،وضعيت مردمي و افكار عمومي است كه فراتر از موضع دولتها ، از مقاومت لبنان بر ضد اسرائيل به طور كامل حمايت كرده است. در اكثر پايتختهاي عربي و اسلامي تظاهراتي برپا شد، شعارهايي در حمايت از حزب الله سر داده و تصاوير سيد حسن نصر الله برافراشته شد. بدين ترتيب، امكان ايجاد فضايي براي فتنه انگيزي مذهبي كه برخي قصد داشتند بر خطرناك بودن آن تاكيد كنند، از بين رفت. شايد اين موضع گسترده مرديم بيانگرد تمايل عميق براي پشت سر گذاشتن اساس دائمي شكست و ناكامي در برابر اسرائيل بود كه در طول دهههاي گذشته دولتهاي عربي باعث آن بودهاند و همچنان رسانهها در سطوح سياسي و رواني آن را دنبال مي كنند. پايداري حزب الله در اين جنگ اين تمايل قوي را نزد تمام مردم به حركت درآورد كه در تظاهرات مردمي تجلي يافت. مردم در اين تظاهراتها خواستار شركت در جنگ و مبارزه و به دست آوردن پيروزي بودند. در همين حال، شعارها در انتقاد از دولتهاي عربي افزايش يافت و تظاهر كنندگان آنها را به كوتاهي متهم كردند و از آنها خواستند مواضعي متناسب با آنچه در جنوب لبنان رخ ميدهد، اتخاذ كنند؛از جمله قطع رابطه با اسرائيل،فراخواني سفيران از اسرائيل،بيرون راندن سفراي اسرائيل از كشورهايي كه توافقنامه صلح با اين رژيم امضا كرده بودند،ارسال كمكها به حزب الله و فراهم كردن امكانات براي حضور داوطلبان در ميدان مبارزه .
اين تظاهرات باعث آشفتگي دولتهاي عربي شد و آنها را مجبور كرد تا برخي مواضع خود را در خصوص جنگ اصلاح كنند؛ به ويژه اينكه وقايع ميداني حاكي از شكست تهاجم نظامي اسرائيل و پيروزي مقاومت در پايداري در برابر متجاوزان بود.
آنچه در جريان جنگ 33 روزه رخ داد باعث شد تا خواستههاي مردمي به حركت درآيد و آنها به اين درك برسند كه چگونه ميتوان با اسرائيل برخورد كرد،در برابر ماشين نظامي آن پايداري كرد و اين رژيم را در رسيدن به اهدافش ناكام گذاشت. تحقق اين امر نيازمند كارايي بيشتر رهبران كشورهاي عربي در آينده است كه چنين پتانسيلي در اكثر كشورهاي عربي وجود ندارد. هر چند مقاومت در برابر اسرائيل باعث اين وحدت و حركت قدرتمندانه مردمي شد، احتمال دارد كه در ساير قضاياي عربي چنين وحدتي ايجاد نشود، به ويژه اينكه در داخل، مردم اين كشور ها با دولتهاي مستبد، ظالم و وابسته روبهرو هستند. چنان كه اين تحركات مردمي حتي در جريان جنگ نيز نتوانست به دولتها براي تغيير واقعي رفتارشان فشار بياورد، به گونهاي كه رابطه خود را با اسرائيل قطع يا به قطع روابط اقتصادي و موارد مشابه تهديد كنند. بنابراين، ملاحظه ميشود كه تحركات مردمي و مدني در جريان جنگ نقش مهمي در تاييد مقاومت و رهبر آن ايفا كرد و تاثيرات تبليغاتي، رواني و سياسي مثبتي بر مقاومت داشت. اما در صورتي ميتوان در آينده بر اين نقش تكيه كرد كه نيروهايي بتوانند آن را از يك اقدام خودجوش به عملي سازماندهي شده تبديل كنند؛ هر چند در كوتاه مدت موانع بسياري در برابر آن وجود دارد.
*منبع:فصلنامه مطالعات منطقه اي جهان اسلام
لینک کپی شد
نظر شما
