اگر گرسنه بمانم …/" آسمان غرنبه " - بخش اول
« خانم زوارهاي ، مادر شهيد ستاري »
وقتي منصور ، سه چهار ساله بود ، از رعد و برق خيلي ميترسيد . هميشه به او ميگفتم :
پسرم ! « آسمان غرنبه » که چيزي نيست و با تو کاري ندارد .
اما منصور ، حرفم را باور نميکرد و ميگفت :
نه ، اين آسمان غرنبه آدم را ميبرد .
به همين خاطر هر وقت هوا ابري ميشد ، از ترس رعد و برق هرجا بود ، خودش را سريع به خانه ميرساند و يا اگر پيش پدرش بود ، زير عباي او پنهان ميشد .
در يکي از روزها که پدرش در خانه نبود ، آسمان به سرعت ابري شد و هر لحظه احتمال ميرفت که باران بگيرد . ديدم منصور در خانه نيست . سريع به بيرون رفتم تا اگر صداي رعد و برق آمد ، منصور نترسد . در همين حين ، صداي رعد و برق شديدي در هوا پيچيد . منصور را ديدم که از ترس پا به فرار گذاشته . تا مرا ديد ، سريع خودش را به من رساند و گفت :
مادر منو پنهان کن ! آسمان غرنبه آمده .
زير چادرم پنهانش کردم . بعد که کمي آرام گرفت ، با عصبانيت پرسيد :
مادر ! بابا کجاست ؟
گفتم :
رفته تهران .
بعد از کمي مکث گفت :
هر وقت آسمان غرنبه نيست بابا هست ، وقتي آسمان غرنبه مياد ، بابا ميره تهران ."
استادش چنين ميگويد
« حسين بوبهرژ ، معلم شهيد ستاري »
شهيد ستاري کلاس اول دبستان را در ده ولي آباد و در مدرسهاي محقر و کوچک که توسط پدر ايشان بنا شده بود آغاز کرد .
پس از گذشت چند سال تعداد دانش آموزان زياد شدند و ما با کمبود کلاس مواجه شديم . با توجه به همجوار بودن مدرسه با خانه پدري شهيد ستاري ، از پدر ايشان خواستم مقداري از انتهاي صحن حياط خانهشان را به مدرسه اختصاص دهد . با کمال ميل پذيرفت و ما مدرسه را وسعت داديم .
در طول مدت شش سال که افتخار معلمي شهيد ستاري را داشتم خصوصيتهاي بارزي را در ايشان مشاهده کردم .
وي در فن نگارش قلم بسيار خوبي داشت . انشاهايي که مينوشت واقعاً نمونه بود . من براي نگارش فقط فرمول را مي گفتم ، ولي او دقيقاً آن را اجرا ميکرد .
منصور بسيار امين بود . روزي به او گفتم :
منصور جان ! امروز زحمت بکش دفتر کلاس را ببر خانه بررسي کن . ببين شاگرد اول کيست تا هفته آينده او مبصر کلاس باشد .
با وجود اينکه ممکن بود خودش شاگرد اول باشد ، ولي طوري محاسبه ميکرد که شاگرد دوم محسوب شود ، تا يک وقت کوچکترين حقي از کسي ضايع نشود .
شهيد ستاري روحيهاي داشت که نميتوانست ببيند دانش آموزي از نظر درسي ضعيف است . تلاش ميکرد به هر ترتيبي که شده به او کمک کند . لذا از من اجازه ميگرفت و ميگفت :
ميشود امروز بروم دو ساعت با فلاني املا و يا رياضي کار کنم تا او هم به ما برسد ؟
روي همين اصل هميشه شاگرد اولهاي منطقه ورامين از مدرسه ما بودند .
او از همان دوران طفوليت علاقه زيادي به اقامه نماز داشت و هنگام نماز به مسجدي که پايين امامزاده ابراهيم است ، ميرفت . قرآن را نيز زودتر از همه بچههاي ديگر آموخت و خيلي خوب آن را قرائت ميکرد ."
نماز يادم داد
« فخري ستاري ، خواهر شهيد ستاري »
فصل زمستان بود . روزي منصور از مدرسه برگشت و پس از نوشتن درس و مشق و رسيدگي به گاوها و گوسفندها ، نزد من آمد و گفت :
خواهر ! ميخواهي نماز يادت بدهم ؟
گفتم :
هر چه تو بگويي .
آن موقع من هشت سال داشتم و منصور ، ده ساله بود . او رفت وضو گرفت و آمد و به من گفت :
بنشين کنار کرسي و فقط به لبهاي من نگاه کن ! با من تکرار نکن و سؤال هم نکن . فقط خوب گوش بده . اگر آدم چيزي را خوب گوش بدهد ، ياد ميگيرد .
از نماز دو رکعتي شروع کرد و يادم داد تا اينکه پس از ده روز تمام نمازهاي يوميه را به من آموخت . بعدها فهميدم که او ميخواسته مرا براي دوران تکليف آماده نمايد . زيرا من پدر نداشتم و ايشان خودشان را در اين مورد مسئول ميدانستند ."
اگر بگويم ، دعوا نميکني ؟
« ناصر ستاري ، برادر بزرگ شهيد ستاري »
يک روز تعطيل که منصور به مدرسه نرفته بود . به او گفتم : « امروز گاوها را پشت باغ ببر بگذار بچرند . » خودم نيز به باغچه پايين ده رفتم تا مقداري علوفه بچينم تا اينکه اگر فردا به صحرا رفتيم ، گاوها در اصطبل گرسنه نمانند .
از باغچه که برگشتم ، ديدم منصور هنوز نرفته و شلوارش به آرد آغشته شده است . آن زمان به دليل رايج نبودن پول ، براي خريد مايحتاجمان آرد يا گندم به فروشنده ميداديم . گفتم :
منصور ! اگر چيزي ميخواستي بخري ، به جاي آرد ، گندم ميدادي . حالا بگو ببينم چي خريدي ؟
جواب نداد . چند بار سؤالم را تکرار کردم ، ولي بي نتيجه بود .
در آن زمان ، منصور کلاس پنجم ابتدايي بود . مدرسهاي که در آن درس ميخواند ، نزديک خانه بود ، ظهرها براي خوردن ناهار به خانه ميآمد و دوباره به مدرسه بازميگشت . يکي دو روز از جريان آرد بردن منصور گذشته بود که او براي ناهار به خانه آمد ؛ اما بلافاصله به مدرسه برگشت . هنگامي که مادرم سفره را پهن کرد ، ديدم يکي از نانهاي درون سفره کم شده است . فهميدم کار منصور است لحظهاي بعد منصور برگشت و آهسته سر سفره نشست . طوري وانمود ميکرد که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است . پيش دستي کردم و گفتم :
منصور ! نان را کجا بردي ؟
گفت :
کدام نان ؟
گفتم :
همان که چند لحظه پيش آمدي و از سر سفره برداشتي .
منصور که فکر ميکرد من از کاري که او انجام داده با خبرم ، از روي ناچاري گفت :
اگر بگويم دعوايم نميکني ؟
گفتم :
نه ، بگو !
گفت :
يکي از همکلاسيهايم سر کلاس دلش را گرفته بود و گريه ميکرد . پرسيدم : « چي شده ؟ » گفت : « دو روز است که نان نداريم . » من هم نان را بردم به او دادم .
با توجه به اينکه در آن سال برداشت گندم در ده ما بسيار کم بود ، خانوادة خودمان هم از نظر آرد و نان در تنگنا بود ، ولي چون کار منصور خدا پسندانه بود چيزي به او نگفتم . بعدها که سر صحبت باز شد ، فهميدم ، منصور ، آردي را هم که برداشته بود ، به يکي از همکلاسيهايش که وضع مالي خوبي نداشتند ، داده بود ."
کار سخت ، مزد کم !
« جواد رمضان دوستي ، همکلاسي شهيد ستاري »
من ، از دوران کودکي تا کلاس سوم دبيرستان با شهيد ستاري همبازي و همکلاسي بودم . او از وقتهاي آزادي که داشت به بهترين نحو استفاده ميکرد . يادم است ، در سن پانزده سالگي پس از تعطيل شدن مدارس به من گفت :
ميآيي با هم سر کار برويم ؟
در آن زمان ، نزديک روستاي ما کارخانهاي بود به نام « ايتاليران » و متصديان آن ايتاليايي بودند . اين کارخانه آجر سفال توليد ميکرد و اکثر کارگرانش از مردم اهالي بودند . من ، ابتدا پذيرفتم و هر روز به همراه منصور به آن کارخانه ميرفتيم . سر کارگر کارخانه با بيرحمي تمام ، استثمارمان ميکرد و از صبح تا شب از ما کار ميکشيد و روزانه شش تومان به ما مزد ميداد .
پس از چند روز ، دستهايمان در اثر تماس با سفال ترک خورد . چنان که در حين کار ، خون از آن جاري مي شد . مجبور بوديم براي اينکه درد دستمان تسکين يابد و فردا بتوانيم به کار ادامه بدهيم ، شبها با وازلين دستانمان را چرب کنيم و با پارچه ببنديم .
من از اين وضع خسته شده بودم و توانم را از دست دادم و ادامة کار برايم غير ممکن شد . ولي منصور با توجه به اينکه نحيف و رنجور شده بود مصمم و استوار کار را تا پايان تعطيلات ادامه داد .
او هيچ گاه تمام پولي را که در اين مدت سه ماه پس انداز کرده بود به تنهايي خرج نميکرد ؛ بلکه بخشي از آن را براي بچههاي بيبضاعت کيف و کفش و لوازم التحرير ميخريد و پنهاني به آنان ميداد ."
بدوزي ، نو ميشود
« ناصر ستاري ، برادر شهيد ستاري »
سال نو آغاز شده بود و هنوز نتوانسته بوديم براي منصور يک جفت کفش نو بخريم . با اينکه چند روز از سال نو ميگذشت ، اما او همان کفشهاي کهنه سال گذشتهاش را ميپوشيد .
يک روز ، حدود ده من گندم ( 30 کيلوگرم ) بردم و فروختم و با پول آن يک جفت کتاني برايش خريدم . منصور کتاني را براي مدرسه ميپوشيد و بعد از اينکه برميگشت ، بلافاصله از پا در ميآورد و کفشهاي کهنهاش را پا ميکرد و به صحرا ميرفت . بعد از ده پانزده روز ، مادرم متوجه شد که کتاني منصور نيست . به من گفت :
ناصر ! گمان ميکنم کتاني منصور را دزديدهاند .
گفتم :
فکر نميکنم .
مادرم گفت :
احتمالش زياده ، حتماً با کتاني رفته صحرا و سرش گرم کتاب خواندن بوده کسي کتاني را از پايش در آورده .
گفتم :
مادر ! درسته که منصور همه حواسش به درسه ، ولي نه اينقدر که کفش را از پايش در بياورند !
گفت :
منصور وقتي به درس خواندن مشغوله ، حواسش به هيچ چيز نيست . مگر اينکه شب بشه و چشمش کتاب را نبيند . مگر نديدي چند بار گاوها را به چرا برد و دم غروب خودشان به خانه آمدند .
در همين حين منصور به خانه برگشت و من به او گفتم :
منصور کتانيات کجاست ؟
اشاره به کفشهاي کهنهاش کرد و گفت :
اينجاست .
گفتم :
منظور کتاني است که تازه خريده بودم ؟
گفت :
يکي از همکلاسيهايم ميخواست مهماني برود ، دادم به او .
دو سه روز گذشت . باز کفش کهنه به پايش بود . پرسيدم :
منصور اين دوستت از مهماني نيامد ؟
گفت :
داداش ! من با دوستم شريک شدهام . يک هفته کتاني را او ميپوشد يک هفته من .
مادرم با لحن ملايمتري پرسيد :
پسرم ! چرا نميگويي کفشهايت را چه کردهاي ؟ اگر دزديدهاند ، خب راستش را بگو ! منصور پاسخ داد :
اگر راستش را بگويم ، دعوا نميکنيد ؟
گفتم :
نه ، بگو !
گفت :
بچه يکي از اقوام دوستم از تهران آمده منزلشان مهماني . به او گفته که تو دهاتي هستي و کفشهايت پاره است . من با تو دوست نميشوم . ديدم خيلي ناراحت است ، کفشم را دادم تا پيش آن فاميلشان خجالت نکشد .
من کمي ناراحت شدم ، ولي مادرم گفت :
کاري نداشته باش ! مثل پدر خدا بيامرزش ، هر چه داشته باشد ، به اين و آن بذل و بخشش ميکند .
سپس رو کرد به منصور و گفت :
آخه پسرم کفشهاي خودت هم که پاره است !
منصور با خنده گفت :
اگر بدوزي نو ميشود .
او هم از سر ناچاري کفشهاي کهنه منصور را دوخت و تا دو سه ماه که کفش تازة ديگري برايش خريدم ، از آن استفاده ميکرد ."
اگر گرسنه بمانم …
« ناصر ستاري ، برادر شهيد ستاري »
در ده ولي آباد پير مرد شير فروشي بود که روزانه از اهالي شير ميگرفت و به شهر ميبرد و ميفروخت . از شهر که باز ميگشت اهالي روستا به خانهاش ميرفتند و پول شير را ميگرفتند . در آن زمان ، پولي که از بابت فروش شير ميگرفتيم ، روزانه پانزده ريال ميشد . ما به منصور که در روستاي « پوينک » درس ميخواند ، روزانه پانزده ريال پول تو جيبي ميداديم . لذا به او گفتيم : هر صبح که ميخواهد به مدرسه برود سري به خانةپير مرد شير فروش که در مسير مدرسه قرار داشت ، بزند و پول شير را براي خودش بگيرد . منصور ظاهراً حرف مادرم را قبول کرد و ما ديگر روزانه به منصور پول نميداديم .
مدتي گذشت تا اينکه يک روز پير مرد شير فروش به در خانه ما آمد و گفت :
آن قدر نيامديد تا من پيرمرد را کشانديد اين جا .
گفتم :
موضوع چيه ؟
گفت :
مدتي است سراغ پولتان نيامدهايد . من که گفته بودم روزانه بياييد پولتان را بگيريد . پيرمرد ، اين را گفت و مقداري پول به ما داد و رفت . موقع رفتن باز سفارش کرد که حتماً هر روز پول شير را از او بگيريم .
پيش مادر رفت و پول را به او نشان دادم و گفتم :
مثل اينکه منصور سراغ شير فروش نرفته تا پول شير را بگيرد .
مادرم متعجب شد و گفت :
پس اين مدت که به او پول نميداديم ، چکار ميکرده ؟
مادرم از اين کار منصور ناراحت شد . هنگامي که از مدرسه برگشت با ناراحتي از او پرسيد :
چرا نرفتي پول شير را بگيري ؟
منصور ابتدا چيزي نگفت . اما وقتي مادرم دوباره از او سؤال کرد ، گفت :
چطور بروم بگويم ؛ شما به ما بدهکاريد . شايد نداشته باشد .
مادرم گفت :
بابا! ما که از او قرض نميگيريم . پول خودمان است . خودش گفته هر روز بياييد و پولتان را بگيريد .
منصور گفت :
اگر هر روز هم گرسنه بمانم . من نميتوانم در خانه مردم بروم و از آنها چيزي بخواهم ."
9لباس شيک يا کتاب ؟
« ناصر ستاري ، برادر شهيد ستاري »
منصور ، نه ساله بود که پدرمان را از دست داديم . من شانزده سال داشتم و تقريباً سرپرست او به حساب ميآمدم .
سالي که منصور ميبايست به دبيرستان برود ، مادرم مقداري پول به من داد و گفت : « برو تهران براي منصور کتاب و لباس بخر ! »
براي اينکه لباس اندازة تنش باشد ، منصور را همراه خودم به تهران بردم . ابتدا براي خريد کتاب و لوازم التحرير به پارک شهر ، که در آن زمان مرکز خريد و فروش کتابهاي دست دوم بود ، رفتيم .
منصور در مسيرمان هر جا که کتابفروشي ميديد ، مي ايستاد و محو تماشاي کتابها ميشد . تا اينکه در جلو يکي از کتابفروشيها با اصرار زياد از من خواست ، کتابي را که جزو کتابهاي درسياش نبود ، بخرم . کتاب را خريدم ؛ اما هنوز مقداري راه نرفته بوديم که دوباره چشمش به کتاب ديگر افتاد که فکر ميکنم ، راهنماي انگليسي نام داشت .
گفت :
اين کتاب را بخريم .
گفتم :
منصور ! ما بايد کفش ، لباس ، و کتابهاي درسي بخريم ، نه چيزهاي ديگر.
گفت :
اين هم به درد درسم ميخورد .
به ناچار از فروشنده قيمت کتاب را پرسيدم . او هم قيمتي گفت که اگر ميخريدم ، پول زيادي براي خريد لباس و کفش باقي نميماند .
هر چقدر چانه زدم که اندکي تخفيف دهد ، اثر نکرد . لذا به منصور گفتم :
منصور جان ! پولمان کم است . اگر اين کتاب را بخرم ، پولي براي کفش و لباس نميماند .
گفت :
کفش نميخواهم .
بالاخره با اصرار و پافشاري منصور ، کتاب را خريدم و به او گفتم :
حالا براي کفش و لباست چکار کنيم ؟
در جوابم گفت :
هيچي ، کتابها را که دست دوم خريديم ، کفش و لباس را هم دست دوم ميخريم !
غير از اين هم کار ديگري نميتوانستيم بکنيم . لذا به خيابان مولوي و بازار سيد اسماعيل رفتيم . در آنجا بود که منصور ، چشمش به يک کفش دست دوم افتاد و گفت :
همين را برايم بخر .
گفتم :
حالا برويم ، شايد کفش بهتري پيدا کرديم .
ولي او گفت :
نه ، همين خوب است .
باز هم با اصرار منصور کفش را خريدم و چون براي لباس پول زيادي نمانده بود ، يک دست لباس معمولي و ارزان قيمت هم خريديم و به ولي آباد برگشتيم .
به خانه که رسيديم ، مادر ، با ديدن کفش و لباس منصور ، ناراحت شد و شروع کرد به غرولند کردن که : « اين چه لباس و کفشي است که براي اين بچه خريدهاي ؟ » گفتم : « مادر ! آقا منصور ! به جاي لباس شيک ، هر چه بخواهي کتاب خريده . شما خودتان را ناراحت نکنيد ! »"
10مطمئن بودم شخص مهمي خواهد شد
« سيد محمد صدري ، دبير شهيد ستاري »
آن شهيد ، از سال 1340 تا 1343 در دبيرستان « پوينک » ، هفت کيلومتري روستاي ولي آباد تحصيل ميکردند و من دبير زبان ايشان بودم .
گرچه از آن زمان سالهاي زيادي ميگذرد ؛ اما به ياد دارم که در طول سال تحصيلي ، بخصوص در سرماي سخت زمستان که سطح جاده از گل و لاي چسبنده پوشيده ميشد ، ايشان با پاي پياده فاصله ولي آباد تا مدرسه را طي ميکرد .
در ماههاي مبارک رمضان با توجه به اينکه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، تمام ماه را روزه ميگرفت و چون مجبور بود براي رسيدن به مدرسه ، قبل از اذان صبح از خانه خارج شود ، هميشه يک جانماز کوچک در جيبش داشت که در بين راه نمازش را ميخواند .
ايشان از نظر فراگيري دروس ، بسيار قوي و با هوش بود . من هر درس از انگليسي را که ميدادم ، آن را کاملاً حفظ ميکرد . به طوري که در آخر سال ، تمام کتاب انگليسي را از حفظ ميدانست . اين موضوع براي من شگفت آور بود و مرتب او را تشويق ميکردم . همين امر باعث شده بود رابطة استاد و شاگردي ما به يک رابطة دوستانه مبدل شود .
من يکي از دلايل موفقيت ايشان را علاقه زيادش به زبان انگليسي ميدانم و زماني که مطلع شدم به نيروي هوايي رفتهاند ، با توجه به تواناييهايي که در ايشان سراغ داشتم به دوستانم گفتم :
ايشان حتماً به درجات بالا خواهند رسيد و شخص مهمي خواهند شد .
اما باورم نميشد روزي بيايد که من زنده باشم و شاگرد خوب و مهربانم در خاک آرميده باشد . روحش شاد !"
دانشکده تا فرماندهي
آرزويي که به حقيقت پيوست
« تيمسار غلامرضا آقاخاني »
من با شهيد ستاري در دانشکده افسري تحصيل ميکردم . ايشان با وجود اينکه يک سال از من جلوتر بودند ، اما رابطه نزديک و خوبي با هم داشتيم .
به ياد دارم ، روزي از طرف مجله ماهنامه ارتش آمده بودند و از دانشجويان سال دوم و سوم سؤال ميکردند ، سؤالاتي از اين قبيل که چرا به ارتش آمدهايد ؟ در آينده چه شغلي را ميخواهيد در ارتش داشته باشيد ؟ و يا هدفتان از رسيدن به اين شغل چيست ؟
هر کدام از بچهها چيزي ميگفتند ، آن زمان در دانشکده جوي حاکم بود که اکثر بچهها ميخواستند رسته پياده را انتخاب کنند و به آن « عروس جبهههاي نبرد » ميگفتند . ولي شهيد ستاري در پاسخ آن سؤال کننده گفتند :
من ميخواهم فرمانده نيروي هوايي بشوم !
وقتي گزارشگر علت و انگيزه را از ايشان پرسيد ، دقيقاً اين جمله را فرمودند :
اقتدار هر مملکتي در ارتش آن است ، و اقتدار هر ارتشي در نيروي هوايي آن .
گزارشگر پرسيد :
اگر شما فرمانده نيروي هوايي بشويد چه خواهيد کرد ؟
ايشان جواب دادند :
نيروي هوايي قدرتمندي را ميسازم که هواپيماهايش در داخل مملکت ساخته شود .
تيمسار ستاري ، اين حرفها را زماني ميزدند که نوزده سال بيش نداشتند و اصلاً معلوم نبود که به کدام يک از نيروهاي سه گانة ارتش فرستاده خواهند شد . پس از پايان دورةدانشکده افسري ، من و ايشان به نيروي هوايي منتقل شديم .
هفده سال از آن دوران گذشت و سرانجام شهيد ستاري به سبب لياقتها و رشادتهايي که در دوران جنگ از خود نشان دادند به فرماندهي نيروي هوايي منصوب شدند .
ايشان تعدادي از بچههاي دوران دانشکده را که ميشناختند ، احضار کردند و دقيقاً به همان خاطرهاي که من نقل کردم اشاره فرمودند و گفتند :
به خودم قول دادهام نيروي هوايي مقتدري در ايران داشته باشيم . روزهاي سخت جنگ است و ما بايد به نحوي تلاش کنيم که ملت قهرمان ايران حضور ما را در صحنههاي نبرد ببينند و دلگرم شوند . بايد بجنبيم ، فرصت کوتاه است .
از خصوصيات تيمسار اين بود که در انجام کارها و پروژهها مرتب ميگفتند :
فرصت کم است ، وقت نداريم .
اين براي من يک معما شده بود تا اينکه ايشان به درجه رفيع شهادت نايل آمدند . تازه فهميدم ، شايد منظور از اينکه وقت نداريم و فرصت کم است اين باشد که او ميدانسته عمر پربارش بيش از چهل و شش بهار نخواهد داشت .
به همين دليل ، عجله زيادي در انجام پروژههايي که شروع ميکرد ، داشت ."
يک فکر بکر
« سرهنگ نصرالله پناهي »
در زمستان سال 1349 ، من و شهيد ستاري در ايستگاه رادار همدان ( سوباشي ) خدمت ميکرديم . در يک روز سرد که برف زيادي باريده بود و جاده کوهستاني و صعب العبور همدان سوباشي را پوشانده بود ، ميبايست با تعدادي از پرسنل به سمت ايستگاه ميرفتيم تا شيفت قبل را که 24 ساعت در قلة کوه انجام وظيفه کرده بودند ، تعويض کنيم .
اتوبوس از پايگاه به راه افتاد ؛ اما با وجود برف زياد که سطح جاده را پوشانده بود و مه غليظي که ديد را کم ميکرد ، راننده نميتوانست راه را درست تشخيص دهد . بنابراين از ما تقاضا کرد، اگر ممکن است ، دو سه نفر پياده شوند و جلو اتوبوس راه بروند تا او مسير را گم نکند .
من با ستوان ستاري و يک نفر ديگر ، داوطلب شديم و به راه افتاديم . از ميان جاده ميرفتيم و اتوبوس آهسته پشت سر ما ميآمد .
حدود ده دقيقه در آن شرايط سخت با پاي پياده رفتيم ، ولي اتوبوس قادر نبود جلوتر برود . شهيد ستاري پيشنهاد کردند :
در اين شرايط بهتر است به پايگاه برگرديم .
همه قبول کردند ، چون چارهاي جز اين نبود . ولي جاده آن قدر باريک بود که اتوبوس نمي توانست دور بزند . مانده بوديم چه کنيم . شهيد ستاري فکري کردند و گفتند :
همگي پياده شويم و اتوبوس را در جا با دست ، از دو طرف مخالف بچرخانيم .
اين کار را کرديم و به سبب اينکه جاده برف بود و لغزنده ، به راحتي اتوبوس سروته شد . سوار شديم و در بين راه ، همگي به فکر بکر ايشان که باعث شد از آن وضعيت نجات پيدا کنيم ، آفرين گفتيم !"
آرم کلاه
« سرهنگ نصرالله پناهي »
در پايگاه هوايي همدان ، زماني که ستاري ستوان دوم بودند ، با ايشان هم خدمت بودم . يک روز که صبحگاه عمومي بود ، پس از اجراي مراسم ، فرمانده پايگاه اعلام کرد ، ميخواهد از وضع ظاهري پرسنل بازديد کند .
من و ستاري کنار هم در صف ايستاده بوديم . آهسته به او گفتم :
نيمه « بالک » آرم کلاهم کنده شده است . خدا کند ايراد نگيرد .
ايشان نيم نگاهي به کلاهم انداخت و گفت :
-شبيه تيمسارها شدهاي ؟
فرماندهي پايگاه آدم بسيار سختگيري بود . پرسنل را يک به يک بازديد کرد تا اينکه به من رسيد . نگاهي به کلاهم انداخت و گفت :
مثل اينکه اين ستوان يک نيمچه تيمسار شده است !
سپس رو کرد به افسري که کنارش ايستاده بود و گفت :
اسم اين را يادداشت کنيد ! ظرف 24 ساعت آرم کلاهش را بايد عوض کند ، در غير اينصورت يک هفته بازداشت ميشود .
بازديد که تمام شد ، ستاري به من گفت :
چکار ميخواهي بکني ؟
گفتم :
نميدانم ، در پايگاه که آرم وجود ندارد ، بايد به تهران بروم .
ايشان گفت :
بعد از ظهر بيا منزل ما ، خودم برايت درست ميکنم .
عصر همان روز نااميدانه به منزلشان رفتم . او نيمة بالک آرم را کند و سپس مقداري رنگ سفيد را با رنگ ديگري مخلوط کرد و بالکهاي آرم را طوري رنگ آميزي کرد که هيچ کس متوجه غير واقعي بودن آن نميشد . من هنوز آن آرم را از ايشان به يادگار نگه داشتهام ."
