خاطره اي از كاظم ميرولد

کد خبر: ۱۱۸۷۹۳
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۳۴ - 08August 2008
حميد نگران آينده و سياست و خطرهاي احتمالي مبارزاتي بود . مهدي آرام بود و اين آرامش را به من و حميد هم منتقل مي‌كرد . مثلاً كارها را در خانه تقسيم مي‌كرد و خودش پست‌ترين كارها را انجام مي‌داد . حميد نمي‌گذاشت . هر دو از هم سبقت مي‌گرفتند . من هم سعي مي‌كردم خودم را به آن‌ها برسانم . مي‌رفتيم با هم روزه‌ي كوه مي‌گرفتيم تا مرحله ابتدايي خودسازي را بگذرانيم . ساواك آن روزها به ما شك كرده بود . دنبال حركت‌هاي سياسي مخفي دانشجوها بود . مهدي آن‌قدر محتاطانه و زيركانه عمل مي كرد كه هيچ كس ، حتي ساواك ، نمي‌توانست خطش را بخواند . در مداركي كه بعدها از ساواك پيدا كرديم ديديم به او مشكوك بوده‌اند ، ولي نتوانسته بوده‌اند مدرك قانع كننده‌يي ازش پيدا كنند . حتي آن بار كه ريختند توي خانه و همه جا را گشتند . ما نبوديم . رفته بوديم دانشگاه . حميد خانه بود و غرق مطالعه ، كه ساواكي‌ها ريخته بودند توي خانه و زده بودندش . بي احترامي هم البته كرده بودند و گفته بودند « يكي‌تان بايد بيايد به سؤال‌هاي مهم ما جواب قانع كننده بدهد . همين فردا . »
همان شب گفتم « اين اولين برخورد جدي ساواك با ماست . چي كار كنيم حالا ؟ »
مهدي گفت « نبايد شك كنند . من خودم مي‌روم . شماها هم خونسردي خودتان را حفظ كنيد . فكر كنيد اصلاً هيچ اتفاقي نيفتاده . »
اين اولين برخورد جدي حميد با ساواك بود . از آن به بعد برنامه‌ي خودسازي و تربيت نفس و كار روي متون ادامه پيدا كرد تا خودش را برساند به دانشگاه . كه نشد . قبول نشد . من و مهدي كه درس‌مان تمام شد تصميم گرفتيم حميد را براي ادامه‌ي تحصيل بفرستيم خارج . رفت آلمان ، پيش پسر دايي‌اش . مدتي ماند . بعد نامه نوشت كه نمي‌تواند شرايط آن‌جا را تحمل كند ، مي‌خواهد برگردد . بالاخره هدايت شد به يكي از كشورهاي عربي ، سوريه گمانم ، براي آموزش نظامي . همان جا بود كه بچه‌ها پول جمع كردند فرستادند براي حميد تا ماشين بخرد و توش اسلحه جا سازي كند بياورد براي مبارزه‌يي كه در پيش داشتيم .
يادم‌است حميد از وضع مبارزاتي آن‌جا مي‌گفت ، از شكل آموزش‌ها ، فرقش با ايران ، با خود ما ، از نوع رعايت اخلاق و مذهب آن‌جا ، كه اصلاً قابل مقايسه با ما نبود .
بعد هم كه حميد آمد سپاه . آن‌جا خودي نشان داد . هيچ كس از او ، با آن جثه‌ي نحيف و لاغرش ، انتظار كارهاي بزرگ نداشت و او كارهاي بزرگ و حتي عمليات‌هاي بزرگ انجام مي‌داد . از همان اول فرمانده عمليات‌هاي سخت سپاه شد و از پسش هم خوب بر آمد . بخصوص در سنندج ، در آن محاصره‌يي كه از حميد قطع اميد كرده بوديم .
اين اولين درگيري مستقيم سپاه با ضد انقلاب بود در منطقه‌ي سرو كردستان ، كه حميد را تا مرز شهادت پيش برد . مهدي خونسرد بود . حميد از پشت بي‌سيم مي‌گفت آب ندارند ، بيشترشان اسهال خوني گرفته‌اند ، غذا هم كه نيست ، چي كار كنند .
محاصره سه روز طول كشيد . روز آخر حميد از پشت بي‌سيم خداحافظي كرد گفت « ديدار به قيامت ! »
همان جا بود كه براي اولين بار حس كردم چطور دنيا روي سر آدم خراب مي‌شود .
البته حميد از آن ماجرا جان سالم به در برد و ما خيلي خوشحال شديم . و وقتي بيشتر خوشحال شديم ، بخصوص من ، كه حميد آمد بهم گفت مي‌خواهد با خواهر محترمي ازدواج كند . حتي گفت « رفته‌ام با خانواده‌اش هم مطرح كرده‌ام . راضي‌اند . »
من هم راضي و خوشحال تشويقش كردم ازدواج كند . رفت ازدواج كرد ، حتي زودتر از مهدي ، و اصلاً از اين كارش پشيمان نبود . يادم‌است آخرين باري كه حميد را ديدم از دخترش تعريف مي‌كرد ( كه حالا خانمي شده براي خودش ) و اشك توي چشم‌هاش جمع شده بود . احساس دلتنگي مي‌كرد . اما بالاخره بين خانواده و جنگ رفت جنگ را انتخاب كرد . او از مهدي ياد گرفته بود كه بايد از عزيزترين‌ها گذشت ، تا بعد رفت رسيد به كندن از چيزهاي بزرگ‌تري چون پست و مقام و خانواده و در نهايت جان . در آن خانه‌يي كه با هم بوديم همه لباس هم را مي‌پوشيديم و اين اصلاً برامان ننگ نبود . با اين كارمان مي‌خواستيم حس دلپذير مالكيت را در خودمان نابود كنيم .
مهدي مي‌گفت « اگر توانستيم از اين چيزها بگذريم ، بعدها اگر لازم شد ، از جان‌مان هم مي‌توانيم بگذريم . »
و من اين تمرين‌ها و اين حالت‌ها را در حميد هم مي‌ديدم . مي‌ديدم چطور دارد خودش را آماده مي‌كند . بخصوص آن بار را ، كه زخمي شده بود و خبر آوردند در بيمارستان نجميه‌است . دل توي دلم نبود . مدام لب مي‌گزيدم مي‌گفتم « نكند خبر بدي بوده خواسته‌اند مرا اين طور آرام كنند ؟ »
من با حميد از برادر نزديك‌تر بودم . خيلي مي‌خواستمش . ديدن زخم او برام واقعاً دردناك بود . و او اصلاً نگران زخم خودش نبود . من كه اصلاً اثري از آثار درد در چهر‌ه‌اش نديدم . همان جا بود كه دلم گواهي داد حميد ديگر ماندني نيست و بايد منتظر خبر ماند .
وقتي حميد شهيد شد من بندر عباس بودم . زنگ زدم به مهدي و با همان شوخي‌هاي هميشگي سر به سرش گذاشتم . سراغ حميد را هم گرفتم . گفتم « نبايد شما دو تا برادر يك احوالي از ما بگيريد ؟ اين‌ست رسم رفاقت ؟ »
فقط صداي نفس كشيدنش آمد .
گفتم « مهدي ! اين سكوتت خيلي … مي‌گويم نكند كه … »
گفت « چي مي‌خواهي بشنوي ، كاظم ؟ »
گفتم « كه بگويي خودت و حميد سالم و سر حال و قبراقيد ! »
گفت « پس بشنو . من … هستم . ولي سالم و سر حال و قبراق نيستم . »
به گوشي گفتم « حميد ؟ ! »
و همين‌طور نگاهش كردم . هيچ صدايي از من و تلفن در نمي‌آمد ، جز صداي نفس‌هاي تندي كه من مي‌كشيدم و نمي‌توانستم آرامش كنم .

 

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین