ويژگيهاي اخلاقي شخصيتي - خاطره از كظم غيظ شهيد
سپاه يك نفر دوشكاچي را درست در مقابل در آن خانه مامور كرد كه روبروي آن در بايستد و هر كس كه از در بيرون آمد ، با تير بزند .
دوشكاچي تعجب كرد و گفت : «يعني حاجي رو هم بزنم ؟ براي چي ؟»
گفتند : «براي اين كه اگه قراره بروجردي شهيد بشه ، بذار در اينجا شهيد بشه . حداقلش نميذاريم كسي از اونها هم جون سالم به در ببره !»
دوشكاچي ، در حالي كه چهار چشمي در را ميپاييد ، ناگهان كسي را ديد كه دارد از در خانه بيرون ميآيد . با ديدن او ناگهان دستهايش بيحس شد و نتوانست انگشت خود را روي ماشه بگذارد و آن را فشار بدهد . هاج و واج به دري كه او آمده بود ، خيره شد.
چند دقيقه به همان حال ماند . همسنگران او متوجه شدند كه يكي از در خارج شده ، اما صدايي از دوشكا برنخاست . به طرف دوشكا رفتند . دوشكاچي پشت دوشكا بود ، در حالي كه حس و حركت خود را از دست داده بود و منتظر بود تا يكي كمكش كند .
بچهها كه سر رسيدند ، او چند لحظه بعد به خود آمد . علتش را پرسيدند ، او گفت : «چشمانم به اون در بود كه ناگهان متوجه شدم يك نفر ميآد بيرون ، خواستم شليك كنم كه ديدم بروجرديه . با ديدن حاجي دستهام خشك شد . مغرم از كار افتاد و از حركت واموند .»
بروجردي كه به جمع آنان پيوست ، دوشكاچي به خود آمد . خواست به طرف خانه شليك كند كه بروجردي به او اجازه نداد ؛ زيرا در اثر صحبتهاي بروجردي ، آنها ميآمدند كه خود را تسليم كنند !
دوشكاچي تعجب كرد و گفت : «يعني حاجي رو هم بزنم ؟ براي چي ؟»
گفتند : «براي اين كه اگه قراره بروجردي شهيد بشه ، بذار در اينجا شهيد بشه . حداقلش نميذاريم كسي از اونها هم جون سالم به در ببره !»
دوشكاچي ، در حالي كه چهار چشمي در را ميپاييد ، ناگهان كسي را ديد كه دارد از در خانه بيرون ميآيد . با ديدن او ناگهان دستهايش بيحس شد و نتوانست انگشت خود را روي ماشه بگذارد و آن را فشار بدهد . هاج و واج به دري كه او آمده بود ، خيره شد.
چند دقيقه به همان حال ماند . همسنگران او متوجه شدند كه يكي از در خارج شده ، اما صدايي از دوشكا برنخاست . به طرف دوشكا رفتند . دوشكاچي پشت دوشكا بود ، در حالي كه حس و حركت خود را از دست داده بود و منتظر بود تا يكي كمكش كند .
بچهها كه سر رسيدند ، او چند لحظه بعد به خود آمد . علتش را پرسيدند ، او گفت : «چشمانم به اون در بود كه ناگهان متوجه شدم يك نفر ميآد بيرون ، خواستم شليك كنم كه ديدم بروجرديه . با ديدن حاجي دستهام خشك شد . مغرم از كار افتاد و از حركت واموند .»
بروجردي كه به جمع آنان پيوست ، دوشكاچي به خود آمد . خواست به طرف خانه شليك كند كه بروجردي به او اجازه نداد ؛ زيرا در اثر صحبتهاي بروجردي ، آنها ميآمدند كه خود را تسليم كنند !
لینک کپی شد
نظر شما
