خاطرات - طيب خيراللهي
گفتم « اگر اجازه بدهي ميخواهم برگردم گردانم . »
گردان علي اصغر ، كه مسئولش بودم .
گفت « نه . همين جا باش . »
نصف شب بود . مرا برداشت برد در اتاقي و خيلي صميمي گفت
« گردان ديگر براي شما كوچكست . »
گفتم « يك گردان چهار صد نفره كوچكست ؟ اگر بداني همين چهار صد نفر چه پوستي ازم كندهاند . »
گفت « اينها همهاش بهانهست . بايد مسئوليت بيشتري قبول كني . »
گفتم « من كه … حالا كجا هست ، چي هست اين مسئوليت جديد ؟ »
گفت « تداركات لشكر . »
گفتم « كار من نيست . من سوادم كمست . نميتوانم جنسهاتان را خوب جوركنم . »
گفت « اين تصميم فقط تصميم من نيست . با مسئولين تمام گردانها مشورت كردهام . همهمان فكر ميكنيم تجربهي شما و سن شما خيلي ميتواند به تداركات ما كمك كند . همه چيز كه فقط سواد نيست . تجربه لازمست ، كه ما مطمئنيم شما داريد . »
هر چي دليل آوردم قبول نكرد . من هم قبول نكردم . تا اين كه دستور داد .
گفتم « حالا كه دستورست مگر ميشود از زيرش شانه خالي كرد ؟ »
چند روز بعد مرا معرفي كرد به تداركات و خودش هم يك چارت سازماني برام نوشت گفت « از اين به بعد شما بايد پدر و مادر اين بچهها باشي . هر چي خواستند ، اگر داشتي ، نبايد كم بگذاري . »
آن چارت را ، بعد از شهادت آقا مهدي ، آمدند از من گرفتند . من فقط دلم خوش بود كه چند روزي با او بودهام و حرف زدهام و حتي بدون اين كه خودم بدانم ازش بار كشيدهام . انباردارمان در مدرسهي شهيد براتي آمد به من گفت « يك بسيجي اينجا هست كه هيچي نميخواهد ، عوض ده تا نيرو هم كار ميكند . ميشود اين را بدهيدش به من ؟ »
گفتم « كو ؟ كجاست ؟ »
گفت « همان كه دارد گونيها را دوتا دوتا ميبرد توي انبار . همان را ميگويم . »
گونيها جلو صورتش بود نميشد ديدش . رفتم نزديكتر . نيمرخش را ديدم . آقا مهدي بود . او هم مرا ديد . با چشم و ابرو اشاره كرد چيزي نگويم ، بگذارد كارش را بكند . همه يك گوني ميبردند و آقا مهدي دو گوني . دل توي دلم نبود . بار كه تمام شد و چاي كه آوردند آقا مهدي گفت « برويم ديگر ! »
طاقت نياوردم . رفتم به انباردار گفتم كه فرماندهاش را به كار گرفته .
انباردار شرم كرد . قسم خورد نميشناخته . رفت معذرت خواست . حتي خواست دستش را ببوسد . نگذاشت . گفت « وظيفهام بود . خودت را ناراحت نكن . من خودم اينطور خواستم . »
به من گفت « الله بندهسي ! چي ميشد يك دقيقه دندان روي جگر ميگذاشتي ؟ »
يك بار ديگر آمد آنجا ديدم پوتينش پارهست .
به يكي از نيروها ( محمدوند ) گفتم « شمارهي پوتين آقا مهدي چند ميزند ؟ »
گفت « گمانم شش . »
گفتم « يك جفت تاپش را بردار براش بياور ! »
پوتينها را آورد گذاشت جلو آقا مهدي .
آقا مهدي گفت « اين چيه ؟ »
گفتم « سهم شما . آوردهايم بپوشيدش . »
گفت « بابا شما عجب حاتم طاييهايي شدهايد . من سهم خودم را بايد شش ماه بپوشم . هنوز شش ماهم پر نشده . »
گفتم « پاره شده . نميشود نپوشيد . »
گفت « شما اگر ميخواهيد به من لطف كنيد اينها را بدهيد به يك كفاش قابل ، بلكه از خجالت شما و آن در بيايم . »
پوتينها را قبول نكرد . با همان پوتين پاره سر كرد .
عملياتها شروع شد و كار ما زياد . براي عمليات بدر بايد همراه گروه شناسايي ميرفتيم جزيرهي مجنون . قرار شد ما آنجا بُنه بزنيم :
بنهي مهمات ، بنهي سوخت ، بنهي غذا . شناساييها را با آقا مصطفي مولوي ميرفتيم . جلو ما آب بود و ما بايد ميرفتيم بنهها را آن طرف ميزديم .
آقا مهدي هم آمد . گفت « و بنهي سوخت را اينجا بزن ! »
بنهها را زديم و استتارشان كرديم .
آقا مهدي به من و جوادي ( مسئول تخريب لشكر – شهيد ) گفت « پد يك و پد دو در اختيار شما دوتاست . يك پد نيرو ميآيد ، يك پد غذا و مهمات . اگر شما آنور آب شهيد شويد شهيد نيستيد . تكليف ميكنم بايد اين طرف آب باشيد و فقط غذا و مهمات نيروي ما را تأمين كنيد . مفهوم شد ؟ »
مانديم . هر چي به دستمان ميرسيد ميفرستاديم . عمليات شروع شد . رسيد به روزي كه آقا مهدي افتاد توي محاصره . دستش بسته بود . ناچار شد با جوادي تماس بگيرد بگويد بايد چند نفر را ببرد آنور آب و يك پل را منفجر كنند تا تانكهاي عراقي نتوانند بيايند تو . جوادي سريع يك موتور برداشت گذاشت توي قايق ، رفت آن طرف آب ، و تا رسيد هواپيماها آمدند آنجا را بمباران كردند و جوادي شهيد شد . نيروهاي تخريبچي و مهمات هم نرسيد به آن ور و به پل .
آقا مهدي تماس ميگرفت ميگفت « پس چي شد اين جوادي ؟ »
عراق داشت دورشان ميزد . آقا مهدي ديده بود و جواب ميخواست . از اينور هم ميگفتند مشكلاتي هست كه دارد حل ميشود . آقاي كبيري آمد يك نفر ديگر را جاي جوادي بفرستد كه خيلي دير شد و نشد .
شنيدم آقا محسن گفت « بيا عقب ، مهدي ! بيا اينجا سازماندهي كنيم تا بعد ! »
آخرين كلامي كه از آقا مهدي شنيدم اين بود « هر كي مهدي را دوست دارد پا ميشود ميآيد جلو . »
آمدم ديدم مسئول قايقها ( يوسف ضيا – شهيد ) دارد قايق آقا مهدي را روشن ميكند ببردش جلو . »
گفتم « چي شده ؟ اين قايق را كجا ميبريد ؟ »
گفت « به كسي نميگويي ؟ »
گفتم « چي شده مگر ؟ »
گفت « بيپدر شديم ، طيب . »
گفت و زد به آب و رفت آن طرف . يكهو جزيره سياه شد . توفان آمد . كل جزيره را دود و خاك گرفت و من حس كردم دارم ميخندم و اشكم هم ميآيد . صداش خيلي واضح توي گوشم پيچيد كه « تو چرا اينقدر بچههات زيادست ، طيب ؟ چه خبرتست ، الله بندهسي ؟ »
گاهي هم ميخنديد ميگفت « اگر رفتي لشكر يادت باشد به بچههاي تيپ دو هم حتماً سر بزني ! »
فقط من و خودش ميدانستيم كه بچههاي تيپ دو كيها ميتوانند باشند . براي همين هم فقط ما دو تا ميخنديديم . بقيه برميگشتند با تعجب نگاهمان ميكردند .
گردان علي اصغر ، كه مسئولش بودم .
گفت « نه . همين جا باش . »
نصف شب بود . مرا برداشت برد در اتاقي و خيلي صميمي گفت
« گردان ديگر براي شما كوچكست . »
گفتم « يك گردان چهار صد نفره كوچكست ؟ اگر بداني همين چهار صد نفر چه پوستي ازم كندهاند . »
گفت « اينها همهاش بهانهست . بايد مسئوليت بيشتري قبول كني . »
گفتم « من كه … حالا كجا هست ، چي هست اين مسئوليت جديد ؟ »
گفت « تداركات لشكر . »
گفتم « كار من نيست . من سوادم كمست . نميتوانم جنسهاتان را خوب جوركنم . »
گفت « اين تصميم فقط تصميم من نيست . با مسئولين تمام گردانها مشورت كردهام . همهمان فكر ميكنيم تجربهي شما و سن شما خيلي ميتواند به تداركات ما كمك كند . همه چيز كه فقط سواد نيست . تجربه لازمست ، كه ما مطمئنيم شما داريد . »
هر چي دليل آوردم قبول نكرد . من هم قبول نكردم . تا اين كه دستور داد .
گفتم « حالا كه دستورست مگر ميشود از زيرش شانه خالي كرد ؟ »
چند روز بعد مرا معرفي كرد به تداركات و خودش هم يك چارت سازماني برام نوشت گفت « از اين به بعد شما بايد پدر و مادر اين بچهها باشي . هر چي خواستند ، اگر داشتي ، نبايد كم بگذاري . »
آن چارت را ، بعد از شهادت آقا مهدي ، آمدند از من گرفتند . من فقط دلم خوش بود كه چند روزي با او بودهام و حرف زدهام و حتي بدون اين كه خودم بدانم ازش بار كشيدهام . انباردارمان در مدرسهي شهيد براتي آمد به من گفت « يك بسيجي اينجا هست كه هيچي نميخواهد ، عوض ده تا نيرو هم كار ميكند . ميشود اين را بدهيدش به من ؟ »
گفتم « كو ؟ كجاست ؟ »
گفت « همان كه دارد گونيها را دوتا دوتا ميبرد توي انبار . همان را ميگويم . »
گونيها جلو صورتش بود نميشد ديدش . رفتم نزديكتر . نيمرخش را ديدم . آقا مهدي بود . او هم مرا ديد . با چشم و ابرو اشاره كرد چيزي نگويم ، بگذارد كارش را بكند . همه يك گوني ميبردند و آقا مهدي دو گوني . دل توي دلم نبود . بار كه تمام شد و چاي كه آوردند آقا مهدي گفت « برويم ديگر ! »
طاقت نياوردم . رفتم به انباردار گفتم كه فرماندهاش را به كار گرفته .
انباردار شرم كرد . قسم خورد نميشناخته . رفت معذرت خواست . حتي خواست دستش را ببوسد . نگذاشت . گفت « وظيفهام بود . خودت را ناراحت نكن . من خودم اينطور خواستم . »
به من گفت « الله بندهسي ! چي ميشد يك دقيقه دندان روي جگر ميگذاشتي ؟ »
يك بار ديگر آمد آنجا ديدم پوتينش پارهست .
به يكي از نيروها ( محمدوند ) گفتم « شمارهي پوتين آقا مهدي چند ميزند ؟ »
گفت « گمانم شش . »
گفتم « يك جفت تاپش را بردار براش بياور ! »
پوتينها را آورد گذاشت جلو آقا مهدي .
آقا مهدي گفت « اين چيه ؟ »
گفتم « سهم شما . آوردهايم بپوشيدش . »
گفت « بابا شما عجب حاتم طاييهايي شدهايد . من سهم خودم را بايد شش ماه بپوشم . هنوز شش ماهم پر نشده . »
گفتم « پاره شده . نميشود نپوشيد . »
گفت « شما اگر ميخواهيد به من لطف كنيد اينها را بدهيد به يك كفاش قابل ، بلكه از خجالت شما و آن در بيايم . »
پوتينها را قبول نكرد . با همان پوتين پاره سر كرد .
عملياتها شروع شد و كار ما زياد . براي عمليات بدر بايد همراه گروه شناسايي ميرفتيم جزيرهي مجنون . قرار شد ما آنجا بُنه بزنيم :
بنهي مهمات ، بنهي سوخت ، بنهي غذا . شناساييها را با آقا مصطفي مولوي ميرفتيم . جلو ما آب بود و ما بايد ميرفتيم بنهها را آن طرف ميزديم .
آقا مهدي هم آمد . گفت « و بنهي سوخت را اينجا بزن ! »
بنهها را زديم و استتارشان كرديم .
آقا مهدي به من و جوادي ( مسئول تخريب لشكر – شهيد ) گفت « پد يك و پد دو در اختيار شما دوتاست . يك پد نيرو ميآيد ، يك پد غذا و مهمات . اگر شما آنور آب شهيد شويد شهيد نيستيد . تكليف ميكنم بايد اين طرف آب باشيد و فقط غذا و مهمات نيروي ما را تأمين كنيد . مفهوم شد ؟ »
مانديم . هر چي به دستمان ميرسيد ميفرستاديم . عمليات شروع شد . رسيد به روزي كه آقا مهدي افتاد توي محاصره . دستش بسته بود . ناچار شد با جوادي تماس بگيرد بگويد بايد چند نفر را ببرد آنور آب و يك پل را منفجر كنند تا تانكهاي عراقي نتوانند بيايند تو . جوادي سريع يك موتور برداشت گذاشت توي قايق ، رفت آن طرف آب ، و تا رسيد هواپيماها آمدند آنجا را بمباران كردند و جوادي شهيد شد . نيروهاي تخريبچي و مهمات هم نرسيد به آن ور و به پل .
آقا مهدي تماس ميگرفت ميگفت « پس چي شد اين جوادي ؟ »
عراق داشت دورشان ميزد . آقا مهدي ديده بود و جواب ميخواست . از اينور هم ميگفتند مشكلاتي هست كه دارد حل ميشود . آقاي كبيري آمد يك نفر ديگر را جاي جوادي بفرستد كه خيلي دير شد و نشد .
شنيدم آقا محسن گفت « بيا عقب ، مهدي ! بيا اينجا سازماندهي كنيم تا بعد ! »
آخرين كلامي كه از آقا مهدي شنيدم اين بود « هر كي مهدي را دوست دارد پا ميشود ميآيد جلو . »
آمدم ديدم مسئول قايقها ( يوسف ضيا – شهيد ) دارد قايق آقا مهدي را روشن ميكند ببردش جلو . »
گفتم « چي شده ؟ اين قايق را كجا ميبريد ؟ »
گفت « به كسي نميگويي ؟ »
گفتم « چي شده مگر ؟ »
گفت « بيپدر شديم ، طيب . »
گفت و زد به آب و رفت آن طرف . يكهو جزيره سياه شد . توفان آمد . كل جزيره را دود و خاك گرفت و من حس كردم دارم ميخندم و اشكم هم ميآيد . صداش خيلي واضح توي گوشم پيچيد كه « تو چرا اينقدر بچههات زيادست ، طيب ؟ چه خبرتست ، الله بندهسي ؟ »
گاهي هم ميخنديد ميگفت « اگر رفتي لشكر يادت باشد به بچههاي تيپ دو هم حتماً سر بزني ! »
فقط من و خودش ميدانستيم كه بچههاي تيپ دو كيها ميتوانند باشند . براي همين هم فقط ما دو تا ميخنديديم . بقيه برميگشتند با تعجب نگاهمان ميكردند .
لینک کپی شد
نظر شما
