ويژگيهاي اخلاقي شخصيتي - چه مهربان بود
وقتي قضيه را براي او تعريف ميكردم ، با اين كه بسيار شكسته و گاه نامفهوم حرف ميزدم ، او آنچنان با علاقه به حرفهايم گوش ميداد كه من احساس بزرگي و غرور ميكردم و وقتي كه از ادامه صحبت باز ميماندم ،با تاييدهاي مكرر خود ،بيشتر به من روحيه ميداد و دائم ميگفت : «خوب چه جالب ! پس اين طور شد . عجب مسائلي در اينجا ميگذره كه ما از اون بياطلاعيم .»
با اين حرفها به من نيرو داد تا بيشتر حرف بزنم و آن گاه كه گرم صحبت ميشدم ، با تسبيحش بازي ميكرد و بدين ترتيب گاهي با سكوت به جاي خود ، باعث ميشد كه من احساس كنم حرفهايم ارزش دارد .
موقع ناهار شد ، از او براي صرف غذا دعوت كردند . خواستم از پيشش بروم ، اگر چه دلم نميخواست ، كه گفت : «ما ناهار در خدمت شما هستيم .»
تعارف كردم كه : «مزاحم نميشم .»
دستم را گرفت و گفت : «مگه ما به تو اجازه ميديم كه به اين راحتي از اينجا بري ! كلي حرف داريم كه بايد با تو بزنيم !»
براي صرف غذا كه رفتيم ، هر كس را ميديد ، مرا معرفي ميكرد و ميگفت : «امروز مهمان عزيزي داريم .» و آن گاه كه دوستانش ميپرسيدند : «ايشان كيه ؟» بروجردي ميگفت «يكي از تركهاي قهرمان و غيرتمنده كه ما به وجود ايشون افتخار ميكنيم .»
كمكم داشت باورم ميشد كه من شخصيت بزرگي هستم و خودم خبر ندارم ! دنبال مطالبي بودم كه با او در ميان بگذارم تا بدين طريق بتوانم بيشتر با او صحبت كنم ، اما چيز قابلي به ذهنم نميرسيد . شروع كردم از «ماكو» گفتن . در حالي كه خودم ميدانستم هيچ ربطي به موضوع ندارد . از مرز «بازرگان» برايش تعريف كردم و او همچنان با تاييد و تحسينش ، نشان ميداد كه حرفهاي من براي او خيلي با اهميت است زيرا هر بار كه يك بخش از حرفهايم تمام ميشد ، با حالتي متعجب ميگفت : «آه ، پس اين طور شد !»
از پل هوايي «گوتور» برايش گفتم و اين كه اين پل داراي چه موقعيت حساسي است و او در تاييد حرفم ميگفت : «آه چه جالب ! توضيح بده اون رو چه كسي ساخته . اصلاً اون رو چطوري ساختن . من كه متاسفانه موفق نشدم اون رو ببينم .»
الان كه فكر ميكنم ، ميبينم آن روز من مثل كودكي بودم كه داشتم تازه راه رفتن را ميآموختم و او همچون انسان بالغي بود كه مامور بود اين كودك را راه بيندازد .(كتاب چون كوه با شكوه)
با اين حرفها به من نيرو داد تا بيشتر حرف بزنم و آن گاه كه گرم صحبت ميشدم ، با تسبيحش بازي ميكرد و بدين ترتيب گاهي با سكوت به جاي خود ، باعث ميشد كه من احساس كنم حرفهايم ارزش دارد .
موقع ناهار شد ، از او براي صرف غذا دعوت كردند . خواستم از پيشش بروم ، اگر چه دلم نميخواست ، كه گفت : «ما ناهار در خدمت شما هستيم .»
تعارف كردم كه : «مزاحم نميشم .»
دستم را گرفت و گفت : «مگه ما به تو اجازه ميديم كه به اين راحتي از اينجا بري ! كلي حرف داريم كه بايد با تو بزنيم !»
براي صرف غذا كه رفتيم ، هر كس را ميديد ، مرا معرفي ميكرد و ميگفت : «امروز مهمان عزيزي داريم .» و آن گاه كه دوستانش ميپرسيدند : «ايشان كيه ؟» بروجردي ميگفت «يكي از تركهاي قهرمان و غيرتمنده كه ما به وجود ايشون افتخار ميكنيم .»
كمكم داشت باورم ميشد كه من شخصيت بزرگي هستم و خودم خبر ندارم ! دنبال مطالبي بودم كه با او در ميان بگذارم تا بدين طريق بتوانم بيشتر با او صحبت كنم ، اما چيز قابلي به ذهنم نميرسيد . شروع كردم از «ماكو» گفتن . در حالي كه خودم ميدانستم هيچ ربطي به موضوع ندارد . از مرز «بازرگان» برايش تعريف كردم و او همچنان با تاييد و تحسينش ، نشان ميداد كه حرفهاي من براي او خيلي با اهميت است زيرا هر بار كه يك بخش از حرفهايم تمام ميشد ، با حالتي متعجب ميگفت : «آه ، پس اين طور شد !»
از پل هوايي «گوتور» برايش گفتم و اين كه اين پل داراي چه موقعيت حساسي است و او در تاييد حرفم ميگفت : «آه چه جالب ! توضيح بده اون رو چه كسي ساخته . اصلاً اون رو چطوري ساختن . من كه متاسفانه موفق نشدم اون رو ببينم .»
الان كه فكر ميكنم ، ميبينم آن روز من مثل كودكي بودم كه داشتم تازه راه رفتن را ميآموختم و او همچون انسان بالغي بود كه مامور بود اين كودك را راه بيندازد .(كتاب چون كوه با شكوه)
لینک کپی شد
نظر شما


